سائل آشفته ام باتو پریشان نیستم

سائل آشفته ام باتو پریشان نیستم

بی سرو سامانم و دنبال سامان نیستم

در حرم پروانه خاکستر شود راضی تر است

در میان شعله ات فکر گلستان نیستم

آیه کهف تو سگ را هم طهارت میدهد

دست بر دامان شدم آلوده دامان نیستم

به همین مور تو بودن تا قیامت راضی ام

هیچ محتاج مقامات سلیمان نیستم

سجده آوردن اگر شرط مسلمان بودن است

گربه چای تو نیفتم من مسلمان نیستم

من سرم را نذر کردم هرچه بادا باد باد

گر ببازم هر دو عالم را پشیمان نیستم

میهمان خوشحال ....آقا میزبان خوشحال تر

بر سر هر سفره ای اینگونه میهمان نیستم

گیسویی دارم به درد گرد گیری میخورد

ورنه من دنبال گیسوی پریشان نیستم

 

     شاعر :  علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:06 AM ] [ مهدی گلشنی ]

مطلع شعر من از عشق تو حیران شده است

مطلع شعر من از عشق تو حیران شده است

بیت در بیت دلم بی سر و سامان شده است

عالم پیر دگر باره چه در بر دارد

گوئیا شور جوانیست که در سر دارد

لحظه آمدنش غصه نهان خواهد شد

«عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد»

وخدا خواست که یک برگ دگر رو بکند

جهت قبله نما روی به آن سو بکند

مژده امدنش تا به پیمبر دادند

همه ذرات جهان در تب و تاب افتادند

نور خورشید زدامان قمر می آید

چقدر طفل به مادر به پدر می آید

چهره اش ، ناز نگاهش به پیمبر رفته

کرم و عاطفه اش نیز به مادر رفته

این پسر کیست چنین جلوه محشر دارد

از همین کودکی اش هیبت حیدر دارد

ماه مهمانی حق نیز به مهمانی اوست

امشب افطار علی بوسه به پیشانی اوست

و در آن لحظه که این کودک شیرین آمد

شک ندارم که خدا نیز به تحسین آمد

 تا در آئینه ی او حُسن خدا را دیدند

نام او را ز سماوات حَسن نامیدند

برلبان علی و فاطمه لبخندآمد

کوچه امشب به تماشای حسن بند آمد

و خداوند روی سر در افلاک نوشت

هست او سید و آقای جوانان بهشت

دشمنش خوارو ذلیل است مریض است مریض

پسر حیدر و زهراست عزیزاست عزیز

در شجاعت که شده فاتح پیکار جمل

و شهادت شده در کام پسرهاش عسل

مادرش نام مرا سائل این خانه نوشت

روزی شعر مرا نیز کریمانه نوشت

پدرش گفت بیاییم و گدایش باشیم

کاش امشب همه مشمول دعایش باشیم

دلخوش از مستحبی هستم و شد ورد لبم

چون که واجب شده پاسخ بدهی مستحبم

با لب روزه تورا می دهم ای یار سلام

که کریمانه بگویی به من زار سلام

سائل خانه ات از حد و عدد بیرون است

آسمان نیز به درگاه شما مدیون است

نظری کن که در این ماه مسلمان بشویم

 

کاش بر سفره ی افطار تو مهمان بشویم

 

شاعر: مهدي چراغ زاده


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:06 AM ] [ مهدی گلشنی ]

این گدا مرحمت از دست شما می خواهد

این گدا مرحمت از دست شما می خواهد

سخت بیمار شده دل که شفا می خواهد

با صفا با تو صفا ، بی تو صفا بی معناست

بیت ویرانهء من از تو صفا می خواهد

بی تو ارباب شدن مثل گدا بودن هاست

با تو ارباب شدن حال گدا می خواهد

"عاشقی شیوهء رندان بلاکش باشد"

هیچ شک نیست که این درد دوا می خواهد

عاشقم ، بال بده تا بپرم تا بامت

این پریدن پری از جنس خدا می خواهد

حرم اینجاست ، همینجا که شکسته است که باز

چشم واکرده و باز عشق تو را می خواهد

تو کریمی و من امّید کرامت دارم

این دل از دست تو یک کرببلا می خواهد . . .


شاعر: وحيد محمدي


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:05 AM ] [ مهدی گلشنی ]

خورشید گرم ظهرهای آسمان هستی

خورشید گرم ظهرهای آسمان هستی

تا صبح تا شب تا سحر پیشم بمان هستی

 

تو ممکن نا ممکنی های هر امکانی

در ناگهانِ نیستی ها ناگهان هستی

 

تنها تو با زخم زبان ها خوش زبانی و

تنها تو با نامهربانی ها مهربان هستی

 

آنان که می گفتند تو باقی نمی مانی

رفتند و رفتند و ... تو اما همچنان هستی

 

وقت عبورت کوچه ی ما بند می آید

تو یوسف پیغمبر در این زمان هستی

 

باید برای تو عقیقه کرد بسیاری

آخر تو خیلی در نگاه این و آن هستی

 

اصلاً مزار تو برای ما خودش روضه است

یعنی همین که سال ها بی سایبان هستی

 

گیرم جواب گرمی ات را سرد می دادند

تو گرمی خورشید ظهری تو همان هستی

 

شاعر: علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:03 AM ] [ مهدی گلشنی ]

اینگونه اگر مست ترین مست جهانم

اینگونه اگر مست ترین مست جهانم

 شور حسن ابن علی افتاده به جانم

 جا نیست بنوشم، به سرم باده بریزید

 تا غرق شراب آیه‌ی تطهیر بخوانم

 در مأذنه‌ی میکده افزوده‌ خداوند

 یک «اشهد اَنّ الحسن»ی هم به اذانم

 افتادم از آن رویِ پُر از نور، به سجده

 بند آمد از آن زلفِ پر از تاب زبانم

 چون لوح و قلم مستم و صد بار نوشتم:

 من عاشق آقای جوانان بهشتم

دیدند جوان گشته و باز آمده حیدر

 از میمنه تا میسره مبهوت تو لشکر

 توفانی و چون برگ در اطراف مسیرت

 از اهل جمل ریخته بر روی زمین سر

 یک سوی تو ماه آمده یک سوی تو خورشید

 به به! به شکوهت وسط این دو برادر

 از آخرِ صف سر زده تیغ تو به اول

 از اول صف کشته نگاه تو به آخر

 ای ساقی افلاک که خاکی است مزارش

 ای صاحب صحنی که شراب است غبارش

در ساحل زیبای دو دریاست ظهورت

 ای هر دو جهان مست تو و ساغر نورت

 افطارِ علی بوسه‌ای از جام دو چشمت

 کوثر سر ذوق آمده از مستی و شورت

 با پای پیاده نرو ای قبله! تو بنشین

 تا کعبه سراسیمه بیاید به حضورت

 در کوچه، دلِ مرده‌ی من منتظر توست

 تا زنده شود رقص کنان، وقت عبورت

 از دست تو نان داشت عجب عطر عجیبی!

 این شعله‌ی عشق است مگر زیر تنورت؟

قاسم صرافان

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 تیر 1395  ] [ 2:02 AM ] [ مهدی گلشنی ]