هرکس که جدا از تو شد آقاشدنی نیست

هرکس که جدا از تو شد آقاشدنی نیست
قطره نشود خاک تو دریاشدنی نیست

راضی نشو بی گریه از اینجا بروم من
یلدای من اینطور که فرداشدنی نیست

یک ثانیه هم فرصت خوبیست برایم
هرچند که این عقده دل واشدنی نیست

در مدح تو دشمن به سخن آمد و انگار
آقایی و خوبی تو حاشاشدنی نیست

هر روز اضافه شده بر ریزه خورانت
هرکس سرخوان آمده منهاشدنی نیست

عیسی خودش آخر به همه فاش بگوید
بی ذکر حسن مرده ای احیاشدنی نیست

باید که خدا مدح شما را بنویسد
چون جمله ی در شأن تو پیداشدنی نیست

یک عمر گذشت و نرسیدم به مدینه
آقا نکند نامه ام امضاشدنی نیست؟

 

زهر آخر سر ریخت دگر زهر خودش را
این بار گمانم که حسن پاشدنی نیست

ای کاش که این سرفه تو بند بیاید
این پاره جگر ها که مداوا شدنی نیست

 

یاسین قاسمی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:47 AM ] [ مهدی گلشنی ]

همه گفتند حسین و جگرم گفت حسن

همه گفتند حسین و جگرم گفت حسن
سینه و دست و سر و چشم ترم گفت حسن

گوشم از بدو تولد به شما عادت کرد
مادرم گفت حسین و پدرم گفت حسن

نامتان را به کنار پدرم گفتم و گفت
ای خدا شکر که پیشم پسرم گفت حسن

بعد از این خوب تر است جای صفاتی مثل 
سفره دار و پدر جود و کرم گفت حسن

زائری در وسط صحن غریب الغربا
دید تا گنبد زیبای حرم، گفت حسن...

تا که جارو زدن صحن رضا را دیدم
چشم خیس و مژه ی رفتگرم گفت حسن

قاسمت راهیه میدان شد و دیدند همه
خواهری موی پریشان ز حرم گفت حسن

 

پایه ی نهضت خونین حسین صلح تو بود
آیه ی نهضت خونین حسین صلح تو بود

 

رضا قربانی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:47 AM ] [ مهدی گلشنی ]

در صلح نام تو کبوترها به آرامی

در صلح نام تو کبوترها به آرامی
پر میکشند از شوق سوی هر در و بامی

حتی همای مهر و خوش بختی به نام تو
می افکند سایه به هر تنهای ناکامی

آرامش یاد تو را انسانِ در تشویش
در نذرهای خویش می خواند به هر نامی

ای سوره ی تسکین و دلداری به رغم خصم
تو بهترین پیغام هر صلحِ بهنگامی

پشت سر تاریخ نامت مردمان عمریست
از آشتی گفتند و عشق نیک فرجامی ،

که دودمان عاشق تو راوی اش بودند
هر لحظه ی تاریخ با هر لحن و پیغامی

ای پاکی نامت سپیدِ پرچم هر صلح!
روزی تو به آرامش دنیا می انجامی...

 

سودابه مهیجی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:44 AM ] [ مهدی گلشنی ]

وقتی سخن از مدینه، بعد از رسول خدا شد

 وقتی سخن از مدینه، بعد از رسول خدا شد
احساس کردم دل من، از قالب جان جدا شد

موضوع باغ فدک را، با رأی داغ سقیفه
بگذار باشد حسابی از انتخاب خلیفه

حتّی غمی را که بشکست، جام شکیب علی را
لحظه به لحظه عیان کرد، رنگ سرشک ولی را

حتّی غمی را که دیدی، آن شب به صحرا دمادم
با یاد زهرا نهان شد، هم سنگ غم‌های عالم

هریک به نوعی مهم اند، امّا مهم تر از آن ها
این نکته باشد، که دارد، از حق و باطل نشان‌ها:

آن روز، وقتی که بردند، اسباب خیمه به غارت
آن روز، وقتی ز پستی، شد بر امامت جسارت

آن روز، وقتی حسن را، سردار جاهل رها کرد
راه خودش را ز راه حق و حقیقت، جدا کرد

آن روز وقتی به ظلمت، گشتند راضی جماعت
اسرار اصرار مردم، شد برملا در خیانت

آن روز، وقتی که قصد جان حسن را نمودند
یک تن از آنان مسلمان، حتی به ظاهر نبودند

شد آن زمان آشکارا، مفهوم غربت چه بوده ست
غربت، نه تنها که حجم اندوه و محنت، چه بوده ست

وقتی علی بود، با خود، یاران یک دل کمی داشت
جز چند هم‌خون کنارش، کی "مجتبی" آدمی داشت؟!

یاری که دیدم کنارش، در پایمردی امین بود
سالار مردان، حسین و عباس امّ البنین بود

عمار اگر بود و مالک، مقداد اگر بود و سلمان
فرزند حیدر به دشمن، هرگز نمی داد میدان؟!

دردا، دریغا، دریغا، فرزند زهرا، چو زهرا
در بین دشمن رها شد، تنهای تنهای تنها...

 

سید علی اصغر موسوی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:44 AM ] [ مهدی گلشنی ]

کوله بار فرشته ها پر بود، از شب بی ستاره ی یک مرد

کوله بار فرشته ها پر بود، از شب بی ستاره ی یک مرد
خانه می ساخت برسر خورشید، سایه های غریب این شبگرد

راه می رفت روی بستر شب، آشنایی که رنگ غربت داشت
چشم هایش شبیه یک روزن، آسمان را به شهر می آورد

خنجری پا به پای حادثه بود، زخمی از کهنگی دهان بگشود
ارغوان بر زمین فرو افتاد، تکّه ای از بهار یک گل زرد

لرزه افتاد بر تن تاریخ، باز هم خاطرات سیلی و میخ
و زمین با تمام جوهر غم، غزلی تازه ساخت از سرِ درد

ماه در چشم بی کران پژمرد، آسمان، نور را به جاده سپرد
رقص ققنوس وار شب بود و، آخرین شعله های یک تب سرد

شعله هایی که بعد فهمیدند، نور اعجاز بر تنت بودند
و خزانی که با تو می رویید، بر تن تو بهار شد ای مرد

سرنوشت کدام غربت را، پیش چشمان تو ورق زده اند
آسمان جای چند سیلی داشت، که تو را داغ دار آن می کرد

تو کریمی شبیه باران ها، بعد بی رحمی زمستان ها
نور خود را به شهر ما برسان، از مسیر فرشته ها برگرد

 

ساراسادات باختر


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:44 AM ] [ مهدی گلشنی ]

خوان کرم

خوان کرم

خود را چو پرنده، ساده دیدم آقا
بر خاک تو سر نهاده دیدم آقا

سوی حرمت بال گشایم زیرا
خوان کرمت، گشاده دیدم آقا

حمیدرضا نوری


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 9:43 AM ] [ مهدی گلشنی ]