امشب اي دل شب مستانگي جان و تن است

امشب اي دل شب مستانگي جان و تن است

قفل افطار دلم دست امام حسن است

امر كرده است كه افطار كنم با لعلش

رطب سفره‌ي من خنده‌ي شيرين دهن است

همه بتهاي فرا روي خودم مي‌شكنم

چون نگارم نوه‌ي ارشد آن بت شكن است

امشب آرامش من ذكر حسن باشد و بس

ايها الناس بدانيد حسن عشقِ من است

اين چه طفليست كه ثاني رسول الله است

رخ او ماه و دو چشمش گل و باغ و چمن است

نقره بار است لبش، روز تنش، شب مويش

بوي عطرش سبب طعنه‌ي مشك ختن است

فطرس از حسرت ديدار رخش مي‌سوزد

زير لب زمزمه‌اش مدح چنين ياسمن است


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:17 AM ] [ مهدی گلشنی ]

ذکر نزول عطا، یا حسن و یا حسین

ذکر نزول عطا، یا حسن و یا حسین

علت لطف خدا، یا حسن و یا حسین

 

تا که خدایی شوم، کرب و بلایی شوم

می زنم از دل صدا، یا حسن و یا حسین

 

بانی اشک دو چشم، رحمت جاری حق

آبروی چشم ها، یا حسن و یا حسین

 

قبلة حاجات ما، اوج عبادات ما

روح مناجات ما، یا حسن و یا حسین

 

یکی بدون حرم، یکی بدون کفن

سرم فدای شما، یا حسن و یا حسین

 

هر دو شهید مادر، هر دو غریب مادر

کشتة یک ماجرا، یا حسن و یا حسین

 

حسن امام حسین، حسین اسیر حسن

هردو به هم مبتلا، یا حسن و یا حسین

 

تاب و قرار زینب، ذکر فرار زینب

در وسط شعله ها، یا حسن و یا حسین

 

  علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:16 AM ] [ مهدی گلشنی ]

آفریدند آفرینش را برای ، پنج تن

آفریدند آفرینش را برای ، پنج تن

پس همه هستند خلق ماجرای ، پنج تن

مثل جبرائیل تا عرش بالا می روم

آن زمان هایی که می افتم به پای ، پنج تن

نذر "اهل بیت" ، اهل بیت باید ذبح کرد

بچه های ما فدای بچه های ، پنج تن

استجابت در قسم دادن به نام فاطمه است

پس بدون او نمی گیرد دعای ، پنج تن

فاطمه در عین وحدت گاه ، کِثرَت می شود

می رسد از جانب یک تن صدای ، پنج تن

یک بدن که طاقت روح وسیعش را نداشت

لاجرم تکثیر شد در جای جای ، پنج تن

هم رضای پنج تن یعنی رضای فاطمه

هم رضای فاطمه یعنی رضای ، پنج تن

ما در این دنیا و آن دنیا یکی از این دو ایم

یا غلام پنج تن یا که گدای ، پنج تن


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:15 AM ] [ مهدی گلشنی ]

از کوچه های شهر مدینه

از کوچه های شهر مدینه

مردی عبور می کند آرام
مردی که تا همیشه "کریم" است
مردی که شهره است به این نام
این مرد آسمان و زمین را
پیوند می دهد به نگاهش
صد کهکشان ...ستاره ستاره
جاری میان زلف سیاهش
خورشید هم نشسته همان جا
در گوشه ای ز چشم صبورش
انگار گر گرفته جهانی
از گرمی و تلالو نورش
پیشانی اش حقیقت ماه است
ماهی که تا همیشه منیر است
در روشنای محض جبین اش
شب های تار و تیره اسیر است
حالا اگر که مردم این شهر
او را سلام تلخ دهندش
حتی اگر ز روی جهالت
با هر سلام طعنه زنندش
فرقی به حال سبط پیمبر
فرقی به حال "ماه" ندارد
این لوح، چون سپیده ی صبح است
یک لکه ی سیاه ندارد
او حضرت کریم ترین است
چشمان او دریچه ی احسان
دستان او صراط بهشت است
آغوش او سرای یتیمان
این مرد ِ قد بلند مدینه
ماه ِ نخستِ حضرت زهراست
آرامش وجود محمد(ص)
آیینه ی رشادت مولاست
زلفش تکان که می خورد انگار
آرامشی گرفته جهان را
آخر چگونه شعر توان کرد
مولود نیمه ی رمضان را...؟
باید سکوت کرد که خورشید
دارد طلوع می کند از شرق..
از شرق ِ شانه های امامی
در غربت زمین و زمان غرق
باید سکوت کرد و فقط گفت
هر شب به قصد خوبی و اکرام
از آسمان ِ شهر مدینه
ماهی عبور می کند آرام...


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:14 AM ] [ مهدی گلشنی ]

آسمان خنده کرد در باران، غزلش قطعه قطعه دریا شد

خنده آسمان(برای میلاد کریم اهل بیت(علیه السلام))

آسمان خنده کرد در باران، غزلش قطعه قطعه دریا شد
آیه آیه نوشت قرآن را، و در آفاق محشری پا شد
بعد از آن مدتی که گمراهان، کارشان یکسره تمسخر بود
کوثری تازه تر پدید آمد، و پیمبر دوباره بابا شد
از هیاهوی آسمان و زمین، شده عالم شبیه عرش برین
آیه آمد ز سمت روح الامین، که قمر در زمین هویدا شد
چه صدای قشنگ قرآنی، برده هوش از سر مسلمانی
و از این صوت و لحن عرفانی، بین کوچه دوباره غوغا شد
آب دریا شکست سدش را، و به هم ریخت جزر و مدش را
تا رسید از شما به ما صله ای، آب از شرم مثل صحرا شد*
صف به صف خیل بندگان دخیل، حاتم طایی و قبیله و ایل
آمده پشت خانه، جبرائیل، که در خانه کرم وا شد
کرم تو و دست خالی من، تو ببین کاسه سفالی من
و همین شعر لااُبالی من، که به یک گوشه چشم انشا شد
یک نگاهی به حال خسته من، ای امید دل شکسته من
به خدا هر دو چشم بسته من، به غبار بقیع بینا شد
ای تمنا و خواهش دل من، وصف تو نیست در توان سخن
و به "یا محسنُ به حق حسن"، درد من باز هم مداوا شد
* نحن انـاس نوالنـا خضل *** یرتع فیه الرجاء والامـل تجودقبل
السوال انفسنا *** خوفاعلی ماء وجه من یسل
لوعلم الجر فضل نائلنا *** لغاض من بعد فیـضه خجـل
* ترجمه:ما مردمی هستیم که بخشش‌مان همچون سبزه‌زاری تازه است که امید و آرزو در آن می‌چرد. پیش از اینکه کسی تقاضا کند، نفوس ما ناخودآگاه می‌بخشند تا مبادا آبروی سائل ریخته شود. اگر دریا فراوانی بخشش ما را می‌دانست، پس از بالا آمدن، بی‌تردید، با خجالت فروکش می‌کرد.
(از اشعار منسوب به امام مجتبی(ع))


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:14 AM ] [ مهدی گلشنی ]

بعضی زمانها هر گدائی یا کریم است

بعضی زمانها هر گدائی یا کریم است

آن وقت حساب یا کریمان با کریم است

همّیشه در جا می زنم من در گدائی

آقا کرامت می کند آقا کریم است

وقتی عنایت می کند بر سائلانش

انگار که دنیا و مافیها کریم است

تا بی نهایت می رود طول کرامت

من هم گدائی میکنم او تا کریم است

نامش دلیل بخشش آدم شده پس

قبل از وجود آدم و حوّا کریم است

مثل حسین فاطمه در بین گودال

حتی برای ابن مرجان ها کریم است

از او فقط یک قطره می خواهی عجیب است

اندازه ی پهنای صد دریا کریم است

در این قبیله هم پسرها مادری اند

او هم شبیه حضرت زهرا کریم است

 

 

سروده جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:13 AM ] [ مهدی گلشنی ]

اگر کریم تویی مابقی گدا هستند

اگر کریم تویی مابقی گدا هستند

همیشه در طلبت دست بر دعا هستند

طبیب را چه نیازی است، نسخه کافی نیست

تمام مردم این شهر مبتلا هستند

بگو که حاتم طائی بیاید آقا جان

بگو که مدعیان کرم کجا هستند؟

تویی که زندگی ات را سه بار بخشیدی

بقیه پیش تو در حد بچه ها هستند

کریم زاده همین است، دست او باز است

بقیه جیره خور سفرۀ شما هستند

تو ارث برده ای از آفتاب و آئینه

یتیم، اسیر، گدا با تو آشنا هستند

تو کافی است که لب تر کنی وگرنه همه

به وقت وصف تو در اصل با خدا هستند

خدا چقدر مرا دوست دارد آقا جان

وگرنه اینهمه مردم که بی شما هستند...!!!

خدا کند که کریمان همیشه خوش باشند

که تکیه گاه دل خلق بینوا هستند

 

مهدی صفی یاری


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:13 AM ] [ مهدی گلشنی ]

شعر و غزل برای تو گفتن عنایت است

شعر و غزل برای تو گفتن عنایت است

 از بس که لطف حضرتتان بی نهایت است

 اینجا سیاه کردن دفتر عبادت است

 اصلاً به افتخار تو ماه ضیافت است

 ابر کرم ببار که هنگام رحمت است

از گوشه های لعل لبت می چکد عسل

 دیوانۀ تو بوده و هستیم از ازل

 آقا بگیر دست مرا نیز لااقل

 ای قهرمان عرصۀ پیکار در جمل

 وقتی قیام می کنی اصلاً قیامت است

خاکی تر از تمامی شاهان عالمی

 زیباترین سرودۀ دیوان عالمی

 در امتداد دست تو چشمان عالمی

 قربان خال هاشمیت جان عالمی

 آن نقطه ای که نقطۀ آغاز خلقت است

ای سفره دار شهر نبی ای بزرگوار

 ای توده های ابر کرم! بر زمین ببار

 وا می کنم به نام تو لب های روزه دار

 هرگز نمی روم به خداوند زیر بار

 باور نمی کنم که مزار تو خلوت است

تا می وزید بوی شما در فضای شهر

 می آمدند مردمی از جای جای شهر

 در ازدحام، کوچه و پس کوچه های شهر

 تا بنگرند جلوۀ یوسف نمای شهر

 یعنی نگاه کردن رویت عبادت است

بر سفره هاست روزی و ماهانه هایتان

 گرمی گرفت خانۀ پروانه هایتان

 دیوانه ایم و عاشق دردانه هایتان

 سنگین شده ز پستی ما شانه هایتان

 این عبد رو سیاه چه اسباب زحمت است

با قاتلت چگونه به یک خانه زیستی

 زخم زبان شنیدی و هر شب گریستی

 باید که پای درد صبوری بایستی

 یا للعجب! کریم مدینه! تو کیستی؟

 درد تو درد بی کسی و درد غربت است

دشنام ها شنیده ولی خنده می کنی

 دشنام داده را تو چه شرمنده می کنی

 هر کیش را به دین خودت بنده می کنی

 تو خاطرات فاطمه را زنده می کنی

 یک گوشه نگاه تو ما را کفایت است

در بین بچه ها ز همه مادری تری

 یعنی تو از تمامیشان کوثری تری

 با این عبای سبز، تو پیغمبری تری

 پایش بیفتد از همه شان حیدری تری

 شمشیر هم به دست تو تمثال غیرت است

کم کم به روضه پای مرا می کشی خودت

 شمع مذاب در وسط آتشی خودت

 پس طعم درد فاطمه را می چشی خودت

 در این مسیر روضه مرا می کشی خودت

 در روضه ات هلاک شدن هم شهادت است

 

امیرحسین الفت


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:12 AM ] [ مهدی گلشنی ]