تو ای تلاوت باران به لحن آب، حسن

تو ای تلاوت باران به لحن آب، حسن
تو ای تجسم لبخند آفتاب، حسن

به پیش چشم تو دست سراب رو شده است
تو ای زلال ترین آیه های آب، حسن

اگر برای تو... می گفت آسمان غزلی
نداشت دغدغه ی واژه های ناب، حسن

تو آن سپیده که چشمان آسمان هرشب
برای دیدن تو، می رود به خواب، حسن

نوشتن از تو به ظرف زمان نمی گنجد
و من به فرصت کوتاه یک شهاب، حسن

کتاب زندگی ام را مرور یاد تو هست
شکوفه بار ترین فصل این کتاب، حسن

به هرکسی که رسیدم ز عشق پرسیدم
تویی به پرسش تکراری ام، جواب، حسن

تویی که از افق سبز صلح تو سر زد
طلیعه های شفق رنگ انقلاب، حسن

گداخت جانت از آشامه ی شبانگاهی
چه کرد با تو که رفت از تن تو، تاب، حسن

 

امیر رسولی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:10 PM ] [ مهدی گلشنی ]

یاسی به رنگ سبز ز گلخانه می رود

یاسی به رنگ سبز ز گلخانه می رود
یارب! خدای درد ز کاشانه می رود

پیچیده بین چادر خاکی مادرش
بر دست ها، غریبه ای از خانه می رود

اینجا هزار تیر به تشییع آمده
تا کس نگوید از چه غریبانه می رود

خون می چکد به دوش ابالفضل از کفن
گویی دوباره فاطمه بر شانه می رود

فریاد خواهری پی تابوت می رسد
مادر ندارد این که غریبانه می رود

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:10 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ای مادری ترین پسر فاطمه، حسن

ای مادری ترین پسر فاطمه، حسن
ای مجتبی ترین ثمر فاطمه، حسن

آن مقتدا که هیچ کَسَش اقتدا نکرد
با اینکه هست تاج سر فاطمه، حسن

وقتی که در مدینه غریبش گذاشتند
یعنی شکست بال و پر فاطمه، حسن

حتی صدای تو به سپاهت نمیرسید
یعنی شکسته شد کمر فاطمه، حسن

روزی که مادر تو به کوچه ز پا فتاد
چشم تو دید دردسر فاطمه، حسن

در ناله ها و نافله های شبش کسی
چون تو ندید چشم تر فاطمه، حسن

در بین اهل بیت، خدایی خودت بگو
مثل تو کیست خونجگر فاطمه، حسن

چون تو کسی که چادر خاکی ندیده است
ای قامتت عصا به بر فاطمه، حسن

سیلی به پیش چشم تو بر مادرت زدند
دیوار بود و زخم سر فاطمه، حسن

زهرا اگر که شد سپر مرتضی علی
آری تویی، تویی سپر فاطمه، حسن

الحق که از حسین تو هستی غریب تر
این غربت است، در نظر فاطمه، حسن

یک یار هم کنار تو روز وفا نماند
در غربتی تو هم اثر فاطمه، حسن

یک عمر خونِ دل ز گلویت به تشت ریخت
ای پاره پاره ی جگر فاطمه، حسن

 

محمود ژولیده


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:09 PM ] [ مهدی گلشنی ]

تو مپندار که آتش زده ای بر جگرم

تو مپندار که آتش زده ای بر جگرم
تو مپندار که زهر تو شده کارگرم

دل من پیش تر از پیش برافروخته بود
جگرم از اثر واقعه ای سوخته بود

تو ندانی که چه ها من به دو چشمم دیدم
تو ندانی من مظلوم چه ها بشنیدم

همره مادرم از کوچه گذر می کردم
وقت رفتن که به اطراف نظر می کردم

کوچه آن روز ندانم که چرا خلوت بود
به دلم دلهره و واهمه و محنت بود

ناگهان دیدم از آن دور کسی می آید
باورم بود که فریادرسی می آید

روز شد تیره تر از شام، گل و پروانه
موقع رفتنِ از کوچه به سوی خانه

همه ی شهر مدینه سیه و نیلی شد
صورت مادرم از کین هدف سیلی شد

مادرم گفت حسن بر دلم آذر نزنی
حرفی از قصه ی امروز به حیدر نزنی

 

سعید خرازی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:09 PM ] [ مهدی گلشنی ]

افتخارم همه این است گدای حسنم

افتخارم همه این است گدای حسنم
شکرُ لله که من زیر لوای حسنم

آنچه دارم همه از یاریِ زهرا و علی است
آبرویی است که دارای ولای حسنم

بانی نهضت والای حسین است حسن
من هم از لطف حسین است که پای حسنم

سَرور و سید و سالار شهیدان بهشت
گفت: من پیرو بی چون و چرای حسنم

نام زیبای حسن ذکر رسول الله است
حرف جانم حسن افتاد فدای حسنم

گفت پیغمبر اکرم به خداوند قسم
همه ی عالم عقباست برای حسنم

بی سپاه است ولی لشکر او هست حسین
پدرش گفت که عباس فدای حسنم

می توان از دو لب حیدر کرار شنید
انبیایند مسلمان عطای حسنم

عهد او گرچه شکستند، خدا فرموده:
من خودم ضامن هر عهد و وفای حسنم

مادرش فاطمه فرمود غریب است حسن
پس بگریید و بگیرید عزای حسنم

به غریبیِ حسن هرکه بگرید، به یقین
به شفاعت برسد روز جزای حسنم

این همه خیمه و تکیه که حسینم دارد
یک حسینیه بسازید برای حسنم

 

محمود ژولیده


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

چشمی که در مصیبتتان تر نمی شود

چشمی که در مصیبتتان تر نمی شود
شایسته ی شفاعت حیدر نمی شود

چشم همیشه ابریتان یک دلیل داشت
هر ماتمی که ماتم مادر نمی شود

مرهم به زخم های دل پر شراره ات
جز خاک چادر و پر معجر نمی شود

یک عمر خون دل بخورد هم کسی اگر
والله از تو پاره جگر تر نمی شود

یک طشت لخته های جگر پاره های دل
از این که حال و روز تو بهتر نمی شود

یک چیز خواستی تو از این قوم پر فریب
گفتند نه کنار پیمبر نمی شود

گل کرد بر جنازه تو زخم سرخ تیر
هرگز گلی شبیه تو پرپر نمی شود

پر شد مدینه از تب داغ غمت ولی
با کربلا و کوفه برابر نمی شود

زینب کنار نیزه کشید آه سرد و گفت
سالار من که یک تن بی سر نمی شود

دیگر تمام قامت زینب خمیده بود
از بس که روی نیزه سر لاله دیده بود

 

یوسف رحیمی


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

وداع

وداع

نور خدا که ضربه ز طاغوت خورده است
بس سالها ز خون جگر قوت خورده است

با مردم مدینه وداعی است جانگداز
او را که چند تیر به تابوت خورده است

سیدرضا مؤید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395  ] [ 4:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]