دشت نگاه او را، هرگز چمن ندارد

دشت نگاه او را، هرگز چمن ندارد
جز وحی سبز، این گل، رختی به تن ندارد

زیبایی نگاهش، از بس که غرق نور است
آیینه از بیانش، تاب سخن ندارد

گل بود و سبزه و عشق، در سفره وجودش
جز پاره های گل در، باغ بدن ندارد

انبوده درد خود را، در گوش صبر نالید
وقتی که دید تاریخ، صبر حسن ندارد

او ماند و سینه ای سرخ، در شعله هایی از سبز
تاب چنین تبی را، یک پیرهن ندارد

ای شعله دست بردار، از گیره های آتش
این خرمن خدایی، آتش زدن ندارد

پروانه دل ما، در عشق تا بسوزد
مثل تو هیچ شمعی، در انجمن ندارد

باقی است در دل دشت، از کوچ عشق، نوری
این یاس باغ یاسین، گر یاسمن ندارد

 

غلامرضا شکوهی


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:14 AM ] [ مهدی گلشنی ]

همرنگ پائیزى ولى فصل بهارى

 همرنگ پائیزى ولى فصل بهارى
سبزینه پوش خطّه ی زرین تبارى

جود و کرم بیرون منزل صف گرفتند
در کیسه آیا نان و خرمایى ندارى؟

جبریل پر وا کرده و با گردنى کج
شاید میان کاسه اش چیزى گذارى

وقت عبور از کوچه هاى سنگى شهر
آقا چرا بر دست خود آئینه دارى؟

در گرم دشت طعنه ها دل را نیاور
من که نمى ‏بینم در اینجا سایه سارى

از خاطرات سرد و یخبندان دیروز
امروز مانده جسم داغ و تب مدارى

بر زخم هایى که درون سینه توست
هر شب، سحر با اشک مرهم مى گذارى

یک کربلا روضه به روى شانه ی خود
توى گلو هم خیمه اى از بغض دارى

تشتى که پاى منبر تو سینه زن بود
حالا چه راه انداخته داد و هوارى

دستم دخیل آن ضریح خاکى تو
شاید خبر از گمشده مرقد بیارى

وقت زیارت شد چرا باران گرفته
خیس است چشم آسمان انگار، آرى

من نذر کردم بعد از آنى که بمیرم
مخفى شود قبرم به رسم یادگارى

 

روح الله عیوضی


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:14 AM ] [ مهدی گلشنی ]

تشنه ام تشنه ز پا تا سر من می سوزد

تشنه ام تشنه ز پا تا سر من می سوزد
کار زهرست که بال و پر من می سوزد

بس که در سینه ی خود شعله ی ماتم دارم
از دم و بازدمم بستر من می سوزد

باز هم روی لبم قصّه ی مادر گل کرد
باز هم در نظرم مادر من می سوزد

بر لبم روضه ی «لایوم کیوم العاشور»
عالم از زمزمه ی آخر من می سوزد

چشم وا کردم و دیدم که به صحرای غمی
خیمه هایی ست که دور و بر من می سوزد

دختری می دود و روی لبش این آواست:
عمّه دریاب مرا معجر من می سوزد

حجله ای زیر سم اسب بنا شد دیدم
با تن له شده نیلوفر من می سوزد

در سراشیبی گودال در آغوش حسین
تن بی دست گل پرپر من می سوزد

آخرین زمزمه از تشنه ی گودال آمد:
قطره ای آب - خدا - حنجر من می سوزد

آن طرف غارت پیراهن و خُود و نعلین
این طرف لطمه زنان خواهر من می سوزد

 

مسلم بشیری


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:14 AM ] [ مهدی گلشنی ]

در کوچه می وزند به شوقش نسیم ها

در کوچه می وزند به شوقش نسیم ها
گل می کنند در نفس او شمیم ها

در دست هاش یاس و انار و کبوترست
وقتی که می رسند کنارش یتیم ها

بر شانه آسمان اجابت نشانده است
پر می زنند دور و برش یاکریم ها

غلطانده است آن شتر سرخ را به خون
تا بیش از این شکسته نگردد حریم ها

از کوچه ها و خاطره هایش گریز نیست
خونین جگر مانده حسن از قدیم ها

شیرین تر از عسل به لب قاسمش رسید
وقتی که کشته شد به بلای عظیم!... ها!

 

فاطمه نانی زاد


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:13 AM ] [ مهدی گلشنی ]

نامت دوای روح و شفابخش دردها

نامت دوای روح و شفابخش دردها
سردار صلح سخت ترینِ نبردها !

قطعا به یاد گردِ سرِ شانه های تو
پیچیده در هوای جهان ریزگردها

انبان به دوش چون پدر از راه می رسی
تا صبح ادامه داشت شب کوچه گردها

گمگشته ی بقیع فقط مادر تو نیست
قبر تو نیز گم شده آن سوی نرده ها

با آن ردای معجزه آقای سبزپوش!
پاییز نیز سبز شده برگ زردها

تعریف می کنند پس از سالها هنوز
آموزش وضوی تو را پیرمردها

 

احمد جمعه پور


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:13 AM ] [ مهدی گلشنی ]

ماه مبارک است و خدا بهتر از همه

ماه مبارک است و خدا بهتر از همه
در ماه خود شناخت تو را بهتر از همه

نام تو شد حسن که ببینیم بوده ای
هر لحظه هر نفس همه جا بهتر از همه

تو پادشاه لطفی و در ملک تو فقط
گردیده جایگاه گدا بهتر از همه

پیراهن ضخیم به تن کرده ای ولی
پوشیده ای دوباره عبا بهتر از همه

از سائلان گدایی این بارگاه را
از بر شده نسیم صبا بهتر از همه

هستی کریم عالم و در این صفت شدی
حتی میان آل کسا بهتر از همه

چون در روش رئوف ببیند کریم را
محو تو شد امام رضا بهتر از همه

اوج کریم بودنت این گشته است که
دادی برات کرب و بلا بهتر از همه

 

مهدی رحیمی


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:13 AM ] [ مهدی گلشنی ]

باید مرا گلیم مسیر نگار کرد

باید مرا گلیم مسیر نگار کرد
زیر قدوم فاطمی ات خاکسار کرد 

مهر تو را بهشت بخواهد نمی دهم
در ماجرای عشق نباید قمار کرد

فخر علی و فاطمه بر تو عجیب نیست
وقتی خدا به داشتنت افتخار کرد

من که به دست هیچ ‌کسی رو نمی زنم
نانت مرا به شغل گدایی دچار کرد

هر چند آفریده خدا چهارده کریم
اما یکی از آن همه را سفره دار کرد

ما را پیاده کرد سر سفره شما
این کشتی حسین که ما را سوار کرد

باید به بازوی حسنی‌ات دخیل بست
ورنه نمی‌شود که جمل را مهار کرد

خشمت نیاز نیست در آن جا که می شود
با قاسم تو قافله را تار و مار کرد

ارزان تو را فروخت به حرف معاویه
زهری به کام تشنه تو روزه دار کرد

زهری که می‌شکافت دل سنگ خاره را
در حیرتم که با جگر تو چه کار کرد

زهرا شنیده بود تنت تیر می خورد
تابوت را برای همین با جدار کرد

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:12 AM ] [ مهدی گلشنی ]

دلم گدای حسن مجتباست

دلم گدای حسن مجتباست
که آشنای حسن مجتباست

گدایی از بارگه این کریم
امر خدای حسن مجتباست

مقیم بیت فاطمه شد کسی
که خاک پای حسن مجتباست

آنچه گرفته وسعتش کل شی
لطف و دعای حسن مجتباست

گرمی آرامش بیت علی
ناز صدای حسن مجتباست

سگ به سر سفره او رزق داشت
این ز وفای حسن مجتباست

هر که شده سینه زن کربلا
حُسن دعای حسن مجتباست

جایزه ی گریه برای حسین
گریه برای حسن مجتباست

ز فاطمیه گفتن و فاطمه
رسم عزای حسن مجتباست

کوچه تنگ و ماجرای فدک
کرب و بلای حسن مجتباست

زخم زبان و طعنه ی دوستان
کجا سزای حسن مجتباست

قتلگهش خانه و قاتل زنش
زهر شفای حسن مجتباست

حسین غارت زده داغ اوست
که مبتلای حسن مجتباست

 

جواد حیدری


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:12 AM ] [ مهدی گلشنی ]

خورشید گرم ظهرهای آسمان هستی

خورشید گرم ظهرهای آسمان هستی
تا صبح تا شب تا سحر پیشم بمان هستی

تو ممکن نا ممکنی های هر امکانی
در ناگهانِ نیستی ها ناگهان هستی

تنها تو با زخم زبان ها خوش زبانی و…
تنها تو با نامهربانی ها مهربان هستی

آنان که می گفتند تو باقی نمی مانی
رفتند و رفتند و ... تو اما همچنان هستی

وقت عبورت کوچه ی ما بند می آید
تو یوسف پیغمبر در این زمان هستی

باید برای تو عقیقه کرد بسیاری
آخر تو خیلی در نگاه این و آن هستی

اصلاً مزار تو برای ما خودش روضه است
یعنی همین که سال ها بی سایبان هستی

گیرم جواب گرمی ات را سرد می دادند
تو گرمی خورشید ظهری تو همان هستی

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
[ شنبه 9 مرداد 1395  ] [ 10:11 AM ] [ مهدی گلشنی ]