شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

حتی میان این شلوغی ها ، خالی ست جای تو زمانی که،

حال مرا حتی نمی فهمد، چشمان خیس آسمانی که...

   

سخت است شاید باورش اما ، من هم نمی دانم چه می خواهم!

من هم نمی دانم چراهستم! گیرم تو دردم را بدانی که...

   

من یک غزال سرکشم هرچند، در دام چشمان تو افتادم

یک لحظه از بند تورا اما ، با وسعت کل جهانی که...

  

"خوشبخت" یعنی اینکه دستانت تنها به دست "من" سند خورده ست

خوشبخت یعنی اینکه "ما" باشیم ، یعنی نباشد "دیگرانی" که...

 

باران ببارد نم نم وُ نم نم ، ما زیر چتر آسمان باشیم

من پابه پایت ساکت و آرام... آن وقت تو شعری بخوانی که ...

 

"هرجا که باشم یاد تو هستم" گفتی قرار قصه این باشد

گفتی و من مثل تو خندیدم ، دور از نگاه این و آنی که...

 

"آرام جان خسته ام هستی. آرام جان خسته ات باشم؟"

 گفتی وُ باور کردمت اما ، باید کنار من بمانی که ...

 

هر روز بین رفتن و ماندن ... راه مرا چشم تو می بندد

می خواهم از تو بگذرم اما ... آن قدر خوب و مهربانی که...

 

 

رویا باقری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:35 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

شب است و باغچه‌‌های تهی ز ميخک من

و بـــوی خاطــــره‌‌ها در حيــــاط کوچک من

 

حياط خلوت من از سکوت سرشار است

کجاست نغمه غمگينت ای چکاوک من؟

 

به سکّه سکّه اشکم تو را خريدارم

تويی بهــای پس‌اندازهای قلّک من

 

بگير دست مرا ای عـــروس دريايی

بيا به ياری دنيای بی عروسک من

 

تورا به رشته‌ای از آرزو گـره زده‌اند

به پشت پنجره سينه مشبّک من

 

کسی نيامده - حتّی کلاغ‌‌های سياه –

به قصد غارت جاليــــز بی مترسک من

 

کبوترانه بيـــا تخـــم آشتـــــی بگذار

ميان گودی انگشت‌‌های کوچک من

 

شب است و خواب عميقی ربوده شهر مرا

کجــاست شيطنت کودکـــی و سوتک من؟

 

بترس ازاين همه لولو که پشت پنجره اند

بخواب شعر قشنگم، بخواب کودک من...

 

 

سعید بیابانکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:34 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

 

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشــــم سیــه را خریده ام

 

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست

پـــــا شیده ام شراب کف آلـــــــود مــــــاه را

 

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهـــــم

دزدیده ام زچشم حسودان ، نگاه را

 

تا پیچ و تاب قد تــــو را دلنشین کنـــم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

 

از هـــر زنی ، تراش تنی وام کرده ام 

از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام

 

اما تو چون بتی کـــــه به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای 

 

مست از می غــــروری و دور از غـــــــم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای

 

هشدار زآنکه در پس این پرده ی نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

 

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام !

 

 

نادر نادرپور


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:34 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چه دوست دارمت! ولی نگو "گناه می کنی"

مگر چه کار کرده ام که بد نگاه می کنی؟!

 

عذاب می کشم زمان زوم روی چھره ات...

بس ست،این َق َدرکه چشم خودسیاه می کنی!

 

تعجب ست خنده ات کمی نصیب ماشده است!

سپاس از توجھی که گاه گاه می کنی

 

ببین چگونه ناز کرده ای که خام تو شدم!!!

غرور کوه وار من به َقدرِ کاه می کنی

 

اگر مرا کنار دیگران خوشحال دیده ای...

خدا به شاھداست این ھم اشتباه می کنی

 

در این خلال لحظه ھای سخ ِت بی قراری ام...

به من کمک نمی کنی . . .فقط نگاه می کنی

 

 

علی کریمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:30 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

من دختر شیرین سخن دوره ی قاجار

تـــو پست مدرنـی و مضامیـن دل آزار

 

من اهـل دل و چـای هل و لعــل نگارم

تو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار

 

من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضم

تو عقلگــرا چون رنـــه و نیچـــه و ادگار

 

من پنجره ای رو به غزل… خواجه ی شیراز

تو سخت ، پــر از خشتی و مانند بـه دیوار

 

با این همه عاشق شده ام دست خودم نیست

من دختـــر شیریـن سخــن دوره ی قاجـار

 

 

زهرا اقبالی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:29 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

 

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

 

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

 

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

 

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

 

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 

 

حسین جنتی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:28 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند

روی نقشه ، همه ی فاصله ها کوتاه اند !

 

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است

نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند

 

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم ؟

جمله های خبــــری قید مکان میخواهند !!

 

راهــــی شهر شما میشوم از راه خیال

بی خیالان چه بخواهند چه نه ؛ گمراهند

 

شهر پــُر می شود از اهل جنــون برج بـه برج

"مهر" خواهان شما "مشتری " هر "ماه " اند !

 

بــه "نظامــی" برسانید کــــه در نسخــــه ی ما

خسروان برده ی کت بسته ی شیرین شاه اند !

 

چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز

دستــــهای طلب از چیـــدن آن کـوتاهـــند

 

 

غلامرضا طریقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:27 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد

خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد

 

گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات

گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد

 

ماه درویش نواز از پس قرنی بازم

مردمی کرد و بر این روزن زندان آمد

 

دل همه کوکبه سازی و شب افروزی شد

تا به چشمم همه آفاق چراغان آمد

 

وعده وصل ابد دادی و دندان به جگر

پا فشردم همه تا عمر به پایان آمد

 

ایرجا یاد تو شادان که از این بیت تو هم

چه بسا درد که نزدیک به درمان آمد

 

یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد

خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد

 

شهریارا دل عشاق به یک سلسله اند

عشق از این سلسله خود سلسله جنبان آمد

 

 

شهریار


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:26 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

از خواب چشم های تو تا صبح می پرم

این روزها هــوای تو افتاده در سرم

 

هر سایه ای که بگـذرد از خلوتم تویی

افتاده ای به جان غزل های آخرم

 

گاهی صدای روشنت از دور می وزد

گاهی شبیه ماه نشستی برابرم

 

یا روبه روی پنجره ام ایستاده ای

پاشیده عطر پیرهنت روی بستـــرم

 

گاهی میان چادر گلدار کودکی ات

باران گرفته ای سر گلدان پرپرم

 

مثل پری در آینه ها حـرف می زنی

جز آه…هرچه گفته ای از یاد می برم

 

نزدیک صبح، کنج اتاقم نشسته ای

لبخند می زنی و من از خواب میپرم…

 

 

اصغر معاذی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:25 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

تاریک کوچه‌های مرا آفتاب کن 

با داغ‌های تازه، دلم را مجاب کن 

 

ابری غریب در دل من رخنه کرده است 

بر من بتاب، چشم مرا غرق آب کن 

 

 

ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز 

برخیز و چون سکوت، دلم را خطاب کن 

 

ای تیغ سرخ زخم، کجا می‌روی چنین 

محض رضای عشق، مرا انتخاب کن 

 

ای عشق، زیر تیغ تو ما سر نهاده‌ایم 

لطفی اگر نمی‌کنی، اینک عتاب کن 

 

 

سلمان هراتی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:25 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476490

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396