به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

سگی ناتوان با سگی شرزه گفت

که رازی شنیدستم اندر نهفت

که تلخ است خون سگان سترگ

از آن ناگوار است درکام گرگ

اگر بود شیرین چون خون بره

بخوردند خونمان ددان یکسره

ز شیرینی خون‌، بره تلخ کام

سگ‌از تلخی‌خون‌پر از شهد جام

جوابش چنین داد آن شرزه‌سگ

که‌ای نازموده ز هفتاد، یک

بره چون سگان گر دهان داشتی

در آن چار زوبین نهان داشتی

بجای گران دنبه بودیش گاز

به‌جای سم گرد چنگ دراز

نبودی ازو گرگ را هیچ بهر

شدی‌خونش درکام بدخواه زهر

نه‌آنست‌شیرین نه شور است این

که‌ بی‌زوری ‌است ‌آن و زور است ‌این

نه‌این‌نوش‌درخون شیرین اوست

که‌ در چنگ و دندان‌ مسکین ‌اوست

به خون من این تلخی معنوی

ز دندان تیز است و چنگ قوی

سخن اندرین پنجهٔ آهنی است

وگرنه که خون سگان تلخ نیست

چو با ما نیامد فزون زورشان

به‌بهتان خرد داشت معذورشان

به خون تلخی ما درآویختند

وزین شرم خون بره ریختند

کسی چون ز کاری بماند فرو

یکی حکمت انگیزد از بهر او

بهارا فریب زمانه مخور

وگر خورده‌ای جاودانه مخور

به سستی مهل تیغ را در نیام

کجا مشت باید مفرما سلام

که گر خفت گرگی به میدان کین

به تن بردرندش سگان پوستین

سگ ‌شرزه‌شو، کِت‌بدارند دوست

نه مسکین بره کت بدرند پوست

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

نگه کن بدان زشت‌خو جانور

نهاده به زانوی خمیده سر

سر و سینه کوتاه و زانو دراز

ز خبث اندر آن سینه بنهفته راز

دراز و سرازیر وکج‌،‌دست‌و پاش

چو آب جدا گشته از آبپاش

جدا از همه کوشش و علم و کار

جز از دام گستردن و از شکار

نگه کن که او دام می گسترد

سر رشته‌ها سوی هم می‌ب‌رد

کنون نوبت تار گستردن است

ز بالا سوی زیر نخ بردن است

به جهد و به ‌سرعت ز بهر شکار

بهم بسته هفتاد و هشتاد تار

سپس نوبت پود افکندن است

همه نیتش زود افکندن است

نگه کن که چون پود را نیک بست

به آب دهان و به پا و به دست

بسان یکی بندباز دلیر

فرا رفت بالا، فرو جست زیر

در آن گوشهٔ کلبه از بهر صید

درآویخت ز اندیشه ‌، ‌صد بند و قید

وزآن ‌پس به دالان تاریک خویش

فرو رفت در فکر باریک خویش

صبورانه در گوشهٔ دامگاه

نشیند چو زاهد در آرامگاه

تو گویی مگر کرده او خدمتی

به خلق جهان باشدش منتی

مگس بهر کسب خورش با نشاط

نگه کن که پرواز کرد از بساط

سر و روی خود شستن آغاز کرد

پر و بال مالید و پرواز کرد

به ‌سعی ‌و به کوشش ‌به ‌هرگوشه‌ای

شود تا فراز آورد توشه‌ای

طنینش چنان می‌نماید ز دور

که از پهنهٔ دشت‌، بانگ چگور

به هرگوشه‌ای از پی توشه گشت

بر آن گوشهٔ شوم ناگه گذشت

زمام مگس را گرفت احتیاج

کشیدش به بنگاه کین و لجاج

بر آن دیولاخ خطرخیز جای

که خف کرده آن افعی دیوپای

بر آن کنج تاریک و ناخوش مکان

کمینگاه سلطان جولاهکان

نگر چون درافتاد مسکین مگس

در آن دام و آن درتنیده قفس

مگس بهر روزی به تیمار جفت

شود روزی آن که آسوده خفت

چو دزد، ازکمینگاه بیندکه صید

نگونسار گشت اندر آن بند و قید

خرامان سوی صید خود بگذرد

چه حاجت که دیگر شتاب آورد

بداند کزان اوستادانه فخ

مگس چه‌؟ که جان برنیارد ملخ‌

به‌آرامی از تارها بگذرد

به‌صد خشم سو‌ی مگس بنگرد

فریسه بلرزد به خود زان نگاه

خروشان و جوشان شود بی گناه

خروشیدنی زار و جوشیدنی

تلاشیدنی سخت وکوشیدنی

به‌هر دم شود مرگ نزدیک‌تر

همان تار امّید باریک‌تر

رسد جانور تا به نزد اسیر

زمانی بر او بنگرد خیر خیر

پیاپی بدان دست و پای درشت

زند بر سر و مغز بیچاره مشت

پس‌ آنگه شود پهن و زشت و دژم

بچسبند ناگه شکم بر شکم

مگس نالهٔ الامان می کشد

حرامی ز جسمش روان می کشد

چو لختی مکد زان تن زنده خون

رها سازدش بسته و سرنگون

رها سازدش تا به وقت دگر

دمادم ازو خون مکد جانور

مکد قطره قطره ز خون شکار

که عیشش پیاپی بود خوشگوار

به مرگش نبخشد ز سختی رفاه

در اشکنجه بگذاردش دیرگاه

گرش خون بجایست کی غم بود

بباید که رامش دمادم بود

ندانم کی این غم به پایان رسد

کی این درد بیحد به درمان رسد

که تا ذره ای در مگس هست قوت

شود بهرهٔ بدکنش عنکبوت

وزان پس کز اوکام دل برد سیر

فشاندش چون پرکاهی به زیر

رود همره باد نعش مگس

سرانجام‌هر چیز باد است و بس‌!

چو صیاد فارغ شد ازکار خویش

شود، وارسی گیرد از تار خوبش

به‌هرگوشه‌تاری که گردیده‌سست

بیاراید و سازدش چون نخست

سپس‌خوشدل و شاد وگردنفراز

شود نرم نرمک به کاشانه باز

بودراضی‌از صنعت و کار خویش

زگیتی‌، وزان گرم بازار خویش

بود خرم از نظم و آیین دهر

که یابد از او مرد هشیار بهر

ز نظم جهانست مسرور و شاد

ز قانون و آزادی و عدل و داد

که هشیار مردم تواند مدام

ز حرص‌ افکند نوع خود را به دام

مثل‌ عنکبوت‌ است‌ و اعیان‌ اساس

یکی‌ دیده‌ای‌ خواهم اعیان‌شناس

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

یکی مرد خودخواه مغرور دون

درافتاد روزی به تنگی درون

در آن تنگی و بستی آه کرد

رفیقی بر او رنج کوتاه کرد

رهاندش ز بیکاری و کار داد

فراوان درم داد و دینار داد

همش‌ نیکویی کرد و احسان نمود

به نامرد نیکی و احسان چه سود

چنان کار آن سفله بالا گرفت

که بر جایگاه گزین جاگرفت

چو خودخواه‌ از آن‌ حالت‌ زار رست

میان را به کین نکوکار بست

زمانه یکی بازی آورد راست

که مرد نکوکار ازو کار خواست

در آغاز بیگانگی‌ها نمود

چو داد آشناییش رخ وانمود

بخندید چون زاری مرد دید

رخش سرخ شد چون رخش زرد دید

چنان لعب‌ها با جوانمرد باخت

که ‌سوز درون ‌استخوانش گداخت

چنان خوار کردش بر انجمن

کزان کار بگذشت و از خویشتن

بداندیش از آن شیوه سرمست شد

که پیشش ولی نعم پست شد

یکی گفتش از آشنایان پار

که این شوخ‌چشمی چه بود ای نگار

بدو گفت یک‌ روز من پیش اوی

بدان حال رفتم که زن پیش شوی

مراگرچه از مهربانی نواخت

ولی مهر او استخوانم گداخت

مرا خندهٔ گرم او سرد کرد

دوایش دلم را پر از درد کرد

به خودخواهی‌ام ضربتی خورد سخت

بنالیدم از نابکاری بخت

که چون من کسی نزد چون او کسی

به حاجت رود، ننگ باشد بسی

مرا گر همی راند با ضجرتی

از آن به که بنواخت بی‌منتی

گرم دور می کرد بودم به‌آن

که کامم روا کرد و منت نهان

نیارستم این غم ز دل بردنا

چنان ناخوشی را فرو خوردنا

شد احسان او لجهٔ بی‌کران

که‌ خودخواهیم غرق گشت اندر آن

پی رستن از آن غریونده زو

زدم پنجه بر آن که بد پیشرو

فرو کردم او را و خود برشدم

وز آن لجهٔ ژرف برتر شدم

نکوکاری او مرا خوار کرد

نکو کرد و در معنی آزار کرد

ز خواهشگری تلخ شد کام من

وز احسان او تیره فرجام من

چو آمد مرا نوبت چیرگی

برستم از آن تلخی و تیرگی

چنان چاره کردم که دیدی تو نیز

پی پاس ناموس نفس عزیز

بزرگان که نام نکو برده‌اند

بجای بدی نیکوبی کرده‌اند

بزرگان ما! بخردی می‌کنند

بجای نکویی بدی می کنند

کسی کش بدی کرده‌ای‌، زینهار!

از او هیچ گه چشم نیکی مدار

مشو ایمن ازکین و پاداشنش

فزون زان بدی نیکویی‌ها کنش

نکویی کن و مهربانی و داد

بود کان بدی‌ها نیارد بهٔاد

چو تخم بدی درنشیند به دل

بروید ز دل همچو گندم ز گل

ز هر دانه‌ای هفت خوشه جهد

ز هر خوشه صد تخم بیرون دهد

توگر با شریفی بدی کرده‌ای

چنان دان که نابخردی کرده‌ای

شریف از شرافت ببخشایدت

ولی آن بدی خوی به‌جنگ آیدت

بسی با توپنجه به پنجه شود

به صدگونه زو دلت رنجه شود

مگیر از فرومایگان دوستان

که حنظل نکارند در بوستان

فرومایه بیگانه بهترکه دوست

که دوری ز زنبور و کژدم نکوست

بهارا بترس از فرومایه مرد

تو خود گر کسی گرد ناکس مگرد

که مهر فرومایگان دشمنی است

نگر تا که خشم فرومایه چیست

فرومایگان بی‌هنر مردمند

که بی‌دانشند و به غفلت گمند

پدر بی‌هنر، مادر از وی بَتَر

نه برخی زمادر، نه بهر از پدر

نه از درس و صحبت هنر یافته

نه بهری زمام و پدر یافته

وگر خوانده درسی به‌ صورت درست

بدان دانش او دشمن جان تست

که اخلاق خوب آید از خانمان

چنان کآب‌، پاک آید از آسمان

طبیعت بباید که زببا شود

که ابریشم است آن که دیبا شود

کسان آب دریا مقطر کنند

مزه دیگر و لون دیگر کنند

همان آب را ابر بالا برد

ز دریا کناران به صحرا برد

بک آب است جسته ز دو هوش‌، فر

یکی از طبیعت یکی از بشر

یک آب مقطر به دریاکنار

یکی آب باران نوشین گوار

یکی آبی فرومایه و روده‌بند

یکی نوشداروی هر مستمند

یک قطره کش ناخدا ساخته

دگر قطره کآن را خدا ساخته

ازین قطره تا قطرهٔ ناخدای

بود دوری از ناخدا تا خدای

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

به شاخ شکوفه بتابید شید

شکفتند آن غنچه‌های سپید

ز الوان سبز و سپید و گلی

ببستند شاخ درختان حلی

درخت‌است چون نو‌ عروسی‌ملوس

بهار است داماد آن نوعروس

چو پرمهر مام‌، آفتاب از فلک

کند دختر نازنین را بزک

به گوشش کند گوشواری قشنگ

ز الماس و ازگوهر رنگ‌رنگ

به ساعدکند دست اورنجنش

گلوبندی آویزد از گردنش

زگوهر فروزان کند مشت او

وز انگشتری چار انگشت او

درآوبزد از گرد رخسار اوی

ز پاکیزه لؤلؤ یکی عقد روی

نهد از بر فرق زیبا نگار

یکی خوب تاج از در شاهوار

کمر چادری سبز و گوهرنشان

بپیچد بر او زاطلس گل‌فشان

چمن بزمگاه و طبیعت پدر

دهد دست دختر به‌دست پسر

ز بس نقره‌اش برفشاند به‌فرق

بساط چمن گردد از نقره‌غرق

بهار و شکوفه عروسی کنند

در آن‌جشن مرغان سرود افکنند

قناری سخن گرم گوید همی

ز داغ شکوفه بموید همی

به‌هر پرکز اشکوفه ریزد به خاک

قناری کند ناله‌ای دردناک

هوای شکوفه نشاط من است

بساط شکوفه بساط من است

نشاط شکوفه به روزی ده است

بلی عمر پاکیزگان کوته است

ولیکن در این مختصر روزگار

گذارند از خود بسی یادگار

شکوفه بدان روزکوته که داشت

برفت‌و بسی‌زاد و رودی گذاشت

بدان روزکم لعبتی چند زاد

فری آن که شایسته فرزند زاد

فری آن که تازبست پدرام زیست

چو بدرودگفت‌از پیش‌نام زیست

دریغ آیدم زندگانی به ناز

که بی‌نام نیکو بپاید دراز

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

یکی از بزرگان سه تن داشت یار

به تیمار آن هر سه دائم دچار

زر ناب و دیگر زنی سیم‌تن

سه دیگر نکوکاری خویشتن

چو بگرفت مرگش گریبان که خیز

خبر یافتند آن سه یار عزیز

به بالین آن نیک‌مرد آمدند

دل‌افسرده و روی‌زرد آمدند

چوشدخواجه‌باآن‌سه‌تن‌روبروی

به یار نخستین چنین گفت اوی

رخت سرخ باد و تنت دیر پای

که بر من اجل دوخت زرین‌ قبای

زرش گفت‌: بودی نگهدار من

بسی داشتی رنج و تیمار من

به مرگت یکی شمع روشن کنم

ستودانت را رشگ گلشن کنم

زر از وی جداگشت و آمد زنش

چو زر گشته از رنج‌، سیمین تنش

دریده گریبان ز تیمار شوی

خراشیده روی و پریشیده موی

دوم یار را خواجه بدرودگفت

سرشکش به مژگان بپالود جفت

به سوگ توگفتا؛ من مستمند

کنم موی کوتاه و مویه بلند

شتابم خروشان سوی گور تو

بگریم برآن گورپر نورتو

پس ازآن دو، یار سوم رفت پیش

نه‌عارض‌شخوده‌،‌نه گیسو پریش

نه رخساره زرد و نه لرزان تنش

نه چاک از غم دوست ییراهنش

پذیره شدش با دلی پر ز مهر

به مانند افرشته‌ای خوب‌چهر

بدو خواجه گفت‌:‌ ای‌ «‌نکویی» دریغ‌

که مرگ آمد و نیست جای کریغ

ز تو دور خواهم‌ شدن‌ چاره‌ چیست‌

ز درد جدایی بباید گریست

نکوکاری انگشت بر لب نهاد

که این خود بنپذیرم از اوستاد

چو در زندگی با تو بودم بسی

پس از مرگ جز تو نخواهم کسی

به هرجا روی با تو من همرهم

ندیمی نکوخواه وکارآگهم

درین گفتگو خواجه پیر جفت

زر و زن‌ چو او خفت گشتند جفت

سوی گور با برگ و ساز آمدند

به گورش نهفتند و باز آمدند

یکی شمع بنهاد و دیگر گریست

پس ‌آن‌ هردو رفتند و کردار پست

ازو دوستان جمله گشتند دور

جز آن‌ دوست کاو ماند با وی‌ به گور

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

در ایام پیشین به زابلستان

به کشمیر و اقطاع کابلستان

به گاه سفر خواجگان بزرگ

مبارک شمردند دیدار گرگ

قضا را چوگرگی رسیدی به‌را،

نمودندی از شوق بر وی نگاه

همایون شمردندی آثار اوی

تفال زدندی به دیدار اوی

وگر گرگ چنگال کین آختی

برو خواجه تیری نینداختی

یکی مرد دانای با فر و جاه

سفر کرد و برگشت زی جایگاه

بدو گفت بانو که راحت بوی

سلامت رسیدی سلامت‌بوی

بدین خرمی باز ناید کسی

همانا بره گرگ دیدی بسی

بدو گفت دانا که در راه من

نیامد به جز فکر آگاه من

سلامت بدان جستم از این سفر

که از دیدن کرک کردم حذر

به گرگ ار دوصدفال‌میمون‌در است

ندیدن ز دیدنش میمون‌تر است

درین‌قصه‌پندیست‌شیرین‌چوقند

کنون قصه بگذار و بردار پند

سفرپیشگان رنجبر مردم‌اند

که در راه و بیراه سر در گم‌اند

بودگرگ، این مفتی و آن امیر

فلان‌شاه‌وسالار و بهمان‌وزیر

به صورت مبارک‌، به کردار شوم

بکشی طاوس و زشتی بوم

سر ره به‌مردم بگیرندتفت

کشیده‌رده شش‌شش‌وهفت‌هفت

ربایند از آن قوم‌، بی‌واهمه

گهی جان وگه مال وگاهی رمه

ولی قوم جویند از آنان بهی

مبارک شمارندشان ز ابلهی

نیاز آورند و نیایش کنند

نماز آورند و ستایش کنند

چو طفلان بخندند بر رویشان

دوند از سر کودکی سویشان

گهی دست بوسند و زاری کنند

گهی دست گیرند و یاری کنند

هر آن چیز یابند با نان دهند

گه صلح‌نان‌، روز کین جان‌دهند

به اغوای گرگان سترگی کنند

به‌جان هم‌افتند وگرگی کنند

به پاس بزرگان بکوشند و بس

به‌میدان سپاهی‌، به‌ایوان عسس

به‌تعظیم‌گرگان، بز وکیش و میش

میان رمه از هم افتند پیش

ز هم جسته پیشی وکوشش کنند

به پیرامن گرک جوشش کنند

گهی شیر بخشند وکه روغنش

ز کرکینه پوشند گرگین تنش

وگر اشتهایش بجنبد دگر

دهندش دل و دنبه و ران و سر

وزبن زشت‌پندار و وهم بزرگ

غمین گوسفند است و خوشنود گرگ

ولی مرد دانا کشد کینشان

نبیند به دیدار ننگینشان

که ناید ازم‌بن بدسگالان بهی

نباشد به دیدارشان فرهی

کسی عافیت را سزاوار شد

که از میر و سالا بیزار شد

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

به نام برازندهٔ نام‌ها

کز آغازها داند انجام‌ها

خداوند عرش و خداوند فرش

گرایندهٔ هر دو گیتی به عرش

فروزندهٔ عقل و جان و سخن

برازندهٔ این جهان کهن

ز دور اندربن پهنهٔ بیکران

چو بینی بر این تافته اختران

تو گویی که آنان به یکجا درند

همه زآسمان بر زمین بنگرند

همی دان که هر اختری بی گمان

زمین است و آن دیگران آسمان

ز هر اختری به آسمان بنگری

همین پهنهٔ بیکران بنگری

درین حقه هر اختری مهره‌ایست

ز بازی به هر مهره‌ای بهره‌ایست

درون یکی حقهٔ لاجورد

شتابان بسی مهرهٔ گِرد گرد

ز چاکی پنجهٔ مهره‌باز

یکی در نشیب و یکی در فراز

در این ‌پهنه ‌آشوب ما و تو چیست

که ما و تویی اندرین پهنه نیست

بسیط زمین با همه آب و تاب

بود جزئی از پیکر آفتاب

همو هست از ذره‌ای پست‌تر

بر پیکر آفتابی دگر

همان آفتاب دگر بی‌گمان

بود جزئی از پیکر آسمان

بود آسمان پرتوی بی‌قرار

ز اندیشهٔ ذات پروردگار

به گیتی درون ما و تو چیستیم

اگر هستی اینست ما نیستیم

زمانه کز اومان سراسر گله ‌است

وز اخترش ‌در هر دلی ولوله است

فروزندهٔ مهر و ماه است و بس

کمین بندهٔ پادشاهست و بس

من و تو چو کرمیم و همچون گیاه

به بستانسرای یکی پادشاه

اگر این گیا مرد و آن کرم زیست

به بستانسرای ملک جرم نیست

بکوش ای گیا تا درختی شوی

به باغ امل نیک‌بختی شوی

که بر تو بسوزد دل باغبان

به چشم اندر آییش روز و شبان

نگر تا چه گفته ‌است استاد طوس

بدانجاکه از مرگش آید فسوس

«‌یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست‌»

«‌نه‌افزود برکوه ‌و نز وی بکاست‌»

«‌من آن مرغم و این جهان کوه من‌»

«‌چو مردم جهان را چه اندوه من‌»

سخن کرده کوته وگرنه جهان

نه کوهست و مردم نه ‌مرغی بر آن

به کوهی که‌خورشیدازآن‌د‌ره‌ایست‌

بسیط زمین کمتر از ذره‌ایست

من و تو برین ذره باری که‌ایم

درین کبریا و منی بر چه‌ایم

بزرگی چنانست و خردی چنین

بزرگست ذات جهان‌آفرین

برو سعی کن تا چو گل در بهار

بخندی به رخسارهٔ روزگار

مشو بی‌بها ژاژ و بی‌برگ خس

که در بوستان‌ها نیایی به کس

میاموز آیین ناپاک خار

که جز سوختن را نیایی به کار

‌بدین‌خردی ای کودک پوی‌پوی

چه خیزی که ناگه درافتی به‌روی

بیندیش و آهنگ بیشی مکن

جوانی بباید تو پیشی مکن

ز بیشی و پیشی دلت خون شود

دو چشمانت مانند جیحون شود

طلایه کند پیشرو را سراغ

خورد میوهٔ پیشرس را کلاغ

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

به ماه سفندار یک ‌سال شید

بتابید بر یاسمین سپید

نشسته هنوز از ستم دست‌، دی

ز ابرو برافشاند خورشیدخوی

گره شد گلوگاه باد شمال

هوای دژم را نکو گشت حال

به‌صد رنگ‌، سیمرغ زربن کلاه

بزد تیر در چشم اسفند ماه

گدازید برف و بتابید شید

بجوشید سبزه، بجنبید بید

دو ده روز از آن پیش کاید بهار

فریبنده خورشید شد گرم کار

به دستان خورشید و زرق سپهر

بهاری پدیدار شد خوبچهر

بزد برگک تر سر از شاخ خشک

پر از مشک شد زلفک بیدمشگ

دو سه ‌روز شب گشت ‌و شب ‌روز شد

گل پیشرس گلشن‌افروز شد

نگار بهار و عروس چمن

گل یاسمین زیور انجمن

به ‌یک ماه از آن پیش کایّام اوست

برآمد ز مغز و برون شد ز پوست

بخندید بر چهر خورشید، روز

به شب خفت پیش مه دلفروز

ندانست کایدون نه هنگام اوست

که برجای می زهر در کام اوست

به‌ ناگه طبیعت برآمد ز خواب

فروخفت ‌خورشید و برشد سحاب

بغرید باد از برکوهسار

بیفتاد ناژو و خم شد چنار

زمانه خنک طبعی آغاز کرد

طبیعت به سردی سخن ساز کرد

بیفتاد برف و بیفسرد جوی

سیه زاغ در باغ شد بذله‌گوی

سراسر بیفسرد و پژمرد باغ

همان پیشرس گوهر شبچراغ

شکرخند نازش به کنج لبان

بیفسرد و دشنامش اندر زبان

چنین است پاداش زود آمدن

به امّید باطل فرود آمدن

من آن پیشرس غنچهٔ تازه‌ام

که هرجا رسیده است آوازه‌ام

من آن نوگل برگ جان خورده‌ام

به غفلت فریب جهان خورده‌ام

سبک راه صد ساله پیموده‌ام

به بیگاه رخساره بنموده‌ام

به خون گرمی روزبشکفته‌ام

ز دم‌سردی‌شب‌به‌خون خفته‌ام

ز بی‌آبی عرف پژمرده‌ام

ز سرمای عادات افسرده‌ام

نبوده در ایام یک روز شاد‌

نخندیده در باغ یک بامداد

مرا دیر شد روز و بگذشت کار

تو روز جوانی غنیمت شمار

بهار جوانیت سرسبز باد

دلت خرم و خاطرت نغز باد

همی باش خندان درین بوستان

ز تو شاد و خرم دل دوستان

که من زین جهان چشم برداشتم

لبان بستم و مژه برکاشتم

بهار مرا کرد گیتی خزان

بهار منا نوبت تو است هان

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

شبی‌چشم کیوان ز فکرت نخفت

دژم گشته از رازهای نهفت

نحوست زده هاله برگرد اوی

رده بسته ناکامیش پیش روی

دریغ و اسف از نشیب و فراز

ز هر سو بر او ره گرفتند باز

سعادت ز پیشش گریزنده شد

طبیعت ازو اشگ ریزنده شد

فرشته خروشان برفته ز جای

تبسم کنان دیو پیشش به‌پای

بجستیش برق نحوست ز چشم

ازو منتشر کینه و کید و خشم

چو دیوانگان سر فرو برد پیش

همی‌ چرخ زد گرد بر گرد خویش

هوا گشت تاریک از اندیشه‌اش

از اندیشه‌اش شوم‌تر، پیشه‌اش

دژم کرد بهری ز افلاک را

سیه کرد آن گوهر پاک را

درون دلش عقده‌ای زهردار

بپیچید و خمید مانند مار

زکامش برون جست مانند دود

تنوره‌زنان‌، شعله‌های کبود

که پیچید تا بامدادان به‌ درد

به ناخن بر و سینه را چاک کرد

چو آبستنان‌ نعره‌ها کرد سخت

جداگشت‌از او خون و‌ خوی‌ لخت‌لخت

به دلش اندرون بد غمی آتشین

بر او سخت افشرده چنگال کین

یکی خنجر از برق بر سینه راند

به‌برق آن نحوست ز دل برفشاند

رها گشت کیوان هم اندر زمان

از آن شوم سوزندهٔ بی‌امان

سیه گوهر شوم بگداخته

که برقش ز کیوان جدا ساخته

ز بالا خروشان‌ سوی خاک تاخت

به ‌خاک ‌آمد و جان‌ عشقی گداخت

جوانی دلیر و گشاده زبان

سخنگوی و دانشور و مهربان

به بالا بسان یکی زاد سرو

خرامنده مانند زیبا تذرو

گشاده دل و برگشاده جبین

وطن‌خواه و آزاد و نغز و گزین

نجسته هنوز از جهان کام خویش

ندیده به‌ واقع سرانجام خویش‌

نکرده دهانی خوش از زندگی

نگردیده جمع از پراکندگی

نگشته دلش بر غم عشق چیر

نخندیده بر چهر معشوق سیر

چو بلبل نوایش همه دردناک

گریبان‌ بختش چو گل ، چاک‌ چاک

هنوزش نپیوسته پر تا میان

نبسته به شاخی هنوز آشیان

به شب خفته برشاخه ی آرزو

سحرگاه با عشق در گفتگو

که‌ از شست کیوان‌ یکی تیر جست

جگرگاه مرغ سخنگوی خست

ز معدن جدا گشت سربی سیاه

گدازان چو آه دل بی گناه

ز صنع‌ بشر نرم چون موم شد

سپس سخت چون بیخ زقوم شد

بمد بَر فرو رفت و گردن کشید

یکی دوزخی زیر دامن کشید

چو افعی به‌ غاری‌ درون جا گرفت

به دل کینهٔ مرد دانا گرفت

نگه کرد هر سو به خرد و کلان

به تیره‌دلان و به روشن‌دلان

به سردار و سالار و میر و وزیر

به اعیان و اشراف و خرد و کبیر

دربغ آمدش حمله آوردنا

به قلب سیه‌شان گذر کردنا

نچربید زورش به زورآوران

بجنبید مهرش با ستمگرن

ز ظالم بگردید و پیمان گرفت

سوی کاخ مظلوم جولان گرفت

سیه بود و کام از سیاهی نیافت

به سوی سپیدان رخ از رشگ تافت

به قصد سپیدان بیفراشت قد

سیه‌رو برد بر سپیدان حسد

ز دیوار عشقی درین بوم و بر

ندید ایچ دیوار کوتاه‌تر

بر او تاختن برد یک بامداد

گل عمر او چید و بر باد داد

به ما داد گیتی صلای نبرد

جهان تنگ شد بر خردمند مرد

زبان سخنور به تیغ جفا

چو سوسن برآورده شد از قفا

وزارت گروه سپاهی گرفت

گدا پویهٔ پادشاهی گرفت

از این ناکسان شد وزارت تباه

وزین ناکسان گشت فاسد سپاه

به کاغذ بدل شد کلاه مهی

نگون گشت دیهیم شاهنشهی

شه ناسزاوار از ایران گریخت

به‌ خاک‌ آب‌ دیهیم‌ و اورنگ ریخت

از او ناسزاوارتر جای او

همی خوست گیرد به یاسای او

به بنگاه کی تاخت دیو سفید

دژم گشت رخسار تابنده شید

ز افسون دیو مازندران

وطن تیره شد ازکران تاکران

برآمد یکی تندباد از جنوب

یکی سیل برخاست‌ کاشانه کوب

زکوه سیه برشد ابری سیاه

بپوشید رخسار خورشید و ماه

زمانه برانگیخت اهریمنی

به تن کردش‌ از خودسری جوشنی

بنوشاندش از جام نخوت نبید

سیه بود و کردش به حیلت سپید

بپیمود از آن تلخ می جام‌، شست

چو شد مست‌ داد‌ش ‌عمودی به‌ دست

بدوگفت مردم ندیم تواند

همه بندگان قدیم تواند

کسی کز تو بدگوید آن بد مباد

بداندیش تو در جهان خود مباد

بر او خواند مهرورز شاهنشهان

مهان کامدند از قفای مهان

بجنبید با نخوت وکبریا

به مغز اندرش کرم ماخولیا

که بر سر نهد تاج در قرن بیست

نشیند بر اورنگ سالی دویست

نژادی پدید آرد از خودسران

به آیین دیوان مازندران

به‌عهدی که قیصر بود خاکسار

شه روس را تن شود پارپار

به‌سر تاج گیتی خدایی نهد

ز نو تخمهٔ پادشاهی نهد

درین پویه دیو دژم بردمید

سیه گشت ازو روزگار سپید

به‌ مردم‌ درآویخت ‌چون‌ پیل مست

یکی تیغ زهر آبداده به‌ دست

چو خر دُم علم کرد در بوستان

لگدکوب شد کشتهٔ دوستان

گهی جفته زد، گاه سرگین فکند

گهی سر فرو برد و چیزی بکند

لگد کرد و بشکست‌ و افکند و ریخت

گلوی گل تازه از تن گسیخت

یکی تازه گل اندر آن باغ بود

به بیغارهٔ خر زبان برگشود

هنوزش ز خر بود بر لب نوا

که خر سر فروبرد و کندش ز جا

گل عاشقی بود و عشقیش نام

به‌ عشق وطن خاک شد والسلام

نمو کرد و بشکفت‌ و خندید و رفت

چو گل‌،‌ صبحی‌ از زندگی‌ دید و رفت

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

به زیر درختان بی‌برگ و بر

به زانو نهاده یکی کلبه سر

کهن کلبه‌ای چفته و گوژپشت

نمایندهٔ روزگار درشت

شده پشتش از بار ییری دوتا

ستون زیر سقفش به جای عصا

به‌‌بر کرده از صنعت کار تن

یکی زشت خاکستری پیرهن

فرو برده دست دی و بهمنش

در آهار یخ کهنه پیراهنش

ز دیواره‌اش خاک‌ها ریخته

یکی خاکدان گردش انگیخته

دربچه به لب بسته قفل سکوت

بر آن قفل مهری زده عنکبوت

درش رسم خاموشی آموخته

دو لب چفت بر یکدگر دوخته

چو پیر اشتری لفچه آویخته

وز اندام او موی‌ها ریخته

فکنده برآن اشتر پشت ریش

خرابی همه بار سنگین خویش

سوی حفرهٔ نیستی خم شده

به قربانگه مرگ زانو زده

تو گویی که هست آن نهفته مغاک

یکی کهنه کوری دمیده ز خاک

ز دهلیز آن جایگاه ندم

بود یک قدم تا سرای عدم

گیاهان دشتی به فصل بهار

دمیده فراوان در آن رهگذار

ز تاریکی سینه‌اش نرم‌نرم

برآید همی میغگون آه گرم

دمی خیزد از روزنش هر زمان

چو در سخت‌سرما،‌ بخار از دهان

از آن کلبه‌، پیچیده دودی سفید

برآید به مانند پیچ کلید

رود تا گشاید در آن داوری

ز گوش سموات قفل کری

به مانند دود دل مستمند

که گیرد گذر بر سپهر بلند

سبک روح پیکی از آن گور پست

شتابد سوی کبریایی نشست

کزان روح مطرود کلبه‌نشین

به یزدان پیامی برد آتشین

بدو گوید ای داور هور و ماه

رهانندهٔ گرفه اا کار از گناه

در ین کلبه روحی فکار اندر است

زنی رانده از روزگار اندر است

پریشیده از بیکسی موی او

دو نوزاد خفته به زانوی او

ز دو نرگسش ژاله بارد همی

دو دستش به رخ لاله کارد همی

نخستین شکم تو أمان زاده است

نرینه دو آرام جان زاده است

پدر مادرش هر دوان رفته‌اند

در آن تل نزدیک ده خفته‌اند

جوانی که شوی عزیز وبست

به زندان درون اشگ ریز وی است

چو خرمن به مرداد مه گردگشت

یکی عامل از شهر آمد به‌دشت

به‌تندی برافزود و ز آزرم کاست

خراج نود ساله زان بوم خواست

دواج نوین جست وگستردنی

ز مرغ و بره گونه گون‌خوردنی

یخ و آب‌ لیموی شیراز خواست

می و رود ویارخوشآواز خواست

کشاورز مسکین شگفت آمدش

بخندید و خوش‌داستانی‌زدش

که در خانهٔ خرس انگور و سیب

نیابی‌، مده خویشتن را فریب

جوین کاک‌وکشکینه‌وشیر و ماست

درین ده خوراک گوارای ماست

چو مهمان ناخوانده آید به من

بود خرجش از مطبخ خویشتن

که گر گوسپندیست‌،‌سرمایه‌راست

وگر ماکیانی بود، خایه‌راست

رود گندم و روغن و سیب و به

به خرج خراج و خداوند ده

بر این بیزبانان شبانی کنیم

ز محصولشان زندگانی کنیم

شکالی اگر ماکیانی برد

چنانست کز ما جوانی برد

دگر این که ما بی‌خبر بوده‌ایم

نزول تو از پیش نشنوده‌ایم

مگر چون تو مهمان والانژاد

که بر دیدگان بایدت جای داد

عروسی نوست اندرین سرزمین

که بسترش پاکست و بالش نوین

جوانیست شوهرش پاکیزه‌روی

بفرمای و بنشین به مشکوی اوی

ز هر چیزکاینجا فراهم شود

بیاریم تا دلت خرم شود

به پیشش یکی خوان نهادندگرم

در او بره و مرغ و نان‌های نرم

بداندیش‌زآنان‌می‌وجام‌خواست

چو می درنیامد به ‌دشنام‌ خواست

بزد پای بر خوانچهٔ خوردنی

بیالود از آن فرش و گستردنی

بغرید بر میزبانان چو دیو

برآورد از آن بوم و برزن غریو

گریبان داماد را بردرید

زن تازه را چادر از سر کشید

جوانمرد را تاب خواری نماند

زدش سیلیئی چند و از در براند

بد اندیش از آن بوم‌ برگشت تفت

پی چاره‌جویی سوی شهر رفت

کمان جفا را بزه کرد راست

بزد تیر بر قلب هر کس که خواست

به نزد رئیس اداره دوید

ز مژگانش اشگ دروغین چکید

بدو گفت چون در فلان بوم پای

نهادم که فرمانت آرم بجای

جوانی به پیکارم آمد چو گرک

بر او گرد گشتند خرد و بزرگ

سقط گفت بر شهر و بر شهریار

به میر و وزیر و سران دیار

مرا راند از آن‌ ده ‌به ‌چوب ‌و به ‌سنگ

هم ‌اندر نهان داشت حاضر تفنگ

من از بیم غوغا و خون‌ ریختن

برون تاختم گرم از آن انجمن

برآنم که در چاره چستی کنی

عدو سخت گردد،‌ چو سستی کنی

رئیس ‌از فسونش ‌چنان ‌خیره گشت‌

که چشم جهان‌بین او تیره گشت

ز لشکر بدو داد ده نامدار

همه از در کوشش و کارزار

برفتند بر عزم کین توختن

بر آن بوم و بر آتش افروختن

شد آن ناجوانمرد شهوت‌پرست

بدان‌ده که دوشینه‌بودش نشست

درآمد ز ره چون یل اسفندیار

تفنگی به‌دست از پی کارزار

پس و پشت او ده سوار هژیر

همه گرد و پیل‌افکن و شیرگیر

بر آن بیگناهان شبیخون زدند

زن و مرد وکودک به‌هامون زدند

جوانمرد داماد در خانه بود

غنوده به نزدیک جانانه بود

گرفته سرزلف دلبر به چنگ

که‌ازکوی‌برخاست‌غوغای جنگ

یورش برد بدخواه بر خانه‌اش

شکستش درو شد به کاشانه‌اش

جوان جست آسیمه از خوابگاه

بر آن دستهٔ شوم بربست راه

یکی‌مشت زد بر سرکینه‌جوی

که افتاد ناکس ز بالا به روی

گرفتش کمربند و برداشت خوار

سپر کردش اندر به راه سوار

عروس از پس پشت او بیدرنگ

روان کرده‌ بر دشمنان‌چوب و سنگ

کمرگاه کوهی‌بر آن کوچه بود

به کوه اندر آمد جوانمرد زود

عروس از پیش جست در کوهسار

بداندیش افتاده در کوچه خوار

سواران به یغما گشودند دست

ز یغمای آنان جوانمرد رست

زن آبستن و مرد خسته ز جنگ

خدا را چه سازند درکوه و سنگ

ز بالا ره سخت و دشوار کوه

به زبر اندرون گیرودار گروه

برفتند آن شب‌همی تا سحر

سحرگه به سنگی نهادند سر

چوخورشید سر برزد از کوهسار

از آن کوه جستند راه فرار

به زیر درختان بی‌برگ و بار

کهن کلبه‌ای بود نااستوار

جوانمرد آن کلبه را رُفت پاک

فرو رفت تا سر در آن ‌تل خاک

به زن درد آبستنی چیره شد

جوانمرد از آن ماجرا خیره شد

برآشفت وگفت ای بت نازنین

روم تا پزشگیت آرم گزین

فرود آمد ازکوه دیوانه‌وار

مگر خواهد از دشمنان‌ زینهار

ز درّه بپیچید و شد سوی راه

ز جان شسته دست‌ و دلی بیگناه

ندانست کاین‌دیوکش‌زدبه‌مشت

هم‌اندر زمانش‌بدان مشت کشت

سواران چو دیدند آن کشته را

مران بدرک بخت برگشته را

به کاخ جوان آتش افزوختند

همه خانه‌اش سر بسر سوختند

هم از کدخدایان و مردان ده

ببردند از بهر آن خون زده

چو مستان بر آن برزن آشوفتند

همه روستا سر بسر روفتند

خر و گاو بردند و هم گوسفند

ستوران باری و اسب نوند

دواندندشان پیش مرکب به قهر

پیاده ببردند تازان به شهر

جوان ساده‌دل بود و هم بیخبر

و دیگر که جفتش به خون هشته سر

دوان تاخت ازکوه زی بوم رُست

که مامایی آرد پی جفت چست

چودیدندنش آن مردم دون همی

که بودند ترسان از آن‌خون همی

جوان راگرفتند و بستند دست

به‌خواری به کنجی فکندند پست

جوان‌ چون‌ شنید آن که‌ خون‌ ریخته‌ است

چنان‌صعب‌شوری‌برانگیخته است

فرو ماند بیچاره در کار خویش

دلی پر ز سوز از غم یار خویش

بترسید کان راز گوید همی

که دشمن به زن راه جوبد همی

درین بود کامد ز ره دسته‌ای

به کین جستن دهِ‌میان بسته‌ای

گرفتند از آن مرد خونی سراغ

به کف‌بر ز دشنام‌و خشیت چراغ

چو دیدند بسته‌ ز کین‌ دست‌ و پاش

گرفتند و بردند و شد قصه فاش

به شهر اندر افتاد از اینسان خبر

که خونی‌جوانی کشیده است سر

به شه کرده ‌طغیان ‌و عاصی شده‌ است

فراوان ره کاروانان زده است

بکشته است تحصیلداری هژیر

بپا کرده در روستا داروگیر

سواران شه جنگ‌ها کرده‌اند

که وی را به بند اندر آورده‌اند

نبشتند در نامه‌ها، چامه‌ها

بفرسود از آن چامه‌ها، خامه‌ها

ره داورستان پر انبوه گشت

چو خونی ‌سوی‌ داورستان گذشت

در آن داوری قصه معلوم شد

در آن‌ خون جوانمرد محکوم شد

به زندان درافتاد از آن داوری

چنین کارها کی بود سرسری

برآمد ز هرکوی وبرزن غریو

که باید بریدن سر نرّه دیو

چنین دیو و عفریت مردم‌شکار

گروه بشر را نیاید به کار

کسی‌را که‌خون‌ربختن‌پیشه است

دل مردم از وی پر اندیشه است

به داد و به دین بایدش زد به دار

و گرنه شود شیر مردم‌شکار

سر مرد خونخواره در خاک به

ز ناپاک مردم‌، جهان پاک به

قصاص ‌ارچه ‌خون‌ را به‌ خو‌ن شسنن‌است

و لیکن ‌به‌ صد حکمت ‌آبستن است

به بادافره خون‌، بریده سری

بود مایهٔ عبرت دیگری

حکیمی در آن شهر پر داد و دین

ز بی‌دینی و فقر، گوشه‌نشین

سوی نامه‌داران یکی نامه کرد

درفشی نوین بر سر خامه کرد

نبشت اندر آن نامهٔ دادخواه

که ای نامه‌داران بادستگاه

قلمتان به کف دشنه بینم همی

زبانتان به خون تشنه بینم همی

نه کاری بود سهل خون ربختن

روان کسی از تن انگیختن

فزون از شمر سال بگذشته است

کجا جانور آدمی گشته است

فزون از شمر مرد رفته ز دهر

که در دهرش از زن نبوده است بهر

فزون از شمر نطفه رفته ز هم

که زهدان یکی را کشیده بدم

خبه کرده زهدان فزون از شمر

که یک تن ز زهدان برآورده سر

فزون از شمرد مرده کودک همی

کز آنان یکی کشته ریدک‌ همی

فزون از شمر مرده ریدک ز درد

کز آنان یکی مانده و گشته مرد

یکی مرد، سرمایه ی عالم است

به‌نزد یکی مرد، عالم کم است

به ویژه چنین نوجوان هژیر

کشاورز و محنت کش وتیز ویر

ز گیتی یکی گوشه کرده پسند

زنی و دو تا گاو و ده گوسپند

مه و سال در آفتاب و دمه

گهی پشت گاو و گهی با رمه

شده تازه از کوشش جانتان

فراهم ازو روغن و نانتان

همان پنبه و پشم و مرغ و بره

ز بهر شما ساخته یکسره

خورش کرده خود نان کاک جوین

فرستاده بهر شما انگبین

نه دریوزه کار و نه تاراج گر

سخی‌طبع و روشندل و رنجبر

عوانی فرستید در خانه‌اش

که ویران کند بوم و کاشانه‌اش

ز یکسوی محصولش آفت زده

محصل ز سوی دگر آمده

از او بره و مرغ و می خواسته

فراشی ز دیبای پیراسته

فرود آمده در سرایش به زور

به همسرش بردوخته چشم شور

پس آن که سواران ببرده ز شهر

که ‌زی‌شهرش ‌آرند از آن ده به قهر

سواران بده ربخته نیمشب

در انداخته ‌جنگ و جوش و جلب

عوان فرومایه بشکسته در

به‌خانه به طمع زنش برده سر

پس آنگه ز یک‌ مشت مرد دلیر

عوان زبون‌، گشته از عمر سیر

کشندهٔ عوان نیست مرد جوان

جوان بیگناهست و جانی عوان

گر او را به‌حجت زبان چیر نیست

چرا مر شما را دل آژیر نیست

کشاورز، اندام و دهیو، بدن

مبرید اندام دهیو ز تن

به ار صد عوان کشته آید به تیغ

که یک مرد دهقان بگیرد گریغ

قصاص ار ز آدم کشی کاستی

ز آدم کشان نام برخاستی

گنه کاره را نیست کشتن هنر

گنه را ببایست کشت ای پسر

برآهنج‌ تخم گنه را ز دهر

بر آن تخم بپراکن از علم‌، زهر

چو تخم گنه شد برون از نهاد

شود دیو خونخواره‌، مردم‌نژاد

هم‌آن‌را که‌ خون ریختن گشته خوی

نگر تا چه رفته است درکار اوی

کسی سرسری خون نریزد همی

به رغبت به کین برنخیزد همی

به مغز اندرش هست بیماریئی

و یا در دلش کینهٔ کاریئی

ز مستی‌، گه و گه ز دیوانگیست

کجا مست‌ و دیوانه‌ را هوش نیست

گهی بهر زرّست وگه بهر زن

تو بیخ زن و زر ز گیتی بزن

چو زین‌ها گذشتی‌ سبب‌ها ست راست

نگه کن که اصل سبب‌ها کجاست

به هر معنی از این معانی که بود

نبایست خونریز را کشت زود

اگر هست بیمار، مدهوش ساز

دماغش بدست آر و داروش ساز

چو تخم جنایت نباشد به شهر

برد مرد جانی ز درمانت بهر

وگرنه به زندان به کارش گمار

برو توشه از مزدکارش شمار

وگر کینی اندر دلش کرده جای

به پند و نصیحت دلش برگرای

ور از آب مستی است آگاه نیست

بجز منع می در جهان راه نیست

تو بیخ می از انجمن برفکن

که مستان نجوشند در انجمن

مر آن مست را دار سختش به‌بند

که بر مست و دیوانه‌بند است پند

وگر کاری افتاده زین‌ها برون

کشندنه‌جانی است‌نی‌مست‌و دون

نیش کین دیرین نیش طمع زر

نه جویای شهرت نه پرخاشخر

چنان‌دان که هرگزگناهیش نیست

نگه کن که اینجاگنه کار نیست

بسا اوفتد کارها این‌چنین

که خیره شود مرد با داد و دین

ببایست جستن سبب را ز بن

از آن پیش کان کار گردد کهن

من اکنون بر آنم که مرد عوان

گنه را سبب شد نه مرد جوان

به من بردو چشمش دهند آگهی

که مغز از جنایتش باشد تهی

نه‌بوده‌است کین گستری‌پیشه‌اش‌

نه بر رهزنی بوده اندیشه‌اش

نه‌ مِی‌خورده‌ هرگز،‌نه‌ دیوانه‌ است

جوانی نکوروی و فرزانه است

ولیکن عوان بداندیش زشت

پدیداست‌تاخودچه‌داردسرشت

به ده رفته و آتش افروخته

بر و بوم بیچارگان سوخته

شکسته اوانی به کردار خوک

دونده به قصد زن نو بیوک‌١

لتی‌خورده از شوی و رفته به قهر

سواران بیاورده از سوی شهر

سواران دویده به کردار دیو

برآورده زان بوم و برزن غریو

به کین توختن دردویده عوان

دژ آهنگ سوی سرای جوان

گرفته گریبان‌، کش از پیش زن

کشد بیگنه بر سر انجمن

جوانش‌زده مشت و رانده ز پیش

سپرکرده او را پی جان خویش

گر ایدون نمی‌کرد بیمار بود

به نزدیک دانا گنه کار بود

نگرکاین سبب‌ها که گفتم تمام

به مرد جوان بسته باشد کدام

سبب‌هاهمه‌زان عوان بوده است

نتاجش‌به‌دست جوان بوده است

یکی روزنامه نبشت این مقال

به شهر اندر افتاد از آن قیل و قال

وکیل جوان در دگر داوری

همیدون شد اندر سخن گستری

به پرسش برفتند مردان راست

شنیدند کان گفته‌ها پابجاست

نگه کرد قاضی در آن داوری

در آن راه و رسم سخن کستری

چنین گفت کاین گفته‌ها باطلست

اگر خوب اگر بد جوان قاتلست

به فرمان دین و به حکم جزا

ببایست دادن به قاتل سزا

تنش باید از دار آویخته

روانش سوی دوزخ انگیخته

گرفتم که قاضیش بخشد خلاص

چه‌بایست کردن به دعوای خاص

خصوصی‌بر او مدعی خاستست

دیت‌ رد نموده‌ است‌ و کین‌خواستست

ز مرگش همانا نباشدگزیر

که عبرت پذیرند برنا و پیر

رقم کرد قاضی به مرگ جوان

نمودند سوی تمیزش روان

در آن حوزه هم حکم ابرام یافت

جوان را زمان یک سر انجام یافت

چو محکوم‌شد مرگ‌راساخت مرد

ولی دل ز اندیشهٔ زن به‌درد

هم آنگه حکیمی که آن نامه کرد

به پشتیش در نامه هنگامه کرد

بیامدکه بیند جوان را به بند

از آن پیش کش حلق گیرد کمند

بدادش بسی پند و دل‌شاد کرد

ز همٌ و غم مرگش آزاد کرد

بگفتش که ای‌دوست‌مردن‌دمیست

به‌چنگ‌ اجل‌ جان‌سپردن دمی ست

غم مرگ از مرگ ناخوشترست

مخور غم که‌ یک‌تن‌ ز مردن نرست

اگر پادشاهست‌، اگر بینوا

سرانجام او مرگ باشد روا

دو روزی اگر دیر یا زود شد

چو بینی همه بوده نابود شد

بمیر ای پسر در جهان بیگناه

بر این بیگناهیت عالم گوا

ز داد و ز دین بر تو رفت این ستم

که این داد و دین از جهان باد کم

کنون‌ هرچه‌ خواهی‌ ازین‌ دوست‌ خواه

بجز جان که شد برخی دادگاه

ترا جان شکاری بودکنده پر

به چنگ قوانین مردم شکر

ولیکن گرت پویه ای در دلست

به‌ من گوی‌ اگر چند بس مشکلست

جوان گفت بُد مر مرا زن یکی

مگر زاده باشد کنون کودکی

به هنگام زادن به تیمار اوی

دویدم که ماما کنم جستجوی

فتادم به چنگال مردم کشان

از آن‌ پس ندارم ز همسر نشان

خبر گیر باری ز دلبند من

نگهدار او باش و فرزند من

یکی باغ دارم یکی خانه نیز

دوتا گاو و دیگر فرومایه چیز

اگر مانده باشند اینجا بجای

به فرزند و زن بخش بهر خدای

یکی دار کردند در اسپریس

به گردش جوانان پتیاره ریس

جوان را کشیدند بسته دو دست

غریوان و غران به کردار مست

ز مرگ جوان مرد و زن سوگوار

تنیده همه گرد بر گرد دار

یکی قاضی آمد به کف تیغ مرگ

به مجرم فرو خواند یرلیغ مرگ

هم آن گه به دارش درآویختند

تماشاییان در هم آمیختند

زمانی بپیچید و پس گشت سرد

به یک‌دم گل سرخ او گشت زرد

زبانش برون جست ازکنج لب

به دندان فشرده زبان از غضب

رخان کرده آماس و لب‌ها سیاه

فکنده به گیتی ز حسرت نگاه

یکی باد آمد هم اندر زمان

بگرداندش اندر سر ریسمان

توگفتی که شاهد پذیرد همی

گواهی بر آن کشته گیرد همی

توگفتی که گوید نسیم صبا

که ای کشتهٔ بیگنه مرحبا!

ز دین بود اگر قاضی این داد داد

که لعنت برین دین و این داد باد

گرین‌ داد و دین‌ است‌ پس کفر چیست‌؟

بر این داد ودین بربباید گریست

به جان بشر دست یازیدنا

بود با خداوند جنگیدنا

هر آن‌ دین که باشد بنایش به خون

بد است‌ ار شریفست‌ اگر هست دون

ازآن شب که شد بسته مرد فقیر

برآمد چهل روز و مسکین اسیر

زن تازه زای اندر آن خاکدان

نشسته به امید مرد جوان

دوکودک بزاد اندر آن تنگنا

به چادر بپوشیدشان‌، بینوا

چو شد روز،‌ مردی‌ شبان دررسید

کجاگو سیندانش آنجا‌ چرید

هم آن کلبه خود بود جای شبان

. ر * ب . *‌ر-

زن دربدر را بدید و شناخت

در آنجا غنودی به روز و شبان

برافروخت آتش‌، بکرد آب گرم

ز پشمینه‌اش جای آرام ساخت

به‌شیر و به‌سرشیر،‌زن را نواخت

بشست آن دو نوزاد را نرم نرم

چو شب اندر آمد فروبست در

دلش‌را به آواز خوش گرم ساخت

همی گشت تا روز آنجا شبان

برون ماند و تا روز ننهاد سر

لع‌

بسان یکی نامور پاسبان

سحر چون بیاراست خورشید زرد

به تیریژ زر چادر لاجورد

شبان اندر آمد به صحرا زکوه

که جوید نشان جوان از گروه

شبانی نیاموخته رسم و راه

ندانسته هرگز ثواب از گناه

ز خردی به کوه و بیابان شده

ابا گله هر سو شتابان شده

نه کرده دبیری‌، نه خوانده کتاب

نه آمخته راه خطا از صواب

چنین خوی نیک ازکه آموخته

کجا زین خردمندی اندوخته‌؟

توگویی طبیعت بُدش اوستاد

دهد این منش‌های نیکوش یاد

ولی من بر آنم که استاد اوی

بود دوری از مردم زشت‌خوی

چو با مردمان کم‌نشسته‌است و خاست

نیامخته خویی که مخلوق راست

خیابان‌ندیده‌است‌و غوغای شهر

ز سور و ز ماتم نبرده است بهر

به‌ عقل غریزیش کم‌خورده دست

نه کردست‌مستی‌،‌نه‌دیدست‌مست

نخوردست جز شیر و کاک جوین

نه سرکه مزیده نه سرکنگبین

نه شب دیده نور فروزان چراغ

نه روز از دلارام جسته سراغ

چمیده به روز از بر مرغزار

به‌شب‌خفته در دامن کوهسار

از آزادی و سادگی بهره‌ور

برومند وآزاده و نیک‌فر

شبان گله را با سگ و زن سپرد

سوی بوم و بر، پای رفتن فشرد

در آن دِه درآمد که جوید نشان

دهی دید چون مغز مردم کشان

شبان هفته‌ای بود رفته ز ده

بنشنیده آن کار کرد فره

بگفتندش آن رفته کار شگرف

فزودند بر آن بسی نیز حرف

همه ناروا شهرت شهریان

که دادند نسبت به مرد جوان

ز شهر اندر آمد به کردار باد

در آن ده پراکند و باور فتاد

چنین است آیین خیل عوام

پذیرای هر شهره گفتار خام

به چشم ار ببینند چیزی درست

نیارند دانستنش از نخست

به دیده ز چیزی نگیرند بهر

جزان را که گردد نیوشه به شهر

نیوشه‌خو دار چه ‌محال ‌و خطاست‌

پذیرند و دارند آن را به‌راست

نیوشیده بر دیده و سر نهند

ز دیده نیوشنده برتر نهند

شبان‌سهم‌برداشت‌زان کار خفت

بلرزند بر خود ز بیم گرفت

به نزدیک زن رفت لرزنده تن

ز لرزبدنش لرزه برداشت‌، زن

بلرزند پستان مامک ز بیم

در افغان شدند آن دو طفل یتیم

خروشی‌درآن کلبه‌برخاست‌سخت

که‌شد کوه ‌از اندوهشان لخت لخت

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4968522
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث