اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد

اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد
طشتی از خون دل خویش برابر دارد

چشمهایش به در و منتظر آمدنیست
زیر لب زمزمه مادر مادر دارد

جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست
داغ ارثی ست که در سینه مکرر دارد

زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر
یادگاریست که از کینه همسر درد

پیش چشمش که توانسته بروی منبر….
….رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟

لحظه های سفرش در بغلش می گیرد
چادری را که بوی یاس معطر دارد

آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ
مادرش روی زمین لاله پرپر دارد

گفت با گریه حسین جان... تو دگر گریه مکن
که حسن میرود و سایه خواهر دارد

آه... لایوم کیوم تو که در صحرا کیست
جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد

 

محمد بیابانی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

تو کریمی و منم جیره خور احسانت

تو کریمی و منم جیره خور احسانت
جان و جانان جهان، جان جهان قربانت

سفره دار حرم رحمت و مهری آقا
اهل عرشند به والله بلاگردانت

کرمت سفره خالی مرا پر کرده
جان گرفتم به خدایی خدا با نانت

من به نان و نمک سفره ات عادت دارم
هم نشستم همه ی عمر به پای خوانت

تو همانی که مریدت شده ارباب وفا
من همانم که شدم ابرِ پر از بارانت 

حسنیم به خداییِ خدا تا محشر
شکرلله شده ام عاشق سرگردانت

کوری دشمن تو، ضربه ی دل یا حسن است
به فدای تو و آن خاطره و طوفانت

آخرین تیر علی در جمل فتنه تویی
ضربه ات حیدری و کون و مکان حیرانت

می رسد روز خوشی که به بقیعت برسم
می شود مثل خراسان حرم ویرانت 

به علی می رسد آن روز که با ذکر علی
به طواف تو بیایند همه مستانت

در رکاب یوسف فاطمیون می سازد
حرم عشق برایت به خدا ایرانت

 

حسین ایمانی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]

حساب می کنم امشب بزرگی کرمت را

حساب می کنم امشب بزرگی کرمت را
در عرصه های خیالم مساحت حرمت را

به اذن حضرت باران ، به اذن مادرتان
نشسته ام که بگریم میان روضه غمت را

بگو چگونه گذشتی غریب شهر مدینه
ز کوچه ای که شکستند غرور محترمت را

زمینه های قیام حسین صلح شما بود
بنازم ای گل زهرا قیامتِ علمت را

خدا کند که نبیند عقیله خواهرت آقا
بساط اشک حسین و آه دم به دمت را

اگر چه بی حرمی در نگاه مردم دنیا
حساب کرده خیالم مساحت حرمت را

 

یاسر مسافر


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]

خدا کند که دروغی بزرگ باشد این

خدا کند که دروغی بزرگ باشد این
من اعتماد ندارم به حرف طالع بین

نشسته اند کمان های بیوه آماده
گرفته اند کمین تیرهای چله نشین

دوباره کوچه دوباره کسی ز اهل کساء
دوباره فتنه ی شیطان دوباره غصب زمین

و باز شد دهن یاوه ای و حرفی زد
و پخش شد همه جا بوی غُدّه ای چرکین

و این هم از برکات حضور یک زن بود
زنی که شوهر خود را نمیکند تمکین

جنازه نیست، نمرده است، زنده است، چرا؟
برای این که امام است و بس، برای همین

برای این که نفس می کشد بدون هوا
برای این که قدم می زند بدون زمین 

چقدر جای رطب ها و جای او خالی ست؟
کنار دست پر از هیچ سفره ی مسکین

به عزت و شرف لا اله الا الله
به خیر ختم نشد این مراسم تدفین

عزیز کرده ی یعقوب، غارت گرگ است
قسم به سوره ی یوسف قسم به بنیامین

 

رضا جعفری


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]

آیا به گدای شهر جا خواهی داد؟

آیا به گدای شهر جا خواهی داد؟
با دست خودت به ما غذا خواهی داد

بدتر ز جذامیان مریضی داریم
آیا تو به درد ما دوا خواهی داد

هر بار که در خانه ی تو رو آریم
تو بیشتر از نیاز ما خواهی داد

لطف پسرت قاسم الطاف شماست
با اوست هر آنچه که عطا خواهی داد

گویند حساب سینه زنها با توست
در حشر چه بر اهل ولا خواهی داد

با نام ابوالفضل تو را می خوانیم
با نام ابوالفضل چه ها خواهی داد

گویند نگفته ای که در کوچه چه شد
آیا خبر از کوچه به ما خواهی داد؟!

 

جواد حیدری


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

داغی نهفته است در این قلب پاره ام

داغی نهفته است در این قلب پاره ام
همچون حباب منتظر یک اشاره ام

و الله روضه ام جگر پاره زهر نیست
من کشته ی شکستن یک جفت گوشواره ام

عمریست لحظه ی گذر از کوچه هایِ تنگ
آن صحنه ی غرور شکن در نظاره ام

گفتم به زهر: خوب اثر کن بر این جگر
در دست های توست فقط راه چاره ام

در ظلمت همیشه ی شبهای کوچه ها
در جستجویِ تکّه ی چندین ستاره ام

چون مادرم تمامِ تنم سوخت ای خدا
امّا به سینه است تمامِ شراره ام

اسرار کوچه را نتوان گفت با کسی
راویِ این حقیقت پر استعاره ام

یک جمله ای بگویم و ای خاک بر سرم
بگذاشت پا به چادر و رد شد ز مادرم

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]

جگر پاره شده مرهم بی یاور ها

جگر پاره شده مرهم بی یاور ها
درد و غم زخم زده بر جگر مادر ها

این چه رسمی ست که یک عده پرستوی غریب
بنشینند درون قفس همسرها!؟

این چه رازی ست! چرا چشم به در می دوزد
این چه رازی ست! چه دیده ست به پشت درها

گفت: «لا یوم...» که راه نفسش بند آمد
جای شکر است نبوده خبر از خنجر ها

لحظه ی تشنگی اش آب عذابش میداد
زیر لب داشت امان از جگر دختر ها

سایه اش بود همان چادر زینب بر او
باز هم شکر که بوده ست دگر معجر ها...

 

یحیی نژادسلامتی

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 12 مرداد 1395  ] [ 11:04 PM ] [ مهدی گلشنی ]