در وصف ذات، صحبت ما احتیاج نیست

در وصف ذات، صحبت ما احتیاج نیست
زیرا که در صفات خدا « احتیاج » نیست

باید به بال رفت و درآورد گیوه را
در بارگاه قرب تو پا احتیاج نیست

تو بی ‌وسیله هم بلدی معجزه کنی
دست تو را به لطف عصا احتیاج نیست

بوی طعام سفره، خودش می‌کشد مرا
تا خانه ی تو راهنما احتیاج نیست

خواهش نکرده اهل کرم لطف می‌کنند
این جا به التماس گدا احتیاج نیست

اصلاً پی معالجه ی این جگر مباش
« بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست »

محشر برای رو شدن اعتبار توست
کی گفته است روز جزا احتیاج نیست؟

تو با سکوت کردن خود، جنگ می‌کنی
تیغ تو را به کرب و بلا احتیاج نیست

وقتی نداشت  مادر تو سنگ قبر هم
دیگر تو را به صحن و سرا احتیاج نیست

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:37 PM ] [ مهدی گلشنی ]

عالم آمد به درت کاسه به تعداد گرفت

عالم آمد به درت کاسه به تعداد گرفت
روزی اش را به خدا از تو به مازاد گرفت

سائلان خوب شناسند تو را ای آقا
سائلت هر چه که دست کرمت داد گرفت

هر غلامی که خریدی ز درت رفت؟ نرفت!
گرچه از سوی شما برگه « آزاد » گرفت

پدرم دست به خیری به من آموخت و رفت
به من آموخت هر آنچه ز شما یاد گرفت

دلبران صید تو هستند و گرفتار توأند
طور عشق تو عجب! این همه صیاد گرفت

باغبان بی تو گلی کاشت ولی خار گرفت
با شما دانه نریخته گل شمشاد گرفت

من قیامت جلویش را به خدا میگیرم
هر که از صلح غریبانه ات ایراد گرفت

کوچه آمد به خیالم، دلم آرام نشد
باز هم بغض من از این همه فریاد گرفت

شاهد کوچه بخوان روضه، چرا مادرتان؟
کمرش را طرف کوچه که افتاد... گرفت

 

یاسین قاسمی

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:37 PM ] [ مهدی گلشنی ]

با تو خوشحالند در واقع پیمبر دوست ها

با تو خوشحالند در واقع پیمبر دوست ها
چون علی شادند و مسرورند حیدر دوست ها

شاعران از پارس می آیند ذیل طوطیان
پشت لبهای تو صف بستند شکر دوست ها

آنچنان لبریز حسنی که شب میلاد تو
آرزومند پسر هستند دختر دوست ها

مژده ات را من به حاتم های طایی داده‌ام
از أبا زرهای عالم تا ابوذر دوست ها

ماه هم گفته است از تو چونکه می گویند خوب-
-دوستان از دوستان خود به دیگر دوست ها

اکثراً در را نمی کوبند در وقت وداع
اکثراً از کوچه بیزارند مادر دوست ها

اتفاقی هم اگر افتاد و مادر ضربه خورد
با کسی چیزی نمی گویند خواهر دوست ها

 

مصطفی متولی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:36 PM ] [ مهدی گلشنی ]

گل با هزار ناز قدم بر چمن گذاشت

گل با هزار ناز قدم بر چمن گذاشت
بلبل بنای مستی در انجمن گذاشت

جبرییل ، شاد آمد و در دامن رسول
قنداقه ای لطیف تر از نسترن گذاشت

برداشت ذره ی کمی از سرخی لبش
آن را به روی سنگ عقیق یمن گذاشت

تنها از اوست عطر دل انگیز چون اثر
روی گلاب قمصرو مشک ختن گذاشت

تفسیر آیه آیه ی کوثر سه حرف شد
نام عزیز فاطمه اش را ، « حسن » گذاشت

پروردگار ناز حسن را خرید و بعد
دلهای شیعه را گرو پنج تن گذاشت

 

سیدحسن رستگار


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:36 PM ] [ مهدی گلشنی ]

پسر فاطمه ام غصه بود بنیادم

پسر فاطمه ام غصه بود بنیادم
سند غربت من این حرم آبادم

خاک فرش حرم و گنبد من تکه سنگ
صحن من پر شده از غربت مادر زادم

عزت عالمیان بسته به یک موی من است
کی مذلِّ عربم؟ کشته این بیدادم

شاه بی لشگرم و غربت من تا به کجاست…
زهر با سوز تمام آمده بر امدادم

هر چه خوردم ز خودی خوردم و از زخم زبان
تا که جدم ز جنان کرد ز غم آزادم

هر زمین خورده مرا یاری خود می‌خواند
چون که در یاری افتاده ز پا استادم

هر دم از کوچه گذشتم بدنم درد گرفت
سجده بر خاک به مظلومه سلامی دادم

گر چه شد حائل ضربه سه حجاب صورت
خون دیوار در آورده چنان فریادم

یک تنه جمع نمودم بدنش از کوچه
صحنه بردن مادر نرود از یادم

عایشه تیر به تابوت زد و خنده کنان
گفت از داغ دل فاطمه دیگر شادم

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]

آهم که آسمان مرا غرق دود کرد

آهم که آسمان مرا غرق دود کرد
اشکم که چشمهای مرا سرمه سود کرد

من روضه خوان کوچه ام و داغهای آن
همراه پاره های دل من نمود کرد

دستی سیاه روز مرا هم سیاه کرد
دستی که اشکهای مرا مثل رود کرد

دستی که با تمامی قدرت بلند شد
دستی که با تمامی شدت فرود کرد

دستی غرور کودکی ام را شکسته است
دستی که روی مادرمان را کبود کرد

من را خمیده کوچه و سیلی و سنگ کرد
من را یتیم آتش و دیوار و در کرد

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:33 PM ] [ مهدی گلشنی ]

زهر آتش شد و بر زخم دلی مضطر خورد

زهر آتش شد و بر زخم دلی مضطر خورد
جگری سوخته را تا نفس آخر خورد

زهر سوزاند ولی بر جگرم هیچ نبود
آه از آن زخم که بر سینه ی پیغمبر خورد

زهر سوزاند ولی قاتلم عمری ست حسین
پنجه ای بود که بر برگ گل پرپر خورد

او مرا پشت سر چادر خود پنهان کرد
تا نبینم چه بر آن چهره ی نیلوفر خورد

ایستادم به روی پنجه ی پایم امّا
دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد

مادرم خورد زمین گرد و غباری برخاست
دست من بود که با ناله ی او بر سر خورد

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:32 PM ] [ مهدی گلشنی ]