فيروزه ناب

فيروزه ناب
... وچشمانت
فيروزه ناب
چشمه هاى سبز
چونان كبوتران سبزينه پوش گنبد طلا
كه پرواز مى كنند،
و چشم و نگاه تو را
به پنجره فولاد
گره مى زنند
... و دستانت
در نشيب و فراز نياز
نذر مى كنند
راز عطشناك چشمهايت
مى شكفند،
تو باران مى شوى
آيينه هاى حرم
تو را تكرار مى كنند
و تو
به پاى بوسى عشق مى روى
آن جا كه
نيلوفران قد كشيده اند
و برگ هاشان دست مناجات است
تو سيلى از تمنا مى شوى
تو زيبا
توعذرا
مى شوى
و ادراك ايمان را حس مى كنى
اينك از آن همه سجاده و نياز
به بار نشسته اى
گل و ريحان در وجودت
جوانه دارند
و ترنم آرزوهايت
قشنگ ترين آوازهاست
عزت خيابانى

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:57 AM ] [ مهدی گلشنی ]

بوى عطر عشق

بوى عطر عشق
تـو مـثـل مـاه تـابون مى درخشى ز استـان خـراسـون مـى درخشى
تـو خـورشـيـدى و نـورت آفتابه دل دشـمـن ز نـورت در عـذابـه
تـو مولايـى ، امـامى ، جان فدايت گـشـوده بـال و پر، دل در هوايت
خراسـون بـوى عطر عـشق داره امـام هـشتـم اونـجـا شهـرياره
در جـنـت در آن جـا بـاز بـاشه خـدا آن جـا غـزل پـرداز بـاشه
هـنر آن جا، ادب آن جا، گل آن جا شراب و عشق و شمع و بلبل آن جا
خـدا جـارى زچـشـم آسـمـونه زمـيـن بـا اهـل عـالـم مهربونه
امـام هـشـتـمـيـن جـونم فدايت گـشـوده بـال و پـر دل در هوايت
حـرم زيـبـاتـريـن جـاى جهانه بـراى هـر كـبـوتـر آشـيـانـه
پـنـاه بـى پـنـاهـان اون امـامه كـه مـهرش بى حد و لطفش تمامه
شـب آن جـا مـأمن راز و نيـازه دل پـاكـان ز عـالـم بـى نـيازه
گـل و سرو و سمن مى رويد آن جا زمـان، تن در سحر مى شويد آن جا
امـام اون جـا بـهـار چـارفصله كه دسـتونش به دست عشـق وصله

سيمين دخت وحيدى


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:56 AM ] [ مهدی گلشنی ]

دعاى نور

دعاى نور
من در ويرانه هاى شهر
قاب عكسى را پيدا كردم
كه پر از شفافيت نور مى درخشيد
و گنبد طلايى آن
آشيانه كبوتران سپيد بود
كه از لانه نور دانه مى چيدند


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:55 AM ] [ مهدی گلشنی ]

رؤياى آسمانى

رؤياى آسمانى
شبى تنها
ميان اين همه رؤيا
تو را ديدم...
تو را با قامتى زيبا
ميان دشتى از گلها
كنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ ياس و سوسن و مريم
و من سر تا به پا حيرت
دلم سنگين از اين غمها
از اين دنيا
كه ناگه
آهويى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدايى از دل دريا
چنين مى خواند:
به قربان پناه گرمت اى مولا!
تمام صورتم را اشك ها پر كرده بود، آرى
چنين رؤيا مرا واداشت
كه بنويسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!
مليحه طاهرى عمرانى


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:54 AM ] [ مهدی گلشنی ]

آرزوهاى من

آرزوهاى من
كـاش مـن يـك بـچـه آهـو مى شدم مـى دويـدم روز و شـب در دشت ها
توى كوه و دشت و صحرا، روز و شب مـى دويـدم، تـا كـه مـى ديدم تو را
كـاش روزى مـى نـشـستـى پيش من مـى كـشـيدى دست خود را بـر سرم
شـاد مـى كـردى مـرا بـا خـنده ات دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم
چـون كـه روزى مادرم مى گـفت: تو دوسـت بـا يـك بـچه آهـو بوده اى
خـوش بـه حـال بچـه آهـويى كه تو تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى
پـس بـيـا! مـن بـچه آهـو مى شوم بـچـه آهـويـى كـه تنها مانده است
بـچـه آهـويـى كـه تـنها و غـريب در مـيـان دشت و صحرا مانده است
روز و شـب در انـتـظارم، پـس بيـا دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز كن
بـنـد غـم را از دو پـاى كـوچـكم بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز كن

افسانه شعبان نژاد


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:54 AM ] [ مهدی گلشنی ]

عشق

عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آيم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند
و تو را مى ستايند
اى بزرگ ترين واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضريحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سينه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غريب الغربا!
محبوبه باقرى آزاد


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:53 AM ] [ مهدی گلشنی ]

زائر هميشه

زائر هميشه
ايـن جتا ز شمع وسوسه بيگانه مى شوم گـرد ضـريـح پاك تو پروانه مى شوم
ايـن جا به جام بوسه شراب ضريح را تـا انـتـهـاى ذائـقـه پيمانه مى شوم
ديـوانـه را بـگو طلب عقل تا به چند؟ مـن مـى رسم كنار تو ديوانه مى شوم
اى كـاش تـا كـبوتر صحن توام كنند چـون زائـر هميشه اين خانه مى شوم
گو جان فداى نام تو سازم رضا! كه من مـى سازم اين حقيقت و افسانه مى شوم

عليرضا سپاهى


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:52 AM ] [ مهدی گلشنی ]

شعرهایی برای امام رضا(ع)

غريب آشنا
تـو يـادگـار هـفتمين سپيده اى شـكـوه مـاندنى ترين قصيده اى
اشـارتـى ز بـيـكران روشنى كـه از ديـار بى نشان رسيده اى
سـتـاره حـريـم سـبز فاطمه ز بـى نـهـايـت خدا دميده اى
بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو امـام قـصـه هـاى ناشنيده اى
گـل نـجـيـب بـاغ آفـرينشى كـه در دلـم بـهـار آفريده اى
تـو قـلب عاشقان هر زمانه را بـه لـطف و بخششت خريده اى
تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا ز هرچه غير اوست دل بريده اى
زمـهربانى ات، ز دل ستانى ات چـه نقش ها به لوح دل كشيده اى
مـيـان لالـه هـاى سـرخ آشنا غريـب آشـنـا! تو برگزيـده اى
ز سـاغـر كرامـت مـحمـدى زلال نـور مـعـرفت چشيده اى
ز بـاغهـاى بـى زوال سرمدى سـبدسـبد گـل حضور چيده اى
دلا! ز شـوق لـحـظـه زيارتى چـه عـاشقانه از قفس پريده اى!
بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم ز عـشق تو كه روشناى ديده اى
بـه شـام غـربـت سياه عالمى طـلـوع فجر هشتمين سپيده اى

نسترن قدرتى


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 28 مرداد 1395  ] [ 12:51 AM ] [ مهدی گلشنی ]

اشعار مدح امام رضا(ع),(هر چند کشیدند به تعیین تو حدها)

هر چند کشیدند به تعیین تو حدها
آخر نرسیدند به درک تو خردها
تا وسعت آیینۀ لطف تو بسنجند
محوند ازلها همه در روی ابده

 

تو خوبی و جز خوب تو را نیست سزاوار
تو خوبی و ماها همه بد- وای به بدها
دل آمده امروز، نسیمانه به باغت
تا پر کند از غنچۀ لطف تو سبدها
هر کس که شنیده‌ست مقام حرمت را
بر عزّت زوّار تو برده است حسدها
تنها منِ ناچیز، نه شرمندۀ لطفت
یکبار نه، دهها شده، دهها نه که صدها
دریایی و امواج تو را نیست نهایت
در شرح تو غرقند رقمها و عددها
از همه يك «بوالحسن» و از تو عنایات
از من همه یک «یاعلی» و از تو مددها
حق است تو را نور ولایت به علائم
ختم است تو را تخت خلافت به سندها
تا آل علی هست به اغیار چه حاجت؟
با بودن صدها چه نیازی به نودها؟!
دعوت شدگانیم ز لطف تو در این بزم
ای گمشدۀ کوچۀ شوق تو، بلدها
امید به دیدار تو داریم، رضاجان
روزی که گذاریم سر خود به لحدها
شاعر:محمد سعید میرزایی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 مرداد 1395  ] [ 7:35 PM ] [ مهدی گلشنی ]