بر ساحل قرآن
بر ساحل قرآن

نويسنده: ابواحسان ميانجى

مقدمه

در سيماى تابناك امام حسن عليه‌السلام مى‌توان نظاره‌گر ابعاد مختلف از جمله شخصيّت علمى و قرآنى حضرت بود؛ هرچند لحظات زندگى امام حسن عليه‌السلام آميخته و متبرك با قرآن كريم بود و امام به مقتضاى امامت (پاسدارى از انديشه‌ها و مرزهاى قرآنى) آگاه‌ترين، مأنوس‌ترين و عامل‌ترين فرد به كتاب الهى بود، اما به دليل رويكرد محققان به موضوعاتى خاص (به ويژه صلح با معاويه) چنين فرازهاى درخشانى از سيماى حضرت كمتر مورد عنايت قرار گرفته است. بدين‌جهت شايسته است گوشه‌هايى از زندگى قرآنى امام حسن مجتبى عليه‌السلام را به تماشا بنشينيم.1

1. عشق به قرآن از خردسالى

مدينه محل نزول وحى الهى بود و حسن و حسين عليهماالسلام نوادگان رسول، شاهدان آن. از اين رو حسن عليه‌السلام از همان خردسالى با زلال وحى آشنا شد، شهدشيرين كلام الهى را چشيد و شيفته آن شد و از كودكى به حفظ، قرائت، تفسير و معارف قرآنى دل بست. نمونه‌هايى از عشق حضرت و علاقه وى به وحى الهى را در فضاى معطّر عصر نبوى مرور مى‌كنيم.
با پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم در سايه قرآن

الف) حفظ و بازخوانى كلام اللّه

شيخ ابوالفتوح نقل كرده كه حسن بن على عليهماالسلام در هفت سالگى، در مجلس رسول‌اللّه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم حاضر مى‌شد. وحى را مى‌شنيد و آن را حفظ مى‌كرد. آن گاه به خانه بر مى‌گشت و براى مادرش باز مى‌گفت. از اين روى هر وقت على عليه‌السلام به خانه بر مى‌گشت متوجه مى‌شد كه همسرش فاطمه صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم هم از آنچه نازل شده، مطلع است. يك روز كه در اين باره پرسيد: فاطمه عليهاالسلام فرمود: از فرزندت حسن شنيدم. بعد از آن، روزى على عليه‌السلام در خانه پنهان شد و حسن عليه‌السلام طبق معمول به خانه آمد و خواست آنچه را شنيده بود، بازگويد، اما زبانش بند آمد. حضرت فاطمه شگفت‌زده شد و حسن گفت: مادرجان! تعجب نكن؛ زيرا بزرگوارى سخن مرا مى‌شنود و شنيدن او مرا (از سخن گفتن) باز داشته است.2

ب) درخت بلاها در بهشت

امام حسن عليه‌السلام فرمود از جدم رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم شنيدم كه فرمود: درختى در بهشت هست كه به آن «درخت بلاها» مى‌گويند. در روز قيامت بلاديدگان را مى‌آورند. نه محكمه‌اى برايشان برپا مى‌شود و نه ميزانى نصب مى‌گردد. آنان را از پاداش‌ها سرشار مى‌كنند. آن گاه اين آيه را خواند: «انّما يُوَفّى الصابرون اجرهم بغير حساب»؛3 شكيبايان بى‌حساب و كامل پاداش خود را در خواهند يافت.4

ج) مباهله و تطهير

امام حسن عليه‌السلام بعد از سازش با معاويه، از دوران كودكى خود و ماجراى مباهله و نزول آيه تطهير ياد كرد و فرمود: پيامبر خدا از «انفس» پدرم را (براى مباهله) آورد و از «ابنا» من و برادرم و از «نساء» مادرم را. ما خاندان او و براى او هستيم. و او از ما و ما از او هستيم. و چون آيه تطهير نازل شد، رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم ما را در كساى خيبرى ام‌سلمه گردآورد و فرمود: خدايا! اينان خاندان و دودمان من هستند. پليدى (ناپاكى) را از ايشان بزداى و پاك و پاكيزه‌شان گردان... .5
منذر و هادى امّت
امام حسن عليه‌السلام مى‌فرمود: وقتى پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم از منبر به زير آمد، عرض كردم: اى رسول خدا! تو حجّت بر همه آفريده‌هايى. فرمود: حسن جان! خداوند مى‌فرمايد: «انّما انت منذر و لكل قوم هاد؛6تو فقط بيم دهنده‌اى و هر قومى هدايتگرى دارد.»
نقل روياى رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم
امام حسن عليه‌السلام در پاسخ شخصى كه به صلح اعتراض داشت، خاطره خود از روياى پيامبر را اين گونه نقل فرمود:«... رسول خدا در رويا بنى‌اميه را ديد كه يكى پس از ديگرى بر منبرش سخن مى‌گويند. اين موضوع حضرت را ناراحت كرد. پس اين آيه «انّا اعطيناك الكوثر) و اين آيه «انّا انزلناه فى‌ليلة القدر و ما ادراك ماليلة القدر، ليلة‌القدر خير من الف شهر...»؛ «شب قدر بهتر از هزار ماه است» كه در آن بنى‌اميه سلطنت كنند، نازل شد.7
از خُلق و خوى پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم
علامه مجلسى مى‌نويسد: مولاى ما حسن عليه‌السلام فرمود: خداوند عزيز و با جلال، پيامبرش را به بهترين ادبها تربيت كرد و فرمود: «خذاالعفو وأمر بالعرف و اعرض عن الجاهلين»8؛ گذشت پيشه كن و به نيكى فرمان بده و از نادانان روى برگردان».
وقتى فرمان او را دريافت، فرمود: «و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا»؛9 و آنچه را پيامبر به شما داد بگيريد و از آنچه بازداشت، باز ايستيد.» و به جبرئيل فرمود: عفو چيست؟ گفت: با هركه از تو بريد و بپيوندى و به هركه تو را محروم كرد، بدهى و از هركه به تو ستم كرد، بگذرى. وقتى پيامبر آن را انجام داد، خدا وحى كرد «وانّك لعلى خُلُقٍ عظيم»10 و حقّاً تو خلق بزرگى دارى».11
عزّت بخش عرب
امام حسن عليه‌السلام فرمود: خدا به وسيله پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم عرب را عزّت بخشيد و هركه را از ايشان خواست، بزرگى داد و فرمود: «و انّه لذكرلك و لقومك»12؛ و آن (عزّت دادن) يادآورى تو و امت تو است.13
اجابت آرزوى پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم
امام حسن عليه‌السلام فرمود: وقتى پيامبر دعوتش را در مكه آشكار كرد... مشركان او را به خروج از مكه به سوى مدينه ناچار كردند. حضرت رو به سوى مكه كرد و فرمود: خدا مى‌داند كه تو را دوست دارم و اگر مردم تو مرا بيرون نمى‌كردند، هيچ شهرى را ترجيح نمى‌دادم و من از غمگين هستم. خدا به او پيام فرستاد كه‌اى محمد! خداى علىّ اعلى سلام مى‌رساند و مى‌گويد: به زودى تو را پيروزمند و سودمند و سالم و توانمند و غالب به اين شهر بر مى‌گردانيم و اين همان فرموده خداست. «انّ الذى فرض عليك القرآن، لرادّك الى مَعاد»14؛ در حقيقت همان كسى كه اين قرآن را به تو فرض كرد، تو را يقيناً به سوى وعده گاه بر مى‌گرداند.»15

2. در عصر علوى عليه‌السلام

امام حسن عليه‌السلام بعد از رحلت پيامبراكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم در محضر مادر بزرگوار و پدر گرامى‌اش نيز از معارف قرآنى بهره‌ها برد. در مجموعه سخنان حضرت مى‌توان نمونه‌هايى از اين دوره را ديد. امام حسن عليه‌السلام گاهى آنچه را از اميرمؤمنان شنيده بود نقل مى‌فرمود و گاه به توضيح و بيان آياتى كه پيرامون حضرت بود، مى‌پرداخت. نمونه‌هايى از اين دو بخش را مى‌خوانيم:

الف) سخنى از پدر پيرامون عرش

امام حسن عليه‌السلام ضمن بازگويى سخنان كعب الاحبار و امام على عليه‌السلام ، به پرسش كعب از «وكان عرشه على الماء ليبلوكم ايّكم احسن عملاً»؛16 عرش خدا بر آب ود تا شما را امتحان كند كه كدام يك نيكوتر عمل مى‌كنيد. فرمود: امام على پاسخ داد: آرى! عرش خدا بر آب بود؛ وقتى كه نه زمينى گسترده بود و نه آسمانى افراشته و نه صدايى شنيده مى‌شد و نه چشمه‌اى مى‌جوشيد و نه فرشته مقربى و نه پيامبر مرسلى و نه ستاره‌اى كه شبانه ره پويد و نه ماهى كه راهى آسمان شود و نه آفتابى كه بدرخشد. و عرش او بر آب بود؛ در حالى كه با هيچ يك از آفريده خود انس نداشت و خود را تمجيد و ستايش مى‌كرد. چنان كه مى‌خواست باشد، بود. پس خواست مخلوقات را بافريند و به امواج درياها زد و از آن همچون دودى كه از بزرگ‌ترين آفريده خدا باشد، برخاست و با آن آسمان بسته را بنا كرد. سپس ميان آن را بشكافت و زمين را از جايگاه كعبه ـ كه وسط زمين است ـ گستراند و...»17
سخنرانى در محضر پدر
امام حسن عليه‌السلام در يك سخنرانى در حضور امام على عليه‌السلام فرمود: هان اى مردم! از پروردگارتان ياد بگيريد: «انّ اللّه اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران و على‌العالمين، ذرّية بعضها من بعض واللّه سميع عليم»18؛ ما فرزندانى از آدم، دودمانى از نوح، برگزيده‌اى از ابراهيم، نسلى از اسماعيل و خاندانى از محمد هستيم. ما در ميان شما مثل آسمان افراشته، زمين گسترده و آفتاب تابانيم و نيز مانند آن درخت زيتونيم كه نه شرقى است و نه غربى و روغن آن خجسته است. پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم اصل آن است و على‌شاخه‌اش، به خدا سوگند ما ميوه آن درخت هستيم. پس هركه به شاخه‌اى از آن درخت آويزد، نجات يابد و هركس بازماند، در آتش باشد.19
با مردم كوفه، سخنى از عايشه
امام حسن عليه‌السلام بعد از خواندن نامه امام على عليه‌السلام به مردم كوفه فرمود: ... شما از پيمان شكنى طلحه و زبير و همراه ساختن عايشه، آگاهيد، كار عايشه از ناتوانى زنان و سستى رأى آنان است كه خدا فرمود: «الرّجال قوّامون على‌النّساء»؛20 مردان سرپرست زنان هستند.21

د) نداى قرآنى هنگام شهادت پدر

27 رمضان ام‌كلثوم نزد پدر رفت. على عليه‌السلام از او خواست پشت در برود. امام حسن عليه‌السلام فرمود: من بر درخانه نشسته بودم كه شنيدم منادى و هاتفى گفت: «أفمن يلقى فى‌النّار خير ام من يأتى آمنا يوم القيامة»22؛ آيا كسى كه در آتش افكنده مى‌شود، بهتر است يا كسى كه در روز قيامت آسوده خاطر مى‌آيد.23
درباره على عليه‌السلام
علاوه بر اين كه امام حسن عليه‌السلام در عصر پدر، با معارفى قرآنى از زبان وى آشنا شد، خودش نيز به تبيين و تفسير و تطبيق آياتى مربوط به حضرت اميرمؤمنان عليه‌السلام مى‌پرداخت كه برخى عبارتند از:

الف) زهد على عليه‌السلام

امام حسن عليه‌السلام در مجلس معاويه ضمن پاسخ به ناسزاهاى اهل مجلس فرمود:... و شما را به خدا سوگند مى‌دهم، آيا مى‌دانيد كه على عليه‌السلام بود كه خواسته‌هاى نفسانى را بر خود حرام كرد و خدا فرمود: «يا ايهاالذين آمنوا لاتحرموا طيبات ما احل اللّه لكم»24؛ اى مؤمنان چيزهاى پاكى را كه خدا بر شما حلال كرده است حرام نشماريد.25

ب) على عليه‌السلام پيشگام پيشگامان

سليم بن قيس مى‌گويد: امام حسن عليه‌السلام فرمود: «والسابقون الأولون من المهاجرين والانصار و الذين ابتعوهم باحسان»؛26 و پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه با نيكوكارى از آنان پيروى كردند، همان گونه كه پيشگامان بر ديگران برترى دارند، پدرم على بن ابى‌طالب نيز، چون پيشتاز پيشگامان است، بر آنان برترى دارد. و فرمود: «أجهلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن باللّه و اليوم الآخر و جاهد فى سبيل اللّه»؛ آيا سيراب ساختن حاجيان و آباد كردن مسجدالحرام را مانند كسى پنداشته‌ايد كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده و در راه خدا جهاد كرده است؟ و (على عليه‌السلام ) از رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم پذيرفت و با جان خود او را يارى رساند... .27

ج) تطبيق مؤمن بر على عليه‌السلام

علامه مجلسى مى‌نويسد: حسن بن على عليهماالسلام به وليد فرمود: چگونه على را ناسزا مى‌گويى با اين كه خدا در ده جاى قرآن او را مؤمن ناميده است و تو را فاسق؟28

د) تطبيق آيه‌اى ديگر بر على عليه‌السلام

ابن شهرآشوب مى‌نويسد: شيرازى در كتابش با سند خود نقل كرده است: حسن بن على بن ابى‌طالب در باره آيه شريفه «فى اىّ صورةٍ شاءَ ركّبك»؛ به هر صورتى كه خواست، تو را تركيب كرد، فرمود: خداى سبحان على بن ابى‌طالب را در صُلب ابوطالب به صورت محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم آفريد، ازاين رو شبيه‌ترين مردم به رسول خدا على بود و حسين بن على شبيه‌ترين مردم به فاطمه است و من شبيه‌ترين مردم به خديجه كبرى هستم.29

ه.) تطبيق فاستوى على سوقه بر على عليه‌السلام

علامه حلّى در تفسير «فاستوى على سوقه»؛ بر ساقه‌هاى خود استوار شد؛ از امام حسن عليه‌السلام نقل مى‌كند كه اسلام با شمشير على استوار شد.30

3. رفتار قرآنى امام حسن عليه‌السلام

الف) عفو و گذشت

امام حسن عليه‌السلام كه خود از اهل بيت عليهم‌السلام است و در شمار پاكان از رجس قرار دارد، رفتارى برگرفته از آموزه‌هاى قرآنى داشت كه نمونه‌اى از آن پيرامون صفت عفو و گذشت را مى‌خوانيم: يكى از كارگران امام حسن عليه‌السلام گناهى كرد كه كيفر داشت. وقتى به دستور امام خواستند او را كيفر دهند، گفت: مولاى من! «والعافين عن النّاس»31 فرمود: تو را بخشيدم. گفت: «واللّه يحبّ المحسنين»32؛ فرمود: در راه خدا آزادى و دو برابر آنچه به تو بخشيدم، نزد من دارى.33

ب) موعظه قرآنى

موعظه‌هاى امام حسن عليه‌السلام هم رنگ و بوى قرآنى داشت. از جمله مى‌فرمود: اى فرزند آدم! از حرام‌هاى خدا خود را بازدار تا عابد باشى و به آنچه خدا قسمت تو كرده است راضى باش تا بى نياز شوى و همسايگى همسايه خود را نيكودار تا مسلمان باشى و... اى فرزند آدم! از روزى كه زاده شدى پيوسته در تباه عمر خود بوده‌اى. اينك باقى مانده‌اش را براى آخرت خود درياب كه مؤمن توشه بر مى‌دارد و كافر سرگرم بهره كنونى‌اش است. امام بعد از اين انذار، اين آيه را تلاوت فرمود: «و تزوّدوا فانّ خيرالزاد التّقوى»34؛ براى خود توشه برداريد كه به راستى بهترين توشه پرهيزكارى است.35

ج) توسّل قرآنى

شخصى براى بچه‌دار شدن از امام تقاضاى مطلبى كرد. امام فرمود: برتوباد به استغفار كردن. او مشغول انجام اين توصيه شد تا جايى كه گاه روزى تا هفتصد مرتبه استغفار مى‌كرد. وى به زودى صاحب ده فرزند شد. وقتى از امام دليل اين توصيه را پرسيد: فرمود: آيا سخن خداى سبحان را در قصه هود نشنيده‌اى؟«ويزدكم قُوَّةً الى قُوّتكم»36؛ و نيرويى بر نيروى شما بيفزايد و در قصه نوح نشنيده‌اى«و يمددكم باموال و بنين»؛37 و شما را به اموال و پسران ياراى كند.38

د) زندگى با آيات قرآنى

علاوه برآنچه گفتيم، امام حسن عليه‌السلام با آيات الهى زندگى مى‌كرد و در هر موقعيتى آيات مختلف قرآن كريم را تلاوت مى‌فرمود. گاه در نماز جمعه39، گاه در برخوردهاى شخصى، گاه در اجتماعات،40 گاه در ميدان جنگ41 و... نمونه‌اى را مى‌خوانيم. شيخ طوسى مى‌نويسد: امام حسن عليه‌السلام پس از وفات على عليه‌السلام با مردم سخن گفت: ... هركس مرا شناخت، شناخت. هركسى نمى‌شناسد، من حسن، فرزند محمد، پيامبر خدا هستم. «واتبعت ملّة آبائى ابراهيم و اسحاق و يعقوب»؛42 و از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم. من فرزند آن مژده دهنده و بيم دهنده و دعوت كننده به سوى خدايم. من آن چراغ تابانم. من فرزند آن پيامبر رحمت براى جهانيانم. من از آن خاندانم كه خدا پليدى را از ايشان زدود و پاكشان كرد. من از آن خاندانم كه جبرئيل بر آنان نازل مى‌شد و از خانه‌ايشان عروج ميكرد. من از آن خاندانم كه خدا محبّت و ولايت آنان را واجب كرد و در آيه‌اى كه بر محمد نازل كرد فرمود: «قل لا اسئلكم عليه اجراً الاّ المودة فى القربى و من يقترف حسنةً»43؛ بگو به ازاى آن(رسالت) پاداشى از شما نمى‌خواهم مگر محبّت در باره خويشان و...؛ و به دست آوردن نيكى محبّت ماست.44

پي نوشت :

1. منبع اصلى ارجاعات پاورقى (موسوعة كلمات امام حسن(ع)) و ترجمه آن مى‌باشد كه هر دو توسط پژوهشكده باقرالعلوم(ع) تدوين و به زيور طبع آراسته شده است.
2. بحارالانوار، ج 43، ص 338؛ انوارالبهيه، ص 76؛ المناقب، ج 4، ص 7.
3. زمر / 10.
4. المعجم الكبير، ج 3، ص 92، ح 2760؛ مجمع الزوائد، ج 2، ص 305.
5. امالى طوسى، ص 559.
6. نور / 1؛ قدر /1ـ3؛بحارالانوار،ج18،ص127.
7 و 8 / اعراف / 199.
9. قلم / 4.
10. بحارالانوار، ج 78، ص 114.
11. زخرف / 44.
12. بحارالانوار، ج 23، ص 173.
13. قصص / 85.
14. بحارالانوار، ج 21، ص 121 و نمونه‌هاى ديگر.
15. ر.ك. به: مقاتل الطالبين، ص 55، مقتل الحسين(ع)، ج 1، ص 114.
16. هود / 7.
17. تفسير فرات كوفى، ص 183، ح 235.
18. آل عمران / 33.
19. بحارالانوار، ج 43، ص 358.
20. نساء / 34.
21. امالى طوسى، ص 718، ح 1518.
22. فصلت / 40.
23. الفتوح، ج 3 و 4، ص 282.
24. مائده / 87.
25. مقتل الحسين(ع)، ج 1، ص 114.
26. توبه / 100.
27. توبه / 19.
28. تفسير فرات كوفى، ص 169، ح 217.
29. بحارالانوار، ج 35، ص 339.
30. انفطار / 8.
31. بحارالانوار، ج 24، ص 316؛ تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 522.
32. فتح / 29.
33. كشف اليقين، ص 368.
34 و 35. آل عمران/ 134.
36. بحارالانوار، ج 43، ص 352.
37. بقره / 197.
38. كشف الغمّه، ج 1، ص 572.
39 و 40. هود / 52.
41. مكارم الاخلاق، ص 327.
42. بحارالانوار، ج 32، ص 228؛ امالى صدوق، ص 82.
43. همان، ج 44، ص 33.
44. همان، ج 2، ص 82؛ امالى طوسى، ص 561؛ بحارالانوار، ج 10، ص 138.
45. يوسف / 38.
46. شورى / 23.
47. امالى طوسى، ص 269.

منبع:www.hawzah.net

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 17 آذر 1394  | 12:25 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
صلح امام حسن (علیه السلام) پرشكوه‏ترين نرمش قهرمانانه تاريخ

صلح امام حسن (علیه السلام) پرشكوه‌ترين نرمش قهرمانانه تاريخ

نويسنده: آل ياسين، راضي
مترجم: آیت الله العظمی سيد علي خامنه‌اي

جهاد امام حسن(علیه السلام):

جهاد او جالبترين و در عين حال، دردناكترين نوع جهاد و داراي وسيعترين ميدانها و طولانيترين رنجها بود.
در راه خدا جهاد كرد ولي نه فقط در يك جبهه بلكه در جبهه هاي بسيار: در جبهه مبارزه با دشمن چه به صورت لشكركشي و چه به صورت مقابله با فتنه انگيزيها و شيطنتهاي او؛ در جبهه مبارزه با اصحاب و سپاهيان خودش بدينصورت كه با روشهاي گوناگون در صدد اصلاح آنان برآمد و چه رنجي در اين راه برد و بلاخره هم توفيق نيافت، در جبهه مبارزه با نفس، بدينصورت كه عواطف خويشتن را كنترل نمود و طغيان تمايلات خود را مهار كرد و سلطه نفس را سركوب ساخت... و در رهبران بشري كسي را نميشناسيم كه توانسته باشد بر تمايلات و احساسات و اعصاب خود چندان تسلط يابد كه ايشان در موارد مختلف اين سرگذشت، تسلط يافته است. در جبهه مبارزه با شيعيان مخلص خود بدينصورت كه پرسشهاي عتابآميز و جرات آلود آنان را در باره علت صلح، با خونسردي تحمل كردو با روشي كه نمايشگر فرشته خويي او و نشاندهنده روح يك امام معصوم بود با آنان روبرو شد يعني خشم خود را فرو خورد و شكيبايي ورزيد و با طبعي آرام و لهجهاي شيرين و دلپذير و گذشتي فراوان آنان را پذيرفت.عتاب هر يك را به روشنترين و صحيحترين وضع پاسخ ميگفت و هدفهاي خود را براي او تشريح ميكرد و لحن خصمانه عتاب او را از بين ميبرد و مخاطب او ناگهان خود را با حجتي قوي و هدفي بزرگ و رايي اصيل مواجه مييافت و از مشاهده موقعيت امام خود، به ياد موقعيت پيامبران ميافتاد و سخن او را همچون وحي و الهام آسماني ميپذيرفت... و مگر چنين نبود؟
او كه از قدرت و حكومت گذشته بود، در اين راه مبارزه ميكرد كه اسلام را باقي بدارد و زندگي مسلمانان را قرين رفاه و آسودگي سازد و مومنان را از قتل برهاند. در حقيقت او در حكم كسي بود كه در راه خدااز حق زندگي صرفنظر ميكند و در بهاي نعيم آن جهان، جان خود را تقديم ميدارد.

صبر امام حسن(علیه السلام)

صبر او، عكس العمل جهاد او حصاري بود كه در همه ميدانها و جبهه ها بدان پناه ميبرد.
او از زمانه و مردم زمانه به قدري محروميت و خيانت و غداري و توطئه و ترور و پيمان شكني و تهمت و دشنام دشمنان و رويگرداني و عتاب دوستان را تحمل كرد كه در ميان زعماي تاريخ ـ تا آنجا كه ما بياد داريم ـ از كسي جز او همانند آن را سراغ نداريم. او همه اين ناملايمات را با صبري كه كوهها با آن برابري نميتوانند كرد متحمل ميشد و شرايط نامساعدي را كه از همه سو احاطهاش كرده بود با حكمت سرشار و پختگي و كار آزمودگي تمام، طي كرد؛ هرگز تسليم غضب و زبون احساسات نشد؛ در برابر حوادث خود را نباخت و از شدايد در اضطراب نيفتاد و هيچ عاملي جز ياري دين و برافراشتن پرچم قرآن و بلند آوازه ساختن دعوت اسلام، نتوانست او را برانگيزد.
دارنده اين مزايا و اين خصال، همان حسن(علیه السلام) سبط پيغمبر است با همان حقيقتي كه خدايش آفريده است. هيچ كس به جز جاهلي لجوج يا دشمني بي انصاف را ياراي آن نيست كه در اين صفات و خصال بر حسن(علیه السلام) خرده گيري كند. صفات او در زمان خودش برترين صفات بود. از بخشش و كرمش همچون ضرب المثلي نام برده ميشد؛ شيريني گفتار و حاضر جوابي وي و قدرت منطقش و هيبتش و حلمش و عقل و درايتش را دشمنان تصديق ميكردند، چه رسد به دوستان.
به ستايشهاي معاويه از او بنگريد؛ هر گاه در محضر او بحث و مشاجرهاي درباره حسن(علیه السلام) در ميگرفت وي در آخر كار سخني در تمجيد آن حضرت ميگفت و گاه بدون آنكه بحثي از اين گونه پيش آيد، نظر ستايشآميز خود را ابراز ميداشت.
يكبار شيريني گفتار آن حضرت را چنين ستود: «در باره هيچ كس به قدر حسن(علیه السلام) اين احساس را نداشتم كه وقتي ميگويد، ادامه گفتار او را دوست بدارم» نوبت ديگري كه در حضور او از امام حسن(علیه السلام) ياد شد، گفت: «اينها مردمي هستند كه سخن گفتن به آنان الهام شده است».
درباره هيبت و خوش محضري آن حضرت گفت: «به خدا، هرگز او را نديدم مگر آنكه از غيابش ناشاد و از عتابش بيمناك بودم».
و همچنين گفت: «به خدا هرگاه در كنار خود نشستهاش ديدم از وضع او و از عيب جويي او بيمناك گشتم.»
گويند: «عبدالله ابن عباس چون با حسن(علیه السلام) تنها شد ميان دو چشم او را بوسيد و گفت: قربانت گردم پسر عمو! به خدا پيوسته درياي دانشت در تلاطم است، چندان بر ايشان تاختي تا انتقام مرا از فرزندان... باز ستاندي.

فداكاري امام حسن(علیه السلام)

فداكاري بي نظير او همان وضعي است كه او به خاطر فكر و عقيده خود در مواجهه با ملك و حكومت انتخاب كرد.
غالبا چشم پوشيدن كسي كه صاحب قانوني حكومت است از اين حق قانوني خود بيش از گذشتن از سر و جان، حايز اهميت و دليل بزرگي روح است. و بلند نظري و بزرگي روح در راه عقيده و هدف آشكاراترين صفات حسن(علیه السلام) ابن علي و جالبترين ابزارهاي وي در جهاد متصل و بهم پيوستهاش بود.
در ميان اين دو نوع فداكاري ـ فداكردن جان يا گذشتن از سر حكومت با وجود حق قانوني ـ دومي بسي دردناكتر و داراي رنج طولانيتر و لطمه آن بر شخصيت انساني كوبندهتر است.
در همه دورههاي تاريخ، عشق حكومت در دل حاكمان و پادشاهان، ريشه دارتر و عميقتر از عشق به جان بوده است تا چه رسد به فكر و عقيده. افراد زيادي را ميشناسيم كه جان خود را فداي حكومت و سلطنت خود كردهاند در حالي كه جز عدهاي معدود به ياد نداريم كه كسي تخت سلطنت را بلا گردان جان خود نموده باشد.
در تاريخ مناظر تلخ و رقت باري از قربانيان سلطنت را ميتوان ديد كه پادشاهان براي حفظ تاج و تخت خود، نخست آنها را و سپس ـ چون گزيري نبوده است ـ خود را فدا ساختهاند.
با توجه به اين نسبت ـ يعني نسبت اندك كساني كه تاج و تخت را فداي جان كردهاند در برابر آنان كه به عكس، جان خود را در راه تاج و تخت از دست دادهاند ـ تفاوت ميان ارزش معنوي اين دو فداكاري را از نظر مردم درمي يابيم.
به همين دليل است كه در آن موارد نادري كه حكومت و سلطنت فدا شده است، مشاهده ميكنيم كه اهتمام مردم به اين واقعه بيشتر و گفت و گوها و قيل و قالها و همهمهها در اطراف آن فراوانتر است و باز به همين دليل است كه اظهار نظرها و تعليلها و تحليلها، فلسفه چينيهاي گوناگون فقط در پيرامون چنين واقعهاي به عمل ميآيد و تاريخ به ياد ندارد كه در حادثه فرود آمدن حكمراني از مقام حكومت، ميان مردم اختلاف نظر در اين باره پديد نيامده باشد؛ برخي او را تصويب و برخي تخطئه نكرده باشند؛ جمعي آن را عذر ننهاده و جمع ديگري بر آن خرده نگرفته باشند و خلاصه، جبههاي با او و جبههاي در برابر او قرار نگرفته باشند،مگر حسن(علیه السلام) ابن علي (علیه السلام).
اصولا اگر كمي دقت شود، همين كه آن حضرت حكومت را در راه عقيدهاش فدا ساخت خود از بزرگترين آيات شجاعت اوست.
با اين حال در كجاي زندگي او نشانه طمع به زنده ماندن و يا ترس از مرگ را ميتوان يافت؟
در حساب امام حسن(علیه السلام) يگانه مقياس و ميزان، همان افكار و ايدههاي عالي او بود كه از ديدگاه او هيچ چيز ديگري با آن سنجيده و مقايسه نميتوانست شد.
او معتقد بود كه بايد ملك و حكومت خود را فداي اين افكار و ايدهها كند و با اين فداكاري بزرگ، آن تنها ازرش معنوي را از دست اندازي خصمانه كساني كه از ننگ اين جهان و آتش آن جهان نميانديشند، مصون بدارد و همين خط مشي را هم بدون كوچكترين تغيير و انحراف و ضعف و درحالي كه زندگي را تحقير ميكرد طي نمود.
او راضي شد كه براي زنده نگاه داشتن هدفهاي خود، زندگي دردناكي را تحمل كند كه مرگ از آلام آن بسي كوچكتر و سبكتر است؛ پذيرفت كه با تمام وجود خود، ابزاري باشد براي خير و مصلحت ديگران و بي آنكه كوچكترين بهره و فايده و ذخيرهاي نصيب خود او گردد. و فقط همين مقدار، بالاترين مقام و مرتبتي است كه مصلحان كم نظير و طراز اول تاريخ توانستهاند بدان نايل آيند و دورترين سرمنزلي است كه تربيت اسلامي براي تامين هدف نهايي خود ـ يعني مستقر ساختن صلاح همگاني و نشر افكار صحيح در اجتماع ـ آن را وجهه همت خود ساخته است.
بسيارند كساني كه در خدمت افكار و ايدههاي خود و به خاطر زنده نگاه داشتن آنها، متحمل مصيبتها و بلاهاي فراوان شدهاند ولي در ميان اين گونه مردمان، كسي را نميشناسيم كه در تحمل بليههاي رنگارنگ و رنجههاي دانگير از آن گونه كه سايه وار تا آخر عمر و لحظه آخرين ضربت، قرين آدمي هستند، به پاي حسن(علیه السلام) برسد.
بنابر اين از هر جهت او نمونه و سمبل كامل پيشوا و مصلح عظيم الشاني است كه درس پذيرش سختترين و دردناكترين فداكاريها به خاطر ايده و هدف را، به مصلحان جهان تعليم داد.
و در قدمهاي بعدي اين مرحله، همه جا با زهد و بي اعتنايياش به بهرههاي اين جهان، پيش قدم و پيشرو بود. بنابراين پارسايي او در اين جهان و شكيبايي او برزندگانياي آنچنان و فدا ساختن ملك حكومت، هر يك عناصر جهاد او در راه خدا و وسايل پيروزي او در راه جاويد ساختن فكر و عقيده و ابزار خلود و بقاي شخصيت اوست.

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 17 آذر 1394  | 12:25 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

صلح، مناسب ترین راهبرد امام مجتبی(ع) برای حفظ و ماندگاری دین(1)
 

نویسنده: احمد ضابطی پور
پژوهشگر و مدرس مراکز تربیت معلم


 

چکیده

آن چه که از سیره ی معصومین(ع)، عموماً به ویژه از سیره ی امام مجتبی(ع) برمی آید، این است که مبنای آنان در جنگ و صلح چیزی جز حفظ دین و کیان مسلمین نبوده است.
در واقع آن چه معیار و مبنا برای موضع گیری معصومین(ع) بوده، حفظ و اعتلای دین خدا، استقرار امنیت، جلوگیری از تعدی و تجاوز به جان، مال و عرض انسان هاست.
با توجه به این مساله که وقتی به واکاوی صلح امام مجتبی(ع) می پردازیم؛ به خوبی به این حقیقت پی می بریم که آن چه سبب اتخاذ چنین راهبردی از جانب آن حضرت شده است، همان چیزی است که سبب گزینش راهبرد جهاد و شهادت به وسیله ی برادر گرانقدرش، سالار شهیدان حسین بن علی(ع) است و آن بقاء و استمرار دین خداست.
در واقع صلح به این معنا تن دادن به هر چه دشمن اراده کرده است نیست، بلکه نوعی استراتژی برای حفظ آرمان ها و ارزش های مورد علاقه و پذیرش صلح کننده است.
این نوشتار در صدد تبیین این حقیقت برآمده است.

واژگان کلیدی: راهبرد، صلح، امام مجتبی(ع)، جهاد، ماندگاری، دین.

مقدمه و طرح مسأله

امام مجتبی(ع) را می توان تجسم جهاد دانست. جهاد در درون جان آن حضرت موج می زد، جهادی که لحظه ای در آن چیزی جز اعتلای دین الهی و استمرار آن مدنظر آن حضرت نبود، بر مبنای چنین هدفی در جهاد است که صلح آن حضرت عدل جهاد قرار می گیرد، و هر آن چه را که در جهاد باید بدان دست یافت در صلحی که نه در قالبی منفعلانه، بلکه در هیأتی فعالانه تجسم می یابد، می توان بر آن فائق شد.
صلح و سلم از آن کسی است که در درون با اراده ی قوی بر تمامی امور اشراف داشته و از روی بصیرت و آگاهی گان در مسیر صلح بر می دارد. بدین جهت است که صلح امام مجتبی(ع) خود تجسمی عالی از جهاد اکبر و اصغر به شمار می آید.
در واقع بصیرت امام مجتبی(ع) سبب شد که با استفاده از راهبرد صلح به آسانی بتواند آن چه را که بر فرض اگر در جنگ با معاویه به پیروزی می رسید (که با توجه به شرایط به وجود آمده، چنین پیروزی امکان پذیر نبود) باید به آن دست می یافت، در صلح به آسانی آن را به دست آورد و آن چیزی جز حفظ و استمرار دین خدا نبود، این حقیقت را به خوبی از سخنان آن حضرت(ع) می توان دریافت، آنجا که می فرماید:
من بدان جهت دست از این منازعه برداشتم و خود را کنار کشیدم که دیدم مردم برای نابودی دین اسلام آماده می شوند و من ترسیدم که اگر با سکوت خود، دین اسلام و پیروان آن را یاری نکنم به زودی شاهد ویرانی بنای آن خواهم بود. این مصیبت برای من بزرگ تر از آن بود که خلافت من از دست برود (شریف قریشی، بی تا، ج2، 83-84).
با توجه به همین خطر بزرگ بود که آن حضرت(ع) مصلحت اسلام را بر تضییع حق خود برتری دادند و راهبرد صلح را برای استمرار دین خدا برگزیدند. در ادامه نشان خواهیم داد که امام مجتبی(ع) با بهره گیری از راهبرد صلح چگونه توانستند تمامی تلاش هایی که برای نابودی آئین نوپای اسلام به کار گرفته می شد، از بین برده و فریب و نیرنگ معاویه را باطل سازد. در واقع اگر پذیرش صلح آن حضرت(ع) هیچ نتیجه ای جز افشای چهره ی حقیقی معاویه نمی داشت کافی بود.

صلح طلبی معاویه

سیاست معاویه ایجاب می نمود که در باب صلح خود را پیش قدم سازد و حتی بر آن اصرار و تأکید فراوان بورزد، و تا جایی که برایش ممکن بود، صدای صلح طلبی خود را به اقصی نقاط مسلمان نشین آن روز برساند.
البته معاویه در پس پرده ی این تبلیغات صلح جویانه ی خود هدفی را تعقیب می کرد و آن این که اگر او فاتح جنگ گردید توانست خاندان نبوت را از دم تیغ بگذراند، مسؤولیت این فاجعه و جنایت عظیم دامن او را نگیرد، بلکه مسئولیت آن به گردن امام مجتبی(ع) بیفتد؛ در این صورت معاویه در نظر عموم مردم، انسانی مصلح به حساب می آمد و تمامی کسانی که ندای صلح او را قبل از وقوع جنگ شنیده بودند حق را به جانب او می دادند. اما بصیرت و هوشیاری امام مجتبی(ع) نقشه های معاویه را نقش بر آب نمود.

ماهیت جنگ معاویه با امام مجتبی(ع)

مبارزه ی امام حسن(ع) و معاویه، در حقیقت مبارزه ی دو شخصی که هر یک سعی می کنند به حکومت برسند، نبود. این مبارزه، مبارزه ی میان دو مسلک و دو فکر بود که با یکدیگر نزاع مرگ و زندگی داشتند و بر سر بقا و ابدیت با هم می جنگیدند.
پیروزی در این مبارزه به معنای جاودانگی یکی از این دو مسلک و دو طرز فکری که دو رقیب به خاطر آنها در برابر یکدیگر قرار داشتند بود. جنگ های مسلکی همیشه چنین است. در این جنگ ها، پیروزی از راه اسلحه، نشانه ی پیروزی واقعی نیست، بلکه آن چیزی که پیروزی یکی از دو جبهه را مسجل می سازد، جاودانه شدن و بقای مکتب و مسلک آن جبهه است. ای بسا که این پیروزی نصیب آن جبهه ای می گردد که به ظاهر و در صحنه ی نبرد با سلاح، شکست خورده و مغلوب است (آل یاسین، 1354، 324-325).

بخش اول: تلاش معاویه برای از بین بردن اسلام حقیقی

گمراه ساختن مردم با جعل احادیث

برای درک عظمت عملی که امام مجتبی(ع) انجام داد برای حفظ اسلام به جاست که به گوشه ای از تلاش های معاویه برای از بین بردن اسلام ناب محمدی(ص) اشاره شود.
باند اموی، که در رأس آن معاویه قرار داشت، برای از بین بردن اسلام حقیقی، که در سیمای خاندان معصوم پیامبر(ص)، و شیعیان آنان تجسم و تبلور داشت، تلاش کرد تا با جعل احادیث و اخبار، شأن و موقعیت علی(ع) را، که محور اصلی اسلام ناب بود، از نظرها بیاندازد و این مسأله تا جایی پیش رفت که برخی از صحابه و تابعین مانند سمره بن جندب پذیرفتند تا با گرفتن درهم و دینار دست به جا به جایی شأن نزول آیات الهی بزند. از آن جمله می توان آیه ی کریمه ی «وَ مِنَ النِّاسِ مَن یُعجِبُک قَولُهُ فِی الحَیاهِ الدُّنیا وَ یُشهِدُ اللهَ عَلی ما فِی قَلبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الخِصامِ وَ اِذا تَوَلّی سَعی فِی الاَرضِ لِیُفسِدَ فِیها وَ یُهلِک الحَرثَ وَ النَّسلَ وَ اللهُ لا یُحِبُّ الفَسادَ» (بقره، 204)، را نام برد که سمره بن جندب می گوید درباره ی علی(ع) نازل شده، و آیه ی کریمه ی «وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشرِی نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللهِ وَاللهُ رَوفٌ بِالعِبادِ» (همان، 207). درباره ی ابن ملجم نازل شده است (ابن ابی الحدید، 1962، ج4، 73).
معاویه می خواست با این کار ایمان و باور مردم را نسبت به اهل بیت(ع) سست و بی پایه گرداند و در عوض با جعل احادیث در شأن و منزلت خود و بنی امیه، بر پیکر خود جامه ی قداست و ایمان بپوشاند تا از این طریق اعتماد مردم را به خود جلب نماید.

جلوگیری از آگاهی و افشای حقایق

دستگاه تبلیغاتی باند اموی به قدری در این زمینه ماهرانه و فعالانه عمل می کرد و سعی می نمود که مردم را در بی خبری از خاندان وحی و نبوت نگه دارد که حتی اهل شام نسبت به نسب علی(ع) هیچ گونه اطلاعی نداشتند و او را از جهت قومی و قبیله ای نمی شناختند. مسعودی در این باره می نویسد:
از یکی از بزرگان و صاحبان اندیشه ی شام پرسیده شد: این ابوتراب که امام جمعه وی را لعن می کند کیست؟ گفت: به نظرم وی یکی از دزدان زیرک است (مسعودی، 1293 هـ، ج3، 42).
به تعبیر مسعودی، معاویه و دار و دسته اش با تبلیغات گسترده ی خود این گونه به اهل شام باورانده بودند که بنی امیه، از اهل بیت پیامبر(ص) به شمار می آیند و بعد از انقراض بنی امیه عده ای از بزرگان اهل شام اذعان به این مطلب نموده که برای پیامبر اهل بیتی غیر از بنی امیه نمی شناخته اند (همان، 43).

از بین بردن شیعیان

حقد و کینه ی معاویه نسبت به شیعیان و پیروان اهل بیت(ع) به اندازه ای بود که امام باقر(ع) از آن به عنوان بدترین و سخت ترین دوران نام برده و می فرماید:
و کان اعظم ذلک و کبره زمن معاویه بعد موت الحسن(ع) فقتلت شیعتنا بکل بلده و قطعت الایدی و الارجل علی الظنه و کان من یذکر محبنا و الانقطاع الینا سجن او نهبت ماله او هدمت داره ثم لم یزل البلاء یشتد و یزداد الی زمان عبیدالله بن زیاد... (ابن ابی الحدید، بی تا، ج11، 44)؛ بدترین دوران بر شیعه، دوران معاویه، بعد از مرگ امام حسن(ع) بود. شیعیان در هر شهری کشته می شدند یا دستان و پاهای شان با کم ترین گمان قطع می شد، و هرکس را که گفته می شد دوست دار ماست و به ما پیوسته، به زندان می رفت یا خانه اش را خراب می کردند. این شدت عمل روز به روز نسبت به شیعیان بیشتر می شد تا زمان عبیدالله بن زیاد...
جریان حاکم و معاندی که بر حکومت تکیه زده بود، در نهادش نسبت به پیامبر(ص) و خاندان او(ع) به سختی دشمنی می ورزید و در صدد بود همه ی آرمان های پیامبر(ص) را زیر پا نهد. افراد وابسته به دربار اموی، همچون عمربن حریث، عماره بن الولید، حجربن عمر، عمربن سعد، ابوموسی اشعری، اسماعیل و اسحاق، پسران طلحه، و... همه ار کسانی بودند که بدون چون و چرا دستورات باند اموی را مو به مو اجرا می کردند و در آن هرگز مماشاتی نشان نمی دادند و شاید، خود نیز شدیدتر در همان ماجرا برخورد می کردند.
منبع: نشریه اندیشه حوزه، شماره 85

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 17 آذر 1394  | 12:25 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
تنهاترين سردار
تنهاترين سردار

