عظمت‏ حضرت عباس (ع) و عزای مادر
عظمت‌ حضرت عباس و عزای مادر
عظمت‌ حضرت عباس (ع) و عزای مادر

 
چه کم و کسری در زندگی عباس بن علی، همان طوری که مقاتل معتبر نوشته‌اند، وجود دارد؟ قبلا اگر نبود برای ابوالفضل جز همین یک افتخار، با ابو الفضل کسی کاری نداشت. با هیچ کس غیر از امام حسین کاری نداشتند.خود امام حسین هم فرمود اینها فقط به من کار دارند و اگر مرا بکشند به هیچ کس دیگر کاری ندارند. وقتی که شمر بن ذی الجوشن از کوفه می‌خواهد حرکت کند بیاید به کربلا،یکی از حضاری که در آنجا بود و از طرف مادر[با ابوالفضل علیه السلام]خویشاوندی داشت،به ابن زیاد اظهار کرد که بعضی از خویشاوندان مادری ما همراه حسین بن علی هستند،خواهش می‌کنم امان نامه‌ای برای آنها بنویس.ابن زیاد هم نوشت.شمر خودش هم در یک فاصله دور[با ابو الفضل علیه السلام نسبت داشت،]یعنی از قبیله‌ای بود که قبیله ام البنین با آنها نسبت داشتند.در عصر عاشورا این پیام را شخص او آورد.حالا عظمت را ببینید،ادب را ببینید! این مرد پلید آمد کنار خیمه حسین بن علی علیه السلام فریادش را بلند کرد:«این بنوا اختنا ، این بنو اختنا» خواهرزادگان ما کجا هستند؟ خواهرزادگان ما کجا هستند؟ ابو الفضل در حضور ابا عبد الله نشسته بود و برادرانش همه آنجا بودند.اصلا جوابش را ندادند تا امام فرمود: «اجیبوه و ان کان فاسقا» جوابش را بدهید هر چند آدم فاسقی است. آقا که اجازه داد ، جواب دادند.آمدند گفتند:«ما تقول؟» چه می‌گویی؟ شمر گفت: مژده و بشارتی برای شما آورده‌ام، از امیر عبید الله برای شما امان آورده‌ام ، شما آزادید ، الآن که بروید جان به سلامت می‌برید.گفتند:خفه شو! خدا تو را لعنت کند و آن امیرت ابن زیاد و آن امان نامه‌ای که آورده‌ای. ما امام خودمان، برادر خودمان را اینجا رها کنیم به موجب اینکه ما تامین داریم؟!
در شب عاشورا اول کسی که نسبت ‌به ابا عبد الله اعلام یاری کرد، همین برادر رشیدش ابوالفضل بود. بگذریم از آن مبالغات احمقانه‌ای که می‌کنند، ولی آنچه که در تاریخ مسلم است، ابوالفضل بسیار رشید ، بسیار شجاع،بسیار دلیر، بلند قد و خوشرو و زیبا بود (و کان یدعی قمر بنی‌هاشم)که او را«ماه بنی‌هاشم‌» لقب داده بودند.اینها حقیقت است.شجاعتش را البته از علی علیه السلام به ارث برده است.داستان مادرش حقیقت است که علی به برادرش عقیل فرمود:عقیل!زنی برای من انتخاب کن که‌«ولدتها الفحولة‌»از شجاعان به دنیا آمده باشد.«لتلد لی فارسا شجاعا» دلم می‌خواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیری به دنیا بیاید. عقیل، ام البنین را انتخاب می‌کند و می‌گوید این همان زنی است که تو می‌خواهی.تا این مقدار حقیقت است.آرزوی علی در ابوالفضل تحقق یافت. روز عاشورا می‌شود ، بنابر یکی از دو روایت ، ابوالفضل می‌آید جلو، عرض می‌کند برادرجان ، به من هم اجازه بفرمایید، این سینه من دیگر تنگ شده است، دیگر طاقت نمی‌آورم ، می‌خواهم هر چه زودتر جان خودم را قربان شما کنم. من نمی‌دانم روی چه مصلحتی- خود ابا عبد الله بهتر می‌دانست- فرمود: برادرم!حالا که می‌خواهی بروی، پس برو بلکه بتوانی مقداری آب برای فرزندان من بیاوری.(این را هم عرض کنم: لقب‌«سقا»(آب آور)قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود، چون یک نوبت‌یا دو نوبت دیگر در شبهای پیش ابوالفضل توانسته بود برود،صف دشمن را بشکافد و برای اطفال ابا عبد الله آب بیاورد.این جور نیست که سه شبانه روز آب نخورده باشند،خیر،سه شبانه روز بود که[از آب]ممنوع بودند،ولی در این خلال توانستند یکی دو بار آب تهیه کنند.از جمله در شب عاشورا تهیه کردند، حتی غسل کردند، بدنهای خودشان را شستشو دادند). فرمود: چشم.
حالا ببینید چه منظره با شکوهی است، چقدر عظمت است، چقدر شجاعت است، چقدر دلاوری است ، چقدر انسانیت است،چقدر شرف است، چقدر معرفت است،چقدر فداکاری است!یکتنه خودش را به این جمعیت می‌زند. مجموع کسانی را که دور این آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشته‌اند. خودش را وارد شریعه فرات می‌کند.اسب خودش را داخل آب می‌برد.این را همه نوشته‌اند:اول، مشکی را که همراه دارد پر از آب می‌کند و به دوش می‌گیرد.تشنه است،هوا گرم است،جنگیده است،همین طوری که سوار است تا زیر شکم اسب را آب گرفته است، دست می‌برد زیر آب،مقداری آب با دو مشت‌خودش تا نزدیک لبهای مقدس می‌آورد.آنهایی که از دور ناظر بوده‌اند گفته‌اند اندکی تامل کرد،بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد. آبها را روی آب ریخت.آنجا کسی ندانست که چرا ابوالفضل آب نیاشامید،اما وقتی بیرون آمد یک رجزی خواند که در این رجز مخاطب خودش بود نه دیگران.از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید.دیدند در رجزش دارد خودش را خطاب می‌کند،می‌گوید:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین شارب المنون
و تشربین بارد المعین
هیهات ما هذا فعال دینی
و لا فعال صادق الیقین (1)

ای نفس ابو الفضل!می‌خواهم دیگر بعد از حسین زنده نمانی.حسین دارد شربت مرگ می‌نوشد،حسین با لب تشنه در کنار خیمه‌ها ایستاده است و تو می‌خواهی آب بیاشامی؟ !پس مردانگی کجا رفت؟شرف کجا رفت؟مواسات کجا رفت؟همدلی کجا رفت؟مگر حسین امام تو نیست؟مگر تو ماموم او نیستی؟مگر تو تابع او نیستی؟هرگز دین من به من اجازه نمی‌دهد،هرگز وفای من به من اجازه نمی‌دهد.ابوالفضل در برگشتن مسیر خودش را عوض کرد،خواست از داخل نخلستان برگردد(قبلا از راه مستقیم آمده بود)چون می‌دانست همراه خودش یک امانت گرانبها دارد.تمام همتش این است که این آب را به سلامت‌برساند،برای اینکه مبادا تیری بیاید و به این مشک بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدف خودش نائل شود.در همین حال بود که یکمرتبه دیدند رجز ابوالفضل عوض شد.معلوم شد حادثه تازه‌ای پیش آمده است.فریاد کرد:
و الله ان قطعتموا یمینی
انی احامی ابدا عن دینی
و عن امام صادق الیقین
نجل النبی الطاهر الامین

به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع کنید،من دست از دامن حسین بر نمی‌دارم.
طولی نکشید که رجز عوض شد:
یا نفس لا تخش من الکفار
و ابشری برحمة الجبار
مع النبی السید المختار
قد قطعوا ببغیهم یساری (2)

در این رجز فهماند که دست چپش هم بریده شده است.این گونه نوشته‌اند:با آن هنر فروسیتی که[در او]وجود داشته است،به هر زحمت‌بود این مشک آب را چرخاند و خودش را روی آن انداخت.دیگر من نمی‌گویم چه حادثه‌ای پیش آمد،چون خیلی جانسوز است. ولی اشعاری است از مادرش ام البنین،چون شب تاسوعا معمول است که ذکر مصیبت این مرد بزرگ می‌شود،آن را هم عرض می‌کنم.
ام البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه کربلا زنده بود ولی در کربلا نبود،در مدینه بود.در مدینه بود که خبر به او رسید که در حادثه کربلا قضایا به کجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهید شدند.این بود که این زن بزرگوار به قبرستان بقیع می‌آمد و در آنجا برای فرزندان خودش نوحه‌سرایی می‌کرد.نوشته‌اند اینقدر نوحه‌سرایی این زن دردناک بود که هر که می‌آمد گریه می‌کرد،حتی مروان حکم که از دشمن‌ترین‌دشمنان بود.
این زن گاهی در نوحه‌سرایی خودش همه بچه‌هایش را یاد می‌کند و گاهی بالخصوص ارشد فرزندانش را.ابوالفضل،هم از نظر سنی ارشد فرزندان او بود،هم از نظر کمالات جسمی و روحی.
من یکی از دو مرثیه‌ای را که از این زن به خاطر دارم برای شما می‌خوانم.به طور کلی عربها مرثیه را خیلی جانسوز می‌خوانند.این مادر داغدیده در این مرثیه جانسوز خودش گاهی این گونه می‌خواند،می‌گوید:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منک احد (3)

می‌گوید ای چشم ناظر،ای چشمی که در کربلا بودی و آن مناظر را می‌دیدی،ای کسی که در کربلا بودی و می‌دیدی،ای کسی که آن لحظه را تماشا کردی که شیر بچه من ابوالفضل از جلو،شیر بچگان دیگر من پشت‌سرش بر این جماعت پست‌حمله برده بودند،ای چنین شخصی، ای حاضر وقعه کربلا،برای من یک قضیه‌ای نقل کرده‌اند،من نمی‌دانم راست است‌یا دروغ، آیا راست است؟به من این جور گفته‌اند،در وقتی که دستهای بچه من بریده بود،عمود آهنین به فرق فرزند عزیز من وارد شد،آیا راست است؟بعد می‌گوید ابوالفضل،فرزند عزیزم! من خودم می‌دانم اگر تو دست می‌داشتی مردی در جهان نبود که با تو روبرو بشود.اینکه آمدند چنین جسارتی کردند برای این بود که دستهای تو از بدن بریده شده بود.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‌و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

پي نوشت :

1) بحار الانوار،ج 45/ص 41.
2) همان،ص 40.
3) منتهی الآمال،ج 1/ص‌386.

منبع: مجموعه آثار مرتضی مطهری

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:43 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
فداکاری زینب (س) و فرزندانش در کربلا
فداکاری زینب(سلام الله علیها) و فرزندانش در کربلا
فداکاری زینب (س) و فرزندانش در کربلا

 

زینب الگوی فضایل

بهترین جلوه‎گاه برای شناخت شخصیت وجودی زینب (سلام الله علیها) همان سفر تاریخی کربلا و مطالعه واقعه عاشورا و به دنبال آن خواندن داستان اسارت آن بزرگوار و همراهان او و چگونگی برخورد با ستمگران زمان است که تاریخ جزییات آن را برای ما نقل کرده است ولی در بسیاری از موارد زندگی این بزرگوار کوتاهی کرده و در بیشترین دوران عمر پرثمر آن بانوی بزرگ اسلام در سکوت مانده است. به گوشه‎هایی از فضایل ایشان توجه کنید.

ایمان راسخ حضرت زینب علیهاالسلام

اولین و مهمترین خصلت آن بانو محبت و عشق وافری است که به ذات احدیت دارد تا بتواند همه کس و همه چیز را در محضر او ذوب کند و حتی خویشتن خویش را هم نبیند. در مقابل ایمان و اعتقاد به خداوند همین بس که همه مصائب را برای او در راه رضای حق تحمل می‌کند و همه اینها را چون از سوی معبود است، زیبا می‌بیند. وقتی در کوفه ابن زیاد از او سوال می‌کند: «کار خدا را با برادرت چگونه دیدی؟» در جواب می‌فرماید: «چیزی جز زیبایی ندیدم.» زیرا که این حرکت در راستای حق و حقیقت و جاودانگی بود. شهادت یک انسان کامل در نظر اولیاء خدا جمیل است نه برای این که جنگ کرده و کشته شده است. بلکه جنگ و قیام برای خدا بوده است. آن گاه که حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) بدن پاره پاره برادر را در گودال قتلگاه مشاهده می‌کند با تضرع در پیشگاه خدا می‌گوید: «اللهم تقبل منا هذا القربان.»
این اوج معرفت و ایمان است و عظمت روح را می‌رساند که چون در راه خداست، تحمل آن آسان است.

عبادت زینب سلام الله علیها

عبادت غرض اصلی آفرینش است و امام معصوم سمبل و تجلی این غرض؛ و هرچه یک انسان عابدتر باشد با حرکت آفرینش هماهنگ‌تر و با معصوم مانوس‌تر می‌شود. شاید علت انس حضرت زینب (سلام الله علیها) با برادرش امام حسین (علیه السلام) جلوه‌ای از این عبادت باشد.
حضرت امام حسین علیه السلام در هنگام وداع به زینب کبری فرمود: «خواهرم در نماز شبت مرا به یاد داشته باش.» و نیز از امام سجاد علیه السلام نقل شده است: «عمه‌ام زینب در مسیر اسارت از کوفه به شام هم فرایض و هم نوافل خود را به جای می‌آورد و غفلت نداشت. فقط در یکی از منازل به خاطر شدت ضعف و گرسنگی، نشسته نماز خواند که بعد معلوم شد، سه روز است غذا میل نکرده، زیرا به هر اسیر شبانه روز یک گرده نان می‌دادند و عمه‌ام سهمیه خود را بیشتر اوقات به بچه‌ها می‌داد.»
نوشته‌اند هیچ‎گاه تهجد و نماز شب این بانوی بزرگ ترک نشد. در فرهنگ قرآنی نافله چیزی است که زیاده بر واجب است و از روی تفضل و تبرع انجام می‌گیرد.
حضرت امام حسین علیه السلام در هنگام وداع به زینب کبری فرمود: «خواهرم در نماز شبت مرا به یاد داشته باش.» و نیز از امام سجاد علیه السلام نقل شده است: «عمه‌ام زینب در مسیر اسارت از کوفه به شام هم فرایض و هم نوافل خود را به جای می‌آورد و غفلت نداشت. فقط در یکی از منازل به خاطر شدت ضعف و گرسنگی، نشسته نماز خواند که بعد معلوم شد، سه روز است غذا میل نکرده، زیرا به هر اسیر شبانه روز یک گرده نان می‌دادند و عمه‌ام سهمیه خود را بیشتر اوقات به بچه‌ها می‌داد.»

دانش حضرت زینب علیهاالسلام

حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) بانوی علم و فضل است. او علم خود را از جد بزرگوارش پدر ارجمند و مادر گرامی و برادران عزیزش دارد، کسانی که متصل به وحی‎اند. نوشته‌اند حضرت زینب (سلام الله علیها) درس تفسیر برای بانوان داشت. آری دختر امیرالمومنین علی (علیه السلام) به راستی دارای علم وافر خدادادی بود. ابن عباس از وی با این عبارت نقل می‌کند و می‎گوید: «بانوی خردمند ما زینب (سلام الله علیها) و همین بس که در بنی‎هاشم به «عقیله» یعنی بانوی خردمند معروف بود و آن هنگام که حضرت زینب (سلام الله علیها) در اسارت وارد کوفه شد. او بانوانی را که برای تماشا آمده‎اند، می‌شناسد. در و دیوار آن او را به یاد ایامی انداخت که بانوان همین شهر، صف اندر صف منتظر لقایش می‌نشستند تا در درس تفسیرش شرکت کنند و اکنون شهر به شهر می‌گردد.
عبادت غرض اصلی آفرینش است و امام معصوم سمبل و تجلی این غرض؛ و هرچه یک انسان عابدتر باشد با حرکت آفرینش هماهنگ‌تر و با معصوم مانوس‌تر می‌شود. شاید علت انس حضرت زینب (سلام الله علیها) با برادرش امام حسین (علیه السلام) جلوه‌ای از این عبادت باشد.
از سخنان حضرت زینب (سلام الله علیها) در طول مسافرت کربلا، کوفه و شام و خطبه‌ها و سخنرانی‎هایی که در فرصت‌های مختلف در برابر ستمکاران و طاغوتیان آن زمان و مردم دیگر ایراد فرمود، به خوبی معلوم می‌شود که مراتب علم و دانش و کمال آن بانوی بزرگوار از راه تحصیل و تعلیم اکتسابی نبوده و بهره‌ای الهی و جنبه خارق‎العاده داشته است. شاهد این مطلب، کلام امام سجاد (علیه السلام) است که پس از خطبه کوفه بر او فرمود: عمه جان آرام باش و سکوت اختیار کن که تو بحمدالله دانشمندی معلم ندیده و فهمیده‌ای هستی که کسی تو را فهم نیاموخته است.

فداکاری و ایثار عقیله بنی‎هاشم

زینب کبری وقتی احساس کرد مسئولیت بزرگ جهاد در راه خدا و پیکار و مبارزه با بی دینان به دوشش آمده است و در این راه باید از مال و منال و شوهر و زندگی و فرزند بگذرد، حتی اگر لازم شود از دادن جان نیز دریغ نکند، با کمال شهامت و فداکاری از خانه و کاشانه و شوهر و زندگی دست می‌کشد. گویند به هنگام ازدواج حضرت زینب (سلام الله علیها) با عبدالله ابن جعفر، با توجه به علاقه وافری که میان او و برادرش حسین (علیه السلام) بود، شرط کرد که هرگاه برادرش خواست سفری برود، زینب بتواند به همراه برادر مسافرت کند و عبدالله شرط را پذیرفت.

قربانگاه فرزندان :

بانوی فداکار کربلا فرزندان خود را برای قربانی به قربانگاه نینوا می‌آورد و در همه جا یاری مهربان و دلسوز برای رهبر عالیقدر این قیام و نهضت مقدس یعنی اباعبدالله الحسین (علیه السلام) بود و چون عصر عاشورا شد و آن حجت الهی به شهادت رسید، سهم عمده و بار تازه‌ای به دوش این بانوی فداکار نهاده شد که چون کوهی پولادین در برابر دشمنان منحرف ایستاد. در بعضی مقاتل نوشته‎اند: «در روز عاشورا هنگامی که فرزندان حضرت زینب (سلام الله علیها) به شهادت رسیدند، ایشان از خیمه بیرون نیامد و بر بالینشان حاضر نشد. وقتی علت را سوال کردند، پاسخ داد: «تا مبادا برادرم خجالت بکشد.»
در مقابل ایمان و اعتقاد به خداوند همین بس که همه مصائب را برای او در راه رضای حق تحمل می‌کند و همه اینها را چون از سوی معبود است، زیبا می‌بیند. وقتی در کوفه ابن زیاد از او سوال می‌کند: «کار خدا را با برادرت چگونه دیدی؟» در جواب می‌فرماید: «چیزی جز زیبایی ندیدم.» زیرا که این حرکت در راستای حق و حقیقت و جاودانگی بود.
تجلی و نقش بسیار مهم حضرت زینب (سلام الله علیها) به گونه‌ای است که اکنون پس از قرن‌ها باز هم چنان جلوه‌ای دارد که جامعه اسلامی ما برای ارج نهادن به روحیه ایثار و فداکاری پرستاران و تجلیل از این قشر ایثارگر، روز ولادت فرخنده این بانوی گرانقدر را روز پرستار نامیده است.
پرستاران نیز در ایثار و فداکاری در صف مقدم جامعه هستند و نسبت به سلامت و حیات همنوعان خویش، متعهدانه و دلسوزانه انجام وظیفه می‌کنند. از این رو استقبال کرده‌اند تا این روحیه را هر چه بیشتر در خود تثبیت و با بهره‎گیری از الگویی همچون زینب کبری (سلام الله علیها) پیوسته در مراتب فداکاری و ایثار پیشگام باشند. و می‎دانیم که از این «اسوه» مردانمان، درس مردانگی و حق‎مداری و زنانمان، درس حیا و عفت و پاسداری و پرستاری از حریم زندگی را می‌آموزند.

مآخذ:

1- امانتداران عاشورا در بیانات مقام معظم رهبری، موسسه فرهنگی قدر ولایت، چاپ ششم، تهران، 1381 .
2- مجتبی شاکری، بازخوانی حماسه حسینی یا سیری در تاریخ کربلا، انتشارات زهد، چاپ اول، تهران، 1380 .
3- مرتضی مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام، انتشارات صدرا، چاپ ششم، تهران، 1381 .
4- جایگاه زن در اندیشه امام خمینی (ره)، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، چاپ هشتم، تهران، 1378 .
5- آیة الله محمدعلی عالمی، حسین نفس مطمئنه ( آنچه در کربلا گذشت)، انتشارات هاد، چاپ چهارم، تهران، 1378.
6- مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج 1، انتشارات صدرا، چاپ ششم، تهران، 1381 .

منبع: سایت زنان ایران

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:43 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
ام البنین در سوگ شهدای کربلا
ام البنین در سوگ شهدای کربلا

 
ام البنين، (محدث، متوفى سال 70 ه) (فاطمه كلابيه)، دختر حزام، از زنان مؤمن، شجاع و فداكار بود.روايت است كه امير المؤمنين عليه السلام پس از شهادت حضرت زهرا عليه السلام به برادرش عقيل كه انساب عرب را خوب می ‌دانست و از احوال خانوادگى آنها آگاه بود فرمود : مى خواهم زنى برايم خواستگارى نمايى كه از خاندان شجاعت باشد تا فرزند شجاعى برايم به دنيا آورد.عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را به ايشان معرفى نمود و گفت: در بين عرب خاندانى شجاعتر از خانواده وى سراغ ندارم.اين مادر پسرانش عباس، جعفر، عبد الله و عثمان را چنان تربيت كرد كه همه شيفته برادر بزرگوارشان حضرت امام حسين عليه السلام بودند و در ركاب آن حضرت شهيد شدند.
ام البنين در واقعه كربلا حضور نداشت، هنگامى كه بشير به مدينه بازگشت و ام البنين را ملاقات كرد، خواست تا خبر شهادت فرزندانش را به وى دهد ام البنين گفت: رگ قلبم راپاره كردى بچه ‌هايم و آنچه زير آسمان است فداى ابا عبد الله عليه السلام، از حسين برايم بگو .
ام البنين براى عزادارى هر روز همراه نوه ‌اش عبيد الله (فرزند عباس عليه السلام) به بقيع م‌ی رفت و نوحه می ‌خواند و می ‌گريست و اين اشعار را زمزمه می ‌كرد:
يا من رأى العباس كر
على جماهير النقد
و وراه من ابناء حيدر
كل ليث ذى لبد
أنبئت أن ابنى أصيب‌
برأسه مقطوع يد
ويلى على شبلى امال‌
برأسه ضرب العمد
لو كان سيف فى يد (يدى)
لما دنا منه احد

اى آن كه عباس را ديدى، كه بر گروه بيچارگان حمله می ‌كرد،
و دنبال او از فرزندان حيدر (على عليه السلام) جنگاورانى بودند، كه هر يك يال و كوپالى داشتند، خبردار شدم كه بر سر پسرم آسيب وارد شد، در آن حال كه دستش قطع بود،
واى بر من كه ضربه عمود سرش را خم كرد،
(عباسم) اگر شمشيرت در دستت بود، هرگز كسى به تو نزديک نمى شد.
مروان بن حكم با تمام دشمنى اش نسبت به خاندان بنى هاشم با ديگر مردم، با اين نوحه سرايى ام البنين دور او جمع می ‌شدند و می ‌گريستند.
مصیبت ام البنین(سلام الله علیها) مادر حضرت عباس(سلام الله علیه)
امام صادق علیه السلام فرمود:«رحم الله عمی العباس لقد اثر و ابلی بلاء حسنا... » (1) خدارحمت کند عموی ما عباس را،عجب نیکو امتحان داد،ایثار کرد و حداکثر آزمایش را انجام داد.برای عموی ما عباس مقامی در نزد خداوند است که تمام شهیدان غبطه مقام او را می‌برند.)اینقدر جوانمردی،اینقدر خلوص نیت،اینقدر فداکاری! ما تنها از ناحیه پیکر عمل نگاه می‌کنیم،به روح عمل نگاه نمی‌کنیم تا ببینیم چقدر اهمیت دارد.
شب عاشوراست.عباس در خدمت ابا عبد الله علیه السلام نشسته است.در همان وقت‌یکی از سران دشمن می‌آید،فریاد می‌زند:عباس بن علی و برادرانش را بگویید بیایند. عباس می‌شنود ولی مثل اینکه ابدا نشنیده است،اعتنا نمی‌کند.آنچنان در حضور حسین بن علی مؤدب است که آقا به او فرمود:جوابش را بده هر چند فاسق است.می‌آید می‌بیند شمر بن ذی الجوشن است.شمر روی یک علاقه خویشاوندی دور که از طرف مادر عباس دارد و هر دو از یک قبیله‌اند،وقتی که از کوفه آمده است‌به خیال خودش امان نامه‌ای برای ابا الفضل و برادران مادری او آورده است.به خیال خودش خدمتی کرده است.تا حرف خودش را گفت،عباس علیه السلام پرخاش مردانه‌ای به او کرد،فرمود:خدا تو را و آن کسی که این امان نامه را به دست تو داده است لعنت کند.تو مرا چه شناخته‌ای؟ درباره من چه فکر کرده‌ای؟تو خیال کرده‌ای من آدمی هستم که برای حفظ جان خودم، امامم،برادرم حسین بن علی علیه السلام را اینجا بگذارم و بیایم دنبال تو؟آن دامنی که ما در آن بزرگ شده‌ایم و آن پستانی که از آن شیر خورده‌ایم،این طور ما را تربیت نکرده است.
جناب ام البنین ، همسر علی علیه السلام، چهار پسر از علی دارد.مورخین نوشته‌اند علی علیه السلام مخصوصا به برادرش عقیل توصیه می‌کند که زنی برای من انتخاب کن که‌«ولدتها الفحولة‌»از شجاعان زاده شده باشد،از شجاعان ارث برده باشد« لتلد لی ولدا شجاعا» می‌خواهم از او فرزند شجاع به دنیا بیاید.(البته در متن تاریخ ندارد که علی علیه السلام گفته باشد هدف و منظور من چیست، اما آنها که به روشن بینی علی معترف و مؤمن‌اند می‌گویند علی آن آخر کار را پیش بینی می‌کرد.) عقیل،ام البنین را انتخاب می‌کند.به آقا عرض می‌کند که این زن از نوع همان زنی است که تو می‌خواهی.چهار پسر که ارشدشان وجود مقدس ابا الفضل العباس است،از این زن به دنیا می‌آیند،هر چهار پسر در کربلا در رکاب ابا عبد الله حرکت می‌کنند و شهید می‌شوند.وقتی که نوبت ‌بنی هاشم رسید، ابا الفضل که برادر ارشد بود به برادرانش گفت: برادرانم! من دلم می‌خواهد شما قبل از من به میدان بروید ، چون می‌خواهم اجر شهادت برادر را ادراک کرده باشم.گفتند: هر چه تو امر کنی.هر سه نفر شهید شدند،بعد ابا الفضل قیام کرد.این زن بزرگوار(ام البنین)که تا آن وقت زنده بود ولی در کربلا نبود، شهادت چهار پسر رشید خود را درک کرد و در سوگ آنها نشست.در مدینه برایش خبر آمد که چهار پسر تو در خدمت‌حسین بن علی علیه السلام شهید شدند.برای این پسرها ندبه و گریه می‌کرد.گاهی سر راه عراق و گاهی در بقیع می‌نشست و ندبه‌های جانسوزی می‌کرد.زنها هم دور او جمع می‌شدند.مروان حکم که حاکم مدینه بود،با آنهمه دشمنی و قساوت گاهی به آنجا می‌آمد و می‌ایستاد و می‌گریست. از جمله ندبه‌هایش این است:
لا تدعونی ویک ام البنین
تذکرینی بلیوث العرین
کانت‌بنون لی ادعی بهم
و الیوم اصبحت و لا من بنین

ای زنان!من از شما یک تقاضا دارم و آن این است که بعد از این مرا با لقب ام البنین نخوانید(چون ام البنین یعنی مادر پسران،مادر شیر پسران)،دیگر مرا به این اسم نخوانید.وقتی شما مرا به این اسم می‌خوانید،به یاد فرزندان شجاعم می‌افتم و دلم آتش می‌گیرد.زمانی من ام البنین بودم ولی اکنون ام البنین و مادر پسران نیستم.
مرثیه‌ای دارد راجع به خصوص ابا الفضل العباس:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منه احد

می‌گوید:ای چشمی که در کربلا بودی و آن منظره‌ای که عباس من،شیر بچه من،حمله می‌کرد می‌دیدی و دیده‌ای!ای مردمی که آنجا حاضر بوده‌اید! برای من داستانی نقل کرده‌اند، نمی‌دانم این داستان راست است‌یا نه.یک خبر خیلی جانگداز به من داده‌اند ، نمی‌دانم راست است‌یا نه.به من گفته‌اند که اولا دستهای پسرت بریده شد،بعد در حالی که فرزند تو دست در بدن نداشت‌یک مرد لعین ناکس آمد و عمودی آهنین بر فرق او زد. وای بر من که می‌گویند بر سر شیر بچه‌ام عمود آهنین فرود آمد.بعد می‌گوید:عباس جانم!فرزند عزیزم!من خودم می‌دانم که اگر دست در بدن داشتی هیچ کس جرات نزدیک شدن به تو را نمی‌کرد.
لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

پي نوشت :

1) ابصار العین،ص‌26.
منبع كتاب: بانوان عالمه و آثار آنها، ص 1
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:43 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
باران اشك از چشمان سكينه (س)
باران اشك از چشمان سكينه
باران اشك از چشمان سكينه (س)

 

اشاره

حضرت سكينه (سلام الله علیها) از صُلب خورشيدي چون امام حسين عليه‌السلام و دامن ستاره‌اي چون رباب ـ دختر امري‌القيس ـ به دنيا آمد.1
چند سال از آغازين بهار زندگي‌اش نمي‌گذشت كه طوفاني خوفناك در سرزمين كربلا پديد آمد. او تا آن هنگام، چون فرشته‌اي آسماني در ميان كسان خويش زندگي مي‌كرد.
گرچه او دختري بود مثل همه دخترها؛ ولي نقش ثمربخشش در تداوم انقلاب پدر، او را سرمشق دختران جهان ساخت. سرمشق آنهايي كه در بحبوحه حوادث ناگوار، آزادي و آزادگي را پيشه خويش مي‌سازند و در زير درفش ولايت، ثابت قدم مي‌مانند و با حفظ عفّت و وقار خويش، از حريم «ولايت» و «ديانت» پاسداري مي‌كنند.
كمتر تاريخ نگاري است كه بعد از بيان جزئيات زندگي پرافتخار امام حسين عليه‌السلام به فرازهايي از سخنان و سروده‌هاي حضرت سكينه نپرداخته باشد. آنچه پيش روي شماست، گزيده از جملات آن بانوي دردمند است كه در هنگامه حماسه و خون كربلا، و اشك و صبرِ شام، ايراد نموده است.

بعد از شهادت برادر

هواي گرم، فضاي دَم كرده و سرخ‌رنگي نينوا را فراگرفته است. عطش، ناجوان‌مردانه، گلهاي بوستان نبوّت را پژمرده كرده است. ياران اندك امام، همه رفته‌اند؛ جز اندكي از نزديكانش، كسي باقي نمانده است. خيمه در نزيكي خيمه‌اي «سكينه» برپاست. در داخل آن، ياران سربريده پدر، كنار هم آرميده‌اند. لحظه به لحظه بر تعداد آن سرخ جامگان سرمستِ عشق و شهادت، افزوده مي‌شود. ساعتي است كه برادرش حضرت علي‌اكبر عليه‌السلام نيز به عرصه نبرد رفته است. اضطراب و عاطفه در در وجودش ريشه داونيده است. پدرش عازم ميدان شده است تا از علي‌اكبر عليه‌السلام خبري بياورد. طول نمي‌كشد كه بر مي‌گردد؛ تنها و افسرده است. در مقابلش مي‌ايستد. پدر را در درياي از ماتم، غرق مي‌يابد. بي‌صبرانه لب به سخن مي‌گشايد:
«پدر! چرا اين قدر غمگيني؟»
و قبل از اين كه جوابي بشنود؛ از برادرِ به ميدان رفته‌اش سؤال مي‌كند. پدر كه گويا كوهي از غم، برشانه‌هاي خسته‌اش سنگيني مي‌كند؛ چنين لب به سخن مي‌گشايد:
«دشمنان برادرت را كشتند.»
و غمگينانه ناله سكينه بلند مي‌شود:
«فَنادَتْ وااخاه! وامُهْجَةَ قلباه!...؛ اي واي برادرم، آه ميوه دلم...!»
پدر با ديدن بي‌صبري دخترش، لب به اندرز مي‌گشايد:
«دخترم سكينه! خدا را در نظر داشته باش، صبر و تحمّل پيشه‌ساز.»
سكينه در حالي كه باران اشك، از ديدگانش فرو مي‌ريزد؛ خطاب به پدر چنين نوحه مي‌كند:
«يا اَبَتاه! كَيْفَ تَصْبِرُ مَنْ قُتِلَ اَخُوها وَ شُرِّدَ اَبُوها؛»
پدرم! چگونه صبر و بردباري كند كسي كه برادرش كشته و پدرش غريب و تنها مانده است.
پدر نيز با شنيدن كلام غمبار دخترش، بر زبانش جاري مي‌شود: «انّا للّه و انّا اليه راجعون»2

با پرواز آب آور

خيمه‌نشينان، در درياي از عطش غرق شده‌اند. كودكان ناباورانه به بزرگترها مي‌نگرند. نگاه‌هاي دردمندانه آنها «عباس عليه‌السلام » را سوي «فرات» كشانده است. او با مشك خشكيده‌اش رفته است تا براي گرفتارانِ اين درياي عطش، آب بيارود. ساعتي است كه چشمان منتظر و نگران بچه‌ها به سمت «علقمه» دوخته شده است. امام به ميدان رفته است تا خبري از او بياورد. و بعد، در حالي كه دستش را به كمر گرفته است، باز مي‌گردد. تنها و اندوهگين است. سكينه به جلوش شتافته، عنان اسبش را مي‌گيرد و مي‌گويد:
«يا ابتاه! هَلْ لَكَ عِلْمٌ بِعَمِّيَ العَباس؟!»
پدرم! از عمويم عباس چه خبر؟ او به من وعده آب داده بود!
امام كه به سوز دلِ دخترش پي‌مي‌برد، مي‌گويد:
«يا اِبْنَتاه! اِنَّ عَمَّكَ العباس قُتِلَ وَ بَلَغَتْ روحَهُ الجنان؛»
دخترم! ديگر منتظر عمويت نباش، عمويت عباس كشته شد و روحش به بهشت رسيد.
صداي شيون سكينه و نيز عمّه داغدارش، زينب عليها‌السلام بلند مي‌شود: «وا اخاه! واعباساه! واقِلَّةَ ناصراه...!»
واي برادر! واي عباس! واي از كمي يار و ياور...!3

با ديدن قنداقه خونين

عطش، جابرانه بيداد مي‌كند. گلهاي حسيني يكي بعد از ديگري در باغستان آتش زده‌ي نينوا، بر زمين مي‌افتند. و چه زود به خيل سعادتمندان جاويدان مي‌پيوندند!
به راستي كه گرما و عطش چه بي‌رحمند و سوزاننده! نه بزرگ مي‌شناسند و نه كوچك. و اينك «علي‌اصغر عليه‌السلام » را نيز به مسلخ عشق و ميدان كارزار كشانده است. بابا كه بر مي‌گردد، قنداقه كوچكترين سربازش را در بغل دارد. سفيدي قنداقه به رنگ خون درآمده است. چه شده باشد؟!
سكينه به استقبال پدر مي‌رود و خوشبينانه مي‌گويد:
«يا اَبَة! لَعَلَّكَ سَقَيْتَ اخي الماء!»
پدرجان! گويا برادرم اصغر را سيراب كردي!
از آسمان ديدگان پدر، بارانِ اشك مي‌بارد و دردمندانه مي‌گويد:
دخترم! بيا قنداقه برادرت را درياب، كه براثر تير دشمن، سرش جدا شده است.4

هنگام وداع با پدر

زمان چه زود مي‌گذرد و درد جانكاه، بردلهاي محزون و ماتم‌زده نينوائيان، باقي مي‌ماند. غم را توان شمارش نيست. آغازي دارد و فرجامي؛ و اينك در فرجام آن عصر خونين، نوبت به كاروان سالار زينب و سكينه رسيده است. همان كاروان سالاري كه پيكر پاره پاره شاهدانِ عشق را يك تنه در زير آن خيمه خون گرفته جمع كرد، و بعد از اتمام پويندگان مسير سرخ شهادت، ستون آن را كشيد و سينه مجروح خيمه را بر زمين گرم كربلا خواباند.
سكينه و ديگر بانوان حرم، تنها به او دل بسته بودند. امام بعد از وداع با فرزند دردمندش «سجّاد عليه‌السلام »، و خواهر صابرش «زينب عليها‌السلام »، به سوي سكينه مي‌رود. دختر با نظاره حال پدر، ناباورانه مي‌گويد:
«يا ابتاه! ءَاِسْتَسْلَمْتَ لِلمَوتِ فَاِلي مَنْ اِتَّكَلُ»؛
پدرم! آيا تسليم مرگ شده‌اي؟ بعد از تو من به چه كسي پناه ببرم؟
امام كه پرده‌اي از اشك، مزاحم ديدگان بي‌قرارش شده است، مي‌گويد:
نور چشمم! چگونه كسي كه يار و ياوري ندارد، تسليم مرگ نشود؟!
دخترم! بدان كه رحمت و ياري خدا، در دنيا و آخرت از شما جدا نگردد.
دخترم! بر قضاي الهي صبر كن و شكايت مبر؛ زيرا كه دنيا محل گذر و آخرت خانه هميشگي است.»
گويا دنياي از يأس و نا اميدي، دل كوچكِ دختر را فرامي‌گيرد و انبوهي از درد و غم، در سينه پراسرارش فشرده مي‌شود. در آن دم كه همه راهها را بسته مي‌يابد، به پدر خطاب مي‌كند:
«پدرجان! نمي‌شود ما را به حرم جدّمان بازگرداني؟!»
امام در حالي كه نگاه مهرآميزي به دخترش دارد، مي‌فرمايد:
«اگر پرنده قطا را به حال خود بگذارند، در جايگاه خود آرام مي‌گيرد.»
امام با بيان اين جمله كوتاه، عمق مظلوميت خويش را به دختر خردسال و نسلهاي بعد، بيان مي‌كند و به آن گل نورسته باغ عصمت مي‌فهماند كه دشمن از ما دست بردار نيست و هرجايي كه برويم به تعقيب‌مان خواهد پرداخت.
سكينه با شنيدن كلام غريبانه پدر، اشك مي‌ريزد. امام كه ياراي تماشاي گريه‌هاي سكينه را ندارد، او را به سينه‌اش مي‌چسباند و اشك از ديدگان غمبار آن بانوي گرامي پاك ساخته و در پايان اين وداع جانسوز، شعر زيرا را خطاب به او زمزمه مي‌كند:
مِنْكِ الْبُكاءُ اِذِالحِمامُ دَهاني مادامَ مِنّي الرُّوحُ في جُثْماني تَأْتينَهُ يا خَيْرَةَ‌ النِّسْوانِ فَاِذا قُتِلْتُ فَاَنْتَ اَولي بِالّذي
سَيَطُولُ بَعْدِي ياسَكِينَةُ فَاعْلَمي لاتُحْرِقي قَلْبي بِدَمْعِكِ حَسْرَةً فَاِذا قُتِلْتُ فَاَنْتَ اَولي بِالّذي فَاِذا قُتِلْتُ فَاَنْتَ اَولي بِالّذي
«سكينه جانم! بدان كه بعد از فرا رسيدن مرگم، گريه‌ات بسيار خواهد شد. تا جان در بدن دارم، دلم را با افسون سرشك خويش مسوزان. اي برگزيده بانوان! تو بعد از كشته شدنم، بر هركسي ديگر، به من نزديكتري كه كنار بدنم بيايي و اشك بريزي.»5

غريبانه با اسب بي‌صاحب

دل سكينه نيز همراه بابا به ميدان رفته است؛ او همواره با ناله‌هاي جانسوز و قطرات اشك، ياد و نام پدرش را گرامي مي‌دارد. ناگهان صداي شيهه ذوالجناح گوش او و عمه‌اش زينب را به ميهماني فرامي‌خواند. نگاه اشك آلودش را به چهره غمبار عمه‌اش گره مي‌زند، زينب عليها‌السلام كه بي‌تابي او را درمي‌يابد، مي‌گويد:
«سكينه جانم! پدرت با آب برگشته است، به سويش بشتاب و از آبش بياشام.»
سكينه احساس مي‌كند كه ديگر انتظارش به پايان رسيده است. خوش‌بينانه و شتابان، دامن خيمه را برداشته قدمي به بيرون مي‌گذارد تا شايد چشمش به جمال ملكوتي امام عليه‌السلام بيفتد. اما اسب بابا كه زينش واژگون شده است، چشم و قلب دخترك را مي‌گيرد. هماندم كوله‌باري از درد و رنج و اسارت، در ذهن كودكانه‌اش تداعي مي‌گردد. ناله‌اش در فضاي نيلگون و خون رنگ نينوا مي‌پيچد:
«وامحمداه! واغريباه! واحسيناه! واجدّاه! وافاطمتاه...!»
سپس نگاه مأيوسانه‌اش را به ذوالجناح مي‌دوزد و آنگاه با زمزمه ابيات زير، عقده‌هاي دل غم‌زده‌اش را مي‌گشايد:
وَ اَلْقَيْتَهُ بَيْنَ الأَعادي مُجِدَّلا فَاِنْ عُدْتَ تَرْجُو عِنْدَنا وَ تُؤمِلاهُ اَمَيْمُونُ! اِرْجَعْ لا تُطيلُ خِطابَنا
اَمَيْمُونُ! أَشَفَيْتَ العُدي مِنْ وَلِيّنا اَمَيْمُونُ! اِرْجَعْ لا تُطيلُ خِطابَنا اَمَيْمُونُ! اِرْجَعْ لا تُطيلُ خِطابَنا
«اي اسب پرميمنت! پدرم را در ميان دشمنان، در خاك و خون گذاشتي؛ آنها پيكرش را مجروح مي‌سازند.
اي اسب! برگرد پدرم را بياور كه در اين صورت، نزد ما اميدوار و محترم خواهيد بود.»
ديگر زنان خيام نيز ذوالجناح امام را چون نگيني در ميان مي‌گيرند و به دورش حلقه مي‌زنند. سكينه را در اين دمادم غم و ماتم، بابا به سفر برده است. او كه توان تماشاي اسب خونين يال پدر را ندارد؛ ناگاه سر به سينه خاكِ گرم و تفتيده نينوا مي‌گذارد. لحظاتي هرچند كوتاه، از حريم آن همه ظلم و جنايت و درنده‌خويي، بيرون مي‌رود. آنگاه كه به هوش مي‌آيد، نگاه مأيوسانه خويش را به اسبِ فرو رفته در اقيانوس ماتم، مي‌دوزد و خطاب به آن «بي‌زبان» وفادارتر از هزاران «زبان‌دار» بي‌وفا، درد دل مي‌كند:
«يا جوادُ هَلْ سُقِيَ اَبي اَمْ قُتِلَ عَطْشاناً؛
اي اسب! آيا پدرم را آب دادند يا با لب‌تشنه به شهادت رساندند.»6

كنار پيكر خورشيد

طوفاني كه از هواهاي نفساني و شيطاني يزيديان، برخاسته بود، اينك رو به آرامش و سكوت نهاده است. از چكاچك شمشيرها و دريدن نيزه‌ها كاسته شده است. بركه‌هاي از خون و اشك، سينه كِدر دشت سوزان بلا را سرخگون و مرطوب نموده است. بخشي از فضاي دم كرده و وحشت‌زاي كربلا را، گرد و غبارِ كشنده و دلگيري پرنموده است. اينك صداي دويدن اسبها و ناله‌هاي جانسوز كودكانِ پنهان شده در بُن خارها به گوش مي‌رسد. نگاه‌هاي دردمند بچّه‌ها به بزرگ‌ترها دوخته شده است. بزرگ‌ترها مي‌گريند و صبر مي‌كنند؛ گه گاهي نيز با بيان جملات آتشين و بيدارگر، تنور اين حماسه بزرگِ تاريخ را گرم نگه مي‌دارند. سواران مشعل به دست يزيدي از راه مي‌رسند و شعله‌هاي سوزان آتش، خيمه‌هاي ايثار و مقاومت را فرامي‌گيرد. دودِ برخاسته از خيمه‌ها، به آسمان تيره و تار نينوا تَن سايانده، همراه با آه و ناله‌اي خيمه‌نشينانِ مجروح و غربت كشيده، آفاق دشت و دمن را پُر مي‌سازد. در چنين لحظاتِ وحشت‌زا و دلگير، آن بانوي قامت خميده ـ كه امّ‌المصائبش خوانند ـ تاب جدايي از آن خيمه نيم‌سوخته را ندارد. گويا آن عزيزي باقي‌مانده از دودمانِ پاكان، از درد و رنج، به خود مي‌پيچد. تنها آن دو مانده‌اند و ديگران براساس فرمان «عابد عابدان»، مهاجر دشت نينوا شده‌اند. همين طور بچه‌ها كه با ديدن آن همه سنگدلي و تاراج، به آن سوي بوته خارهاي دشت، پناه برده‌اند.
ساعتي همچنان به آتش زدن خيمه‌ها، نواختن سيلي‌ها، ربودن گوشواره‌ها و برداشتن روسري‌ها مي‌گذرد و به ناگاه اقيانوس خروشان نينوائيان، به سكوت و حيرت روي مي‌آورند. و با گسترده شدن چتر سياهي شب، دود و غبار دشت نيز فرو مي‌نشيند. يزيديان سرمستِ جهل و جمود، در آن واپسين لحظات «آتش و غارت»، زنان و كودكان تشنه را گرد مي‌آورند و با تهديد و ارعاب و پرخاش، رِداي اسارت بر قامت آن ملكوتيان بهشتي‌تبار مي‌پوشانند و آنان را از مسيري كه از قتلگاه شهيدانِ شاهد مي‌گذرد؛ عبور مي‌دهند؛ و به مقصد كوفه بي‌اعتبار و شام فرو رفته در جهنّم جهالت، به پيش مي‌برند. اسيران زجر كشيده نشسته بركجاوه‌ها، با ديدن كشته‌هاي رعنا جوانان خويش، چون مرغكان رها شده از قفس، به پايين مي‌پرند و هركدام چون مادري دورمانده از طفل خويش، خونين‌تنانِ عرصه «عشق و ايثار» را به آغوش مي‌گيرند. از جمله آنها سكينه است. او با مشاهده پيكر بي‌سر، ناله كنان، خود را روي نعش پدر مي‌اندازد. چون او را تاب تحمّل آن همه ظلم و بيداد نيست؛ از هوش مي‌رود. وقتي كه به حالت عادّي برمي‌گردد، از زبان پدر شهيدش چنين مي‌سرايد:
اَو سَمِعْتُمْ بِغَرِيبٍ اَو شهيدٍ فَانْدُبُوني وَ بِجُرْدِ الْخَيْلِ بَعْدَ الْقَتْلِ عمداً سَحِقُوني كَيْفَ اَسْتَسْقي لِطِفْلِ فَاَبَواْ اَنْ يَرْحَمُوني يا لَرَزْءِ وَ مُصابٍ هَدَّ اَرْكانَ الْحُجُوني فَالْعَنُو هُمْ ما اِسْتَطَعْتُمْ شيعَتي في كُلِّ حين7 وَيْلَهُمْ قَدْ جَرَحُوا قَلْبَ رَسُولِ الثّقلين
شيعَتي ما اِن شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْكُرُوني وَ اَنَا السَّبطُ الّذي مِنْ غَيْرِ جُرمٍ قَتَلُوني لَيْتَكُمْ في يَومِ عاشورا جميعاً تَنْظُرُوني وَسَقُوهُ سَهْمَ بَغْيٍ عَوَضَ الْماءِ المَعينِ وَيْلَهُمْ قَدْ جَرَحُوا قَلْبَ رَسُولِ الثّقلين وَيْلَهُمْ قَدْ جَرَحُوا قَلْبَ رَسُولِ الثّقلين
«شيعيان من! هرگاه آب خوشگوار نوشيديد، لبان تشنه من را به ياد آوريد؛ و هرگاه سخن از غريب و شهيدي شنيديد، به ياد غربت و شهادت من گريه كنيد؛ من فرزند پيامبري هستم كه بدون جرم و گناه كشتند و بعد از كشتنم، از روي عمد، بدنم را پايمان ستم ستوران كردند؛ اي كاش در روز عاشورا بوديد و مي‌ديديد كه چگونه براي كودكم آب طلبيدم ولي دشمنان به جاي آب، با تير ستم، او را سيراب كردند! آه، چه فاجعه‌اي غم‌انگيز و دردناكي كه براثر آن، كوه‌هاي بلند مكّه به لرزه آمدند و ويران شدند. واي برآنها كه با اين عمل خويش، قلب مبارك رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم را جريحه‌دار نمودند؛ شيعيان من! هرچه در توان داريد، در هرزمان، دشمنان ما را لعن و نفرين كنيد.»
سكينه سروده‌هاي پدر را به پايان مي‌رساند. از كشته پدر، توان دل برداشتن ندارد؛ همچنان به پيكر خونين او چسبيده است. ناگهان صداي مردي از آن نامردانِ نابكار ـ كه آنها را به نشستن در كجاوه‌هاي اسيري فرامي‌خواند ـ در دشت مي‌پيچد. و سرانجام، جمعي از يزيديان سنگدل، سر مي‌رسند و دخترك يتيمِ گريان را، از نعش پدر جدا كرده كشان كشان به كاروان در حالِ حركت مي‌رسانند.
گل اگر نيست ولي صفحه گلزاري هست آخر اين قافله را قافله‌سالاري هست يوسف آنجا كه بود، گرمي بازاري هست بال و پر سوخته‌اي، مرغ گرفتاري هست اي پدر! هيچ نداني كه در اين انجمنت .
مبريدم كه در اين دشت مرا كاري هست ساربانان مزنيد اين همه آواز رحيل گريه من بر سرنعش پدر، بيجا نيست! اي پدر! هيچ نداني كه در اين انجمنت اي پدر! هيچ نداني كه در اين انجمنت .

در راه شام

كاروان اسيران تشنه، دل بيابان سوزان را مي‌كاود. دور نماي سرسبزي، برق چشمهاي سوخته را مي‌گيرد. كاروانيانِ در جستجوي آب و سايه، بدان سو رهسپار مي‌شوند. بعد از مدتي راه پيمودن، به منزلگاه «قصربني‌مقاتل» مي‌رسند. اينجا كربلاي ديگر است. عطش و گرما بي‌رحمانه، حنجره‌هاي سوخته كودكان حسيني را به تب و لرز انداخته است. ساربانان سنگدل، براي خود خيمه‌هاي برپا كرده‌اند؛ اما اسيران زجرديده دشت بلا، در زير آن آفتاب سوزان بيابان، بي‌سرپناه مانده‌اند. زينب عليها‌السلام ، دست برادرزاده تب‌دار و دردمندش را گرفته به سمت سايه شتري مي‌شتابد. با بادبزني كه در دست دارد؛ صورت نحيف سجّاد عليه‌السلام را باد مي‌زند. هريك از اسيران اهل‌بيت عليهم‌السلام ، در آرزوي رسيدن به سايه‌اند. آنها افسرده و ناشاد به آن سوي بوته خارها و درختچه‌هاي بيابان پناه گرفته‌اند. در اين ميان سكينه نيز به دنبال سايه‌اي است. درختي، برق نگاهش را مي‌ربايد. تنها و رنجور، بدان سو مي‌شتابد. خاكهاي زير درخت را جمع نموده بالشي از خاك به وجود مي‌آورد و به دور از سايه شلاّق يزيديان، اندكي مي‌آسايد. لحظاتي بعد، كاروان آماده حركت مي‌شود. خواهرش فاطمه كه «هم‌محمل» اوست؛ جاي خالي سكينه را مي‌بيند. فرياد زنان، ساربان را آگاه مي‌كند. ساربان با خون سردي مي‌گذرد. فاطمه كه اندوه ناپديد شدن خواهرش، روي دلش سنگيني مي‌كند، خطاب به ساربان مي‌گويد:
«سوگند به خدا! تا خواهرم را نياوري سوار نمي‌شوم»؛
ساربان به ناچار رو به بيابان صدا مي‌زند:
«آهاي سكينه! آهاي سكينه!»
كاروان حركت مي‌كند. لحظه به لحظه از نقطه آغازين، فاصله مي‌گيرد.
سرانجام سايه‌اي كه سكينه در زير آن آرميده است ـ با تابش مستقيم آفتاب ـ ناپديد مي‌شود؛ گرماي خورشيد بيدارش مي‌كند؛ وقتي چشمانش به جاي خالي قافله مي‌افتد؛ با پاهاي برهنه مي‌دود و فرياد مي‌زند:
«خواهرم فاطمه! مگر من «هم‌محمل» تو نبودم؟ رفتي و مرا در بيابان تنها گذاشتي!»
كاروان همچنان به پيش مي‌رود. فاطمه نگران خواهرش سكينه است. چشمان اشكبارش را به دل بيابان مي‌دوزد تا شايد گم‌كرده‌اش را بيابد. به ناگاه چشمش به سكينه مي‌افتد كه در حال دويدن بر روي خارهاي مغيلان است. رو به سوي ساربان، فريادش دل بيابان را مي‌كاود:
«ساربان! شتر را نگهدار، سوگند به خدا! اگر خواهرم نرسد، خود را به زمين مي‌اندازم و فرداي قيامت در نزد جدم رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم خونم را از تو مطالبه مي‌كنم.»
دل ساربان نيز از مظلوميت آن دو خواهر گرفتار خصم، به رحم مي‌آيد و شتر را نگه مي‌دارد تا سكينه فرا رسد.
از بس بروي خار مغيلان دويده‌ام از اين دو، مرگ را ز ميان برگزيده‌ام ما بين مرگ و زندگي بي‌حضور باب
مجروح گشته پاي من اندر مسير عشق ما بين مرگ و زندگي بي‌حضور باب ما بين مرگ و زندگي بي‌حضور باب
شاعر دل سوخته عرب نيز چه زيبا مظلوميت سكينه را به تصوير كشيده است:
ما حالُ مَنْ رَقَّ لَهَا الشّامِتُ رَقَّ لَهَا الشّامِتُ مِمّا بِها
رَقَّ لَهَا الشّامِتُ مِمّا بِها رَقَّ لَهَا الشّامِتُ مِمّا بِها
«دل دشمن شماتت كننده نيز به حال سكينه سوخت؛ به راستي، در چه حال است؛ كسي كه دل دشمن براي او مي‌سوزد!»8

در مجلس يزيد

كاروانِ رنج ديده اسيرانِ ديارِ شام، شهرها و قصبات زيادي را پشت سرگذاشته و اينك به كانون ظلم و استبداد رسيده است. فرعونيان شام از ديرباز، شهر را آراسته و مردمان نابخرد را به تماشاي اسيران به اصطلاح «خارجي!»، فراخوانده‌اند. بلهوسان و ظاهر پسندانِ شام، با پوشيدن جامه‌هاي فاخر خويش، در دو سوي مسير عبور اسيران، به تماشا ايستاده‌اند. لحظه به لحظه كاروان دردمند و بلاكشيده اسيران كربلا، به محاصره نگاه‌هاي زهرآلود شاميانِ فرو رفته در خوابِ مرگ، در مي‌آيند و سرانجام در مجلس بازمانده ناپاك ابوسفيان وارد مي‌شوند. مجلس را همهمه‌اي فراگرفته است. رنج آن همه كشتار، اسارت و فرسنگها راه دويدن و هجران كشيدن به جاي خود، كه نگاه‌هاي مسموم و هوس‌انگيز آن نامحرمان نامرد، قلب دختركان خاندان عصمت را مي‌فشارد و بيش از قبل، بر حجم آلام جانگدازشان مي‌افزايد.
مجلس، با جملات شورانگيز و گريه‌هاي مستمر اسيران، به انفجار مي‌رسد. در لحظه عبور اسيران از مقابل جايگاه، ناگهان چشمهاي جهنّمي حاكم ستم‌پيشه شام به سكينه مي‌افتد. هماندم از اطرافيانش مي‌پرسد:
«اين زن كيست؟»
پاسخ مي‌دهند كه «او سكينه، دختر حسين عليه‌السلام است.»
سكينه بر اثر نداشتن روپوش، مچ دستش را مقابل صورت آفتاب زده و سيلي‌خورده‌اش قرار مي‌دهد تا جمال و كمال ملكوتي‌اش را، از نگاه آن جنايت‌كاران «غافل و بي‌درد» پنهان سازد. يزيد كه باده جاه و جلال، عقل و بصيرتش را ربوده است، به او مي‌نگرد و مي‌پرسد: «چرا گريه مي‌كني؟»
دختر پيشواي شهيدان كربلا، نه از شهادت پدر و برادرانش شكوه مي‌كند و نه از بار اسارت خويش و همراهانش، سخني بر زبان مي‌آورد؛ بلكه خطاب به يزيد فرورفته در لنجزار كينه و عصيان، مي‌گويد:
«چگونه گريه نكند دختري كه پوشش ندارد تا در مقابل نگاه‌هاي تو و مردمان پست فطرت شام، صورتش را بپوشاند.»
و چه نيكو است، پيام شايسته‌اش به نوباوگان شيفته و شيداي حقيقت؛ و چه زيباست، فرياد و كردار بيدارگرش، كه در آسمان ابرآلود شام طنين افكند و خوابِ جهل و جمود را بر خفتگان و غافلان عالم حرام كرد.
همان جاست كه يزيد مي‌گويد: «اي سكينه! پدرت حقّ مرا منكر شد و با من قطع رحم كرد و در رياست و رهبري با من ستيز نمود.»
سكينه در حالي كه همچنان چشمان گريانش را در فراسوي مجلس مي‌چرخاند، قاطع و پيروزمندانه چنين لب به سخن مي‌گشايد:
«اي يزيد! از كشتن پدرم خوشحال نباش كه او مطيع خدا و رسولش بود و دعوت حق را لبيك گفت و به سعادت نائل شد. ولي روزي خواهد آمد كه تو را بازخواست كنند؛ خود را آماده پاسخگويي‌نما، از كجا كه بتواني پاسخ دهي؟»
يزيد كه با شنيدن كلام آن دختر اسير، پايه‌هاي ستم خويش را لرزان مي‌بيند؛ او را از سخن گفتن بازداشته آمرانه دستور مي‌دهد: «ساكت باش! پدرت حقّي بر من نداشت.»9

در خرابه شام

مدتي است كه اسيران را در خرابه‌اي بي‌سقف و ستون، در جوار كاخهاي ظلم و بيداد، جاي داده‌اند. اسيرانِ وادي غم، جز آه، افسوس، تبليغ و مقاومت كاري ندارند. پرستوهاي مهاجري كه بر روي خاك‌هاي خرابه، شبانه روز مي‌گريند و با اشك و ندبه‌هاي مستمرّ خويش به استحكام پايه‌هاي انقلابِ سرخ ‌فامِ پيشواي شهيدانشان مي‌پردازند. گه گاهي كه از آن سوز و ناله و ارشاد، خسته و فارغ مي‌شوند؛ مظلومانه سر بر كف خرابه مي‌گذارند و به خواب فرو مي‌روند. از همين قبيل است كودكاني كه بعد از بهانه گرفتن‌ها و اشك ريختن‌ها، سر به خاك خرابه نهادند و تا ابد خاموش شدند!
ولي خواب سكينه اينگونه نبود. او در چهارمين روزي كه در شام، خرابه‌نشين شده بود، رؤياي شهد و شيريني را تجربه كرد كه به اسيران خاك‌ نشين شام چنين تعريف نمود: «... آدم ، ابراهيم ، موسي و رسول خدا صلي‌الله‌ عليه ‌و‌آله ‌وسلم را ديدم. آنگاه چشمم به پنج «هَودَجي» از نور افتاد كه در ميان هر هودج، بانويي بود كه به سوي من مي‌آمدند. اولي حواء، دومي آسيه، سومي مريم و چهارمي خديجه عليها‌السلام بود. چشمم به بانوي پنجم افتاد. دستهايش را روي سرش نهاده بود و اشك مي‌ريخت. پرسيدم: كيستي؟
فرمود: جدّه تو فاطمه، دختر محمّد ، مادر پدرت.
با خود گفتم: به خدا سوگند! مصائبي كه بر ما وارد شده است را به او مي‌گويم و با او به درد دل مي‌پردازم. آنگاه خودم را به او نزديك كردم، در حالي كه باران اشك از ديدگانم جاري بود، گفتم:
يا اُمَّتاه! جَحَدُوا وَاللّهِ حَقَّنا؛
يا اُمَّتاه! بَدَّدُوا وَاللّهِ شَمْلَنا؛
يا اُمَّتاه! اِسْتَباحُوا وَاللّهِ حَريمَنا؛
يا اُمَّتاه! قَتَلُوا وَاللّهِ الحُسينُ اَبانا؛
اي مادر! به خدا حق ما را انكار؛ جمعيّت ما را پراكنده؛ حريم ما را مباح و پدرمان حسين را كشتند.
هنگامي كه سخنانم به اينجا رسيد، ديدم مادرم فاطمه، منقلب شد و در آن حال فرمود:
« كَفّي صَوتَكِ يا سَكِينَةُ، فَقَدْ اَقْرَحْتِ كَبَدي وَ قَطَّعْتِ نِيّاطَ قَلْبي، هذا قَميصُ اَبيكَ الحسينِ مَعي لا يُفارِقُني حَتّي اَلقَي اللّهَ بِهِ؛
اي سكينه! بيش از اين مگو كه جگرم را سوزاندي و مجروح كردي؛ بند دلم را بريدي؛ اين پيراهن پدرت حسين است كه از من جدا نشود تا خدا را در روز قيامت ملاقات كنم.»10

در انتهاي اسارت

اسيران اهل‌بيت عليهم‌السلام ، كاخهاي ستم پيشگان شام را، با خطبه‌هاي آتشين خويش ويران كردند و حقّانيّت و مظلوميت سالار شهيدان را به گوش‌هاي ناشنواي شاميانِ فرو رفته در ظلمت سراي جهل، رساندند؛ سپس با قلب سوزان و نواي غم، آهنگ شهر پيامبر خدا صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم را نمودند.
سكينه در ميانه راه، فرصتي مي‌يابد تا سر به گوشه محمل گذاشته، لحظه‌اي به دور از هياهويِ سفيان‌زادگان بياسايد. كاروان بر سر دوراهي كربلا و مدينه رسيده است. ناگهان دختر دل شكسته دلداده پدر، از خواب برمي‌خيزد. نسيم تربت پاك شهيدان كربلا، صورتش را مي‌نوازد و بوي كوي دوست، در مشامش مي‌پيچد. چشم به عمه‌اش مي‌دوزد و آنگاه كلماتي بر زبان مي‌آورد كه مضمون آن را «جودي خراساني» چنين به نظم آورده است:
مرا اندر مشام جان برآيد كه بوي مشك و ناب و عنبر آيد در اين صحرا صداي اصغر آيد كه استقبال ليلا، اكبر آيد سرِ راه عروس مضطر آيد بكويت زينب غم پرور آيد قبول خاطر زارت گر آيد تو را از گريه كام دل برآيد دوباره شمر دون با خنجر آيد اگر در حشر ما اين دفتر آيد.11* كند جودي به محشر، محشر از نو
شميم جان فزاي كوي بابم گمانم كربلا شد عمه نزديك بگوشم عمه از گهواره گور مهار ناقه را يكدم نگهدار مران اي ساربان يكدم كه داماد حسين را اي صبا برگو كه از شام ولي اي عمّه دارم التماسي كه چون اندر سر قبر شهيدان در اين صحرا مكن منزل كه ترسم كند جودي به محشر، محشر از نو كند جودي به محشر، محشر از نو

سكينه مرثيه سراي عشق

روزهاست كه زائران سياه‌پوش نينوا، زانوان غم در بغل دارند. چه جانسوز است قبر به قبر سيركردن آن كبوترانِ باغستانِ ولايت! و چه زيباست و عبرت‌انگيز، عشق و وفاي زنان و مردانِ اين دودمان!
آنها كه هنوز سيلاب خون و درياي عطش را از ياد نبرده‌بودند؛ با اشك چشم و سوز دل، غبار از حرم كربلائيان سرافراز، زدودند. و اينك به فرمان سيدعابدان و پيشواي ساجدان، برآنند كه با قبور شهيدان وداع كنند.
در آن واپسين لحظات حضور در لاله‌زار عشق و خون، سكينه بار ديگر، زنان و كودكانِ آماده سفر را در فراسوي قبر شريف پدر، فرا مي‌خواند و در آن گيرودارِ وداع‌هاي جانسوز، محفل سوگواري برپا مي‌كند. بانوان شكسته دلِ خاندان وحي، با آه و ناله، قبر كاروان سالار خويش را حلقه مي‌زنند. در آن جمعِ محزون و داغدار، مرثيه‌هاي سكينه تماشايي است:
بِلا كَفَنٍ وَ لا غُسْلٍ دَفيناً لاَِحْمَد وَالوَصِيِّي مَعَ الاَميناً اَلا يا كربلا نُودِعُكَ رُوحاً
اَلا يا كربلا نُودِعُكَ جِسماً اَلا يا كربلا نُودِعُكَ رُوحاً اَلا يا كربلا نُودِعُكَ رُوحاً
هان اي كربلا، با پيكري وداع مي‌كنيم كه بدون غسل و كفن در اين مكان دفن شده است!
هان اي كربلا، همراه امينمان ـ امام سجاد عليه‌السلام ـ در مورد حسيني با تو وداع مي‌كنيم كه روح و وصيّ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلم بود.12

پی نوشت :

* كليّات جودي خراساني، ص 152.
1. معالي السبطين في احوال الحسن و الحسين(ع)، محمد مهدي حائري، جزء 2، ص 127 و 129.
2. الوقايع والحوادث، شيخ محمدباقر ملبوبي، ج 3، ص 131.
3. سوگنامه آل محمد(ص)، محمد محمدي اشتهاردي، ص 310 به نقل از كبريت احمر، ص162.
4. همان.
4. همان. 5. معالي السبطين، جزء 2، ص 13؛ الوقايع و الحوادث، ج 3، ص 192.
6. همان، جزء 2، ص 29 و 90؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص 371؛ به نقل از تذكرة‌الشهداء، ملاحبيب اللّه كاشاني، ص 349.
7. الوقايع والحوادث، ج 3، ص 269؛ معالي السبطين، جزء 2، ص 31؛ سوگنامه آل محمد، ص 398 به نقل از منتهي الآمال، ج 1، ص 293.
8. سوگنامه آل محمد(ص)، به نقل از وقايع الايام خياباني، ص 292.
9. معالي السبطين، جزء 2، ص 96؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص 456.
10. لهوف، سيدبن طاووس، ترجمه محمدطاهر دزفولي، ص 344؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص 484 به نقل از بحارالانوار، ج 45، ص 140.
11. سوگنامه آل محمد(ص)، ص 498، به نقل از تذكرة‌الشهداء، ص 438.
12. معالي السبطين، جزء 2، ص 118؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص 511.

منبع:حوزه

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:43 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
خردمند بانوى بنى هاشم
خردمند بانوى بنى هاشم
خردمند بانوى بنى هاشم

نويسنده: آیت الله سید رضا صدر
وقتى كه زينب به سنّ ازدواج رسيد، على براى او كسى را كه در شرافت خانوادگى شايستگى همسرى او را داشت برگزيد، خواستگاران فراوانى از جوانان محترم و ثروتمند بنى هاشم و قريش براى زينب مى آمدند، ولى براى نوگل خاندان پيغمبر و بانوى خردمند بنى هاشم، عبدالله بن جعفر از همه شايسته تر بود.پدر عبدالله، جعفربن ابى طالب است كه ذوالجناحين (داراى دو بال) و اَبوالمساكين (پدر بينوايان) لقب يافت. جعفر، برادرِ تنىِ على و محبوب پيغمبر بود، ابوهريره در باره جعفر مى گويد:
پس از رسول خدا(ص)، بهتر از جعفربن ابى طالب كسى نبود.
جعفر هنگام ستمگرى و سختگيرى قريش، براى حفظ دينش به حبشه هجرت كرد، و وقتى كه از حبشه با عده اى از مسلمانان به مدينه بازگشت، رسيدنِ او به مدينه با فتح خيبر مصادف شد، رسول خدا، جعفر را در بغل گرفت و ببوسيد و چنين گفت:
«نمى دانم از آمدن جعفر دل شادترم و يا از فتح خيبر».
و نيز از رسول خدا شنيده شد كه مى فرمود:
«مردم از ريشه هاى گوناگون هستند، و من و جعفر از يك ريشه هستيم».
جعفر با سپاهى كه در سال هشتم هجرت به سوى روم مى رفت، عازم جهاد با روميان شد.
رسول خدا چنين قرار داده بود كه فرماندهى سپاه با زيدبن حارثه (1) باشد و اگر او كشته شود فرماندهى با جعفربن ابى طالب خواهد بود.(2)
سپاهيان اسلام رفتند، تا به حدود بَلْقاء رسيدند، در آن جا با سپاهيان هِرْقِل روبه رو شدند.
مسلمانان در دهكده موته جاى گرفتند و جنگ خونينى در گرفت و زيد در حالى كه پرچم رسول خدا را در دست داشت و جنگ مى كرد، روميان او را با نيزه هاى خودشان قطعه قطعه كردند.
جعفر، پرچم را به دست گرفت و به نبرد پرداخت. تااين كه دست راستش از تن جدا شد. جعفر علم را به دست چپ گرفت و به نبرد ادامه داد، دست چپش هم جدا شد. علم را در بغل گرفت و آن قدر پاى دارى كرد تا كشته شد. جعفر نخستين فرزند ابوطالب است كه در راه اسلام كشته شده.
مادر عبدالله بن جعفر، اَسْماء دخت عُمَيْس است، وى خواهر ميمونه اُمّ المؤمنين و سَلْمى همسر حمزة بن عبدالمطّلب و لُبابه همسر عباس ابن عبدالمطّلب است.(3)
جعفر با اسماء ازدواج كرد و او مادر همه فرزندان جعفر است. اسماء پس از شهادت جعفر به همسرى ابوبكر درآمد و براى او محمدبن ابى بكررا آورد و پس از مرگ ابوبكر، على بن ابى طالب او را گرفت، اسماء براى على، يحيى و محمد اصغر را آورد.
واقدى در تاريخش مى گويد كه عون و يحيى را بياورد.
شوهر زينب، عبدالله بن جعفر، در حبشه متولد شد، عبدالله، نخستين نوزاد است از مسلمانان مهاجر به حبشه كه در آن ديار به دنيا آمده است.
ابن حجر در اصابه(4) نقل مى كند كه رسول خدا فرمود:
«خوى و خلقت عبدالله به من مى ماند» سپس دست راست عبدالله راگرفته و چنين فرمود:
«بارالها! خاندان جعفر را برقرار بدار و كسب وكار را براى عبدالله مبارك گردان».
اين جمله را سه بار مكرّر مى كند. و سپس مى فرمايد: « من در دنيا و آخرت سرور آن ها هستم».
عبدالله مردى بود بزرگ، جوان مرد، دلير، پاك دامن، و مركز جود و سخا ناميده شد؛ احسان فروشى نمى كرد و نيكى را نمى فروخت و هيچ مستمندى را از در خانه اش نااميد بر نمى گردانيد. محمدبن سيرين مى گويد:
بازرگانى شكرى به مدينه آورد و به فروش نرفت. اين خبر به عبدالله بن جعفر رسيد. به پيش كارش فرمان داد كه آن شكر را بخرد و به مردم ببخشد.
يزيدبن معاويه مال گزافى به طور هديه براى او فرستاد. موقعى كه مال به دست عبدالله رسيد، آن را ميان اهل مدينه قسمت كرد و از آن به منزل خود هيچ نبرد.
اين شعر عبدالله بن قيس رقيات است كه مى گويد:
من مانند فرزند نامدار و سفيد بخت جعفر هستم. او چون مى دانست كه مال باقى نخواهد ماند، به مستمندان و بى چارگان ببخشيد و نام خود را جاويدان كرد.
و اين سخن عبدالله بن ضِرار است كه در ستايش عبدالله مى گويد:
اى فرزند جعفر، تو بهترين جوان مردان هستى و براى هر كس كه درِ خانه ات را بزند و فرود آيد بهترين ميزبانى.
ميهمانانى بسيار در نيمه شب به خانه تو آمدند، هر غذايى كه خواستند آماده بود و چه سخنان شيرينى از تو شنيدند و چه گشاده رويى هايى از تو بديدند.
ابن قُتَيْبَه در عيون الاخبار نقل مى كند(5) كه هنگامى كه معاويه از مكّه باز مى گشت، به مدينه آمد و هدايا ومال بسيارى براى حسن و حسين و عبدالله بن جعفر و محترمان ديگر قريش فرستاد.
به فرستادگان سفارش كرد كه پس از رسانيدن مال، قدرى درنگ كنند و ببينند هركدام با هداياى خود چه مى كنند. وقتى كه فرستادگان رفتند كه هدايا را برسانند، معاويه به اطرافيان خود روى كرده، چنين گفت:
اگر بخواهيد، به شما مى گويم كه هر كس با هديه اش چه خواهد كرد.
اما حسن، مقدارى از عطرياتِ هديه اش را به زنان خود داده و بقيه را به هر كس كه نزد او بود، مى بخشد.
اما حسين، از كسانى كه پدرانشان در صفّين كشته شده و يتيم شده اند، شروع مى كند، اگر چيزى بماند، شترهايى قربانى كرده و تقسيم مى كند و شير تهيه كرده به مردم مى دهد.
اما عبدالله بن جعفر، به غلام خود مى گويد: بديح، قرض هاى مرا ادا كن و اگر چيزى ماند وعده هايى كه به مردم داده ام انجام بده.
و اما فلان...تا آخر.
فرستادگان كه بازگشتند و هر چه ديده بودند گزارش دادند، همان طور بود كه معاويه گفته بود.
عبدالله در بخشش هاى خود اسراف مى كرد، و از آن كه مالش از ميان برود و يا به دشمنانش برسد ابايى نداشت.
اگر در كَفَش به جز جانش نباشد، همان را خواهد بخشيد، حاجتمند بايد از خداى بپرهيزد كه آن را تقاضا نكند.
زناشويى مبارك بارور شد؛ زينب دختر زهرا براى عبدالله بن جعفر چهار پسر آورد: على، محمد، عون اكبر، عباس، هم چنان كه دو دختر آورد كه يكى از آن دو اُمّ كلثوم است كه معاويه با زيركى سياسى خود مى خواست او را به همسرى يزيد در آورد، تا از پشتيبانى بنى هاشم استفاده كند. عبدالله، اختيار دختر را به دست خالوى او امام حسين داد، آن حضرت هم دختر را به پسر عمويش قاسم بن محمدبن جعفربن ابى طالب تزويج كرد.
ازدواج زينب ميان او و پدر و برادرانش جدايى نينداخت، محبت امام على به دختر و برادر زاده اش به اندازه اى بود كه آن دو را هم چنان نزد خود نگاه داشت تا وقتى كه على زمام دار مسلمانان شد و كوفه را پايتخت قرار داد، آن دو با آن حضرت به كوفه آمدند و در مركز خلافت زير سايه اميرالمؤمنين مى زيستند.
در جنگ هاى آن حضرت، عبدالله در كنار عموى خود ايستاده و نبرد مى كرد ويكى از سرداران آن حضرت در صفّين بود.
مردم كه مى دانستند عبدالله نزد دودمان پيغمبر ارزش واحترامى دارد، اورا وسيله اى پيش اميرالمؤمنين و دو فرزندش حسن و حسين قرار مى دادند؛ چون كه خواهش او رد نمى شد و اميدش نااميد نمى گرديد.
در اصابه از محمدبن سيرين نقل مى كند كه يكى از دهقانان اراضى سواد(6) از عبدالله خواست كه در باره حاجتى باعلى سخن گويد، على حاجت آن مرد را برآورد. آن مرد چهل هزار براى عبدالله فرستاد، عبدالله آن را نپذيرفت و چنين گفت: ما نيكوكارى را نمى فروشيم.(7)
ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين(8) نقل مى كند:
وقتى كه حسن بن على از دنيا رفت، اهل بيت پيغمبر بنابر وصيتى كه امام حسن نموده بود خواستند كه آن حضرت را در كنار رسول خدا به خاك سپارند، بنى اميه اسلحه پوشيده و مانع شدند و مروانِ حَكَم چنين مى گفت:
چه جنگ هايى كه از صلح بهتر است؟ آيا عثمان را در دورترين نقاط بقيع دفن كنند، ولى حسن در خانه رسول خدا (ص) دفن شود؟ تا من بتوانم شمشير بردارم، هرگز اين كار نخواهد شد.
حسين نپذيرفت و گفت: چاره اى نيست جز آن كه برادرش در كنار جدّش به خاك سپرده شود. نزديك بود فتنه اى روى دهد، اگر عبدالله جعفر پا در ميان نمى گذاشت.
او به پسر عمويش حسين عرض كرد:
تو را به حق من كه كلمه اى برزبان نياورى.
عبدالله، عمو زاده خود حسن را به سوى بقيع برد و در همان جايى كه مادرش زهرا به خاك سپرده شده بود(9) دفن گرديد(10) و مروانِ حكم بازگشت. زينب در آغاز جوانى چگونه بوده است؟
مراجع تاريخى از وصف رخساره زينب در اين اوقات خوددارى مى كنند؛ زيرا كه او در خانه و روبسته زندگى مى كرده و ما نمى توانيم مگر از پشت پرده وى را بنگريم.
ولى پس از گذشتن ده ها سال از اين تاريخ، زينب از خانه بيرون مى آيد و مصيبت جانگداز كربلا او را به ما نشان مى دهد و كسى كه او را به چشم ديده براى ما وصفش مى كند و چنين مى گويد - چنان كه طبرى نقل كرده است: گويا مى بينم زنى را كه مانند خورشيد مى درخشيد و با شتاب از خيمه گاه بيرون مى آمد.(11)
پرسيدم: او كيست؟ گفتند: زينب دختر على است.
هنگامى كه زينب پس از شهادت امام حسين به مصر مى رود، عبدالله بن ايوب انصارى در وصفش مى گويد:
...به خدا كه من صورتى مانند آن نديدم، گويا پاره اى از ماه بود.
در صورتى كه اين بانوى بزرگ در آن وقت در پنجاه و پنجمين سال زندگى خود بود، غريب بود، خسته و كوفته بود، مصيبت زده و داغ ديده بود، پس جمال زينب در آغاز جوانى پيش از آن كه سالمند بشود، و مصايب جانگداز خوردش كند و جام داغ ديدگى را تا پايان بدو بنوشاند، چگونه بوده؟!
اما شخصيت زينب، بهتر است كه - در اين جا نيز - منتظر شويم تا اين كه حوادث از دليرى و پاى دارى او پرده بردارد، و او را در بهترين نمونه از دلاورى و زيربار ظلم نرفتن و بزرگ منشى به ما بنماياند.
به همين زودى تعجب مورّخان از ايستادگى زينب واستقامت او در برابر يزيدبن معاويه آشكار مى شود.
ابن حجر در اصابه براى ما مطلبى نقل مى كند كه از قدرت زينب در سخن و نيرومندى اش در استدلال خبر مى دهد.(12)
و در آينده نزديكى مردم آن عصر در كربلا و در مجلس استان دار كوفه و مجلس يزيدبن معاويه سخنانى از زينب مى شنوند كه فصاحت و بلاغتش همه را متعجّب مى كند، به همان اندازه اى كه امروز ما را به تعجب مى اندازد و همگى به فوق العادگى او و سخنورى او و سحر بيانش گواهى مى دهند.
جاحظ در كتاب البيان والتبيين از خُزَيْمه اسدى نقل مى كند:
پس از شهادت امام حسين وارد كوفه شدم و سخنان پر مغز و شيواى زينب را شنيدم، من ناطق تر و گوينده تر از او زنى را نديدم. گويا از زبان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب سخن مى گفت.
اين شمايل زينب است به طورى كه او را در كربلا ديده ايم، و چنان كه در زمان جوانى اش نمونه اى از فضايل براى ما نمايان شده، زيرا مى شنويم كه او در مهربانى و رقّت قلب به مادرش و در دانش و پرهيزگارى به پدر مانند بوده.
و چنان كه بعضى از روايات مى گويد: زينب داراى مجلس علمى ارجمندى بوده كه زنانى كه مى خواستند احكام دين را بياموزند، در آن مجلس حاضر مى شده و كسب دانش مى كرده اند.
صفات برجسته اى در زينب جمع بوده كه هيچ يك از زنان عصر او دارا نبوده اند، لذاست كه «بانوى خردمند بنى هاشم» گرديد. ابن عباس كه از او روايت مى كند، مى گويد: «بانوى خردمند ما زينب دختر على چنين گفت».
زينب، بدين لقب به طورى معروف شده بود كه وقتى «بانوى خردمند» مى گفتند، زينب فهيمده مى شد. فرزندان او به چنين لقبى افتخار مى كردند و به «زادگان بانوى خردمند» شناخته شده بودند.

پي نوشت :

1 . از تحقيق در تواريخ به دست مى آيد كه فرمانده اول جعفر بوده و سپس زيد.(مترجم)
2 . بعضى از مورّخان معتبر نقل كرده اند كه نخستين فرماندهى كه از طرف پيغمبر تعيين شده بود، جعفر بود و زيدبن حارثه فرمانده دوم بود. از اشعار عباس بن مرداس كه در مرثيه آن ها گفته و سيره ابن هشام، نقل مى كند نيز، چنين مستفاد مى شود. (مترجم)
3 . الاستيعاب، ج 4، ص 230-231.
4 . ج 3، ص 49.
5 . ج 3، ص 40.
6 . زمين هاى سبز و خرّم را سواد گويند كه بيشتر در عراق عرب بود. دهقان يعنى اربابِ ملك. (مترجم)
7 . الاصابة ، ج 2، ص 281.
8 . ص 74.
9 . قبلاً تذكّر داده شد كه بودنِ قبرِ زهرا در بقيع كاملاً موردترديد است.(مترجم)
10 . بردنِ جنازه امام حسن به بقيع وسكوت حسين (ع) دراثروصيت امام حسن (ع) بوده. كامل ابن اثير، ج3، ص 228. (مترجم)
11 . تاريخ طبرى، ج 4، ص 340-341.
12 . الاصابة، ج 4، ص 314 و 315 و 510.

منبع: بانوى کربلا

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:43 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 24 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >