به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

انگور شد آبستن هان ای بچۀ حور

برخیز و به گهواره فکن بچهٔ انگور

چندانش مهل کز دم دی گردد رنجور

کامد دی و افسرد دم ماه و دم هور

برکرد سیه ابر، سر ازکوه نشابور

واراست ز خوارزم سپه تا در بلغار

در هر باغ از برف و شاقی و نقیبی است

بر هر شاخ از زاغ خروشی و نعیبی است

شمشاد حبیبی و سیه زاغ رقیبی است

وز برف شبانه به سر سرو نصیبی است

گوئی به‌صف بار ملک‌زاده خطیبی است

دستار فرو برده به کافور و به زنگار

آن سودهٔ سیم است که در دست نسیمست

وان کوه‌، بیندوده بدان سودهٔ سیم است

خورشید به‌ میغ اندر چون روی سقیم است

یا در بن دربا ید بیضای کلیم است

وان شاخهٔ بید ای عجبی سخت کریم است

کافشاند چون دست ملک درهم و دینار

زین پیش چو عمال خزان باز رسیدند

وان خیمهٔ زربفت خزان باز کشیدند

دهقان پسران هر سو در باغ دویدند

جز از بچگان در وی جنبنده ندیدند

خندان بدویدند وگلوشان ببریدند

بی‌ هیچ عفو جستن‌، بی‌ هیچ ستغفار

چون یافت کدیور گنه بچه گکان را

بربست به زنجیر دوگان را و سه گا‌ن را

وانگه به درون درشد و دید آن همگان را

وز آن همه گان پاک بپرداخت مکان را

وان جمله بیاورد و بینباشت دکان را

تا زانهمه یک روز بیفروزد بازار

بنهاد پس آن دخترکان را به سبد بر

برد آنهمه را تفت سوی خانهٔ خود بر

قومی دید آبست به پنجاه و به صد بر

مسکین به غلط رفت و گمان برد به بدبر

دست و سرشان کوفت به پنجاه لگد بر

چندان که‌ ز تنشان‌ خوی‌ و خون رفت به یکبار

وانگاه نگه کرد بدان حال تبه‌شان

زان کرده پشیمان شد و بخشود گنهشان

وآورد ز چرخشت سوی خفتنگه‌شان

بر روی فرو بست ز هر بیهده رهشان

می‌داشت نهان زیدر تا یک دو سه مه‌شان

چندان که برند از یاد آن محنت و تیمار

چون ماه چهارم شد، یک روز نهفته

بشتافت بدانجا که بدند آنان خفته

تا پرسد و جوید که چه بوده است و چه رفته

جوید خبر زان گره خستهٔ تفته

جز انجم رخشنده و گل‌های شکفته

هرچند فزون جست او کمتر دید آثار

چون دید بدان بلعجبی گفت به‌ ناگاه

صد سبحان‌الله و دوصد سبحان‌الله

این جمله کیانند بدین آب و بدین جاه

نی خورشید اینجای فراز آمده نی ماه

نی روز گشادم رخ اینان نه شبانگاه

این فرخی و خوبی کی گشت پدیدار

اینانند آنان که دو سه ماه ازین پیش

آوردمشان از رز زی مصطبهٔ خویش

وانگه به لگد کردم پشت و برشان ریش

چونان بنهادمشان یک روز کم و بیش

پس اینجای افکندمشان بیکس و بیخویش

بی‌هیچ رعایت‌گر و بی‌هیچ پرستار

امروز به صد عزت و تمکینند اینان

با دیگر رسم و دگر آئینند اینان

دلبند خوش و نغز و نگارینند اینان

گوئی مگر از خلخ و از چینند اینان

یا مهر و مه و زهره و پروینند اینان

یا خود مگر این خانه سپهریست پُر انوار

دهقان سپس ازکوشش و فریاد و هیاهو

پیش آرد مینائی پاکیزه چو مینو

برگیرد از آن بادهٔ نغز خوش نیکو

کز لاله ستدگونه و از مشگ ستد بو

پاکیزه و گلگون چو رخ یار نکو رو

فرخنده و روشن چو دل شاه نکوکار

نک آذرماه است و می حمری باید

بر شعر بهاری سمن‌بری باید

شاهان را آزادگی و حری باید

قطران شدم اینک ز تو بونصری باید

با گفتهٔ من گفت منوچهری باید

تا هر دو برآیند به یک مایه و مقدار

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:30 AM

زمانه به قصد دلم بی‌درنگ

گشاید ز غم تیرهای خدنگ

نشان ساخته زآن دل خون‌فشان

زند تیرها راست بر یک نشان

نشاند سر اندر بن یکدگر

کز آن تیرها نیزه سازد مگر

ز بیداد مردم بنالم به زار

بگریم به مانند ابر بهار

گرم خون ز مژگان ببارد رواست

کزین مردمانم به دل زخم‌هاست

ز مژگان گرم اشگ تا دامن است

مپندار کان اشک چشم من است

بود جان شیرین من بی‌گمان

چکان از سر پنجهٔ مردمان

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:27 AM

شدم با یکی مرد عیّار یار

که بودش همی رزم و پیکارکار

سلحشور و سالوک و همت بلند

به پیرامنش نامداران چند

نهاده به سر تارک مهتری

نهفته به دل بویه ی سروری

هوای بزرگی بسر داشت مرد

نیاسوده یکدم ز ننگ و نبرد

بگفتم بدان نوخط کهنه کار

که جان و جوانی گرامی بدار

بخندید ازبن گفته آزادمرد

که ای فارغ از رنج و حرمان و درد

به میدان ز خون سرخ مردن بنام

به از مرگ در بستری زردفام

بگفتم به شهر اندر آیی همی‌؟

و یا اندرین کوه پایی همی‌؟

بگفتا به شهر اندر آیم بسی‌!

که جز دوستانم نداند کسی‌!

بگفتم که دولتسرایت کجاست‌؟

کجاخانه‌داری‌وجایت کجاست ؟

بگفت اندر آنجا سراییم نیست

جز اندر دل خلق جاییم نیست

بدو گفتم آنجا یکی خانه ساز

سرایی نو آیین و شاهانه ساز

که چون صفّ بیداد را بشکنی

به پیروزی آنجای مأوا کنی

نگر تا به پاسخ چه گفت آن دلیر:

که گر من شوم بر بداندیش چیر

سرای امارت بود جای من

نساید زمین دگر پای من

وگر خصم گردد به من چیردست

به میدان شوم بسته و زیردست

نشاید دگر جای‌، مأوای من

که زندان سلطان بود جای من

وگر کشته آیم به میدان کین

بود خانه‌ام تنگنای زمین

فزون از دمی نیست مرگ ای پسر

ز مرگست اندیشه‌اش صعب‌تر

چو اینست‌، پس مرگ در رزمگاه

به از درد و بیماری و اشگ و آه

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:26 AM

جهانست چون جنگلی بیکران

فراوان درخت و گیاه اندر آن

یکی از در میوه اندوختن

درختی دگر از در سوختن

چو تابید از برج خرچنگ شید

بخندید بر بارور تود، بید

که این کوشش بی کران تا به کی‌؟

خمیده ز بار گران تا به کی‌؟

فروهشته برگردنت پالهنگ

شکسته سر و دستت از چوب و سنگ

فرو ریخته برگ و بارت بهم

به زیر لگد پشت کرده بخم

به یاد که در این سرای سپنج

کشی بار این‌ درد و اندوه‌ و رنج‌‌؟

خوری غم به یاد دل شاد که‌؟

به عشق که‌؟ بهر که‌؟ بر یاد که‌؟

کسی کز برای تو تب کرد راست

اگر از برایش بمیری رواست

کسی کز فراق تو لب می گزد

گر افغان کنی در غمش می‌سزد

و دیگرکه دنیا دمی بیش نیست

در آن‌دم کس‌ ار غم‌ خورد ز ابلهیست

تو ای بارور تود فرخ سرشت

چه‌ خوش کرده‌ای اندرین کار زشت‌؟

نگه کن به من کاندرین جای خوب

نه‌ رنجست‌ و انده‌ نه‌ سنگست‌ و چوب

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:26 AM

یکی روز فرخنده از مهر ماه

مثال آمد از درگه پادشاه

که برخیز و زی کاخ مرمر گرای

ره آستان ملک برگرای

پذیرفتم و سوی درگه شدم

پذیرفته نزد شهنشه شدم

یکی کاخ دیدم سر اندک سماک

برآورده از مرمر تابناک

هنرمندی اوستادان کار

نهاده بر او گنبدی پرنگار

به د‌هلیز و کاشانه و سرسرای

نگاریده ارژنگ‌ها زیر پای

تو گفتی بهشتی است آراسته

چنان کرده ‌صنعت که دل خواسته

به هر مشکو از طاق و دیوار و در

همی جسته‌ پیش هنر بر هنر

به هر گوشه گویا لبی سحرساز

سخن گفته درگوش دل‌ها به‌راز

از انبوه آیینه خودبین شدم

به خودبینی خویش بدبین شدم

چو رفتم بر اشکوب دوم فراز

به‌رویم ز مینو دری گشت باز

پرستنده‌ای رهنمون آمدم

به تالار خاتم درون آمدم

شهنشاه را دیدم آنجا بپای

به‌تعظیم گشتم به‌پیشش دوتای

شهم جای بنمود و بنشست نرم

پس از روزگارم بپرسید گرم

ز مهرش دلم فال فرخ گرفت

سخن‌ها بپرسید و پاسخ گرفت

پس آنگه به تاربخ ایران رسید

به دوران رزم دلیران رسید

شهنشه بپرسید از اشکانیان

که کندند بنیاد یونانیان

ز پرتو نژادان آرش گهر

وزان پهلوانان پرخاشگر

به شه عرضه کردم همه نامشان

وز آثار و آغاز و انجامشان

سخن گفتم از پرتو و پرتوی

که شد در لغت پهلو و پهلوی

ز ارشک سخن کردم و مهرداد

که مردانه بنیاد شاهی نهاد

براندند از ایران سلوکیه را

سپس ره ببستند رومیه را

زکار «کراسوس‌» و آن لشکرش

که ازکینه ببرید «‌سورن‌» سرش

ز رزم «‌تراژان‌» و رومی گروه

که ایرانیان آمدندی ستوه

پس از مرگ دارا، به ایران‌زمین

نماند آن که اسبی کشد زبر زین

ز یونیان کار ما گشت زار

فکندند درکاخ دارا شرار

بکشتند سی تن شه و شهربان

نماندند از زند و استا نشان

در ایوان‌ها آتش افروختند

کتب خانه‌های مغان سوختند

ز سوریه تا مرز پنجاب و چین

کشیدند یکسر به زیر نگین

گرفتند از مرد دوریش باج

کشیدند یکسر به زیر نگین

گرفتند از مرد دوریش باج

نه‌فرهنگ ماند و نه‌تخت و نه‌تاج

که ناگه ز مشرق دمید آفتاب

سر بخت ایران برآمد ز خواب

ز پهلو نژادان زهگیر شست

یکی مرد جنگی به‌ زین برنشست

مهین ارشک شیردل مهرداد

به کین کیان دست مردی گشاد

ز نو جوش زد چشمهٔ زندگی

درآمد به بُن دورهٔ بندگی

ز بیگانه شد شهر ایران تهی

فروزنده شد فر شاهنشهی

کیانی کمان را زه افکنده شد

ز نو آرشی تیر پرنده شد

سپرکوب شد گرز گرشاسبی

سرانداز شد تیغ لهراسبی

فلک بویهٔ کین دارا گرفت

ز یونانیان آشتی وا گرفت

سپاه سکندر درِین رستخیز

یکی گور بگرفت و دیگر گریز

ز شهر هرات تا در تیسفون

زمین شد ز یونان‌ سپه‌ لعل گون

بجستند از آن رزمگاه درشت

به انطاکی و شام دادند پشت

پس آنگه به بلخ گزین تاختند

وزان بیخ یونان برانداختند

ز پنجاب تا مرز چین و تتار

به یونانیان مانده ‌بد یادگار

ز خود پادشاهان برانگیختند

به فرهنگ یونان درآویختند

شده نامشان دولت باختر

زده سکهٔ پادشاهی به زر

براندند اشکانیان بیدرنگ

گرفتند آن پادشاهی به چنگ

بسی رزم‌های گران ساختند

ز بیگانه مشرق بپرداختند

پس‌آنگه به‌خوارزم و دشت خزر

بجستند بر خیل ترکان ظفر

به سالی سه آمد به زیر نگین

ز آشور تا مرز کشمیر و چین

ز جوشن‌شکافان صحرانورد

برآمد ز خوارزم و قپچاق گرد

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:21 AM

گذشته گذشته است و آینده نیست

میان دو نابود، پاینده چیست‌؟

گذشته اگر خوب اگر بد، گذشت

وز آینده کس نیز واقف نگشت

گذشته به چنگ تو ناید دگر

وز آینده‌ات نیز نبود خبر

دمی کاندر آن دعوی هست تست

همانست کاین‌ لحظه‌ در دست تست

چو در دست تست ای برادر زمان

زمان را به اندوه و غفلت ممان

درین یکدم ار بد کنی یا که زشت

زمانه به‌نام تو خواهد نوشت

مبادا در این یک‌زمان بد کنی

که گر بد کنی در حق خود کنی

به مرد خدا نیست زشتی سزای

که مرد ار ببخشد نبخشد خدای

بپرهیز از آزردن نیکمرد

که با نیکمردان کسی بد نکرد

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:21 AM

 

شنیدم که دو دزد خنجرگذار

خری را ربودند در رهگذار

یکی گفت بفروشم او را به زر

نگه دارمش گفت دزد دگر

در این ماجرا، گفتگو شد درشت

به دشنام پیوست و آخر به مشت

حریفان ما مشت بر هم زنان

که دزد دگر تافت خر را عنان

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:21 AM

یکی دوستی را بیازرد سخت

پس‌آنگه‌سوی‌قاضیش‌بردسخت

پس از رنج و بدنامی وگیرودار

چو روز نخستین بدوگشت یار

یکی گفتش ای مرد کارت چه بود

درتن دوستی گیرو دارت چه بود

چرا ز آشتی دست برداشتی

چو بایستیت باز کرد آشتی

بخندید و گفت آشتی نیست این

که جنگ دگر را میانجیست این

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:21 AM

ایا کودک خوب شیرین‌زبان

مشو غافل از مادر مهربان

بدار این سه‌مقصود را نصب عین

نخستین خدا، زان سپس والدین

خدا منعم است و مربّی پدر

بود مادر از هر دو دلسوزتر

خدا را پرست و پدر را ستای

ولی جان به قربان مادر نمای

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:21 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4966444
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث