به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دوش بی‌روی تو باغ عیش را آبی نبود

مرغ و ماهی خواب کردند و مرا خوابی نبود

در کتاب طالع شوریده می‌کردم نظر

بهتر از خاک درت روی مرا آبی نبود

با خیال پرتو رخسار چون خورشید تو

چشم دل را حاجب شمعی و مهتابی نبود

چشم من توفان همی بارید در پای غمت

گر چه از گرمی دلم را در جگر آبی نبود

در نماز از دل بهر جانب که می‌کردم نگاه

عقل را جز طاق ابروی تو محرابی نبود

جز لب خوشیده و چشم تر اندر هجر تو

از تر و خشک جهانم برگ و اسبابی نبود

اوحدی را دامن اندر دوستی شد غرق خون

زانکه بحر دوستی را هیچ پایابی نبود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

من از آن که شوم کو نه ازان تو بود؟

یا چه گویم که نه در لوح و بیان تو بود؟

سخن لب، که تو داری، نتوانم گفتن

ور بگویم سخنی هم ز زبان تو بود

هر زمانم به جهانی دگر اندازی، لیک

نروم جز به جهانی که جهان تو بود

تن و دل گر به فدای تو کند چندان نیست

خاصه آن کش دل و تن زنده به جان تو بود

نگذاری که ببوسد لبم آن پای و رکاب

ای خوش آن بوسه که بر دست و عنان تو بود!

چون نشانی بنماند ز تن من بر خاک

دل تنگم به همان مهر و نشان تو بود

جان خود را سپر تیر بلا خواهم ساخت

اگر آن تیر، که آید ز کمان تو بود

چون بپوسد تن من گوش و روانی که مراست

بر ورود خبر و حکم روان تو بود

هر چه آرند به بازار دو کون، از نیکی

همه، چون نیک ببنینی، ز دکان تو بود

دیده در کل مکان گر چه ترا می‌بیند

من نخواهم که به جز دیده مکان تو بود

می‌کنم ذکر تو پیوسته به قلب و به لسان

خنک آن قلب که مذکور لسان تو بود

نیست غم سر دل اوحدی ار گردد فاش

چو دلش حافظ اسرار نهان تو بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

روز هجران آن نگار این بود

منتهای وصال یار این بود

روی او لالهٔ بهارم بود

عمر آن لالهٔ بهار این بود

هست از اندیشه در کنارم خون

بحر اندیشه را کنار این بود

کرده بودم ز وصل جامی نوش

می‌آن جام را خمار این بود

جان سفر کرد و بر قرار خودی

ای دل بی‌وفا، قرار این بود؟

بار غم بر دلم همی بینی

آخر، ای چشم اشکبار، این بود؟

منم، ای چرخ، زینهاری تو

آن همه عهد و زینهار این بود؟

اختیاری دگر نشاید کرد

چرخ را چون که اختیار این بود

خار و گل با همند، می‌دیدم

گل ز دستم برفت و خار این بود

مرگ ازین دیدها نهان آید

پیش من مرگ آشکار این بود

دل ما از فراق می‌ترسید

چون بدیدیم، ختم کار این بود

اوحدی، بر تو گر جفایی رفت

چه کنی؟ حکم کردگار این بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

سر دردم بر طبیب آسان نبود

گفت: تب داری، غلط کرد، آن نبود

نوش دارو داد و آن سودی نداشت

گل شکر فرمود و آن درمان نبود

بر طبیبم سوز دل پوشیده ماند

ورنه اشک دیده‌ام پنهان نبود

من بکوشیدم که: گویم حال خویش

دل به دست و نطق در فرمان نبود

عشق را هم عاشقی داند که: چیست؟

عشق دانستن چنین آسان نبود

از دلیل این درد را نتوان شناخت

در کتاب این نکته را برهان نبود

گر چه آهم برده بود از چهره رنگ

اشک چشمم کمتر از باران نبود

جان به یاد دوست می‌رفت از تنم

این چنین جان دادنی ارزان نبود

از فراق اندیشه‌ای می‌کرد دل

ورنه، بالله، کم سخن در جان نبود

ای که گفتی: چاره می‌دانم ترا

اوحدی نیز این چنین نادان نبود

چارهٔ من وصل بود، اما چه سود؟

کان ستمگر بر سر پیمان نبود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

این چنین نقشی اگر در چین بود

قبلهٔ خوبان آن ملک این بود

این چنین رخسار و دندان و جبین

مشتری، یا زهره، یا پروین بود؟

گر دهی دشنام ازان لبها دعاست

هر چه حلوایی دهد شیرین بود

گر دلت سیر آید از من طرفه نیست

عهد خوبان را بقا چندین بود

گوش بر گفتار ما کمتر کنی

فی‌المثل گر سورهٔ یاسین بود

ز آشنایان همچو فرزین بگذری

با غریبان اسب لطفت زین بود

چون به بخت اوحدی آید سخن

جمله صلحت خشم و مهرت کین بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

تو را که گفت که من بی‌تو می‌توانم بود

که مرگ بادا گر بی‌تو زنده دانم بود

اگر به پیش کسی جز تو بسته‌ام کمری

گواه باش که: زنار در میانم بود

درون خویش بپرداختم ز هر نقشی

مگر وفای تو کندر میان جانم بود

هزار بار مرا سوختی و دم نزدم

که مهر در جگر و مهر بر زبانم بود

سکونت از من دل خسته در جدایی خود

طلب مدار، که ساکن نمی‌توانم بود

بگفت راز دل اوحدی به مرد و به زن

سرشک دیده، که در عشق ترجمانم بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

میان ما و تو دوری به اختیار نبود

مرا زمان فراق تو در شمار نبود

گذار بود مرا با تو هر دمی ز هوس

به منزلی، که هوا را در آن گذار نبود

حدیث گفتن و اندیشه از رقیبی نه

بهم رسیدن و تشویش انتظار نبود

به چند گونه مرا از تو بوسه بود و کنار

که هیچ گونه ترا از برم کنار نبود

کنون ز هجر به روزی فتاده‌ام، که درو

گمان می‌برم که خود آن روز و روزگار نبود

هزار یار فزون داشتم، که هیچ مدد

ز هیچ یار ندیدم، چو بخت یار نبود

نظر به کار دل او حدیث بود ولی

چه سود از آن؟ چو دل ساده مرد کار نبود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

آن روز کو که روی غم اندر زوال بود؟

با او مرا به بوسه جواب و سؤال بود

با آن رخ چو ماه و جبین چو مشتری

هر ساعتم ز روی وفا اتصال بود

از روز وصل در شب هجر او فتاده‌ام

آه! آن زمان کجا شد و باز این چه حال بود؟

بر من چه شب گذشت ز هجران یار دوش؟

نه‌نه، شبش چگونه توان گفت؟سال بود

گفتم که: بی رخش بتوان بود مدتی

خود بی‌رخش بدیدم و بودن محال بود

آن بی‌وفا نگر که: جدا گشت و خود نگفت

روزی دلی ربودهٔ این زلف و خال بود

ای اوحدی، بریدن ازان زلف همچو جیم

دیدی که بر بلای دل خسته دال بود؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

دیگی که پار پختم چون ناتمام بود

باز آمدم که پخته شود هر چه خام بود

امسال نام خویش بشویم به آب می

کان زهدهای پار من از بهر نام بود

بسیار سالهاست که دل راه می‌رود

وانگه بدان که: منزل اول کدام بود؟

چون آمدم به تفرقه از جمع او، مگر

آن بار خاص باشد و این بار عام بود

بر دل شبی ز روزن جان پرتوی بتافت

گفتم که: صبح باشد و آن نیز شام بود

وقتی سلام او ز صبا می‌شنید گوش

در ورطها سلامت ما زان سلام بود

زین پس مگر به مصلحت خود نظر کنیم

کین چند گاه گردن ما زیر وام بود

دل زین سفر کشید به هر گام زحمتی

من بعد کام باشد، کان جمله گام بود

وقت این دمست اگر ز دم غول می‌رهیم

کان چند ساله راه پراز دیو و هام بود

در افت و خیز برده‌ام این راه را به سر

کان بار بس گران و شتر بس حمام بود

بر آسمان عشق وجود هلال من

صد بار بدر گشت ولی در غمام بود

جوهر نمی‌نمود ز زنگار نام وننگ

شمشیر ما که تا به کنون در نیام بود

اکنون درست گشت: جز احرام عشق او

در بند هر کمر که شد این دل حرام بود

گر دیرتر به خانه رسد زین سفر که کرد

تاوان بر اوحدی نبود، کو غلام بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

دوشم از وصل کار چون زر بود

تا به روز آن نگار در بر بود

جام در دست و یار در پهلو

عشق در جان و شور در سر بود

گل و شکر بهم فرو کرده

وز دگر چیزها که در خور بود

با چنان رخ ز گل که گوید باز؟

با چنان لب چه جای شکر بود؟

زلف مشکین بر آتش رخ او

خوشتر از صد هزار عنبر بود

من و دلدار و مطربی سه به سه

چارمی حارسی که بردر بود

شب کوتاه روز ما بر کرد

ور نه بس کار ها میسر بود

مطرب از شعرها که میپرداخت

سخن اوحدی عجب تر بود

گر چه عیسی دمی نمود او نیز

نیم شب در میانه سر خر بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5022020
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث