به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

پژوهندگی را سپیده‌دمان

فرشته به خاک آمد از آسمان

بدانگه که‌مردم به خواب اندر است

دل دیو ریمن به تاب اندر است

بدانگه که یکسر غنوده است هوش

گشاده در دل به روی سروش

فرشته درآمد چراغی به مشت

روان شد به دعوتگه زردهشت

به ایران زمین جستن اندر گرفت

پژوهیدن هر دلی سر گرفت

هرآن دل که دیوان در آن خفته دید

فرشته از آنجای دم درکشید

به هر دل که‌بد پاک‌، کشتن گرفت

در آن هرچه دید آن نبشتن گرفت

از آن ییش کاین تیره پهنای خاک

شود چون دل پارسا تابناک

از آن پیش کز قعر دربای قار

کشد دیو، خمیازهٔ نابکار

سوی آسمان شد سروش بلند

بدست اندرش نامه‌ای دلپسند

ز هر دل در آن داستانی زده

فرشته برآن ترجمانی شده

به هر دل دگر نقش‌، دیدار بود

به هر نقش رنگی دگر یار بود

بجز یاد فردوسی پاک‌رای

که در هر دلی داشت نقشی بجای

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:20 AM

چو اسفندیار آن شه نیک‌بخت

به باغ مهی خسروانی درخت

فروزندهٔ چهر دین بهی

فرازندهٔ چتر شاهنشهی

فزایندهٔ کشور باستان

به هر جای در پر دلی داستان

به رویینه دز آتش افروخته

بر و بوم ارجاسبی سوخته

فتالندهٔ جنگ گندآوران

رهاننده مهربان خواهران

به‌مردی گشوده ره هفت خوان

برید‌ه سر اژدهای دمان

خم آورده در پیش یزدان‌، سرا

زده بوسه بر دست پیغمبرا

به رزمی کجا ناستوده پدر

فرستادش اندر دم جانور

بر آن شوم پیکار زابلستان

ز تیر گز رستم داستان

فروخفتش آن نرگسان دژم

نگون کشت آن زردهشتی علم

پشوتن برادرش بر سر دوید

به زاری گریبان خفتان درید

ز یکسوی بهمن بیامد دوان

بدو مرمرش جوی خونین روان

فرو مانده زال اندر آن کارکرد

ز دستان و این گنبد لاجورد

ز پیشینه گفتار موبد به بیم

ز بد روزی پور، دل بردو نیم

که هرکس که‌خون یل اسفندیار

بریزد ورا بشگرد روزگار

شه اسفندیار اندر آن خاک گرم

فتاده‌ چنان‌ چون‌ به‌ خون خفته غرم

بدوگونه‌اش زعفران بیخته

بر آن زعفران سرخ می ریخته

دوچشمش چو دو جوی وزان هر دو جوی

دو سیلاب‌ خون‌ تاخته بر دو روی

بدو چشم دست و به‌دست دگر

خدنگی ز خون‌سرخ‌، پیکان وپر

خم آورده پشت وکشیده دو ران

دو آهو غنوده به خواب گران

ناتمام‌

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:20 AM

«‌اربس‌» اندر افسانهٔ باستان

به افرشتهٔ عشق شد داستان

چوگل‌روی‌و چون‌شاخهٔ گل‌برش

کمانی و تیری به چنگ اندرش

شبی بود طوفنده و پر درخش

سیاهی و برف اندر آفاق پخش

بناگه در خانهٔ دل زدند

به دیوانگی راه عاقل زدند

دل‌ از جای برجست و در برگشاد

همانگه «‌اریس» اندر آن پرگشاد

دو بال از تف برف گشته دژم

دو مژگان ز سرما فتاده بهم

لبانش چو جزع یمانی کبود

رخانش چو پیروزهٔ نابسود

ز برف و ز سرما تنی لرزدار

چو شاخ گل تازه در نوبهار

به‌دل گفت در آن‌سیاهی همی

که‌ مهمان‌ ناخوانده‌ خواهی همی‌؟

بدوگفت دل کودکا! اندر آی

که‌ وقف‌ است‌ بر دوستان‌ این‌ سرای

در این برف و سرما کجا بوده‌ای‌؟

که‌ ناخورده‌ای چیز و ناسوده‌ای‌؟

لبانت چو جزع یمانی چراست‌؟

رخانت‌ چو یاقوت کانی‌ چراست‌؟‌

چرا مژگان را بخم کرده‌ای

چرا نرگسان را دژم کرده‌ای

به‌دستت چرا هست تیر وکمان‌؟

بترسی مگر از بد بدگمان‌؟

درین گفتگو تا به‌مشکو شدند

به‌نرمی درآن وبژه پستو شدند

به‌پستویکی آتش افروخت دل

که او را برافریشته سوخت دل

دو دستش به گرمی بر آذرگرفت

چو شد گرم‌،‌ خوش‌طبعیش‌ درگرفت

کجا عشق خوش طبعی آغازدا

بلا بر دل عاشقان تازدا

خداوند عشق آستین برکشید

« کمان را به زه کرد و اندر کشید»

دل از شوخی عشق در تاب شد

که ناگه بر اوتیر پرتاب شد

خدنگی چو الماس افروخته

شرارش دل مرد و زن سوخته

خدنگی‌همه‌خواری و رنج و درد

گدازندهٔ سرزنش‌های سرد

خدنگی همه داغ وهول وبلا

همه اشگ و بیماری و ابتلا

خدنگ‌«‌اریس‌»‌ازکمان سرکشید

سراپای دل را به خون درکشیدا

خدنگش‌به‌دل‌خوردوتاپرنشست

فرشته بدان خانه اندر نشست

در آن دل مپندار پندار زشت

که‌ دست «‌اریس‌» اندر آن‌ مهر کشت

ز قلب کسان قلب شاعر جداست

دل شاعر آماج سهم خداست

چو باشد دل شاعری سوخته

جهان گردد از شعرش افروخته

به دل برق سوزنده دارم چه باک

اگرگفتهٔ من بود سوزناک

دل شاعری چون دل کودکی

برنجد چو در مهرت آرد شکی

دل‌ شاعران‌ چیست؟‌ دربای‌ ژرف‌!

بر آن دمبدم برق و باران و برف

نیاساید از برق و طوفان دمی

نه در سور و شادی‌، نه در ماتمی

دلی با چنین کبر و پهناوری

بدست آیدت گر بدست آوری

درآویزی از تار مویی نگون

نشانیش چون گل به زلف اندرون

توانی در او دست یازی همی

چو طفلان بدو لعب‌بازی همی

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:20 AM

یکی کودک از لانه جغدی کشید

به صحن دبستانش می‌پرورید

هم او را یکی بچهٔ غاز بود

که باگربهٔ پیر همراز بود

به‌ مدرس درون هر سه ره داشتند

بر کودکان دستگه داشتند

ز بس کاندر آنجای بشتافتند

ز علم و خرد بهره‌ها یافتند

ز «‌هرودت‌» سخن کرده‌ از بر بسی

ز «‌تیتلیو» هم خوانده دفتر بسی

شبی را بهنجار اهل خبر

جدل سر نمودند با یکدگر

کز اقوام و از شهریاران ییش

کدامند اندک‌، کدامند بیش‌؟

در آغازگفتار، شد گر به راست

که از مردم مصر بهتر کجا است

همه عالم و عاقل و دین‌پرست

همه بردباران آیین‌پرست

ز جانند نزد خدایان رهی

همین یک‌صفتشان بس اندر بهی

برآورد جغد از دگر سو نوا

که چون قوم آتن کنون کو، کجا؟

من آن قوم را دوست دارم بسی

وزان قوم برتر ندانم کسی

کرا باشد آن لطف وآن دلبری

هم آن زور بازوی و نام‌آوری

بخندید از این ماجرای دراز

به غوغا سخن کرد آغاز، غاز

که‌هیهات‌،‌هیهات‌ازین‌فکرو رای

وز این ژاژگفتار شوخی‌نمای

گر اینست پس رومیان کیستند

بر رومیان دیگران چیستند؟

به یک‌ جای شد گرد با مهتری

بزرگی و مردی و گندآوری

فراوان هنرها به یک مرز و بوم

نهادند و بر آن نوشتند روم

مرا دل کشد سوی این ‌قوم باز

جهانجوی را برد باید نماز

فضیلت‌ فروشان جدل ساختند

ز صحبت به بیغاره پرداختند

خردمند موشی در آن پرده بود

که اوراق علمی بسی خورده بود

به گفتار آنان همی داشت گوش

نگرتا چه گفت آن خردمند موش

که ای چیره‌دستان نغز هجیر

غرض را اجیرید برخیرخیر

بر مصریان گربه مسجود بود

همان جغد را قوم آتن ستود

هم اندر « کپی‌تول‌» ز دربار روم

به‌ غازان‌ خورش بود و نذر و رسوم

ز هریک به هریک نوایی رسید

که‌تان هریکی دل به جایی کشید

عقیدت‌چو کاهی‌ است هرجا گرای

برو بر غرض چیره چون کهربای

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:20 AM

به روزی مبارک ز ماه صیام

به‌خود، خوردن روزه کردم حرام

سحر خوردم و خفت بعد از نماز

بپا خاست پایان روز دراز

شدم تا به مسجد نمازی کنم

بر پاک یزدان نیازی کنم

ز مسجد مرا دیو کج کرد راه

شدم با رفیقی سوی خانقاه

بجای نماز اندر آن قعر تنگ

زدم بی‌محابا دو قلاج بنگ

وزان جایگه با یکی باده‌خوار

کشیدم به میخانه رطلی سه‌چار

شکم خالی و سرپر از دود بنگ

زد آتش به جان بادهٔ لعل‌ رنگ

رفیقی مقامر کشیدم مهار

مرا برد از آنجا به بزم قمار

هرآن سیم کاندر میان داشتم

زکف دادم و روی برکاشتم

ز مستی سر از پای نشناختم

یکایک زر و سیم درباختم

وز آنجا سوی خانه کردم شتاب

چپ‌و راست‌پ‌رینده‌،‌سست‌وخراب

شکم خالی وکیسه پرداخته

تن از بنگ و می ناتوان ساخته

پی شب‌ نشینی که معهود بود

شدم تا به کویی که ‌مقصود بود

ز دیوارها مشت و سیلی‌خوران

زنان خوبش راگه بر‌بن گه برآن

زدم دست تا حلقه بر در زنم

که چون حلقه خمید ناگه تنم

بپیچید پایم به سر حلقه‌وار

زدم‌حلقه بر پای‌آن در چو مار

پس ازمن رفیقی به من برگذشت

مرا دید و دودش بسر درگذشت

بدان خانه‌ام برد از آن جایگاه

به‌وضعی پریشان و حالی تباه

رفیقان چو نبضم نگه‌داشتند

مرا جملگی مرده پنداشتند

پریده رخ و قفل گشته دهان

نفس را، ره آمد وشد نهان

بشولیده مندیل و پاره قبا

وز آب وگل آهار داده عبا

رفیقان به درمان بپرداختند

وز افیون دم عیسوی ساختند

پس از نیمه‌شب این تن نیمه‌جان

بپا خاست زان معجزآسا دخان

من از ناچرانی به کردار نی

جدل کرده با بنگ و افیون و می

عجب‌دارم‌از مرگ بی‌دست‌و پای

کِم از پا نیفکند و ماندم بجای

چه‌ سود از پدر درس صوم‌ و صلواه

چو بودند یاران به دیگر صفات

رفیق بد و نامد روزگار

ز بن برکند پند آموزگار

ببین کم‌به‌جان‌وبه‌خون‌و به‌پوست

به یک شب چه‌آمد ازین‌ چار دوست

به جان دارم از یار پنجم سپاس

که‌بردم سوی‌خانه‌بعد از سه‌پاس

چو خواهی بدانی همی راز من

ببین تا چه مردیست انباز من

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:20 AM

ادیبی زبان در طلاقت زبون

همی لام را خواند پیوسته نون

نوآموزی او را به چنگ اوفتاد

معلم به درسش زبان برگشاد

بدان کودک خرد، جای الف

کنف یاد داد آن ادیب خرف

به‌ناچار الف را انف خواند خرد

معلم برآشفت وگوشی فشرد

بدو گفت‌ انف‌ چیست‌ می‌خوان‌ انف

فروخواند کودک به فرمان انف

دگر باره آشفت استاد پیر

یزد بانگ برکودک ناگزیر

نوآموز روزی ببود اندر آن

انف‌خوان‌ و گریان و سیلی‌خوران

شبانگه پدر درکنارش نشاند

که امروز پور گرامی چه خواند؟

به شب همچنان کودک دلفروز

الف را انف خواند مانند روز

پدرگفت انف چیست جان پدر

الف گفت باید بسان پدر

چو بشنیدکودک الف را درست

الف‌را الف‌خواندچالاک‌و چست

چسان از انف می‌شود منصرف

که نشنیده جز فا و نون الف

تو خود فا و لام‌ و الف‌ راست گوی

پس از دیگران گفتهٔ راست جوی

تو بر نیکویی پشت پا می‌زنی

پس آنگه به نیکی صلا می‌زنی

تو بد را نخستین ز خود دورکن

سپس دیگران را ز بد دورکن

تب‌آلوده درمان تب چون کند

«‌رطب‌خورده‌ منع رطب چون کند»

چو حاکم کند می شبانگاه نوش

نبندد به‌ حکمش‌ دکان‌، می‌فروش

کسان بهره یابند از آثار خویش

که خود کار بندند گفتار خوبش

اگر گفته نغز است و دل نغز نه

بلوطی بود کاندر آن مغز نه

و گر دل‌ درست‌ است‌ و گفتار سست‌

از آن گفته یک دل نگردد درست

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:20 AM

باز خنگ فکرتم جولان گرفت

فیل طبعم یاد هندستان گرفت

تا خیالم نقش روی هند بست

یافت ذوقم جلوهٔ طاوس مست

بلبل فکرم خوش آوایی نمود

طوطی طبعم شکرخایی نمود

بسته‌ام پاتاوه بر پای نیاز

تا شود در هند آن پاتاوه باز

دل اسیر حلقهٔ زنجیر هند

جان فدای خاک دامن گیر هند

بس‌ملاحت‌هادرآن‌خاک‌و هواست

هند را کان نمک خواندن رواست

آن‌نمک‌زاری که خاکش عنبر است

خار اوچمپا، خسش نیلوفر است

هرکه رفت آنجا نمک‌پالود شد

سادگی افکند و رنگ‌آلود شد

جان فدای آن نمکزار سیاه

بی‌نمک، آن‌جا نمی‌روبد گیاه

فکرها رنگین و رنگین جوی‌ها

رنگ بیرنگی عیان بر روی‌ها

لشکر یونان از آنجا رم گرفت

عـبرت ازکار بنی آدم گـرفت

شدعرب‌درهند و وحدت‌پی فکند

عاقبت آنجا عرب هم نی فکند

ترک آنجا ترکی از سرواگرفت

فارسی بود آن که آنجا پا گرفت

ایزدی بود آشنایی‌های ما

آشنا داند صدای آشنا

هند و ایران آشنایان همند

هر دو از نسل فریدون و جم اند

آن که کندم خورد و دور ازخلد ماند

در سراندیب آمد و گندم فشاند

خاک هند از خلد دارد بهره‌ها

رنگ آن گندم عیان بر چهره‌ها

گرچه گندم‌گون و میگون آمدیم

هر دو از یک خمره بیرون آمدیم

چون «‌دیوژن‌» خم‌نشینان حقیم

وز «‌فلاطون‌»‌ و «‌دیوژن‌» اسبقیم

ساغری گیر از می عرفان هـند

نوش باد پارسی گویان هند

یادی از مسعود سعد راد کن

بعد یاد «‌رونی‌» استاد کن

آن که چون سعدی سخنگویی نو است

بلبل گلزار دهلی «‌خسرو» است

خمسهٔ «‌خسرو» که تقلیدیست فرد

با حکیم گنجوی جوید نبرد

طبع پاکش مایه‌دار فکر بود

صدهزاران بچه زاد و بکر بود

با «‌حسن‌»‌ صد لطف‌ و گرمی توأم‌ است

در کلامش آتش و گل با هم است

بزم‌ «‌اکبر» شد ز «‌فیضی‌» فیض باب

دکهن‌از «‌بوالفضل‌» وفیضی‌یافت آب

طبع‌ عرفی‌ خون ‌به‌ مضمون ‌راه جست

داد، داد لفظ و معنی را درست

با کلیمش ساحران را نیست تاب

کس‌نگفت‌آخرسه‌بیتش را جواب

از نظیری و ظهوری دم مزن

هند و ایران را دگر بر هم مزن

گر ز تبریز است یا از اصفهان

هست صائب طوطی هندی زبان

خاک آمل دامنش از دست داد

لاجرم طالب به هندستان فتاد

چون کسی را صنعتی غالب بود

می‌شتابد هرکجا طالب بود

از همایون گیر تا شاه جهان

شاعران را بود هند آرام جان

هند بازار خرید ذوق بود

هند یکسر عشق‌ و شور و شوق بود

صنعت و ذوق و هنر ترکیب یافت

کاروان‌ها جانب دهلی شتافت

بس روان شد کاروان در کاروان

تنگ‌های دل پر ازکالای جان

رشک غزنین گشت بزم اکبری

نغمه‌خوان هر سو،‌هزاران عنصری

بزم نورالدین‌، گلستانی دگر

درگه نور جهان‌، جانی دگر

بذله‌گو از شاه تا بانو همه

پیش یک مصرع زده زانو همه

جوشد ایهام و مثل چون موج آب

نکته‌بر هر موج خندان چون حباب

کار تاربخ و تتبع تازه گشت

صنعت انشا بلند آوازه کشت

در لغت فرهنگ‌ها پرداختند

لعب‌ها در دین‌و حکمت باختند

کار نقاشی بسی بالا گرفت

خوبسی پایهٔ والاگرفت

صنع معماری بسی پیرایه یافت

ذوق حجاری فراوان مایه یافت

ثروت و جاه و رفاه و خرمی

صلح وعیش و خوشدلی و بیغمی

چشم شور اختران را خیره کرد

هرطرف‌خصمی‌بر ایشان‌چیره کرد

گرچه امروز آن جلال و جاه نیست

هیچ کس از راز دهر اگاه نیست

نیست گر آن کروفر، نظمی بپاست

رفت اگر آن کیف‌، کیفیت بجاست

نیست گر دهلی ز اکبر پرخروش

می‌زند هرکوشه دیگ علم جوش

ور نمی‌خندد بهرگل صد، هزار

باز نالد قمریئی بر شاخسار

«‌غالبی‌» آمد اگر شد طالبی

شبلیئی هست ار نباشد غالبی

«‌بیدلی‌» گر رفت «‌اقبالی‌» رسید

بیدلان را نوبت حالی رسید

هیکلی گشت از سخنگوبان بپا

گفت‌: کل الصید فی جوف الفرا

قرن حاضر خاصهٔ اقبال گشت

واحدی کز صدهزاران برگذشت

شاعران گشتند جیشی تارومار

وین مبارز کرد کار صد سوار

عالم از حجت نمی‌ماند تهی

فرق باشد از ورم تا فربهی

تیغ همت راین ای هند عزیز

با فسان جرئت و امّید، تیز

صنعت و علم و امید و اتحاد

کسب کن تا وارهی زین انفراد

«‌بار دیگر از ملک پران شوی

آنچه اندر وهم ناید آن شوی‌»

نکته‌ای گویم‌، سخن کوته کنم

خاطر پاک تو را آگه کنم

شمه‌ای در حال و استقبال تو

هان نه من گویم‌، که گفت اقبال تو

زندگی‌جهد است‌و استحقاق نیست

جز به علم انفس و آفاق نیست

گفت حکمت را خدا، خیرکثیر

هرکجا این خیر را دیدی بگیر

فارغ از اندیشهٔ اغیار شو

قوّت خوابیده‌ای‌، بیدار شو»

ناامیدی حربهٔ اهریمن است

پیشش امّید آسمانی جوشن است

جوشن امّید را بر خود بپوش

روز و شب تا جان به ‌تن ‌داری بکوش

خویش را خوار و زبونِ کس مدان

در نبرد زندگی واپس مدان

زین قناعت‌پیشگی پرهیز کن

مرکب همت به جولان تیز کن

همت از آمال کوچک بازگیر

تا فرازکهکشان پروازگیر

این کسالات و تن‌آسانی بس است

تربیت‌آموز، نادانی بس است

زندگی جنگست و تدبیر معاش

زندگی‌خواهی‌،‌چو مردان کن تلاش

فقر و درویشی تباهت می‌کند

در دو عالم روسیاهت می کند

فقر و درویشی در استغنا نکوست

با غنا،‌شو صوفی‌و درویش دوست

با بزرگی و غنا درویش باش

با تواضع پادشاه خویش باش

کر بترسی درد و رنجت در قفاست

خیز و جنبش کن که گنجت زیر پاست

جز یکی نبود سراپای وجود

قطره قطره محو دریای وجود

از جدایی بگذر و مأنوس باش

قطرگی بگذار و اقیانوس باش

جز به‌راه یکدلی سالک مباش

محو یکتایی شو و مشرک مباش

کفر دانی چیست‌؟ کثرت ساختن

از یکی سوی دوتایی تاختن

سوی‌و‌حدت پوی و دست‌از شرک‌شوی

متحد باش و به ترک کفر گوی

ای بهار از هند دم با من مزن

بیش از این بر آتشم دامن مزن

کز فراق هند بس دلخسته‌ام

نام هند است این که بر خود بسته‌ام

نام اصل هند باشد مه بهار

جذب گردد که به مه بی‌اختیار

من بهارکوچکم در ری مقیم

دل‌طپان از فرقت هند عظیم

طوطی بازارگانم من مدام

طوطیان هند را گویم سلام

ز آرزوی دیدن یاران هند

می‌چکد از دیده‌ام باران هند

آرزو بر نوجوانان عیب نیست

لیک بر پیران فزون زین عیب چیست‌؟

عمر من ‌در زحمت‌ و محنت گذشت

می‌روم اکنون سوی پنجاه و هشت

در چنین هنگامه چالاکی سزاست

من نیم چالاک و دوران بیوفاست

لاعلاج از دور بوسم روی هند

روی گبر و مسلم و هندوی هند

پس پیامی می‌فرستم سوی یار

در لطافت چون نسیم نوبهار

گویم ای هند گرامی شاد باش

سال و ماه از بند غم آزاد باش

از سر اخلاص داریم این پیام

هان سخن کوتاه کردم والسلام

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

جهان سر بسر از فراز و نشیب

یکی کارخانه‌است با رنگ و زیب

که در نوبهاران بجنبد ز جای

نگرداند این چرخ را جز خدای

بسی کارگر اندر آن کارگاه

بکوشند بی‌مزد و بی‌ دادخواه

یکی بسّدین حله آرایدا

دگر زُمردین خیمه پیرایدا

بر آن کارگر قوم بی‌دادرس

بسوزد دل ابر در هر نفس

از آن سوختن آتشی برجهد

به‌هر لحظه بانگی قوی دردهد

ز بالا همی برخروشد به‌ خشم

یکی سیل کرده روان از دو چشم

بیاید دمان از بر کوهسار

غریونده چون مردم سوگوار

رخ زرد خیری بشوید به آب

به زخم گل سرخ ریزدگلاب

نهالان بیارند پیشش نماز

گلان سر به پایش بسایند باز

بر آن رنجبر قوم گرید به‌ درد

برآرد ز دل هر زمان باد سرد

یکی شورش سخت پیدا شود

زمانه پرآشوب و غوغا شود

به‌ تک‌ لاله‌ خونین علامت به‌ چنگ

شقایق به‌ بر صدرهٔ سرخ‌ رنگ

به دوش بنفشه ردای کبود

به فرق سمنبر ز الماس‌، خود

چو خورشید رخشنده‌ بیند به‌ خاک

برافروزدش خاطر تابناک

بر انگیزد اندر زمان باد را

که بنشاند آن شور و فریاد را

رود باد و گوید که‌ خورشید گفت‌:

که فرّ بزرگی نشاید نهفت

فری زین مهین‌ جنبش و جوشتان

نخواهیم کردن فراموشتان

چو ابر این ببیند سبکسر شود

به‌هر لحظه غوغاش کمتر شود

دو چشم ازگرستن ببندد همی

به صد شادکامی بخندد همی

رود ابر و باد از قفایش دوان

کند روی‌،‌خورشید روشن‌روان

نوازش کندشان چو دانا پزشگ

کند خشک‌ از دیدگانشان‌ سرشگ

کند گرم دلشان همه یکسره

دهدشان زر ناب و سیم سره

دگر ره پی کار و کوشش روند

زمانی ز شغل و عمل نغنوند

چنین تاگشاید مه تیر رخت

کمان گردد از بار، پشت درخت

شود گرد محصول هر کارگر

کند عرضه هر کارگاهی هنر

رخ سیب سرخ و رخ نار زرد

نه‌ آن‌ یک‌ ز شادی نه این‌ یک ز درد

به مرداد و شهریور و مهرماه

فروشند کالای این کارگاه

ز انجیر و از نار غرقه به‌ خون

ز امرود و از آلوی گونه گون

چه از سبز بارو چه از سرخ‌بار

به‌هر سو بهم چیده بینی هزار

فروشندگان از صغیر وکبیر

شوند و رسد نوبت تاک پیر

بخم کرده بالا و دیده پر آب

به دست‌اندرش عقدی از لعل ناب

همانا که از لعل بایسته‌تر

ز در و ز یاقوت شایسته‌تر

اگر لعل صد خاصیت داشتی

خردمندش انگور پنداشتی

درآید سپس آبی زردپوش

یکی نرم پشمینه‌چوخا به‌دوش

نهان کرده یک‌پای‌و سر برده پیش

ز بیم خزان گرد گشته به خویش

درآیند پس باد رنگ و ترنج

دو دیده پرآب و دو رخ پر شکنج

رخان زرد و تب‌خاله بر گرد لب

گران‌وار و سنگین‌سر از تاب تب

کجا بنگرد ابر آبان مهی

به روی ترنج و به چهر بهی

بگوید به باد اینت بیداد مهر

بر این زرد رویان تفتیده چهر

که تا ما برفتیم بیرون ز دشت

برین کارگرپیشگان چون گذشت

شود باد همداستان ابر را

به دشنه زند گردن صبر را

خروشان ز بالا شود سوی پست

پس پشت اوابر چون پیل مست

دگر ره بپوشد رخ ازبیم‌، شید

شود چهرهٔ آسمان ناپدید

به یغما رود جمله کالای مهر

چکد اشک حسرت ز چشم سپهر

پریشان شود روزگار چمن

دی آید یکی درع رویین به تن

ز بیداد دی باغ گردد خراب

شود زرد رخسارهٔ آفتاب

جهان ای پسر نیست جای درنگ

اگر قیصر روس‌، اگر شاه زنگ

نپاید همی‌ برکس این ساز و برگ

جوانی‌است‌، پیری‌است‌و آنگاه مرگ

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

بُد اندر حدود چغاخور، لُری

لری غولدنگی‌، چغاله خوری

بدش‌، بختیاری‌وش‌، آلفته‌نام

وز آلفتگی بخت یارش مدام

ز نادانی و خست و عشق پیل‌

مثل بود در بین ایل جلیل

زنی داشت کدبانو و خوشمزه

ز جمله جهان عاشق خربزه

ولی دایم از دست شوهر به‌رنج

چو گنجینه از دست مار شکنج

خدا داده بودش از آن شوی نیز

نر و ماده بس کرهٔ خرد و ریز

یکی سال‌، فالیز لر شد خراب

که آلفته آن را نداد ایچ آب

درآمد پس تیر، مرداد ماه

ز لر کُرّگان خاست فریاد و آه

زن لر بدوگفت با حال زار

چه سازیم امسال بی‌سبز بار

ز تو سر زد ای ابله خر، بزه

که امسال ماندیم بی‌خربزه

خود این‌ سرزنش کار آلفته‌ ساخت

مر او را بهٔکبار آشفته ساخت

زخاک‌چغاخورچغک‌‌وارجست

پیاده سوی اصفهان رخت بست

به خودگفت تاکم کنم قهر زن

روم خربزه آرم از بهر زن

به گرگاب رفت و دو روزی بماند

وز آنجا به‌سوی چغاخور براند

یکی بار خربوزه همراه داشت

ز بار گران ناله و آه داشت

به تدبیر خود را سبک‌ بارکرد

به هر ده‌قدم یک‌دو خربوزه خورد

نگه‌داشت خربوزهٔ خوب را

درشت ‌و گران‌سنگ و مرغوب را

که گر دین و ایمان من می‌رود

وگر جان شیرین ز تن می‌رود

من این آخرین هدیه را پیش زن

برم تا بدانند طفلان من

که‌آلفته را هست‌غیرت‌بسی

ندارد چو آلفته غیرت کسی

چو شد چند فرسنگ بیرون ز راه

هوا گشت تفتیده در گرمگاه

اگرچه برونسو سبکبار بود

ولیک از درونسو پر آزار بود

ز بیم زن ارچه دهان روزه داشت

ولیکن شکم داغ خربوزه داشت

ازین حال آلفته بی‌تاب شد

ز تاب حرارت دلش آب شد

نگه کرد خربوزه‌ای دید تر

خوش‌اندام و زرّین چو بالشت زر

برآورد چاقو ولی یکه خورد

نهیب‌زن اندر دلش سکه خورد

به خود گفت‌: آلفته غیرت‌نمای

به نزدیک مردم حمیت‌نمای

سر و همسرانت همه نام‌جوی

نگهدار نزدیکشان آبروی

پس آنگاه فکری به مغز آمدش

که ارمان خربوزه آسان شدش

به‌خودگفت یاران سفر می کنند

ازین راه دایم گذر می کنند

ازین خربزه من ببرّم کمی

به پهنای دینار یا درهمی

کز اینجای چون مردمان بگذرند

بر این خوردن خربزه بنگرند

بگویند از اینجا گذشتست خان

شود آبرویم فزون زین نشان

سپس حمله‌ورگشت بر خربزه

بخورد آنچه‌ را یافت‌ زان خوشمزه

بینداخت آن پوست‌های دراز

بر آن مانده از مغز بسیار باز

چوآن خورد لختی توقف نمود

ازبن کاو شده‌خان‌به‌خود پف‌نمود!

شکمبارهٔ پر هوا و هوس

بدین رای نستوده ننموده بس

به خود گفت آن را به دندان زنم

که گوبند خان چاکری داشت هم

درافتاد بر پوست‌ها چون هژبر

به‌ دندان زد آن پوست‌های سطبر

چو از گوشت ‌آن‌ پوست‌ها شد تهی

بیفکند و شد چند گامی رهی

به خود گفت‌ خان اسب هم داشته

که از خربزه پوست نگذاشته

چو این‌ نور الهامش از مغز تافت

از آن پوست‌هاکس نشانی نیافت

مگر دل ندادش کزان بگذرد

وزان پوست‌ها رنج و زحمت برد

پس آنگه بپا خاست چون نرّه‌شیر

که پوید سوی خانه و زن، دلیر

نگه کرد و آن تخم خربوزه دید

ز رنگ خوش آن دلش بردمید

به خود گفت هر چیز در عالمست

ز بهر نشاط بنی‌آدمست

من این نقش‌هایی که بستم همه

نبودند جز یافه و دمدمه

چه‌حاصل که این تخم مانم بجای

که گویند خان هشته آنجای پای

ز بهر من ایدر چه حاصل شود؟

چه خانی بیاید چه خانی رود

چو دل‌را به‌جاروب اندیشه رفت

همی خورد آن تخم و با خویش گفت

همان به که گویند از این دهکده

«‌نه خانی اویده نه خانی رده‌»

چو ازکف برون شد مهار هومن

رهایی نیابد ازو هیچ کس

سوارش اگر دشمن است ار که دوست

برد تا بدان جا که دلخواه اوست

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

به قسطنطنیه بتابید ماه

بلرزید از آن برج‌های سیاه

ز قرن‌الذهب ‌ساخت ‌سیمین کمند

مگر بگذرد زان بروج بلند

نگارا نگه کن که این نور پاک

دگر باره از این شب تابناک

پیامی ز من آورد سوی تو

ز روزن درآید به مشکوی تو

ز غوغای مغرب به تنگ آمدم

سوی کشور داستان‌ها شدم

ز داد و ده غرب دل بگسلم

مگر لختی آرام گیرد دلم

توکا گاهی ای ماه مشکوی من

ز شب‌زنده‌داری نجم پرن

ز یاد خود ایدر مرا شاد کن

درین راه دورم یکی یاد کن

به نیمه ره زندگی راه جوی

ز چشم حسودان بی‌آبروی

ز لندن شدم سوی شهر گلان

به هر گل سراینده بر بلبلان

به ‌مرزی که آنجا خجسته سروش

برامش بسی برکشیده خروش

به خاکی که ناهید فرخنده چهر

برافشاند از زخمه باران مهر

چو ز اندیشه و رنج گشتم پریش

مرا خواند فردوسی از شهر خویش

مرا پیر خیام به آواز خواند

همم حافظ از شهر شیراز خواند

به جایی کجا آسمانی سرود

به گوش آید از این سپهر کبود

به گوش نیوشنده گیرد عبور

سبک نغمهٔ داستان‌های دور

به‌جایی که گه گاهت آید به گوش

غو لشکر کورش و داریوش

خموشی گزیدم از آوازشان

کجا نیک‌تر بشنوم رازشان

به باغی پر از سوری و یاسمن

در آن نغمه‌خوانان شده انجمن

به هر سوگل تازه با ناز و غنج

هزار اندر آن جاودان نغمه‌سنج

برامش زدوده دل از کین و آز

فکنده غم روزگار دراز

شوم تا بدانجا شوم نغمه‌سنج

مگر وارهم ‌لختی‌ از درد و رنج

ز پاریس و از شارسان ونیز

ز سرمنزل ویلون و دوک نیز

گذشتم به بلغار و آن کوهسار

گرفتم به قسطنطنیه گذار

به‌ شهری که‌ روزی‌ ز بخت‌ و نصیب

شد اسلام پیروزگر بر صلیب

سپیده چو از خاوران بگذرد

گریبان شام سیه بردرد

کند روشن این تیره چاه مرا

گشاید سوی شرق راه مرا

مرا آرزوها روایی کنند

به شهنامه‌ام رهنمایی کنند

کزین آرزوهای کوتاه خویش

به گوش آیدم‌ بانگ‌ دلخواه خویش

به امّید فردا دلم خرم است

وز اندیشهٔ روز دل بیغمست

بهل تا یک امشب نپیچم ز غم

نباشم ز یاد حسودان دژم

که فردا روم تا به بانگ سرود

نیوشم همی باستانی درود

که خیام و حافظ در آن بوستان

مرا چشم دارند چون دوستان

که با همرهانی چنان پاک‌خوی

سوی گور فردوسی آریم روی

از ایران نرفته است نام و نشان

شکست جهان نشکند پشتشان

هزیمت نیاورده در بندشان

نبرده دل و فرّ و اورندشان

اگر چند پروردگار سخن

ببست از سخن دیرگاهی دهن

چو برتابد استاره‌ای ارجمند

نهند از سخن کاخ‌های بلند

سر تخت جمشید را نو کنند

ز نو یاد جمشید و خسروکنند

ز تهران که‌بنگاه تاج است و تخت

به گوش آید آوازهٔ فر و بخت

ز شیرازی و اصفهانی سرود

بودتر زبان رکنی و زنده رود

چو خیزد نواشان ز مهر و ز درد

نباشد کم از فخر ننگ و نبرد

هنوز اندر آن کشور دیر باز

بود ابر با بارهٔ دژ براز

کند پادشاهان با فرّ و زور

ز پیکار، پیروزی و جشن و سور

ز هر دژ به گوش آید آوای کوس

ز «ایوار» تا گاه بانگ خروس

تو گویی‌ جهان‌ تا جهان لشکرست

سوی فتح‌های گزین‌ رهبرست

فزون زان فتوحی که داریم یاد

ز کشورگشایان با فر و داد

ز باغی میان خلیج و خزر

کز آنجا گل نو برآورده سر

سوارانی از مهر و از آرزو

رسولانی از فکرهای نکو

ز ایران سوی غرب پوینده‌اند

شما را در آن ملک جوینده‌اند

سخن گسترا موی بشکافتم

کز اندیشه‌ات روزنی یافتم

«‌درینک‌ وتر» کت‌ چشمهٔ زندگی

بجوشد زلب گاه گویندگی

همی بوی مهر آید از روی تو

همی یاد شرم آید از خوی تو

ز دریا گذشتست اندیشه‌ات

بود سفتن گوهران پیشه‌ات

ترا هست اندیشه دریا گذار

ازیرا چو دربا بود بی کنار

سرود خوشت برد هوش مرا

زگوهر بیاکنده گوش مرا

رسیدی به‌پای خجسته سروش

ز لندن به منزلگه داریوش

جمیل زهاوی بزرگ اوستاد

در این بزم والا زبان برگشاد

به شعر اندرون ترزبانی گرفت

ز شعرش زمین آسمانی گرفت

ز انفاس او آتشی بردمید

و زان‌ شعله شد چون تو نوری پدید

وزین آتش و نور، طبع «‌بهار»

ز افسردگی رست و شد شعله‌بار

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:15 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4967294
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث