به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در بند غم عشق تو بسیار کسانند

تنها نه منم خود، که درین غصه بسانند

در خاک به امید تو خلقیست نشسته

یک روز برون آی و ببین تا به چه سانند؟

عشاق تو در پیش گرفتند بیابان

کان طایفه ده را پس ازین هیچ کسانند

کو محرم رازی؟ که اسیران محبت

حالی بنویسند و سلامی برسانند

با محتسب شهر بگویید که: امشب

دستار نگه‌دار، که بیرون عسسانند

ای دانهٔ در، عشق تو دریاست ولیکن

افسوس ! که نزدیک کنار تو خسانند

شاید که ز مصرت به هوس مرد بیاید

خود مردم این شهر مگر بی‌هوسانند

با جور رقیبان ز لبت کام که یابد؟

من ترک بگفتم که عسل را مگسانند

ای اوحدی، از لاشهٔ لنگ تو چه خیزد؟

کندر طلب او همه تازی فرسانند

افسوس! که در پای تو این تندسواران

بسیار دویدند و همان باز پسانند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

پادشاهان ولایت چو به نخجیر روند

صید را گر چه بگیرند رها نیز کنند

نظری کن به من، ای دوست، که ارباب کرم

به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند

بوسه‌ای زان دهن تنگ بده، یا بفروش

کین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند

عاشقان را زبر خویش مران، تا بر تو

زر و سر هر دو ببازند و دعا نیز کنند

گر کند میل به خوبان دل من، عیب مکن

کین گناهیست که در شهر شما نیز کنند

بر زبان گر برود یاد منت باکی نیست

پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند

توختایی بچه‌ای، در تو خطا نیست عجب

کانچه بر راه صوابند خطا نیز کنند

اوحدی، گر نکند یار ز ما یاد، مرنج

ما که باشیم که اندیشهٔ ما نیز کنند؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

 

جماعتی که مرا توبه کار می‌خوانند

ز عشق توبه بکردم، بگوی: تا دانند

به بند عشق چو شد پای تا سرم بسته

به پند عقلم ازین کار منع نتوانند

ولایتیست دل و عشق آن صنم سلطان

در آن ولایت باقی گدای سلطانند

مکونات جهان را تو قطرها پندار

که آب خویش به دریای عشق می‌رانند

مجاهدان طلب را چو کاروان سلوک

به کوی عشق درآید، شتر بخوابانند

اگر نه سلسله جنبانشان بود شوقی

ستارگان سپهر از روش فرو مانند

خبر ز عشق ندارد وجود مدعیان

همیشه در پی انکار اوحدی زانند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

قلندران تهی سر کلاه دارانند

به ترک یار بگفتند و بربارانند

نظر به صورت ایشان ز روی معنی کن

که پشت لشکر معنی چنین سوارانند

تو در پلاس سیه‌شان نظر مکن به خطا

که در میان سیاهی سپید کارانند

چو برق همتشان شعله بر تو اندازد

به پیششان چو زمین خاک شو، که بارانند

درین دیار اگر از شهرشان کنند برون

به هر دیار که رفتند شهریارانند

مرو به جانب اغیار، اگر مدد خواهی

بیا و یاری ازیشان طلب، که یارانند

چنان لگام ریاضت کنند بر سر نفس

که سرکشی نتواند به هر کجا رانند

ز فقر شبلی معروف چند لاف زنی؟

درین جوال که بینی از آن هزارانند

چو اوحدی ز خلایق بریده‌اند امید

ولی به رحمت خالق امیدوارانند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

دلدار دل ببرد و زما پرده می‌کند

ما را ز هجر خویشتن آزرده می‌کند

دل برد و جان اگر ببرد نیز ظلم نیست

شاهست و حکم بر خدم و برده می‌کند

ما را ز هجر خویش بده گونه مرده کرد

اکنون عتاب و عربده ده مرده می‌کند

یکتایی دلم ز جفا هر دمی دو تا

آن طرهٔ دراز دو تا کرده می‌کند

طفلان دیدگان مرا دایهٔ غمش

از خون دل برای چه پرورده می‌کند؟

چشمش ز پیش زلف سیه دل نمی‌رود

وین نازنیست خود که پس پرده می‌کند

گلگون اشک دیده ز درد فراق او

بر روی اوحدی گذر آزرده می‌کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

نی بین که چون به درد فغانی همی کند؟

هر دم ز عشق ناله بسانی همی کند

او را همی زنند به صد دست در جهان

وز زیر لب دعای جهانی همی کند

سر بسته سر سینهٔ عشق بی‌نوا

از نی شنو، که راست بیانی همی کند

بادیش در سرست و هوایی همی پزد

دستیش بر دلست و فغانی همی کند

راهی همی زند دل عشاق را وزان

بر چهره‌شان ز اشک نشانی همی کند

گاه از گرفت و گیر بلایی همی کشد

گه با گشاد و بست قرانی همی کند

هر ساعتیش راه روان می‌دهند و او

دم در کشیده جذب روانی همی کند

آن بی‌زبان پردهن ساده بین که چون

هر دم حکایتی به زبانی همی کند؟

دف هر زمان چو نی سرانگشت می‌گزد

زان فتنها که نی به زمانی همی کند

در جان نشست هر چه ز دل گفت دم بدم

صید دلی و غارت جانی همی کند

چون اوحدی ز زخم پراگنده پیر شد

و آن پیر بین که کار جوانی همی کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

 

گر کسی در عشق آهی می‌کند

تا نپنداری گناهی می‌کند

بیدلی گر می‌کند جایی نظر

صنع یزدان را نگاهی می‌کند

با دم صاحبدلان خواری مکن

کان نفس کار سپاهی می‌کند

آنکه سنگی می‌نهد در راه ما

از برای خویش چاهی می‌کند

گر بنالد خسته‌ای معذور دار

زحمتی دارد، که آهی می‌کند

عشق را آن کو سپه سازد به عقل

دفع کوهی را به کاهی می‌کند

گر کند رندی نظر بازی، رواست

محتسب هم گاه‌گاهی می‌کند

یک دم از خاطر فراموشم نشد

آنکه یادم هر به ماهی می‌کند

چند نالیدم و آن بت خود نگفت:

کین تضرع دادخواهی می‌کند

اوحدی را گر چه از غم بیمهاست

هم به امیدش پناهی می‌کند

اشتر حاجی نمی‌داند که چیست؟

بار بر پشتست و راهی می‌کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

ترک ستم پرست من ترک جفا نمی‌کند

عهد به سر نمی‌برد، وعده وفا نمی‌کند

هندوی ترک آن صنم کرد بسی خطا ولیک

ناوک چشم مست او هیچ خطا نمی‌کند

گر به وصال او رسم، هم بربایم از لبش

یک دو سه بوسه ناگهان، گر چه رها نمیکند

بوس به جان بها کنیم، ار بفروخت خود نکو

ور نفروخت میبریم آنچه بها نمی‌کند

چارهٔ من خدا کند در غم روی او مگر

خود نکند به جای کس هر چه خدا نمیکند

در غم او بسوختند اهل جهان،حسود من

خام نشسته پیش او شکر چرا نمیکند؟

دست بدار، اوحدی، یار دگر به دست کن

کو غم ما نمی‌خورد، چارهٔ ما نمی‌کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

صبری کنیم تا ستم او چه می‌کند؟

با این دل شکسته غم او چه می‌کند؟

هر کس علاج درد دلی می‌کنند و ما

دم در کشیده تا الم او چه می‌کند؟

در دست ما چو نیست عنان ارادتی

بگذاشتیم تا کرم او چه می‌کند؟

ای بخت من، به دست من انداز دامنش

وین سر ببین که: در قدم او چه می‌کند؟

عیسی دمست یار، مرا پیش او بکش

وآنگه نگاه کن که: دم او چه می‌کند؟

یک ره به پیش دیدهٔ من نام او ببر

وز گریه بین که اشک و نم او چه میکند

در حیرتم ز مدعی نادرست مهر

تا مهر عشق بر درم او چه می‌کند؟

خورشید را چو نیست در آن آستانه بار

گویی نسیم در حرم او چه می‌کند؟

این دوستان نگر که: نگفتند:اوحدی

با هجر بیش و وصل کم او چه می‌کند؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

نگار من به یکی لحظه صد بهانه کند

وگر به جان طلبم بوسه‌ای رهانه کند

به سنگ خویش بریزد ز طره عنبر و مشک

هر آنگهی که سر زلف را به شانه کند

ز چشم من پس ازین گر چنین رود سیلاب

درین دیار کسی را مهل که خانه کند

به وقت مرگ وصیت کنم رفیقی را

که گور من هم از آن خاک آستانه کند

به زلف او دلم از بهر خال شد بسته

که مرغ میل به دام از برای دانه کند

زمانه مایهٔ بیداد بود و طرهٔ او

بدان رسید که بیداد بر زمانه کند

به شیوه گوشهٔ چشمش چو ناوک اندازد

ز گوشهٔ جگر اوحدی نشانه کند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5022026
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث