شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم

سلام ای خنجر حرفای مردم

 

سلام ای آشنا با رنگ خونم

سلام ای دشمن زیبای جونم

 

بازم نامه می دم با سطر قرمز

آخه این بار شده من با تو هرگز

 

نمی خوام حالتو حتی بدونم

تعجب می کنی آره همونم

 

همونی که زمونی قلبشو باخت

همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت

 

همونی که برات هر لحظه می مرد

که ذکر نامتو بی جون نمی برد

 

همونم که می گفتم نازنینم

بمیرم اما اشکاتو نبینم

 

همون که دست تو،‌ مهر لباش بود

اگه زانو نمی زد غم باهاش بود

 

حالا آروم نشستم روی زانوم

ولی دیگه گذشت اون حرفا،‌ خانوم

 

تعجب می کنی آره عجیبه

می خوام دور شم ازت خیلی غریبه

 

خیال کردی همیشه زیر پاتم؟

با این نامردیات بازم باهاتم؟

 

برات کافی نبود حتی جوونیم

تموم شد آره گم شد مهربونیم

 

دیگه هر چی کشیدم بسه دختر

نمی بینیم همو این خوبه،‌ بهتر

 

دیگه بسه برام هر چی کشیدم

فریبی بود که من از تو ندیدم

 

دروغی هست نگفته مونده باشه؟

کسی هست تو خیال تو نباشه؟

 

عجب حتی دریغ از یک محبت

دریغ از یک سر سوزن صداقت

 

دریغ از یک نگاه عاشقونه

دریغ از یک سلام بی بهونه

 

نه نفرینت چرا، این رسم ما نیست

اگر چه این چیزا درد شما نیست

 

گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟

چیه توهین به ذات محترم شد؟

 

دیگه کوتاه کنم با یک خداحافظ

که عشق ما رسید به سد هرگز

 

 

مریم حیدر زاده


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 9:00 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

وقتی تو نیستی ...

شادی کلام نامفهومی ست !

 

و " دوستت می‌ دارم " رازی‌ ست ،

که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند !

و مـــَـن چگونه بی‌ تو نگیرد دلم ؟

اینجا که ساعت وآیینه و هوا ،

به تو معتادند ...

 

 

حسین منزوی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 8:59 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت

بر سینه می فشارمت، اما ندارمت

 

ای آسمان من که سراسر ستاره ای

تا صبح می شمارمت، اما ندارمت

 

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک

بر دیده می گذارمت، اما ندارمت

 

می خواهم ای درخت بهشتی ، درخت جان

در باغ دل بکارمت، اما ندارمت

 

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل

بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت

 

 

سعید بیابانکی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 8:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

اول از خوبی ، خطابم می کند

بعد با یک “نه ” جوابم می کند !

 

جُرعه جُرعه جُرعه می بخشد به من

مست می سازَد ، شرابم می کند

 

خشت خشتِ جان من در دستِ اوست

زیرِ پای خود خرابم می کند

 

قطره ، قطره ،آبرویم می بَرَد

از خجالت گاه آبم می کند

 

تا که گیسو می سپارَد دستِ باد

مو به مو دارد عذابم می کند

 

پرسشی همواره در ذهن ِ من است

می رود یا کامیابم می کند؟!

 

کاش می دانستم این حوّاصفت

داخلِ آدم حسابم می کند !

 

باغبانِ کاشیِ روح ِ من است !

می بَرَد قمصر ، گلابم می کند

 

شب ، حضورِ مبهمِ گیسوی اوست

بر مدارِ شب، شهابم می کند

 

عاقبت با تابشِ چشمانِ خویش

ذرّه ، ذرّه، آفتابم می کند !

 

 

یدالله گودرزی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 8:58 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

لحظه ای مثل من تصور کن پای قول و قرار یک نفری

ترس شیرین و مبهمی دارد اینکه در انحصار یک نفری !

 

بار ها پیش روی آیینه زل زدی توی چشم های خودت

با خودت فکر کرده ای چه شده که به شدت دچار یک نفری ؟!..

 

" چشم های سیاه سگ دار"ش شده آتش بیار معرکه ات

و تو راضی به سوختن شده ای چون که دار و ندار یک نفری

 

(عاقبت با زغال دست شما سر قلیان من به حال آمد!

که تو آتش بیار معرکه نه! بلکه آتش بیار یک نفری )

 

شک ندارم سر تصاحب تو جنگ خونین به راه می افتد

همه دنبال فتح عشق تو اند و تو تنها کنار یک نفری ...

 

جنگ جنگ است جنگ شوخی نیست

                   { جنگ باید همیشه کشته دهد! }

و تو از بین کشته های خودت صاحب اختیار یک نفری

 

با رقیبان زخم خورده ی خود شرط بستم که کشته ی تو شوم

کمکم کن که شرط را ببرم سر میز قمار یک نفری !

 

 مرد و مردانه در کنار تو ام تا همیشه در انحصار تو ام

این وصیت بگو نوشته شود روی سنگ مزار یک نفری ...

 

 

امید صباغ نو


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 8:57 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

 

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

 

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

 

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

 

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

 

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت

مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

 

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد

گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

 

مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان

چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

 

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

 

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم

تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

 

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی

همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

 

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی

که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

 

 

سعدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 8:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

در سرزمین من زنی از جنس آه نیست  

این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست

 

این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق

دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست

 

راندند مردم از دل پر کینه، عشق را

گفتند: جای مست در این خانقاه نیست

 

دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکی‌ست

شطرنج مسخره‌ست زمانی که شاه نیست

 

زن یک پرنده است که در عصر احتمال

گاهی میان پنجره‌ها هست و گاه نیست

 

افسرده می‌شوی اگر ای دوست حس کنی

جز میله‌های سرد قفس تکیه گاه نیست

 

در عشق آن که یکسره دل باخت، برده است

در این قمار صحبتی از اشتباه نیست

 

فردا که گسترند ترازوی داد را،

آن‌جا که کوه بیشتر از پرّ کاه نیست،

 

سودابه روسپید و سیاووش روسفید

در رستخیز عشق کسی روسیاه نیست

 

 

علیرضا بدیع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 8:56 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چشم‌های تو چه زيباست خدا رحم كند 

ماه هم محو تماشاست خدا رحم كند

 

روی ديوار بلند دل بی‌ايمانم 

سايه‌ی وسوسه پيداست خدا رحم كند

 

جای مهتاب به آن چشم نگاهی بكنيد

ماه مجنون شده ليلاست خدا رحم كند

 

شانه‌ام خم شده از بار گناه و ترديد

دوزخ عشق همين جاست خدا رحم كند

 

ننگ بر نام اگر از تو مرا دور كند

عصر من عصر زليخاست خدا رحم كند

 

جای منع من ديوانه كمی فكر كنيد

موج ديوانه‌ی درياست خدا رحم كند

 

 

شیما شاهسواران احمدی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 8:55 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

 مثل تو هرکس آشنایی در سفر دارد

 مانند من، مانند من چشمی به در دارد

 

 در سربزیری حاجتی دارد که می‌خواهد

 روی زمین تا تکّه نانی دید بردارد

 

 اشکی‌ست اشک او که می‌گویند یاقوت است

 آهی‌ست آه او که می‌گویند اثر دارد

 

 من اشک‌هایی داشتم، تنها خودم دیدم

 شاید فقط آیینه از دردم خبر دارد

 

 من بغض‌هایی را فرو بردم که ترسیدم

 از رازهای سر‌به‌مُهری پرده بردارد

 

 یک عمر در خود ریختم تنهاییِ خود را

 انگار کن کوهی که آتش بر جگر دارد

 

 انگار کن آتشفشانی در سرم دارم

 روزی مرا بیدار کن اما خطر دارد

 

 دلشوره‌یی دارم، گمانم ماهیِ سرخی

 در عمق دریایی به قلّابی نظر دارد ...

 

 

مهدی فرجی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 8:53 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476499

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396