این لرزه های زانویم از زهر کینه نیست

این لرزه های زانویم از زهر کینه نیست
داغ و فراق مادرمان بی هزینه نیست

روی کبود مادر من قاتل من است
ور نه شرار، این همه در زهر کینه نیست

با این که آب شد جگر و سینه زخم شد
دردی کشنده تر به من از زخم سینه نیست

این دردها که از اثر زهر می کِشم
یک ذره از مصیبت درد مدینه نیست

دیدید اگر که رنگ ز رخسار من پرید
این چهره کبود شده بی زمینه نیست

دیگر رها به حجره در بسته ام کنید
غیر از جواد مرهم این سوز سینه نیست

در غربتم صدای مرا نشنود کسی
کس آشنای غربت صوت الحزینه نیست

حتی صدا به خواهر من هم نمی رسد
یک گریه کن کنار منِ بی قرینه نیست

گویا دگر کسی نگرانم نمی شود
فرقی میان من و غریب مدینه نیست

یک عمر بهر کرب و بلا گریه کرده ام
این پلکِ خسته، زخم به جز این گزینه نیست

 

محمود ژولیده


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:29 PM ] [ مهدی گلشنی ]

جمله ها داشته حرفی نزدن یعنی صبر

جمله ها داشته حرفی نزدن یعنی صبر
سفره داری وسط رنج و محن یعنی صبر

اولین آیه قرآن شما حا یا صاد
ترجمه گشته بدین شکل حسن یعنی صبر

ننوشتند چه گفتی وسط کوچه ولی
زیر لب گفتن آهسته بزن یعنی صبر

آن سکوتی که تو را کشت مرا دق داده است
بعد از آن کوچه حیاتت علنا یعنی صبر

تا که افشا نشود راز دل مادر دست
را گرفته است فقط روی دهن یعنی صبر

گفتن جمله لایوم کیومک وقتی
که پر از زهر شده کل بدن یعنی صبر

این سفارش به برادر که اخا بعد از من
خون نریزید ولو اینکه شود تیر کفن یعنی صبر

من و تو آینه شیر خداییم حسین
تو به معنای شجاعت شده ، من یعنی صبر

صبر ایوب مثل گشته ولیکن بی شک
قصه زندگی ات منحصرا یعنی صبر 

 

حسین صیامی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]

حتماً تو نیز جنس غمت فرق می کند

حتماً تو نیز جنس غمت فرق می کند
آشفتگی زلف خمت فرق می کند

محتاج دستهای کریمانه ات، کرم
از بس که شیوه ی کرمت فرق می کند

« بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها... »
این بیت شعر محتشمت فرق می کند

تو « مادری » و بی حرمی ارث مادریت
معلوم شد چرا حرمت فرق می کند

زهرا جواب سینه زنان تو را دهد
مزد غلامی علمت فرق می کند

آقا میان کوچه چه دیدی که بعد از آن
وقت عبور هر قدمت فرق می کند

دمهای آخری تو « لا یوم ... » بوده است
ای نوحه خوان که شور دمت فرق می کند

یک بار خواندی و جگرت پاره پاره شد
پس این تویی که جنس غمت فرق می کند

 

محمد حدادی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:28 PM ] [ مهدی گلشنی ]

همچون گل لاله که گشته پرپر افتاد

همچون گل لاله که گشته پرپر افتاد
زهر جفا باعث شد از بال و پر افتاد

دستش به دیوار است تا اینکه نیفتد
دستش به دیوار است اما... آخر افتاد

این کوچه های شهر,غم را تازه میکرد
یاد همان روزی که اینجا مادر افتاد

یاد همان روزی که مادر زخم خورد و...
گوشواره اش چند تکه شد دور و بر افتاد

وقتی زمین افتاد از این زهر کینه
چشمش به سمت قبه ی پیغمبر افتاد

روی زمین جسم خودش را میکشید و
خود را رساند و در میان بستر افتاد

خون جگر میریخت، خواهر ناله میزد
در گوشه ای از خانه ی او خواهر افتاد

دست برادر را نگاهی کرد، ای وای...
حتما به یاد روضه ی انگشتر افتاد...

 

یاسین قاسمی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]

دو جهان مفتخر از عزت نام حسنیم

دو جهان مفتخر از عزت نام حسنیم
متحیر ز کمالات مقام حسنیم

با عنایات خدا محضر زهرا رفتیم
با ید حیدر کرار به نام حسنیم

جبرئیل از ره ما بال و پرت را جمع کن
ساکن عرش خداییم غلام حسنیم

نسل سلمان رجزش در صف محشر این است
ما مسلمان شده ی دست امام حسنیم

ناسزا گفته به او یک شبه مستغنی شد
مست و آواره این مشی و مرام حسنیم

لحظه ی سینه زدن جلوه طوفان اما
در عبودیت حق بنده ی رام حسنیم

خون دل خوردن از اول شده سهم شیعه
غرق دردیم ولی تشنه جام حسنیم

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]

اگر کریم تویی مابقی گدا هستند

اگر کریم تویی مابقی گدا هستند
همیشه در طلبت دست بر دعا هستند

طبیب را چه نیازی ست، نسخه کافی نیست
تمام مردم این شهر مبتلا هستند

بگو که حاتم طائی بیاید آقا جان
بگو که مدعیان کرم کجا هستند؟

تویی که زندگی ات را سه بار بخشیدی
بقیه پیش تو در حدّ بچه ها هستند

کریم زاده همین است، دست او باز است
بقیه جیره خور سفرۀ شما هستند

تو ارث برده ای از آفتاب و آئینه
یتیم، اسیر، گدا با تو آشنا هستند

تو کافی است که لب تر کنی و گر نه همه
به وقت وصف تو در اصل با خدا هستند

خدا چقدر مرا دوست دارد آقا جان
و گر نه این همه مردم که بی شما هستند...!!!

خدا کند که کریمان همیشه خوش باشند
که تکیه گاه دل خلق بینوا هستند

 

مهدی صفی یاری


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:27 PM ] [ مهدی گلشنی ]

اصلاً حسین این دل ما دست مجتبی است

اصلاً حسین این دل ما دست مجتبی است
اصلاً حسین دست شما دست مجتبی است

باشد ... برات کرببلا را نمی دهی ؟
اصلاً برات کرب و بلا دست مجتبی است

من منتظر شوم بشود محشری که تا
عالم نظر کند که چه ها دست مجتبی است

تنها نه عالمین نه جن و ملک حسین
اصلاً تمام عرش خدا دست مجتبی است

من فرض می کنم که سه تا دل به من دهی
یکی برای توست ، دوتا دست مجتبی است

آقا نه اینکه از وجنات تو کم شود
اصلاً حسین صحن رضا دست مجتبی است

تو شاهی ای حسین و گدای شما منم
حی و ممات شاه و گدا دست مجتبی است

 

جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

ای مرحمی که بر جگرم شعله ور شدی

ای مرحمی که بر جگرم شعله ور شدی
سوزاندی ام چنان و چنینن کارگر شدی

عمری به انتظار نشاندی مرا ولی
شادم که لااقل تو زمن باخبر شدی

 

بگذار تا که با تو بگویم حدیث خویش
شاید دلِ گرفته ام آرام تر شود

می خواستم که عقده گشایم ز دل ولی
ترسم که شعله های تو هم بی اثر شود

 

آن سان غریب مانده ام اینجا که طعنه ها
تنها تسلی ام همه ایام می دهند

اما هزار شکر سلام و جواب هست
بر سلام من همه دشنام می دهند

 

عمریست لب گزیده ام وگریه کرده ام
جایی که هیچ گریه برایم نمی کنند

عمریست خواب خوش به دو چشمم نیامده
کابوس های کوچه رهایم نمی کنند

 

یا رب نسیب هیچ غریبی دگر مکن
دردی که گیسوان حسن را سپید کرد

با صد امید حامی مادر شدم ولی
سیلی زنی امید مرا نا امید کرد

 

ای کاش جان دهم که ببینم به راه خویش
آن را که دردهای مرا زنده می کند

انگار دشنه بر جگرم سخت می زند
وقتی مغیره بر نظرم خنده می کند

 

حسن لطفی

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

شبهای بی ستاره ترینت سحر نداشت

شبهای بی ستاره ترینت سحر نداشت
غم نوحه های سینه ی تنگت اثر نداشت

یوسف ترین غریبِ خدا ماهِ آسمان
از حالِ تو سراغ به جز چشمِ تر نداشت

ای حضرتِ صبور ترین ای امام صلح
ایوبِ صبر طاقتِ صبر اینقدر نداشت

شهرِ مدینه بعدِ علی خود گواه بود
هرگز زمانه ای ز تو مظلوم تر نداشت

رد می شدند از روی خاکسترِ دلت
اصلاً کسی از آتشِ قلبت خبر نداشت

گفتند واجب است حسن سرزنش شود
از اجرِ این فریضه مدینه حذر نداشت

بازم غریبه ها به خدا دوستی نبود
در کوچه های طعنه تو را نیشتر نداشت

بر منبرِ رسولِ خدا صبِّ مرتضی
بر لب خطیب تکه کلامی دگر نداشت

یک عمر خاطراتِ دلت را ورق زدم
جز اشک و آه و غصه و خونِ جگر نداشت

از خاطراتِ آتش و از میخِ در بگیر
تا گوشواره ای که دگر گوش بر نداشت

از سینه ای که آینه ی سنگ خورده بود
تا گیسوئی که رنگِ حنایش اثر نداشت

از چادری که وصله دگر چاره اش نبود
از کوچه ای که راهِ گریزی دگر نداشت

یک شب دو شب نه بلکه چهل سالِ آزگار
کابوسِ کوچه از سرِ تو دست بر نداشت

روزی نشد که آینه ی دقِ تو به عمد
با تازیانه از برِ چَشمت گذر نداشت

صد پاره کرده ای جگرت را کریمِ دل
وقتی که درد جائی از این خوبتر نداشت

 

علیرضا شریف


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

مرا که بی قرار می کند حسن

مرا که بی قرار می کند حسن
به جرعه ای خمار می کند حسن

مرا که مست ، می ، برای غیر مست
شراب را شرار می کند حسن

مرا اگر شده است محض دلخوشی
گدای خود شمار می کند حسن

خدا ! تو خالق کرامتی ولی
بیا ببین چه کار می کند حسن!

رسول، جز حسین پاره تنش
به کیست افتخار می کند، حسن.

ضریح سینه را اگر طلا ، حسین
ولی پر از عیار می کند حسن

حسین و کشتیش درست ، منتها
مرا اگر سوار می کند ، حسن

دل مرا حسین می برد ولی
شکار را شکار می کند حسن

حسین ، کربلا - نه اینکه مادری است -
بقیع اختیار می کند حسن

 

محسن ناصحی


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 7 مرداد 1395  ] [ 1:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]