نویسنده : سوسن جواديه


 
در آن صبح زيبا وقتي كه آفتاب از لابه لاي كوه ها و صخره ها و نخلستان ها عبور كرد و بر فراز آن خانه رسيد ـ خانه اي كه مركز تمامي خلقت بود ـ دانست كه از براي محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مقصد خلقت از آغوش علي (علیه السّلام) و دامان فاطمه (سلام الله علیها) غنچه اي نو شكفته رسيده است .
آفتاب دسته اي از زيباترين شعاع هايش را چيده شده در سبدي از نسيم با طراوت اميد و آرزو از لابه لاي ملائك كه بر گرداگرد آن خانه طواف مي كردند گذراند و بر درگه آن خانه نشاند و تقديم آن غنچه آسماني كرد. آفتاب جبرئيل را ديد كه فرود مي آمد تا نام آسماني آن غنچه را بر قلب محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نشاند :
« حسن » چه نيكو نامي ! اينك تمامي خوبان از ابتداي تاريخ چشم به حسن (علیه السّلام) دوخته بودند. بشارت اين چهارمين تن از آل عبا را نيز همه انبيا و اوصيا از ابتدا داده اند.
در روايتي از امام علي بن الحسين (علیه السّلام) آمده است :
« ... چون آدم اشباح ما را در عرش ديد پرسيد : پروردگارا اين اشباح چيست »
خداوند فرمود : « اي آدم اين ها شبح هاي بهترين مخلوقات و آفريده هاي من هستند .»
اي آدم ! اين محمد است و منم حميد محمود در هر كار كه كنم براي او نامي از نام هاي خود را اشتقاق كردم .
اين علي است و منم علي عظيم اشتقاق كردم براي او نامي از نام هاي خود.
و اين فاطمه است و منم فاطر و از نو پديد آورنده آسمان و زمين و فاطمه جدا كننده دشمنان من است از رحمت من در روز قيامت و فاطمه جدا كننده دوستان من است از هر عيب و بدي پس براي او نامي از نام هاي خود را مشتق نمودم .
و اينان حسن و حسين اند و منم محسن و مجمل پس از نام خود براي آن دو نامهايشان را مشتق كردم پس اينان برگزيدگان از ميان خلايق من هستند و گرامي ترين بندگان من مي باشند. به واسطه ايشان طاعات را قبول مي كنم و به سبب ايشان گناهان را مي بخشم و به خاطر ايشان عقاب مي كنم و به واسطه ايشان ثواب مي دهم .
پس اي آدم ! به ايشان متوسل شو به سوي من و اگر گرفتاري براي تو پديد آيد ايشان را در درگاه من شفيع گردان كه من به خودم قسم خورده ام قسم حقي كه هيچ اميدواري به ايشان را نااميد نگردانم و هيچ سائلي را كه با شفاعت اينان درخواست كند رد ننمايم » (1).
چشمان زمان كه وسعت ديدش از ابتداي تاريخ گسترده بود و تحقق وعده هاي الهي را يكي پس از ديگري ديده بود اينك قدم هاي امام حسن (علیه السلام) را دنبال كرد او آينه اي بود كه نور محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و علي (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) را باز مي تاباند. كرامتش صداقتش شرافتش نجابتش علمش حلمش ... همان كرامت و شرافت و صداقت و نجابت و علم و حلم پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بود.
روايت شده كه حضرت دوبار و طبق روايتي سه بار اموال خود را بين فقرا تقسيم نمود و بيست و پنج مرتبه پياده به حج رفت .
و نيز آمده روزي كنيزي شاخه گلي براي امام حسن (علیه السّلام) هديه آورد امام حسن (علیه السّلام) به او فرمود : تو در راه خدا آزادي .
به ايشان عرض شد : آيا به جهت يك شاخه گل او را آزاد نمودي
امام فرمود : خداوند متعال ما را چنين تربيت نموده است آنجا كه مي فرمايد : هرگاه به شما تحيت گفته شد پاسخ آن را بهتر از آن بدهيد.
پس نيكوتر از هديه آن دختر آزادي او در راه خدا بود(2)
وقتي كه جسم علي (علیه السّلام) را در محراب عبادت پرپر كردند زمان آهي كشيد آهي از ژرفاي سينه اش و نگران چشم بر حسن (علیه السّلام) دوخت . ديگر نه « سلماني » بود و نه « ميثم » و نه « مقداد » و گرداگرد حسن (علیه السّلام) پر از ناجوانمردي پر از دنياپرستي و كوردلي . آن قدر امام زمانشان ـآن يادگار مقصود خلقت او كه تمامي آفرينش بر شانه هايش تكيه زده بودـ را تنها گذاشتند و به دنبال هوس هاي تو خالي دويدند تالله
در آن هنگام كه جانشين بر حق پيامبر خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) مولي الموحدين اميرالمومنين علي (علیه السّلام) شهد شهادت نوشيده و در جوار رحمت پروردگار جاي گرفته بود و لاجرم پرچم ولايت از جانب خداوند بر دوش فرزند ارشد آن حضرت امام حسن مجتبي (علیه السّلام) قرار مي گرفت آورده اند كه عبدالله ابن عباس برخاست و گفت : اي گروه مردم ! اين فرزند پيامبر شماست و وصي امام شماست با او بيعت كنيد.
در ادامه آمده مردم نيز برخاستند و در حالي كه مي گفتند او چه بسيار نزد ما محبوب است و حق او بر ما واجب مي باشد و ... به سوي آن حضرت شتافته و بيعت كردند.
پس امام حسن مجتبي (علیه السّلام) با بيان اين شرط كه شما بايد تسليم من باشيد و با هر كس كه من صلح مي كنم شما نيز صلح كرده و با هر كس من جنگيدم شما نيز جنگ كنيد با آن مردم بيعت نمود.
ليك دشمن غدار اين خاندان ـ معاويه ـ چشم طمع به مقام و جايگاهي كه خداوند تنها براي اينان مخصوص داشته بود دوخته و با مكر و فريب و زر و تزوير سعي در سست نمودن پايه هاي خلافت داشت .
هنگامه آزمايشي عجيب پديد آمده بود مردمي كه كرامت ها و فضيلت هاي مولاي خويش را به چشم ديده و ميثاق ياري و پشتيباني او را از ياد نبرده بودند اكنون در معرض وسوسه كيسه هاي زري قرار مي گرفتند كه معاويه براي خريدن اين پيمان ها و ناديده گرفتن آن كرامت ها پيش كش مي كرد و آنچه برق فريبنده اين زرها و طعم اشتها برانگيز آسايش دنيا با دل ها مي كرد ديدني بود.
نوشته اند كه آن روزها معاويه لشكري گران تجهيز نموده و به نبرد با آن بزرگوار گسيل داشت . پس امام (علیه السّلام) بر منبر رفته و مردم را از اقدام معاويه آگاه نموده و از آنان طلب ياري كرد. از ميان انبوه جمعيت جوابي برنخاست . پس يكي از اصحاب روي به آنان نمود و ندا در داد كه : اي مردم ! چه بد گروهي هستيد شما. اين امام شما فرزند پيامبر شماست كه شما را به جهاد با دشمن خداوند فرا مي خواند آيا چنين ساكت نشسته و پاسخ نمي گوييد
كجا رفتند شجاعان شما آيا از غضب الهي نمي ترسيد و از ننگ و عار پروا نداريد
همهمه اي در ميان جمعيت در گرفت و سرها از شرم فرو افتاد. ناگزير برخاسته و اظهار آمادگي نمودند.
امام حسن (علیه السّلام) فرمودند : اگر راست مي گويند به سوي لشگرگاه من در « نخيله » رفته و منتظر آمدنم باشند.
اگر چه من مي دانم كه شما به من وفا نخواهيد كرد كما اينكه به كسي كه بهتر از من بود وفا نكرديد چگونه بر گفته هاي شما اعتماد كنم حال آنكه ديدم با پدرم چه كرديد.
سرانجام زمان معهود فرا رسيد. امام به سوي لشگرگاه حركت نمود چون به آنجا رسيد جز اندكي بقيه مردان عهد پيمان شكسته و به وعده گاه نيامده بودند لاجرم امام (علیه السّلام) همين تعداد را به فرماندهي مردي به نام « حكم » به سراغ معاويه فرستاد تا راه را بر او ببندند.
چون اين لشكر به شهر « انبار » رسيد پيكي از معاويه به سراغ « حكم » آمد و گفت معاويه براي تو پانصد هزار درهم پول فرستاده و نيز وعده نمود كه حكومت يكي از ولايات شام را نيز به تو بسپارد. پس دعوت معاويه را اجابت نما. آن مرد امام خويش را به كيسه هاي زر معاويه فروخت و همراه دوستان و خويشاوندانش به او ملحق گشت .
امام چون عهد شكني سردار لشكر خويش را ديدند فرمودند : من مي دانستم كه به وفاي شما اعتمادي نيست زيرا همه شما بنده دنياييد ليكن با اين همه يكي ديگر از شما را به فرماندهي روانه مي سازم و يقين دارم كه او نيز خيانت خواهد نمود.
پس اين بار مردي از بني مراد را انتخاب نمود و او را پند و اندرز داده و عهد و پيمان اكيد بست كه او ديگر مكر و غدر پيشه نكند ليكن چون به شهر « انبار » رسيد پيك معاويه با پنج هزار درهم و وعده حكومت به سراغش رفته و او را فريفت .
اكنون ديگر صحنه هاي امتحان يكي پس از ديگري پشت سر نهاده و دست هاي نفاق و كفر و شرك يك به يك رو شده بود وقت آن رسيده بود كه امام خطبه اي ديگر ايراد نمايد.
« ...هان اي مردم ! آنچه شما براي اجتماع مسلمانان بد مي دانيد بهتر است از آنچه مي پسنديد و صلاح خود را در آن مي دانيد پس امروز مخالفت ننموده و راي مرا رد نكنيد . »
آيا به ياد داريد بعد از آن خطبه مردم با مولا و مقتدا و امام زمان خود چه كردند
منافقان نقاب از چهره برداشته و شمشير عداوت را از رو بستند. آنها با فرياد « هر آينه اين مرد به خدا كافر شده » به خيمه امام حمله برده هر آنچه بود غارت نموده سجاده حضرت را از زير پاي ايشان كشيده و رداي را از دوش حضرت ربودند. حضرت بر اسب سوار شده راه مدائن پيش گرفت . خوارج بار ديگر فرياد زدند.
« اي حسن كافر شدي همانگونه كه پدرت كافر شد » سپس با خنجر مسموم به او هجوم آورده زخمي عميق و كشنده بر ران آن حضرت ايجاد نمودند و خواستند كه ايشان را با همان وضع و حال به معاويه بسپارند ليكن ياران حضرت او را نجات داده و به مدائن بردند . (3)
و آن روز مردم چه امتحان عجيبي را پشت سر نهادند. چگونه در آن بازار پر زرق و برق فريب و خيانت در يك سو آخرت و سعادت ابدي و در سوي ديگر آسايش طلبي و دنيا دوستي را ميان دو كفه تراز و نهادند.
چگونه در تلاطم وسوسه ها و جوشش احساسات دنيا طلبانه پاي تجارتي حيرت انگيز حاضر شده و معامله اي چنين دشوار و سنگين را به انجام رسانيدند و اينگونه امام زمان خويش را فروختند.
امامي را كه محور خلقت به شمار آمده و عصاره هستي بود. امامي كه او را همراه برادر بر زانوي پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ديده بودند در حالي كه مي فرمود : « اين دو فرزندم امامند خواه بپاخيزند خواه بر جاي نشينند » .
همان امامي را كه مصداق « بموالاتكم علمنا الله معالم ديننا » (بولايت شما خداوند دستوارات دين را به ما آموخت ) بود.
و « بموالاتكم تقبل الطاعه المفترضه » (به قبول ولايت شما اعمال واجبات ما مورد پذيرش قبول مي گيرد) است
همان امامي كه خداوند با آيه « اطيعو الله و اطيعو الرسول و اولي الامر منكم » اطاعتش را همپايه اطاعت از خود و رسولش قرار داد.
اما ما چطور ! ما با امام خويش معامله كرده ايم !
آري همين ما كه آن يگانه پيشواي زمان آخرين منار تابناك هدايت را در تلاطم امواج زندگي به جريان فراموشي سپرده ايم .
ما كه در مسير روزمره زندگي هيچگونه جايگاهي براي مولايمان در نظر نگرفته و نقش و اهميتي براي او قايل نگشته ايم .
ما كه كسب و كار و شغل و مقام و مدرك و رتبه و تعاملات زندگي اجتماعي آنچنان در تارو پود خود اسيرمان ساخته كه حضور روشن او را در چند قدمي خود حس نمي كنيم .
ما كه هيچگونه وظيفه اي در مورد او براي خود سراغ نداريم .
ما كه ميثاق ها و پيمان هاي محكم پيامبر گرامي اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در غديرخم و سفارش هاي موكد آن حضرت در حديث ثقلين را پشت سرافكنده و مدت هاست كه دست تمسك و توسل خود را از آستان مقدس او ترك گفته ايم .

پي نوشت :

1 ـ حيات القلوب ج 1
2 ـ بحارالانوار ج 43 ص 343
3 ـ منتهي الامال ص 273

منبع:سایت مرکز اسلامی واشنگتن /س

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 17 آذر 1394  | 12:25 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
سرّ دلبران در حديث ديگران
سرّ دلبران در حديث ديگران

نويسنده: حجت الاسلام جواد محدّثى

نگاهى به شخصيّت و فضايل امام حسن مجتبى عليه‌السلام در منابع اهل سنّت

مظلوميّت اهل بيت عليهم‌السلام ، به ويژه امام مجتبى عليه‌السلام در همه ابعاد مشهود است؛ از جمله در ثبت و ضبط سخنان و زندگينامه و شخصيّت آنان در منابع مكتوب، به خصوص در كتب اهل سنّت.
از اين رو، دلباختگان اين خاندان كوشيده‌اند تا غبار غربت از سيماى نورانى آنان بزدايند و با تأليف آثارى مستند به كتب اهل سنّت، گوشه‌اى از فضايل خورشيدگون و جاودان امامان شيعه را تبيين كنند.
محقق ارجمند، استاد حسن مصطفوى با نگارش كتابى با عنوان «الامام‌المجتبى، ابومحمد الحسن بن على عليه‌السلام ، حياته، مقاماته، خلافته، حلمه، جريان صلحه، كلماته، خطبه، ردّ الاعتراضات» و با استناد به كتب تاريخى و حديثى و صحاح اهل سنّت، تلاش كرده است شخصيّت حضرت مجتبى عليه‌السلام را ترسيم كند.
به پاس ارج نهادن به تلاش ارزشمند آن پژوهشگر نامدار، گزارشى از تحقيق او تقديم شما عزيزان مى‌شود.
مؤلّف، اثر خود را در 58 بخش تدوين كرده است كه شامل همه دوره‌هاى حيات پربركتِ سبط اكبر عليه‌السلام مى‌شود. به خصوص بخشهايى كه به دوران امامت و صلح و قضاياى پس از صلح و برخوردهاى او با معاويه و امويانِ كينه توز و جريان‌هاى انحرافى در جهان اسلام مربوط مى‌شود، غناى بيشترى دارد.
عمده مطالب اين كتابِ 260 صفحه‌اى از منابع اهل سنّت است و در فهرست منابع، نام 61 كتاب ديده مى‌شود؛ همچون: «اخبار اصبهان» ابونعيم؛ «اخبارالطّوال» دينورى؛ «استيعاب» ابن عبدالبر؛ «اَغانى» ابوالفرج اصفهانى؛ «البداية و النهاية» ابن كثير؛ «البيان و التبيين» جاحظ؛ «تهذيب» ابن عساكر؛ «سنن» بيهقى؛ «شرح نهج البلاغه» ابن ابى‌الحديد؛ «طبقات» شعرانى؛ «عقدالفريد» ابن عبد ربّه؛ «الفصول المهمّه» ابن صبّاغ؛ «مُرُوج الذّهب» مسعودى؛ «محاسن» بيهقى؛ «نورالأبصار» شبلنجى و... دهها كتاب ديگر كه عمدتاً از منابع و متون كهن تا قرن پنجم هجرى است.
گاهى هم در تكميل بحث، نكاتى از برخى منابع شيعى همچون: كافى، وافى، تنقيح المقال، ارشاد، اعيان الشيعه و... آورده است.
مؤلف در مقدمه، اشاره دارد كه در اين تدوين و تأليف، از هرگونه تعصّب در گفتار و سخنان بى‌مدرك و مطالب غير مورد اطمينان يا غير قابل قبول براى فهم سليم، پرهيز كرده و بنياد كار را بر بيان حقيقت و اظهار آنچه درست است و آوردن مطالبى كه منطبق با حق و برهان و استدلال استوار است، نهاده است و كتاب را پيشكش به ساحت مقدّس حضرت مجتبى عليه‌السلام نموده است.
در نخستين بخش، به درج گفته‌هاى اهل سنّت و مؤلّفان بزرگ آنان پيرامون شخصيّت آن حضرت، پرداخته است. مثلاً به نقل از كتاب «البدايه» موضع او را در حادثه قتل عثمان و تلاش براى جلوگيرى از هجوم شورشيان براى كشتن او، بيان كرده و مى‌نويسد: «ابوبكر و عمر، امام مجتبى عليه‌السلام را دوست داشتند و به او احترام مى‌گذاشتند. ابن عباس، ركاب حضرت را مى‌گرفت تا سوار شود و اين را از افتخارات خود مى‌دانست.»
در فصلى به استناد منابع اهل‌سنت، به مقام و فضيلت و جايگاه رفيع آن حضرت نزد خدا و رسول مى‌پردازد و نمونه‌هاى متعددى از كرم، بزرگوارى، جود و بخشندگى، علوّ همّت و بى‌اعتنايى به زرق و برق دنيا مى‌آورد.
در فصل ديگر، شرافت حسب و نسب امام حسن عليه‌السلام و برجستگى خاصّ وى را مستند به منابع سنّى ياد مى‌كند. يكى از دهها موارد، مطلبى است كه از «عقدالفريد» اين‌گونه نقل مى‌كند:
«روزى معاويه به همنشينان خود گفت: گرامى‌ترين و ارجمندترين مردم از نظرپدر، مادر، جدّ، جدّه، عمو، عمّه، دايى و خاله كيست؟ گفتند: شما بهتر مى‌دانيد. وى دست حسن بن على عليهماالسلام را گرفت و گفت: اين؛ پدرش على بن ابى‌طالب است، مادرش فاطمه دختر پيامبر، جدّش رسول خدا، جدّه‌اش حضرت خديجه، عمويش جعفر طيّار، عمّه‌اش هاله دختر ابوطالب، دايى‌اش قاسم پسر پيامبر و خاله‌اش زينب دختر حضرت محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم .»1
اين، مصداقِ بارز همان نكته معروف است كه «اَلْفَضْلُ ما شَهِدَتْ بِهِ اْلأَعْداءُ».
از فصول ديگر كتاب، عبارتند از: امام مجتبى عليه‌السلام و آيه تطهير، امام و آيه مودّت، سرور جوانان بهشتى، محبّت پيامبر نسبت به حسنين، صلح امام حسن از زبان پيامبراكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم ، امام مجتبى و ايّام شورا، امام در دوره خلافت عثمان، نقش و حضور آن حضرت در جنگ جمل و جنگ صفّين، مسافرت‌هاى حضرت و عبادت‌هاى امام حسن عليه‌السلام .
جود و بخشش، از ويژگى‌هاى ديگر حضرت مجتبى عليه‌السلام است كه فصلى را به اين موضوع اختصاص داده و نمونه‌هاى متعدّدى از آن را باز گفته است.
نمونه‌اى ديگر را از «محاسن» بيهقى، چنين نقل مى‌كند:
«مردى نيازمند، خدمت امام حسن مجتبى عليه‌السلام رسيد و نياز خويش را مطرح كرد. حضرت فرمود: برو و خواسته‌ات را روى كاغذى بنويس و پيش ما بياور، تا آن را بپردازيم. او رفت و نيازمندى‌اش را نوشت و آورد. حضرت دو برابر آن به وى بخشيد. يكى از همنشينان و اهل جلسه گفت: چه نامه پربركتى براى او بود اى پسر پيامبر! امام فرمود: بركت او بر ما بيشتر بود؛ چرا كه آن شخص، ما را اهل نيكى قرار داد. مگر نمى‌دانى كه نيكى و معروف، آن است كه بدون درخواستِ طرف، پرداخته شود؟ امّا وقتى كسى از تو درخواستى مى‌كند و به او عطا مى‌كنى، تو در مقابل آبرويى كه او از خودش در برابر تو ريخته است، عطا مى‌كنى؛ شايد او شب را تا صبح، بى تاب بوده و به خود مى‌پيچيده و بين بيم و اميد به سر مى‌برده و نمى‌دانسته كه آيا خواسته و نيازش ادا خواهد شد يا نه؟ با حالتى نگران و مردّد پيش تو آمده است. اگر تو در مقابل آبرويى كه او پيش تو ريخته است، به او چيزى بدهى، اهميّت كار او بيش از عطاى توست!»2
بارى... قضاياى آن حضرت هنگام شهادت اميرالمؤمنين عليه‌السلام ، برخورد او با ابن ملجم، خطبه‌اش پس از شهادت پدر، به خلافت رسيدن او و بيعت مردم با وى، نامه‌نگارى‌هايش با معاويه، گوشه‌هايى از مطاعن و ستم‌ها و انحرافات معاويه، حكّام و واليان گماشته از سوى معاويه و جرائم ارتكابى آنان، تلاش براى به خلافت رساندن يزيد از سوى معاويه، آماده شدن امام براى نبرد با معاويه و قضاياى منتهى به امضاى صلحنامه، از بخش‌هاى ديگر اين تحقيق ارزشمند است.
در بخشى از كتاب، به نقل‌هاى متعدّدى مى‌پردازد كه ديگران به حضرت مجتبى عليه‌السلام به خاطر صلحش با معاويه، ايراد و اعتراض داشتند و با تعابيرى تند و گاهى اهانت‌آميز با آن حضرت گفت و گو مى‌كردند و حضرت با منطق و مدارا پاسخ آنان را مى‌فرمود و به نامه‌هاى اعتراض آميزشان جواب مى‌نوشت و تسليم خود را نسبت به آنچه تقدير الهى است و تلاش خويش را براى جلوگيرى از ريخته شدن خون مردم بر سر منازعات حكومت و رياست، باز مى‌گفت. در ميان چهره‌هاى معترض، نام كسانى چون: سفيان بن ليلى، سليمان بن صرد، حجر بن عدى و على بن محمد همدانى ديده مى‌شود. پاسخ‌هاى امام هم گوناگون است و به تناسب سطح فكر مخاطب و زمينه‌هاى روحى او فرق مى‌كند.
موضع روشنگر امام نسبت به اذهان مردم و پيشگيرى از مسأله دار شدن آنان، در صحنه‌هاى مختلف تكرار مى‌شود و امام به خاطر مصالح مسلمين، تن به «صلح تحميلى» مى‌دهد، نه آنكه تسليم معاويه شده باشد.
پس از صلح، تلاش‌هاى معاويه براى كشاندن امام به صحنه‌هايى در جهت منافع حكومت اموى، بى‌نتيجه مى‌ماند. از جمله شواهد اين مسأله، درخواستى است كه معاويه از امام مى‌خواهد تا در فرونشاندن فتنه‌هاى ضدّ حكومت، همكارى كند و امام نمى‌پذيرد.
استاد مصطفوى به نقل از «كامل» ابن اثير مى‌نويسد:
«گروهى از خوارج در حدود پانصد نفر ـ كه از سپاه على عليه‌السلام جدا شده و در جنگ معاويه و على عليه‌السلام بى‌طرفى را برگزيده بودند ـ وقتى شنيدند امام حسن عليه‌السلام با معاويه صلح كرده و حكومت را به معاويه سپرده است؛ براى جنگ با معاويه مصمّم شدند. در حالى كه امام حسن عليه‌السلام از كوفه عازم مدينه بود، معاويه به آن حضرت نامه نوشت و از او خواست كه به جنگ با آن گروه بپردازد. در قادسيه، پيك معاويه به او رسيد. امام خواسته او را رد كرد و در جواب نوشت: «اگر جنگ با يكى از اهل قبله را برگزيده بودم، ابتدا با تو مى‌جنگيدم؛ در حالى كه من به خاطر مصلحت امّت و حفظ خون مردم، دست از جنگ كشيدم.»3
در فصول بعدى، قضايايى از دوران مسموميّت و بيمارى حضرت مجتبى عليه‌السلام و شهادت امام و وصاياى او مى‌آورد و به نقل از استيعاب، مروج الذهب، تاريخ الخلفاء، المقاتل و مستدرك حاكم، شهادت آن حضرت را با زهر و با دسيسه معاويه و همدستى اشعث و دخترش جُعده مى‌داند.
سپس به نقل از «البداية» و «عقد الفريد» جلوگيرى از دفن آن حضرت در جوار قبر جدّش رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم و فتنه گرى كينه توزانه مروان بن حكم و دست به سلاح بردن بنى‌اميّه براى جنگ با بنى‌هاشم به خاطر اين مسأله را، نقل مى‌كند.
بحثى هم درباره همسران و فرزندان آن حضرت دارد.
در بخش پايانى نيز نمونه‌هايى از سخنان حكمت‌آميز، وصايا، نامه‌ها، خطبه‌ها و دعاهاى آن حضرت را نقل كرده است. به عنوان نمونه، حديثى را از آن حضرت به عنوان پايان بخش اين گشت و گذار در كتاب «الامام المجتبى» مى‌آوريم؛ وى در فصل 58 ضمن سخنان آن حضرت، از تهذيب ابن عساكر چنين نقل مى‌كند:
امام حسن مجتبى عليه‌السلام فرزندان و برادرزادگان خويش را جمع كرد و به آنان چنين سفارش نمود:
«يا بَنىَّ وَ بَنى اَخىّ! اِنَّكُم صِغارُ قَوْمٍ وَ يُوشَكُ اَنْ تَكُونُوا كِبارَ آخَرينَ، فَتَعَلَّمُوا الْعِلْمَ، فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ اَنْ يَرْوِيَهُ اَوْ يَحْفَظَهُ فَلْيَكْتُبْهُ وَ يَجْعَلْهُ فى بَيْتِهِ4؛ اى فرزندانم و برادرزادگانم! شما اكنون كوچك‌هاى قومى هستيد و اميد مى‌رود كه به زودى بزرگانِ قوم ديگر شويد؛ پس دانش بياموزيد. هركس از شما نتواند كه علم و دانش را روايت كند يا به خاطر بسپارد و حفظ كند، پس آن را بنويسد و در خانه‌اش نگه دارد.»

پي نوشت :

1. عقدالفريد، ج 3، ص 282.
2. محاسن، ص 55.
3. كامل، ج 3، ص 177.
4. تهذيب، ج 4، ص 219.

منبع: ماهنامه کوثر

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 17 آذر 1394  | 12:25 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 24 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >