به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دوشم از وصل کار چون زر بود

تا به روز آن نگار در بر بود

جام در دست و یار در پهلو

عشق در جان و شور در سر بود

گل و شکر بهم فرو کرده

وز دگر چیزها که در خور بود

با چنان رخ ز گل که گوید باز؟

با چنان لب چه جای شکر بود؟

زلف مشکین بر آتش رخ او

خوشتر از صد هزار عنبر بود

من و دلدار و مطربی سه به سه

چارمی حارسی که بردر بود

شب کوتاه روز ما بر کرد

ور نه بس کار ها میسر بود

مطرب از شعرها که میپرداخت

سخن اوحدی عجب تر بود

گر چه عیسی دمی نمود او نیز

نیم شب در میانه سر خر بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

نازنینا، حسن و خوبی با وفا بهتر بود

گر وفا ورزی بهر حالی ترا بهتر بود

گر نباشد لطف طبع و حسن خلق و عز نفس

نقش دیواری ز صد ترک ختا بهتر بود

تکیه بر خوبی نشاید کرد کان ده روزه‌ایست

وندران ده روز اگر باشد وفا بهتر بود

گر بهای خون ما خاک تو باشد عیب نیست

زانکه خاک چون تویی از خون ما بهتر بود

پارسایان را نظر کردن به خوبان باک نیست

وان نظر بر روی یار پارسا بهتر بود

من دعا گویم تو دشنامی که خواهی میفرست

پیش ما دشنام یاران از دعا بهتر بود

گر هلاک اوحدی خواهی، بکش،تاخیر چیست؟

در بلا افتادن از بیم بلا بهتر بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

همیشه تا تن من برقرار خواهد بود

به کوی عشق دلم را گذار خواهد بود

سرم به خاک بپوسید و آتش غم دوست

در استخوان تن من به کار خواهد بود

بتا، بدور غم خویش کشته گیر مرا

جنایت تو اگر زین شمار خواهد بود

ز بهر کشتن من چرخ تیز می‌بینم

که باستیزهٔ چشم تو یار خواهد بود

بلای عشق تو خوش کرده‌ایم با دل خود

به بوی آنکه خزان را بهار خواهد بود

دلم ز هجر تو اندر حساب داشت غمی

گمان که برد که چندین هزار خواهد بود؟

بیا، که تا نبود پیشت اوحدی را باز

همیشه دیدهٔ او اشکبار خواهد بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

 

تا کی از هجر تو بی‌خواب و خورم باید بود؟

به تو مشغول وز خود بی‌خبرم باید بود؟

چاره کردم که مگر درد تو بهتر گردد

چو بتر شد، به ازین چاره گرم باید بود

در میان بندم ازان زلف سیه زناری

اگر از دایره دین بدرم باید بود

دوستی کم نکنم، با تو پسر، ور به مثل

دشمن مادر و خصم پدرم باید بود

نگذارم که به خورشید کنندت مانند

ور به جان منکر شمس و قمرم باید بود

نه به مهری که بریدی تو، ز دستت بدهم

که گرم سر ببری سر به سرم باید بود

من که جز قصهٔ عشق تو ندانم سمری

اوحدی وار به عالم سمرم باید بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

دل از فراق شما دردمند خواهد بود

زمان هجر ندانم که چند خواهد بود؟

دریغم آید از آن، گوهر پسندیده

که در تصرف هر ناپسند خواهد بود

بیار بندی از آن زلف عنبرین، کامروز

دوای این دل دیوانه بند خواهد بود

دلم چو ناله کند رستخیز خواهد کرد

لبم چو خنده کند زهر خند خواهد بود

به جستن تو سر اندر جهان نهم روزی

و گر سرم به مثل در کمند خواهد بود

چو از مقام تو چشمم به راه باید داشت

گمان مبر تو که گوشم به پند خواهد بود

به اوحدی سخنی چند نقد تلخ بگوی

که به ز شربت شیرین قند خواهد بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

ز دور ار ترا ناتوانی ببیند

تنی مرده باشد، که جانی ببیند

کجا گنجد اندر زمین؟ عاشقی کو

رخت را به شادی زمانی ببیند

کسی را رسد لاف گردن کشیدن

که سر بر چنان آستانی ببیند

غریبی که شد شهر بند غم تو

عجب گرد گر خان و مانی ببیند!

دل من سبک چون نگردد ز غیرت؟

که هر دم ترا با گرانی ببیند

سر باغ و بستان نباشد کسی را

که همچون تو سرو روانی ببیند

مران اوحدی را ز پیشت چه باشد؟

که او هم ز وصلت نشانی ببیند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

آنرا که چون تو لاله رخی در سرا بود

میلش به دیدن گل و سوسن چرا بود؟

سرو و سمن به قد تو مانند و روی تو

گر سرو با کلاه و سمن در قبا بود

در پای خود کشی به ستم هر دمی مرا

بیچاره عاشقی که به دست شما بود

با این کمان و دست که ما راست، پیش تو

گر تیر بر نشانه زنیم از قضا بود

باری روا کن از دهن خویش کام من

زان پس گرم به جور بسوزی روا بود

یا زلف را مهل که کند قصد خون من

یا بوسه‌ای بده که مرا خون بها بود

یک دم دلم ز درد تو خالی نمی‌شود

من دل ندیده‌ام که چنین مبتلا بود

گویی: به صبر چاره کن این روز عشق را

آخر به روز عشق صبوری کجا بود؟

نام دوا مبر بر عاشق، که مرگ به

رنجور عشق را که نظر بر دوا بود

گفتی: شنیده‌ام سخن اوحدی، عجب!

کس چشم آن نداشت که گوشت به ما بود

گر زانکه خون من بخوری از تو طرفه نیست

کان کو غم شما خورد اینش سزا بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

 

آنرا که جام صافی صهباش می‌دهند

می‌دان که: در حریم حرم جاش می‌دهند

صوفی، مباش منکر مردان که سرعشق

روز ازل به مردم قلاش می‌دهند

از لذت حیات ندارد تمتعی

امروز، هر که وعدهٔ فرداش می‌دهند

ساقی، بیار بادهٔ گل رنگ مشک بوی

کار باب عقل زحمت اوباش می‌دهند

خوش باش، اوحدی، که حریفان دردنوش

جام مطرب به عاشق خوش باش می‌دهند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

چون دو زلفش سر بر آن رخسار گلگون می‌نهند

آه و اشک من سر اندر کوه و هامون می‌نهند

از لب چون خون و آن روی چو آتش هر دمی

این دل شوریده را در آتش و خون می‌نهند

دور بینانی که دیدند آب خیز چشم من

دامنم را چون کنار آب جیحون می‌نهند

ساقیان مجلس عشق از برای قتل ما

در لب خود نوش و اندر باده افیون می‌نهند

در دل ما جای دارند این شگرفان روز و شب

گر چه ما را از میان کار بیرون می‌نهند

مدعی گفت: اوحدی باز آمدست از عشق او

زیر دیگ عشق او خود آتش اکنون می‌نهند

قصهٔ دلسوز ما قومی که دیدند، ای عجب!

بر دل ما تهمت آسودگی چون می‌نهند؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

گر نقش روی خوب تو بر منظری کنند

او را چو قبله کعبهٔ هر کشوری کنند

از حیرت جمال تو در چشم عاشقان

چندان نظر نماند، که بر دیگری کنند

بی‌زیوری چو فتنهٔ شهرست روی تو

خود رستخیز باشد ارش زیوری کنند

برگشتن از حضور تو ممکن نمی‌شود

بگذار تا بکشتن من محضری کنند

من دور ازین طرف نتوانم شدن به قصد

بر قصد من به هر طرف ار لشگری کنند

گر نقش چینیان بدو پیکر رسد ز چین

مشکل گمان برم که چنین پیکری کنند

خاک در تو بر سر من کن، که عار نیست

هم خاک کوی دوست اگر بر سری کنند

این جورها، اگر تو مسلمانی، ای پسر

هرگز روا مدار که: بر کافری کنند

از من مپیچ روی، که عیبی نداشتند

شاهان، گر التفات سوی چاکری کنند

ای اوحدی، گرت هوس دلبران کند

دل برجفا بنه، که وفا کمتری کنند

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5022024
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث