این حرف ها حرف دل یک یاکریم است
این حرف ها حرف دل یک یاکریم است
غصه نخور ای دل خدای ما کریم است
از سفره خالی خود بیمی ندارد
هرکس که ذکرش لا اله الّا کریم است

ادامه مطلب
این حرف ها حرف دل یک یاکریم است
غصه نخور ای دل خدای ما کریم است
از سفره خالی خود بیمی ندارد
هرکس که ذکرش لا اله الّا کریم است

دستان تو، صد دست... نان، خرما... فقیران
هستند گرد سفره ات تنها فقیران
با پادشاهی گرد یک سفره نشستن ...
این را نمی دیدند در رؤیا فقیران
تا لحظه ای چشمان مستت را ببینند
در راه تو چشمند سر تا پا فقیران
حاتم بیاید روی پاهایت بیفتد
شاید پذیرفتی تو او را با فقیران
هر بار می بخشی و از بس ناشناسی
هر بار می پرسند نامت را فقیران
مانند تو کی پادشاهی چند نوبت -
تقسیم کرده هستی اش را با فقیران؟!
تنها دعای زیر لبهاشان همین است:
همسایه ات باشند آن دنیا فقیران
جانم بهای لحظه ای با تو نشستن
دستی بکش روی سر ما... ما فقیران
نان و نمک دادی، بپردازند ای کاش
حق نمک را روز عاشورا فقیران
حسن اسحاقی
دل را سپرده ایم به دست کریم ها
امروز نه، ز روز ازل از قدیم ها
ما خاک پای خادمتان هم نمی شویم
دلداده تو نوح و مسیح و کلیم ها
بر سینه کسی نزند دست رد حسن
دلبسته عطای تو حتی رجیم ها
هر کس که زیر سایه حُسنِ حَسن رسید
پر می زند ز قلب و دلش کل بیم ها
خیره شدن به تابش خورشید کی شود
درک شما کجا و عقول فهیم ها؟!
وقتی حسن امام شود در تمام شهر
راحت شود خیال تمام یتیم ها
در اوج غربتش به برادر خطاب کرد
لا یوم مثل قصۀ ذبح عظیم ها
از تربت تو بوی غم و غصه می وزد
بویی ز دود کوچه گرفته نسیم ها
حسین ایزدی
حس این جمله چه زیباست: حسن را عشق است
نقش بر عرش معلاست حسن را عشق است
مادرش فاطمه بی تاب حسین است ولی
ذکر روی لب زهراست حسن را عشق است
نه فقط عالم شیعه به حسن مینازد
شور در عالم بالاست حسن را عشق است
یل صفین و جمل، یکّه سوار عرب است
رجز حضرت سقاست: حسن را عشق است
به خداوند قسم عشق جگر میخواهد
جگر سوخته زیباست حسن را عشق است
مانده در خانه غریب و بین یک شهر غریب
چقدر بی کس و تنهاست حسن را عشق است
حامد الواری
سوختم از زهر و آبی غیر چشم تر نبود
جای شمعی آب گشته غیر خاکستر نبود
دل اگر شوق وصال دوست را در خود نداشت
کاسه ی زهر اینقدر شیرین و جان پرور نبود
طشت باغ لاله بود و خون دل گلهای او
در میان باغ غیر از لاله ی پرپر نبود
من همان سردار تنهایم که از یاران من
در ره عشق و وفا یک تن مرا یاور نبود
بیشتر از لاله ها در سینه ی من داغ بود
وز غم عالم غم و اندوه من کمتر نبود
مادرم در پیش چشمم سیلی از بیگانه خورد
آتشی بر جانم افتاد و مرا باور نبود
در کنار بسترم دیدم حسینم گریه کرد
لحظه ای جانسوزتر زان لحظه ی آخر نبود
گرچه شد تابوت من آماج تیر دشمنان
شادم ازاینکه در آنجا خواهرم دیگر نبود
ضربت تیر عدو را چوب تابوتم گرفت
حائلی مابین میخ و سینه ی مادر نبود
کی «وفائی» روز ما تاریکتر می شد ز شام
گر که دودی بر فلک از آتش آن در نبود
سیدهاشم وفائی
باز از گریه ی من چشم شب تار گریست
چشم مهتاب به حالِ منِ بیدار گریست
تا که از سینه ی خود آه کشیدم آرام
دل سنگ آب شد و آب شرر بار گریست
پاره های جگرم از لب سرخم تا ریخت
جگر طشت از این روضه ی دشوار گریست
قاتلم خنده به لب دارد و انداخت مرا
یاد روزی که طبیب از غمِ بیمار گریست
یادِ آن روز که جای همه ی مردم شهر
یک یهودی به غریبیِ پدرِ زار گریست
یادِ آن روز که آتش نفسم بند آورد
یاد آن روز که دل در غمِ دلدار گریست
چقدر سخت گذشت است به مردی که به خاک
پیش چشم همه در حلقه ی انظار گریست
دید آتش که کسی نیست بگوید بر ما
شعله زد بر دَر و در سوخت و تبدار گریست
در آتش زده بود و گل یاس و مادر
آنچنان خورد به دیوار که دیوار گریست
مثل چشمانِ من و چشم حسین و زینب
میخ بر سر زد و خون ریخت و خونبار گریست
حسن لطفی
ابری شدم به نیت باران شدن فقط
مور آمدم برای سلیمان شدن فقط
باید ز گوشه چشم تو کاری بزرگ خواست
چیزی شبیه حضرت سلمان شدن فقط
باید به شیعه بودن خود افتخار کرد
راضی نمی شوم به مسلمان شدن فقط
دنیای دیگریست اسیری و بردگی
آن هم به دام زلف کریمان شدن فقط
لا یمکن الافرار ز تیر نگاه تو
چاره رسیدن است و قربان شدن فقط
در خانه ی کریم کفایت نمی کند
یک لقمه نان گرفتن و مهمان شدن فقط
این لطف فاطمه است و عشق است تا ابد
سرمست از نوای حسن جان شدن فقط
فکری برای پر زدن بال من کنید
من را اسیر زلف امام حسن کنید
آقا شنیده ام جگرت شعله ور شده
بی کس شدی و ناله ی تو بی اثر شده
پیش حسین سرفه نکن آه کم بکش
خون لخته های روی لبت بیشتر شده
یک چشم خواهرت به تو یک چشم به تشت
تشت مقابلت پر خون جگر شده
از ناله هات زینب تو هل کرده است
گویا که باز واقعه ی پشت در شده
ای وای از مصیبت تابوت و دفن تو
وای از هجوم تیر و تن و چشم تر شده
می گفت با حسین اباالفضل وقت دفن
این تیرها برای تنش دردسر شده
موی سپید و کوچه و تابوت و زهر و تیر
دوران غربت حسن اینگونه سر شده
یک کوچه بود موی حسن را سپید کرد
یک اتفاق بود که او را شهید کرد
مسعود اصلانی
در نیمه های ماه بشارت رسیده بود
آقای سبز پوش کرامت رسیده بود
بالا گرفته بود زمین دست خویش را
چون لحظه های سبز اجابت رسیده بود

مقیـم وادی غـربت، امـام غــم ها بود
غریب شـهر خودش نه! غریب دنیا بود
رهـا نمود کنیـزی به برگ ریحــانی
فدای جود و سخایش، چقدر آقا بود!
نمی گذاشت کسی نـاامیـد بـرگردد
کریم بود و گره ها به دست او وا بود
چقدر طعنه شنید و چقدر سختی دید
مـیــان مـردم نامـرد بی حیـا، تـا بود
تمام عمر شریفش رفیق غم بود و
انیس ناله و فریاد و گریه، زیرا بود...
هماره یاد نماز نشستــه ی مـادر
و در دعای قنوتش به یاد زهرا بود
مجید لشکری
محتاج سفره ات همه حتی کریم ها
خوردند دانه از کرمت یا کریم ها
هر صبح عطر کوی شما می وزد به ما
مستانه می وزد به دل ما نسیم ها
مست است دل ز عهد الست و بربکم
ما سینه میزنیم در غم تو از قدیم ها
از قبر بی ضریح تو خورشید می دمد
ای جان فدای غربت کویت کلیم ها
بر خاک قبر تو همه تعظیم می کنند
بنگر دمی به قامت قامت دو نیم ها
با صادق است و باقر و سجاد هم جوار
یا مجتبی بقیع تو باشد حریم ها
حامد ظفر