شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

 

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

 

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

 

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

 

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

 

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

 

 

نجمه زارع


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان 1396 7:24 AM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانيه ای بند نشد

 

لب تو ميوه ممنوع، ولی لب هايم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هيچ کس، هيچ کس اين جا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگويند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!   

 

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 9:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

 ر دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

 

 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

 تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

 

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

 

 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

 

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

 

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

 

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

 

 انسان که می خواهد دلت با من بگو آری

 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

 

 

محمدعلی بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 9:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

قاصدک هاى پریشان را که با خود ، باد برد

با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد برد

 

ای که می‌پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند

سیل وقتی خانه‌ای را برد ، از بنیاد برد

 

عشق می‌بازم که غیر از باختن در عشق نیست

در نبردی اینچنین هرکس به خاک افتاد ، برد

 

شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن‌ها

هر که لاف عشق زد ، نامی هم از فرهاد برد

 

جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر

هر چه برد از آنچه روزی خود به دستم داد، برد

 

در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست

هر که در میخانه از مستی نزد ، فریاد برد

 

 

فاضل نظری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 9:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

که به عشق تو ، قمر ، قاری قرآن شده است

 

مثل من باغچه ی خانه هم از دوری تو

بس که غم خورده و لاغر شده ، گلدان شده است

 

بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت ؛ دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

 

بی شک آن شیخ که از چشم تو مَنعم می کرد

خبر آمدنت داشت که پنهان شده است

 

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله ی زندان شده است

 

عشق زاییده ی بلخ ست و مقیم شیراز

چون نشد کارگر ، آواره ی تهران شده است

 

عشق دانشکده ی تجربه ی انسان هاست

گر چه چندی ست پُر از طفل دبستان شده است

 

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

 

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

 

 

غلامرضا طریقی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 9:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

بوی لباس های تو این روزهای سال

عطر شکوفه های انار است و پرتقال

 

این جا نشسته ام لب ایوان و خسته ام

در من فشرده ی همه ی ابرهای سال

 

تنگ بلور آب و دوتا ماهی سیاه

مانند چشم‌های زلال تو بی‌خیال

 

قند و سکوت در دهنت آب می شود

فنجان تو پراست از این واژه های لال

 

مثل همیشه می رسد این روزها فقط

از تو به من ملامت و از من به تو ملال

 

بوی شکوفه ها همه جا را گرفته است

با خاطرات تو همه ی روز و ماه و سال

 

آه ای بهار! پنجره ی خانه را ببند

بگذار تا نفس بکشم در زمان حال

 

 

شیرین خسروی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 9:04 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چه می شد هستی ام گل بود تا از شاخه بردارم

که محض لحظه ای لبخند ، در دست تو بگذارم

 

جوانی ام ، غرورم ، آبرویم ، آرزوهایم...

تمام آنچه را که از خودم هم دوست تر دارم

 

اگر از من بپرسی ، عشق "راز مطلق" است، اما

تماماً عشق تو پیداست در اجزای رفتارم !

 

یقین ای دورِ سوسو زن ! تو هم دیری نمی پایی

چنان که من سراغ از آسمان تار خود دارم

 

فقط در لحظه هایم باش ، بی دیدار ، بی منّت

نه اینکه آدمم ؟ قدری هوا را هم سزاوارم !

 

بگو با که ، کجا ، سر می گذاری تا بدانم که

کجا ، تنها ، سری بر زانوان خویش بگذارم

 

 

علی حیات بخش


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 9:03 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

گفتند

شعر های من

جوشش دریاست

خروش رود

 

 

بی شک

کمی بالاتر

به چشمه ای می رسند

که تو هستی.

 

 

گروس عبدالمالکیان


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 9:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

چرا زهم بگریزیم،راهمان که یکی است

سکوتمان،غممان،اشک وآهمان که یکی است

 

چرا زهم بگریزیم؟دست کم یک عمر

مسیر میکده وخانقاهمان که یکی است

 

تو گر سپیدی روزی ومن سیاهی شب

هنوز گردش خورشید وماهمان که یکی است

 

تو از سلاله لیلی من از تبار جنون

اگر نه مثل همیم اشتباهمان که یکی است

 

من وتو هردو به دیوار ومرز معترضیم

چرا دو توده ی آتش؟ گناهمان که یکی است

 

اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است

چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است

 

 

محمد سلمانی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 9:02 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

پیش از تو و دیدار رخت خاطره پیداست

انگار فقط فاصله ها عاشق و شیداست

 

بسیار سخن گفته ام ای کاش بداند

شعری که به شب ساخته ام عاشق فرداست

 

 

محمد علی رستمی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ جمعه 12 آبان 1396 9:01 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:476491

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396