امام علی النقی (ع) پیشوای بزرگ شیعیان و بزرگ خاندان هاشم بود. درآمدهای اسلامی همه به دست او میرسید و میتوانست از آن بهرهمند شود؛ چرا که حق او بود، ولی به سان پدران خود دوست داشت از حاصل دسترنج خود بهره گیرد و نیازهای زندگی اش را با زحمت خود فراهم آورد. «علی بن حمزه» میگوید: «ابوالحسن (ع) را دیدم که به سختی مشغول کشاورزی است؛ به گونهای که عرق از سر و رویش جاری است. از ایشان پرسیدم: فدایت شوم! کارگران شما کجایند [که شما این گونه خود را به زحمت انداختهاید]؟ در پاسخ فرمود: ای علی بن حمزه! آن کس که از من و پدرم برتر بود، با بیل زدن در زمین خود روزگار میگذراند. دوباره عرض کردم: منظورتان کیست؟ فرمود: رسول خدا، امیرمؤمنان و همه پدران و خاندانم خودشان کار میکردند. کشاورزی از جمله کارهای پیامبران، فرستادگان، جانشینان آنها و شایستگان درگاه الهی است».[1] .
پی نوشت ها:
[1] من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، بیروت، دارالصعب، بی تا، ج 3، ص 216.
:: ادامه مطلب
بخشندگی با خون و گوشت اهل بیت: آمیخته بود. آنان همواره با بخششهای خود، دیگران را به شگفتی وا میداشتند. گاه آن قدر میبخشیدند که رفتارشان در شمار معجزه به شمار میآمد، تا آنجا که در این مقام در توصیف حضرت هادی (ع) میگفتند: «انفاق امام هادی (ع) به قدری بود که جز پادشاهان کسی توانایی انجام آن را نداشت و مقدار بخششهای ایشان تا آن زمان از کسی دیده نشده بود و در جغرافیای اندیشهها نمیگنجید».[1] .
اسحاق جلاب میگوید: «برای ابوالحسن (ع) گوسفندان بسیاری خریدم. سپس مرا خواست و از منزلش مرا به جایی برد که بلد نبودم و فرمود تا تمامی این گوسفندان را میان افرادی که خود دستور داده بود، پخش کنم».[2] .
بی آنکه دیگران متوجه شوند، آنان را از نسیم بخشندگی خود مینواخت و مورد تفقد قرار میداد.[3] .
ابوهاشم جعفری نقل میکند که: «مدتی بسیار تنگدست شدم. خدمت امام هادی (ع) رسیدم؛ اجازه داد و نشستم. فرمود: اباهاشم! شکر کدام یک از نعمتهای خدای سبحان را میخواهی به جا آوری؟ سر به زیر افکندم و ندانستم چه بگویم. حضرت خود آغاز به سخن کرد و فرمود: ایمان را روزیات کرد و با آن بدنت را بر آتش حرام ساخت و عافیت را روزیات کرد تا بر طاعت، تو را یاری رساند و قناعت را روزیات کرد تا آبرویت را حفظ کند. ای ابا هاشم! علت آنکه من سخن آغاز کردم، آن است که گمان کردم میخواهی از برخی مشکلات خود شکایت کنی. دستور دادهام دویست دینار طلا به شما بدهند که با آن مشقت را بر طرف سازی. آن را بگیر و به همان مقدار بسنده کن».[4] .
پی نوشت ها:
[1] مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 409.
[2] اصول کافی، ج 1، ص 498.
[3] اعیان الشیعة، سید محسن امین، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، بیتا، ج 2، ص 37.
[4] بحار الانوار، ج 50، ص 129.
:: ادامه مطلب
امام بسیار مهربان بود و همواره در رفع مشکلات اطرافیان تلاش میکرد و حتی گاه خود را به مشقت میانداخت. آن هم در دورانی که شدت سختگیریهای حکومت بر شیعیان به اوج خود رسیده بود. «محمد بن علی» از «زید بن علی» روایت میکند: «من به سختی بیمار شدم و شبانه، پزشکی برای درمان من آوردند. او نیز دارویی برایم تجویز کرد. فردای آن روز هر چه گشتند، نتوانستند آن دارو را بیابند. پزشک دوباره برای مداوای من آمد و دید حالم وخیمتر شده است، ولی چون دید دارو را به دست نیاوردهام، ناامیدانه از خانهام بیرون رفت.
اندکی بعد فرستادهی امام هادی (ع) به خانهام آمد. او کیسهای در دست داشت که همان دارو در آن بود. آن را به من داد و گفت:
ابوالحسن به تو سلام رساند و این دارو را به من داد تا برایت بیاورم. او فرمود: آن را چند روز بخور تا حالت بهبود یابد.
دارو را از دست او گرفتم و خوردم و چندی بعد به کلی بهبود یافتم».[1] .
پی نوشت ها:
[1] الارشاد، ج 2، ص 433.
:: ادامه مطلب
براساس روایات فراوان، امام معصوم (ع) هر گاه بخواهد از چیزی که بر او پوشیده است، آگاه شود، خداوند او را بدان آگاه خواهد ساخت. امام علی النقی (ع) نیز به سان دیگر پیشوایان، از غیب خبر میداد، آینده را به وضوح میدید. از درون افراد آگاه بود و زمان مرگ افراد را میدانست.
«ابوالعباس احمد ابیالنصر» و «ابو جعفر محمد بن علویه» میگویند: «شخصی از شیعیان اهلبیت (ع) به نام عبدالرحمان در اصفهان میزیست. روزی از او پرسیدند: سبب شیعه شدن تو در این شهر چه بود؟ گفت: من مردی نیازمند، ولی سخنگو و با جرئت بودم. سالی با جمعی از اهل شهر برای دادخواهی به دربار متوکل رفتم. به در کاخ او که رسیدیم، شنیدیم دستور داده امام هادی (ع) را احضار کنند. پرسیدم: علی بن محمد کیست که متوکل چنین دستوری داده؟ گفتند: او از علویان است و رافضیها او را امام خود میخوانند. پیش خود گفتم شاید متوکل او را خواسته تا به قتل برساند. تصمیم گرفتم همان جا بمانم تا او را ملاقات کنم. مدتی بعد سواری آهسته به کاخ متوکل نزدیک شد. با وقار و شکوهی خاص بر اسب نشسته بود و مردم از دو طرف او را همراهی میکردند. به چهرهاش که نگاه کردم، محبتی عجیب از او در دلم افتاد. ناخواسته به او علاقهمند شدم و از خدا خواستم که شر دشمنش را از او دور گرداند. او از میان جمعیت گذشت تا به من رسید. من در سیمایش محو بودم و برایش دعا میکردم. مقابلم که رسید، در چشمانم نگریست و با مهربانی فرمود: خداوند دعاهای تو را در حق من مستجاب کند، عمرت را طولانی سازد و مال و اولادت را بسیار گرداند.
وقتی سخنانش را شنیدم، از تعجب ـ که چگونه از دل من آگاه است؟ ـ ترس وجودم را فرا گرفت. تعادل خود را از دست دادم و بر زمین افتادم. مردم اطرافم را گرفتند و پرسیدند چه شد. من کتمان کردم و گفتم: خیر است ان شاء الله و چیزی به کسی نگفتم تا اینکه به خانهام بازگشتم. دعای امام هادی (ع) در حق من مستجاب شد. خدا داراییام را فراوان کرد. به من ده فرزند عطا فرمود و عمرم نیز اکنون از هفتاد سال فزون شده است. من نیز امامت کسی را که از دلم آگاه بود، پذیرفتم و شیعه شدم.[1] .
«خیران اسباطی» نیز در زمینهی آگاهی امام از اسرار میگوید: نزد ابوالحسن الهادی (ع)، در مدینه رفتم و خدمت ایشان نشستم. امام پرسید: از واثق (خلیفه عباسی) چه خبر داری؟ گفتم: قربانت شوم! او سلامت بود و ملاقات من با او از همه بیشتر و نزدیکتر است. اما الآن حدود ده روز است که او را ندیدهام. امام فرمود: مردم مدینه میگویند: او مرده است. گفتم: ولی من از همه او را بیشتر میبینم و اگر چنین بود، باید من هم آگاه میبودم. ایشان دوباره فرمودند: مردم مدینه میگویند او مرده! از تأکید امام براین کلمه فهمیدم منظور امام از مردم، خودشان هستند.
سپس فرمود: جعفر (متوکل عباسی) چه؟ عرض کردم: او در زندان و در بدترین شرایط است. فرمود: بدان که او هم اکنون خلیفه است. سپس پرسید: ابن زیات [2] (وزیر واثق) چه شد؟ گفتم: مردم پشتیبان او و فرمانبردارش هستند. امام فرمود: این قدرت برایش شوم بود. پس از مدتی سکوت فرمود: دستور خدا و فرمانهای او باید اجرا شوند و گزیری از مقدرات او نیست. ای خیران، بدان که واثق مرده، متوکل به جای او نشسته و ابن زیات نیز کشته شده است. عرض کردم: فدایت شوم، چه وقت؟! با اطمینان فرمود: شش روز پس از اینکه از آنجا خارج شدی».[3] .
پی نوشت ها:
[1] سفینة البحار، شیخ عباس قمی، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، بیجا، ج 2، ص 240.
[2] او وزیر معتصم و واثق بود که مخالفان را در تنوری میانداخت که کف آن میخهای آهنی بزرگی قرارداشت. مردم به شدت از او متنفر بودند. متوکل بعد از به قدرت رسیدن او را در همان تنور انداخت. علی بن الحسین المسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، برگردان: ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، ج 2، ص 489.
[3] الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان المفید، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378 ش، ج 2، ص 424؛ کشف الغمة فی معرفة الائمه، علی بن عیسی الاربلی، تهران، دار الکتب الاسلامیة، بی تا، ج 3، ص 236.
:: ادامه مطلب
امام هادی علیهالسلام مردم را به پاکیزگی و آراستگی دعوت نموده و میفرماید:
«خداوند زیباست و آراستگی را دوست دارد، و تیره بختی و شخص درمانده و تیره بخت را دوست نمیدارد، زیرا که خداوند عزوجل بر بندهاش نعمتی را مرحمت کرده و دوست دارد که اثر آن نعمت را مشاهده کند. پرسیدند که چگونه اظهار نعمت کند؟ فرمود: جامهاش را پاکیزه کند و بوی خوش استعمال کند و خانهاش را زیبا نگهدارد و حیاط و اطراف خانه را تمیز کند، بطوری که پیش از غروب آفتاب چراغ روشن کند که فقر را از بین میبرد و روزی را زیاد میکند.» [1] .
پی نوشت ها:
[1] امالی شیخ مفید.
:: ادامه مطلب
یکی از محورهای اساسی و از سترگترین پشتوانههای امامت، دانش امام است که بر اساس آن بشریت از کوره راههای نابودی رهایی مییابد. شخصیت علمی امام هادی (ع) از همان دوران کودکی و پیش از امامت ایشان شکل گرفته بود. مناظرههای علمی، پاسخگویی به شبهههای اعتقادی و تربیت شاگردان برجسته نمونههای برجستهای از جایگاه والای علمی امام هادی (ع) است. او در همان کودکی مسائل پیچیدهی فقهی را که بسیاری از بزرگان و دانشمندان در حل آن فرو میماندند، حل میکرد. گنجینهای پایانناپذیر از دانش و چکاد نشینی در بلندای بینش بود. دشمن سادهاندیش به خیال در هم شکستن وجههی علمی ایشان، مناظرههای علمی تشکیل میدهد، ولی جز رسوایی و فضاحت ثمرهای نمیبیند. از این رو، به بلندی مقام امام اعتراف میکند و سر تسلیم فرود میآورد.[1] .
با این همه، متوکل، مانع نشر و گسترش علوم از سوی ایشان میشده همواره در تلاش بود تا شخصیت علمی امام بر مردم آشکار نشود. از این رو، امام را تحت مراقبت شدید نظامی گرفته بود و از ارتباط دانشمندان علوم و حتی مردم عامی با ایشان جلوگیری میکرد. دشمنان، پرتو گیتی فروز آن آفتاب علم و معرفت را میدیدند و خفاش صفت با چشمانی شبزده به خیال شب پرستی، از فروزندگیاش چشم فرو میبستند و با شمعی به جنگ آفتاب میرفتند و مناظره به راه میانداختند. با این حال، امام با صبری بیپایان، لحظهها را به کار میگرفت و تیرگی جهل را با نور دانش خود میزدود. او در بیان پرتوافشانی چهارده خورشید تابندهی علم میفرمود:
اسم اعظم خدا هفتاد و سه حرف است. تنها یک حرف آن نزد آصف [بن برخیا] بود که وقتی خدا را بدان خواند، زمین برای او در هم پیچیده شد و تخت بلقیس را نزد سلیمان نبی آورد. آن گاه زمین گسترده شده و به حال اول خود برگشت. تمام اینها در یک چشم برهم زدن انجام گرفت، ولی نزد ما هفتاد و دو حرف از آن وجود دارد که یک حرف آن نزد خدا مانده [و بقیه را به ما داده] که در خزانهی دانش غیب او به خودش اختصاص دارد.[2] .
او به تمامی زبانهای عصر خود از قبیل هندی، ترکی، فارسی و... آگاه بود و حتی نوشتهاند که در جمع فارسی زبانان به زبان خودشان سخن میگفت.[3] .
اظهار نظرهای «یزداد نصرانی»، شاگرد «بختیشوع» دربارهی دانش امام هادی (ع) بسیار مهم است. او پزشک مخصوص دربار معتصم بود. چیرگی امام در دانش، به اندازهای او را مجذوب خود کرده که در توصیف مقام علمی ایشان گفته بود: «اگر بنا باشد آفریدهای را نام ببریم که از جهان غیب آگاهی داشته باشد، او (امام هادی (ع)) خواهد بود». این سخن نتیجهی تنها دیدار کوتاه او با امام بود.[4] .
پی نوشت ها:
[1] الفصول المهمة، ص 267.
[2] دلائل الامامة، محمد بن جریر بن رستم الطبری، نجف، منشورات المطبعة الحیدریة، 1369 ق، ص 219؛ اصول کافی، ج 1، ص 230؛ مناقب آل ابی طالب، ج 4 ص 406.
[3] بحار الانوار، ج 50، ص 130.
[4] دلائل الامامة، ص 221.
:: ادامه مطلب
امام هادی علیهالسلام دانشمندان و متفکران را احترام و نوازش میکرد، و آنان را بر دیگر مردم مقدم میداشت به این خاطر که ایشان منبع نور در روی زمین هستند و در آن میان یکی از علما و فقهای شیعه را بدان سبب گرامی میداشت که به امام علیهالسلام اطلاع داده بودند که این دانشمند شیعه با یک نفر ناصبی مباحثه کرده و او را مغلوب ساخته است، امام علیهالسلام بسیار خوشحال و مسرور شد، آن دانشمند به حضور امام شرفیاب شد، امام به او احترام و تعظیم کرد، در حالی که مجلس پر از علویان و عباسیان بود، امام او را روی تشکی نشاند و رو به او کرد و با او شروع به حرف زدن کرد و به گرمی از حال وی پرسید، بطوری که بر حاضران در مجلس بویژه هاشمیان گران آمد، رو به امام کردند و گفتند: «چگونه این شخص را بر بزرگان بنیهاشم مقدم میدارید؟» امام علیهالسلام فرمود: «مبادا که شما از کسانی باشید که خدای تعالی درباره آنها فرموده است: (آیا نمیبینی آن کسانی را که از تورات بهرهای یافتهاند که به کتاب خدا خوانده شوند، تا میان آنان حکم کند، در حالی که گروهی از آنها رو بگردانند و اعراض کنندگان باشند.) [1] . آیا کتاب خدای عزوجل را به داوری قبول دارید؟...»
همگی عرض کردند: «بلی یابن رسول الله...» امام علیهالسلام برای اثبات نظر خود به آوردن دلیل شروع کرد و فرمود: «آیا خدای متعال نفرموده است: «ای مؤمنان وقتی که به شما بگویند در انجمنها جا گشاده کنید، شما فراخ کنید تا خداوند گشایشتان دهد.» [2] .
بنابراین خداوند بر دانشمند با ایمان نمیپسندد مگر آن که بر مؤمن غیر دانشمند مقدم داشته باشد، همان طوری که بر مؤمن نمیپسندد مگر این که بر غیر مؤمن مقدم داشته شود، به من بگویید این که خداوند فرموده است: «... خداوند کسانی از شما را که ایمان دارید، با کسانی که دانششان دادهاند، مرتبهها بالا برد...» [3] . آیا گفته است که خداوند به کسانی که دارای شرافت نسب هستند درجات والایی داده است؟ و آیا خداوند نفرموده است: «آیا دانشمندان با غیر دانشمندان برابرند؟» [4] . پس چرا به من که این شخص را به خاطر گرامیداشت خدا احترام کردم، اعتراض میکنید؟ این دانشمند، فلان ناصبی را با دلایل الهی که در حقیقت خود به قلب او انداخته بود مغلوب ساخته است و او را بر همه کسانی که شرافت نسب دارند برتری داده است...» حاضران ساکت ماندند، زیرا امام با برهان قاطع پاسخ آنها را داده بود، جز این که یکی از عباسیان به سخن گفتن آغاز کرد و گفت: «یابن رسول الله، تو او را بر ما ترجیح دادی و ما را از کسی که نسبی چون نسب ما ندارد کمتر دانستی و از آغاز اسلام هر که در شرافت بالاتر بود همواره بر دیگران مقدم داشته میشد...» این سخن بیارزشی است، زیرا اسلام با چنین موازینی موافق نیست بلکه دارای معیار صحیحی است که این فرد عباسی پذیرای آن نمیباشد، امام علیهالسلام در رد سخن او فرمود: «سبحان الله! آیا عباس با ابوبکر که از قبیله تیم بود بیعت نکرد در صورتی که او خود از اولاد هاشم بود، و آیا عبدالله بن عباس در خدمت عمر بن خطاب نبود؟ در حالی که عبدالله از قبیله هاشم و پدر خلفای عباسی و عمر از قبیله عدی بوده است. و چه میگویید درباره عمر که افراد بیگانه و غیر قرشی را در شورا وارد کرد، اما عباس را در شورا داخل نکرد؟ اگر برتری غیر هاشمی به هاشمی کار خلافی است پس بیعت کردن عباس با ابوبکر اشتباه بود و خدمت کردن عبدالله بن عباس به عمر ناپسند بود و اگر آنها درست بود، پس این عمل من هم درست است...»
مرد عباسی محکوم شد و پاسخ کوبندهای شنید [5] ، چون وی دلایل مستند از قرآن مجید را قبول نکرد امام علیهالسلام بیعت جدش عباس را با ابوبکر و خدمت کردن عبدالله را به عمر - با این که هر دو خلیفه در نسب به عباس و پسرش نمیرسیدند - برای او بازگو کرد.
[1] سوره آل عمران / 22.
[2] سوره مجادله / 11 -10.
[3] سوره مجادله / 11 - 10.
[4] سوره زمر / 8.
[5] احتجاج طبرسی.
:: ادامه مطلب
از ویژگیهای برجستهی اخلاقی امام هادی (ع)، سادهزیستی و دوری از دنیا بود. در این زمینه نیز آمده است: «از دنیا چیزی در بساط زندگی نداشت. بندهای وارسته از دنیا بود. در آن شبی که به خانهاش هجوم آوردند، او را تنها یافتند با پشمینهای که همیشه بر تن داشت و خانهای که در آن هیچ اسباب و اثاثیه چشمگیری دیده نمیشد. کف خانهاش خاکپوش بود و بر سجادهی حصیری خود نشسته، کلاهی پشمین بر سر گذاشته و با پروردگارش مشغول نیایش بود».[1] .
پی نوشت ها:
[1] ائمتنا، علی محمد علی دخیل، بیروت، دار مکتبة الامام الرضا، چاپ ششم، 1402 ق، ج 2، ص 217؛ اصول کافی، محمد بن یعقوب الکلینی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ق، ج 1، ص 502؛ بحار الانوار، محمد باقر المجلسی، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1403 ق، ج 50، ص 211.
:: ادامه مطلب
|
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47447
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396

