به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چو می خوردی خیال بد میندیش

که از مستی خیال بد شود بیش

خیال بد چو افزون‌ شد، شر آرد

به ناگه عمر مظلومی سر آرد

زن ار داری دهی ناگه طلاقش

پس آنگه زار نالی در فراقش

پسر گر داری او را حیز خوانی

وزین حرفش سوی حیزی کشانی

رفیق ار داری او را زشت گویی

به‌تو خشم آورد زین زشت‌خویی

به نزدیکان فرستی زشت پیغام

بهٔاران می‌دهی صدگونه دشنام

چو کشتی کینه در قلب صمیمان

ندارد سود اگر گشتی پشیمان

چو رنجیدند یارانت کماهی

نبخشندت اگر صد عذر خواهی

نبخشندت وگر بخشند ناچار

تنک مغزت بخوانند وسبکسار

به مستی فکر بد جان را عذابست

وگر هرگزننوشی می‌، صوابست

به جای آن که در اصلاح کوشی

همان بهتر که هرگز می ننوشی

ز من گر بشنوی از می بکش دست

سگ دیوانه به از مردم مست

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 5:17 PM

من و تو اخگرا! همسایگانیم

عجب نبود که با هم رایگانیم

اگرچه من ضعیفی بی‌پناهم

ولی همسایهٔ سرهنگ شاهم

شنیدم گفتی ای سرهنگ عیار

در اثبات خدا یک رشته اشعار

نهادی نام «‌بیچون‌نامه‌» آن را

به بیچون‌نامه چون‌ بستی‌ میان را

به کشف مشکلی همت نمودی

دلیری کردی و جرئت نمودی

حکیمان را در این ره پا به سنگست

درین وادی کمیت جمله لنگست

اگر در قعر دربا ماهیئی کور

برون آرد سر از این معدن نور

بشر هم پی برد از سرّ بیچون

تعالی وصفه عما یقولون

بدان حضرت نظر گاهی نداریم

که غیر از پنج حس راهی نداریم

برون زین پنج ره‌، ره نیست جان را

که جان زین پنجره بیند جهان را

حواس پنج اگر پنجاه بودی

خرد را کی به صانع راه بودی

خرد را پالهنگ از این حواس است

ولی صانع برون از این قیاس است

گرفتم آن که صانع را توان دید

چو در اکناف عالم‌ نور خورشید

چواو را نیست ضدی‌، کی هویداست

که‌ هر چیزی‌ به‌ ضدخویش پیداست

اگر ظلمت نبودی در زمانه

نداری کس ز نور خور نشانه

خدا دریا و این عالم سبوئیست

سبو را ز آب دریا آبروئیست

کجا ظرفی که پر از آب دریاست

خبردار از تک و پایاب دریاست

خرد را اندرین ره دستگه نیست

به‌ حق‌ جز با شهود و کشف ره نیست

رهی هرچند در اثبات رب نه

ولی اثبات رب چندان عجب نه

عجب دارم من از آن پاکرائی

که گوید نیست عالم را خدائی

چو در اثبات او عقل است ابتر

به نزد عقل انکارش عجب‌تر

امید وبیم وهم و فکر و پندار

خرد را می‌کشد تا عرش دادار

گذر سازد به چندین ریسمان‌ها

خرد، چون بندباز از آسمان‌ها

بدین اسباب‌های بی‌کرانه

دهد از هستیش لختی نشانه

چو والاتر بود از وهم‌، جاهش

خرد عاجز شود با دستگاهش

چو زین اسباب اثباتش نشاید

به نفیش بیش از این اسباب باید

دگرکاثبات حق اصلی قدیم است

بشر را این طریقی مستقیم است

جهان را یاد حق ذکری مدید است

ولی انکار حق فکری جدید است

طبیعی نفی صانع را ندا کرد

دلیل او را سزد کاین ادعا کرد

وجود اصل‌است و اعدامند موهوم

که عالم را وجودی هست معلوم

چو بر هستی است اصل کار عالم

وجود حق بود اصلی مسلم

چو هستی‌هست خود اصل اصیلی

موحد را نمی‌باید دلیلی

ولی آن کو به صانع نیست قائل

براهین باید او را و دلایل

خرد چون مانده عاجز در صفاتش

تو عاجزتر شوی در نفی ذاتش

به بودش گشته حیران فکر دانا

به نابودیش چون گردی توانا؟

بود اثبات واجب صعب و دشوار

ولی صد ره از آن مشکل‌تر، انکار

گرفتم آن که نابودی اصیل است

جهانِ بوده بر بودش دلیل است

وگر نادیدنش را می‌خلافی

نبودن را ندیدن نیست کافی

بسامحسوس‌، کان‌وهم‌است‌و بازی

بسا دیدن که کذبست و مجازی

چه بس اشیاء نامرئی و پنهان

که موجودند نزد عقل و برهان

شدی قائل به یک برهان ساده

که باشد شمس گردان ایستاده

به برهانی دگرگشتی تو خستو

که باشد خاک ساکن در تکاپو

ز حس بربند لب برهان فراز آر

که بی‌برهان نیاید راست انکار

و گر در نفی حق برهان نداری

سزد کایمان به اصل کلی آری

وگر وجدانت نپذیرد شهاده

برو در سایهٔ فکر و اراده

که راهی رفته و رائی رزین است

صلاح مردم دنیی درین است

خدا مرهم ‌نه دلهای خسته است

تسلی‌بخش دل‌های شکسته است

خدا سرمایهٔ امید و بیم است

که اصلاحات را رکنی قویم است

خدا تعدیل‌فرمای هوس‌هاست

خدا اندازه‌بخش ملتمس‌هاست

بدی کز آز و کین قوت پذیرد

صدی هشتاد ازو تخفیف گیرد

خدا باشد به نزد اهل بینش

نگهدار نظام آفرینش

دگر چون مردم گیتی ز آغاز

به ذات صانعی گشته هم‌آواز

ازوبش بیم‌، وقت زشتکاری

بدو در نیکیش امیدواری

اگر گوییش عالم را خدا نیست

سرانجام وجودت جز فنا نیست

شکسته‌دل شود گر راستکار است

درنده‌تر شود گر بد شعار است

تو خواهش ‌عجز خوان‌،‌ خواهی‌سعادت

بشر با ذکر یزدان کرده عادت

اگرگوید به ترک عادت خویش

بلای اجتماعی آیدش پیش

کنون کز صد، نود یزدان ستایند

بدین یزدان ستایی‌، دیو رایند

معاذالله کزین یزدان ستایی

برون آیند و این بیم خدایی

بشر با قید دین دزدند و کافر

چو قید دین زنند، الله اکبر!

تو را گر حس همدردیست با خلق

مهل تا افکند دور این کهن دلق

مشو منکر بهل انکار منکر

ز من گر نشنوی‌، بشنو ز «‌اخگر»

که بیچون‌نامه‌اش قولی صوابست

از آتش خاسته است اما چو آبست

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 5:17 PM

به روزی سخت سرد، ازماه اسفند

تبم می‌سوخت چون بر آذر اسفند

تنم چون کورهٔ آهنگران بود

سرم چون کوهی از آهن گران بود

کمردرد وگریپ وضعف بنیه

زکم‌خونی قرین سوء قنیه

دل از شوق و لب از گفتار خاموش

شده از خاطر یاران فراموش

چو یوسف محنت اخوان کشیده

شرنگ روز وانفسا چشیده

شکست از سفلگان پست خورده

ز بی‌پا و سران رودست خورده

دویده هر طرف از صبح تا شام

شنیده از سفیهان فحش و دشنام

ز یاران دمبدم غرغر شنیده

ضررها دیده و نفعی ندیده

صمیمانه به یاران کرده خدمت

ندیده خردلی پاداش زحمت

تنی فرسوده از تحریر و تقریر

شده درکلبهٔ احزان‌، زمین گیر

فتاده چشم بر در، زیرکرسی

که یاران کی کنند احوالپرسی

درین حالت ز در دانش درآمد

به مانند طبیبم بر سر آمد

معاذیری به شکوایم بیان کرد

هدایایی نفیسم ارمغان کرد

برآورد از بغل طومار نغزی

شده درج اندر آن اشعار نغزی

سخن‌هایی طرایف در طرایف

غزل‌هایی لطایف در لطایف

بویژه مثنویاتی سیاسی

پر از افکار و آراء اساسی

که در پاریس وقتی با دل شاد

قوام السلطنه فرموده انشاد

فری بر قوت سحر بیانش

هزار احسنت بر طبع روانش

ز دانش خواستم طومار مزبور

که گیرم نسخه‌ای ز اشعار مزبور

فکندم دور، ضعف و خستگی را

به دفتر ثبت کردم جملگی را

عجب داروی برء‌الساعه‌ای بود

که از من دور کرد آن خستگی زود

در اینجا نکته‌ای باریک باید

که تا شوق مرا ثابت نماید

خط طومار گفتی خط جن بود

نقط‌ لاشی مرکب‌ لم‌ یبن‌ بود

خط دوشیزهٔ ملا ندیده

به عمرش سیلی استا ندیده

ز کس نگرفته سرمشقی حسابی

نکرده مختصر مشقی حسابی

نگشته روی رسم المشق‌، دولا

تجدد پیشه و ناخوانده مُلا

فرو خوانده ز فرط ناتمامی

پدر را بی‌سواد و مام عامی

شب تاریک و چشم بنده کم‌نور

به‌صد زحمت بخواندم خط مزبور

شدم ممنون ازین رفتار دانش

نوشتم سر بسر طومار دانش

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 5:17 PM

محمد صالح‌، ای فرزانه فرزند

ترا توفیق خواهم از خداوند

وکیل‌الملک‌، بابت‌، مرد دین بود

مسلمانی اصیل و راستین بود

نبود او چون وکیلان کذائی

دمادم گرم دزدی وگدایی

میان او و این جهال مردود

تفاوت از زمین تا آسمان بود

وکیل ملک و ملت بود بابت

طبیعی‌، همچو عم مستطابت

مسلم شد که غمخوار بهاری

تو از آن دوست وی را یادگاری

اخیراً شعرها گفتی برایم

طلب کردی شفایم از خدایم

شفایی راکه رنج روح با اوست

نخواهم‌، گرچه‌عمر نوح‌ با اوست

اگر سالی هزاران زنده باشم

هزاران سال جانی کنده باشم

حیات شاعر اندر مردن اوست

بقای خوشه در افشردن اوست

نیابم لذتی در زندگانی

بجز تکرار غم‌های نهانی

به چشمم زبن رسوم احمقانه

نماید زشت سیمای زمانه

به‌ خود پیوسته گویم‌،‌ خوشدل از بخت‌:

مبارکباد این بیماری سخت

که از شر ددان آدمی روی

نجاتم داده و افکنده یکسوی

وظیفه می کشیدم بسته گردن

نمی‌شد با وظیفه پنجه کردن

وظیفه داشت حکم اکل جیفه

مرض برده است تکلیف وظیفه

تن تنها میان عده‌ای دزد

چگونه یابم از وجدان خود مزد

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 5:17 PM

یکی زببا خروسی بود جنگی

به مانند عقاب از تیز چنگی

گشاده سینه و گردن کشیده

برای جنگ و پرخاش آفریده

نهاده تاجی از یاقوت بر ترک

فروهشته‌ دو غبغب چون دوگلبرگ

دو چشمانش‌ چو دو مشعل فروزان

نگاهی خرمن بدخواه‌، سوزان

به مانند یکی میش ازکلانی

شترمرغش نوشته‌: عبد فانی

خروشش‌ چون‌ خروش پهلوانان

به هنگام نوا، عُزال‌خوانان

ز نوک ناخنش تا زیر منقار

به یک گز می‌رسیدی گاه رفتار

میان هر دو بالش نیم گز بود

غریو غدغدش بانگ رجز بود

دو پایش چون دو ساق گاو، محکم

دو خارش چون دورمح آهنین‌دم

زپهنای بر و قد رسایش

گذشتی مرغی از بین دو پایش

میان رانی فراخ و سفته‌ای تنگ

بر آن سفته شلالی زعفران‌رنگ

گه رفتن منظم پا نهاده

چو وقت مشق‌، سرهنگ پیاده

ز منقارش نمایم راستی یاد

چو دوپیکان خمّیده ز پولاد

به عزم رزم چون افراختی یال

ز بیم جان فکندی باز پیخال

ز میدانش اگر سیمرغ بودی

به‌ضرب یک لگد بیرون نمودی

خروسان محل از هیبتش باز

کشیدندی سحر آهسته آواز

یکی روز از قضا در طرف باغی

پرید از نزد او لاغرکلاغی

خروس ازبیم کرد آن گونه فریاد

که اندر خیل مرغان شورش افتاد

ز نزدیک کلاغ آنسان بدر رفت

که گفتی نوک تیرش در جگر رفت

برفت ازکف وقار و طمطراقش

پر و بالش بهم پیچید و ساقش

طپان شد قلبش از تشویش در بر

دهانش بازماند و چشم‌، اعور

پس از لختی که فارغ شد خیالش

یکی از محرمان پرسید حالش

که ای گردن‌فراز آهنین‌پی

که‌بود اوکاین‌چنین‌ترسیدی‌از وی‌؟‌!!

به پاسخ گفت کای فرزانه دلبر

نبود او جزکلاغی زشت و لاغر

جوابش گفت‌: باشد صعب حالی

که ترسد شرزه شیری از شغالی

خروس پهلوان با ماکیان گفت‌:

کس از یار موافق راز ننهفت

من‌آن‌روزی که بودم جوجه‌ای خرد

کلاغ از پیش رویم جوجه‌ای برد

بجست وکرد مسکن برسرشاخ

بخورد آن جوجه را گستاخ گستاخ

چنانم وحشتش بنشست در دل

که آن وحشت هنوز هست در دل

ز عهدکودکی تا این زمانه

اگر پرد کلاغی زآشیانه

همان وحشت شود نو در دل من

که آکنده است در آب و گل من

فراوان در شجاعت خوانده درسم

ولی از این کلاغان بچه ترسم

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 5:17 PM

به که سردار کل جزاه الله

بشنود حال بنده بی‌اکراه

به که بر این فسانه دل بندد

تا همی گرید و همی خندد

قصهٔ من شنیدنش سهل است

علم هر چیز بهتر از جهل است

چون بدانی به ما چه می‌‎گذرد

به فلان بینوا چه می‌‎گذرد

یا بر افلاس شخص چاره کنی

یا خود از مفلسی کناره کنی

مفلسی‌مردن‌است‌بی کم وکاست

هرکه مفلس‌شدازجهان‌برخاست

«‌بوهریره‌» همی نماید نقل

این حدیث از نبی مطابق عقل

کان زمانی که عهد نورانی است

جاکشی بهتر از پریشانی است

جاکشی همچو بار پنبه بود

که به ظاهر کلفت و لنبه بود

لیک چون پشت گردنت افتاد

سبک و نرم یابیش چون باد

لیک خودمفلسی‌چوکابوس‌است

کش‌سروشاخ‌ودُم‌نه‌محسون‌است

چون که‌چسبید سخت بیخ خرت

مادرت را درآرد و پدرت

دیگری گفته مفلسی عرض است

عرضی کاندر او بسی مرض‌است

این عرض گر فتد به جوهر فرد

شود از جزء جمع اشیا طرد

کسر اوقات کشت این سخنان

ادبیات گشت این سخنان

به کزین گفته بی نیاز شوم

به سر شرح قصه باز شوم

روس‌ها چون به مشهد رضوی

قصد کردند بر زباده‌روی

بندهٔ بی گناه را به تشر

طرد کردند از میان حشر

زان سپس مردمان فهمیده

همه بیرون شدند دزدیده

من نهادم ز پس خراسان را

گز نمودم طریق تهران را

بین ره دزدهای شیرازی

لخت کردندمان به طنازی

ندهم شرح آنچه خود بردند

کز من و غیر، هرچه‌ بُد بردند

باز دارم سپاس یزدان را

که نبردند گوهر جان را

چون که دزدان شدند و من ماندم

این رباعی به یادشان خواندم‌:

دزدان‌ بیابانی قهری نبُدند

خودکامه‌و لامذهب‌و دهری نبُدند

با آن‌همه‌طبع سرقت و بی‌رحمی

بالله که چو سارقین شهری نبُدند

الغرض بنده چون زن بیوه

تای پا چارق‌، آن دگر گیوه

دررسیدم به ری از آن ره دور

خسته‌ولوت‌و آسمان‌جل‌و عور

نمدی بر سرم‌، معاذالله

که کسی را از آن مبادکلاه

بر تنم جبه پاره‌ای کهنه

که به پالان خر زدی طعنه

شده هر موی ریش من سویی

تنم از رنج گشته چون مویی

رخم از رنج و اضطراب و قلق

چون مه بدر، گل گل و ابلق

بنده را دوستان بُدند بسی

از خجالت نگفتم این به کسی

مر مرا دوستی موافق بود

درمی چند قرض وقوله نمود

هیکلم را بداد تبدیلی

کرد حاضر عبا و مندیلی

هرکسم‌دید، گفت‌: محتشم‌است

شیخ‌ابوالفضل‌و خواجه بوالحکم است

بی خبر کاین حریف پر ز ریا

کهنه رندی است رفته زبر عبا

الغرض ماهی این‌چنین ماندم

راز خود برکشی نیفشاندم

شد سپس کیسه از دِرم خالی

شد وجودم قرین بد حالی

خواستم زبن بلاکناره کنم

به سفر درد خویش چاره کنم

پور سردار، آجودان باشی

گفت باید که پیش من باشی

که لرستان به فال فرخنده

شده ابواب جمع این بنده

تو بیا تا بدان دیار شوبم

با هم از روی صدق‌، یار شویم

من نگویم که خود چه چیز بخور

آنچه من می‌خورم تو نیز بخور

من که از حال خود بُدم آگاه

دیده بودم بلای این یک ماه

به کنایات کردمش حالی

که بود جیبم از دِرم خالی

گفت تدبیر حالت آسانست

شهر تهران نه چون خراسانست

پیش خود گفتم این نکو باشد

زین پس امّید من به او باشد

الغرض زین خبر چو بی‌خبران

خواستم عذر ره ز همسفران

از رفیقان راه واماندم

همه رفتند و بنده جا ماندم

چند تومان به زحمت بی‌مر

قرض کردم از این در و آن در

به امیدی که کار آسان است

مسقط الرحل ما لرستان است

قصه کوته بدین تمنی خام

بنده ماندم چنین‌، دو ماه تمام

ز اتفاقات شد سفر موقوف

شد دلش جانب دگر معطوف

گفت با من کنون بیا چالاک

بشتابیم جانب املاک

چند روزی ز مردم موذی

دور باشیم ما به فیروزی

گفتم این قصه سخت بی‌ثمر است

خود بروجرد رفتن دگر است

این‌ سخن‌ پرگره‌ چو موی‌ من‌ است

به درازی چو آرزوی من است

من کجا، جویبار ساوه کجا

مرد جنگی کجا، کجاوه کجا

الغرض دست دادم و گفتم

تو سلامت بمان که من رفتم

گفت روزی درنگ باید کرد

تا بگویم تو را چه شاید کرد

بنده «‌أمّن یُجیب‌» را خواندم

جای یک روز، هفته‌ای ماندم

چون بدیدم که قصه گشت دراز

ساز و برگ سفر نمودم ساز

به دوصد آه و زبنهار و امان

قرض کردم چهل عدد تومان

مبلغی قرض پیش را دادم

مابقی را به کیسه بنهادم

که بلیطی گرفته با گاری

سوی مشهد روم به چاپاری

ناگهان نامه‌ای ز کلکته

داد حبل المتین که البته

ساز ره ساز کن که جا خالی است

بی تو جانم قرین بدحالی است

گر بیایی به‌سوی ما یارا!

شاد و خرم کنی دل ما را

من به سردار قصه را گفتم

ذره‌ای زین حدیث ننهفتم

گفت صد به‌، هزار به به به

ساز ره کن که قصه شد کوته

گفتم این ره نه زان مجازی‌هاست

این هنوز اول درازی‌هاست

بهر انجام این ره پر طول

پول می‌باید و ندارم پول

گفت ما مبلغی کنیم نیاز

مابقی را تو خود مهیا ساز

من چو گربه به مرنو افتادم

مدتی در تک و دو افتادم

شصت تومان ز یک بلورفروش

قرض کردم به‌صد فغان و خروش

این طلبکار بنده منجلی است

نام او حاج میرزا علی است

خشک‌رو و مقدس است بسی

من ندیدم چو او عبوس کسی

الغرض بین این سؤال و جواب

پانزده روز درگذشت چو آب

پول‌ها رفته رفته اندک شد

خاطرم زین قضیه مُندک شد

گفتم این خود دگر چه سرسختیست

این چه رنج است و این چه بدبختیست

نه به کلکته رفتم و نه به طوس

مانده از هر دو ره به آه و فسوس

پس یکی نامه‌ای به حال فگار

عرض کردم به خدمت سردار

که برادر، دلم به جان آمد

کارد آخر به استخوان آمد

یا بگو ها و یا بگو که نخیر

به سلامت ز ما و از تو به خیر

از پس چار روز بود و نبود

در جواب من این‌چنین فرمود

خود تو دانی که دست‌تنگم من

با فلک روز و شب به جنگم من

چند روزی دگر تأمل کن

با قضا و قدر تحمل کن

زین سخن بنده سخت بور شدم

چون گدای لب تنور شدم

من در این حال ماندم اندر بند

رفت سردار، جانب دربند

پول‌ها جمله خرج شد، هیهات

قرض هم کس نداد بر من لات

بهر سردار ساختم بدرود

یک قصیده که مطلعش این بود:

«‌من بندهٔ مسکین را ای رادخداوند»

«‌در بند نهادی و برفتی سوی دربند»

«‌در بند تو بودم‌، من زین پیش و کنون نیز»

«‌شاید که نباشی تو مرا اکنون در بند»

باری احوال بنده این باشد

شاید انصاف اگر چنین باشد

امرایی که رادمردانند

دوستان را چنین نگردانند

این بدان گفتم ای ستوده‌خصال

که بدانی تغیر احوال

آرزوها بسی دراز بود

به حقیقت رسی مجاز بود

هله سردار راد در دربند

شده خرّم به شادمانی چند

بنده ز اندیشهٔ طلبکاران

شده پنهان به خانهٔ یاران

بس که دستم تهی است از دینار

کرده‌ام ترک چایی و سیگار

گر دو روزی دگر چنین برود

شام و ناهار نیز ترک شود

زان سپس بنده باد خواهم خورد

یاد سردار راد خواهم خورد

آن که از بیم بندهٔ ناچیز

سوی دربند می‌گریزد تیز

وان که در دوستی وفادار است

در مواعید خویش پادار است

وان که این بنده را به گفتهٔ خویش

کرد در غربت این‌چنین درویش

باری این جمله زود می‌گذرد

لیک دهر این ز یاد می‌نبرد

یاد باد آن که این سخن فرمود

که به جانش هزار بار درود

«‌بر این منگرکه ذوفنون آید مرد»

«‌در عهد و وفا نگرکه چون آید مرد»

«‌از عهدهٔ عهد اگر برون آید مرد»

«‌از هرچه گمان بری فزون آید مرد»

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 5:08 PM

به قربان حضور شاهزاده

که آیین وفا ازکف نهاده

سر نام‌آوران‌، اعزاز سلطان

مهین چشم و چراغ آل خاقان

که رای ری نمود ازکشور طوس

مرا بنهاد با یک شهر افسوس

کنون با شاهدان ری قرین است

دلش فارغ ز یاد آن و این است

ری ارچه ‌جای غلمان ‌است‌ و حور است

بهشت ‌ار خوانیش عین قصور است

بهشتش کی‌توان ‌خواندن که‌ زشتست‌

که هرکویش یکی خرّم بهشتست

خوشا شهزاده و بوم و بر ری

خوشا آزادی و آسایش وی

خوشا آن شاهدان سیم غبغب

خوشا آن زود ره بردن به مطلب

اگر باشد مرا پری و بالی

به‌سوی ری پرم بی‌قیل و قالی

وگر باشد مرا تاب و توانی

به طوس اندر نمانم یک زمانی

شوم‌، گیرم ره ملک ری از پیش

مگر جویم در او کام دل خویش

بگیرم دامن شهزادهٔ راد

برآرم از جفای دهر فریاد

بر او سازم بیان بنهفتنی‌ها

بدو گویم بسی ناگفتنی‌ها

حکایت‌ها کنم از بی‌وفاییش

وزین بیگانگی و آن آشناییش

کنون‌ شاها کجایی حال‌ چونست‌؟

که ‌از هجر تو دل‌ها غرق‌ خونست

شدی با مهوشان ری هم‌آغوش

ز مشتاقان خود کردی فراموش

نه دلداری چنین باشد نه یاری

که یاران را به‌ یاد اندر نیاری

تو یارا با همه یاران به کینی‌؟‌!

و یا خود با من‌ تنها چنینی

امید است آن‌که زین پس رام گردی

بساط بی‌وفایی درنوردی

که تا زین بندگان آید سلامی

فرستی هر سلامی را پیامی

چو با خوبان آن کشور نشینی

به یاد ما نمایی بوسه‌چینی

نپرهیزی ز چشم فتنه‌جویان

درآویزی به زلف خوبرویان

تو و آن لعبتان ماهزاده

من و این مدرسه‌، وین شاهزاده

غرض ‌خوش‌ باش و خرم با‌ش جاوید

نشاط اندوز و بی‌غم باش جاوید

گهی شطرنج و گاهی آس میزن

گهی پیمانه‌، گاهی لاس میزن

چو با خوبان نشینی یاد ما کن

همیشه با وفاداران وفا کن

کنون کاندر سرای مستشارم

به یادت این بدیهه می‌نگارم

مگر روزی ز ما یادی نمایی

تو نیز از هجر فریادی نمایی

سخن تا چند بافم زین زیاده

زیادت باد عمر شاهزاده

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 5:08 PM

ای از برما به خشم رفته

رخ بی‌سببی زما نهفته

ما را گنهی به جز وفا نیست

بهر چه تو را هوای ما نیست‌؟

آخر نه من و تو یار بودیم

بر عهد هم استوار بودیم

بهر چه ز ما گسستی ای دوست

در بر رخ‌دوست‌بستی‌ای دوست

عهدی به هزار وعده بستی

گر بستی عهد، چون شکستی

بازآی که خاک پات گردم

تو جان منی‌، فدات گردم

دستی بکشم به ساق پایت

سیگار بپچم از برایت

جام عرقی دهم به دستت

سازم ز خمار باده مستت

بینم شب و روز با جلالت

وز نعشهٔ چرس در خیالت

از بهر تو ای نگار بنگی

گویم غزلی بدین قشنگی

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 5:08 PM

ماییم و دلی ز عشق صد چاک

آشوب سپهر و آفت خاک

چون رای منازعت نماییم

چنبر از چرخ برگشاییم

از پنجهٔ ما جهان‌، جهان نیست

وز دیدهٔ ما نهان‌، نهان نیست

ما راست به خستگان راهی

ما راست به بستگان کماهی

صد آینهٔ جهان‌نمایی

صد ناخنهٔ گره‌گشایی

در کنج شکستگی نشسته

در بر رخ انتظار بسته

بسته ره پویه، و آسمان پوی

در خانهٔ خویشتن جهانجوی

در دل دو هزار غم نهفته

یک حرف ازآن به کس نگفته

صد ره زده پنج نوبت داد

در هفت اقلیم و چار بنیاد

از دیده طریق دل ببسته

وز اشگ روان به گل نشسته

از بار فراق‌، چفته چون تاک

وآتش زده زآب دیده بر خاک

آنان که دلی چون گنجشان بود

جان‌خستهٔ درد و رنجشان بود

ما نیز قرین درد و رنجیم

لیکن ماریم خود، نه گنجیم

ای گنج‌دلان حکمت‌اندوز

مار افسایان کیمیا توز

ماربم و به مهره خصم خویشیم

جمله سر و بن شرنگ و نیشیم

ماریم و هوای گنج دایم

چون مارگزیده رنج داریم

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 5:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4967293
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث