به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شراب عشق بازان آب تیغ است

بهر عاشق چنین آبی دریغ است

شنیدی قصه یوسف که تا چون

بتان را در دست شوند از خون؟

زنی کان حسن را نظاره کرده

ترنجش بر کف و کف پاره کرده

عروسانی که حسن شه پسندند

حنا بر دست خود زینگونه بندند

چه داغست این، که هر جا، می نشانم

چه خونست این، که هر سو، می فشانم؟

کسی روشن کند این آتشین سوز

که روزی سوخته باشد بدین روز

نه هر دل داند این داغ نهان را

نه هر کس پی فتد این سوز جان را

کسی کاگاه شد زین قصهٔ درد

ز هر حرفی به سینه دشنه‌ای خورد

چو بر عاشق اشارت تیغ خون است

سیاست کردن از رحمت برون است

خضر خانی که چون وحش شکاری

ز غمزه داشت در جان زخم کاری

نشستی عاقبت زان زخم دلدوز

به روز ماتم خود بهترین روز

چه حاجت بود چرخ بی‌وفا را؟

برو راندن، ز خون، تیغ جفا را؟

ولیکن چون چنانش بود تقدیر

گسستن کی تواند بسته زنجیر!

مع القصه، نهانی دان این راز

ز گنج راز زینسان در کنند باز

که چون سلطان مبارک شاه بی مهر

ز تلخی، گشت، بر خویشان، ترش چهر

صلاح ملک در خونریز شان دید

سزاواری به تیغ تیزشان دید

بران شد تا کند از کین سگالی

ز انباز، آن ملک، اقلیم خالی

نهان سوی خضر خان کس فرستاد

نموداری به عذر از دل برون داد

که ای شمعی ز مجلس دور مانده

تنت بی‌تاب و رخ بی نور مانده

تو میدانی که از من نیست این کار،

ستم کش ماند و یکسو شد ستمکار

کنون ما هم در آن هنجار کاریم

به هنجاری ازین بندت براریم

چو در خوردی، که باشی مسند آرای،

بر اقلیمی کنیمت کار فرمای

ولی مهر کسی کاندر دلت رست

نه در خورد علو همت تست

«دول رانی» که در پیشت کنیزیست

کنیز ارمه بود، هم سهل چیزیست

شنیدم کانچنان گشت ارجمندت

که شد پابوس او سرو بلندت

نه بس زیبا بود، کز چشم کوتاه،

پرستار پرستاری شود شاه!

کدو در صحن بستان کیست، باری؟

که جوید سر بلندی با چناری؟

تمنای دل ما میکند خواست

که زان زانو نشین بربایدت خاست

چو زینجا رفت، باز اینجا فرستش،

به پائین گاه تخت ما فرستش

چو سودای دلت کم گشت چیزی

دهیمت باز تا باشد کنیزی

چو شد پیغام گوئی، برد پیغام

خضر خان را نماند اندر دل آرام

ز خشم و غصه کرد آن ماه در سلخ

چو می، هم گریه و هم خنده تلخ

نخست از دیده لب را جوش خون داد

پس آلوده به خون پاسخ برون داد

که شه را، ملک رانی چون وفا کرد،

دولرانی به من باید رها کرد!

چو دولت دور گشت از خانی من

دولرانی است دولت رانی من

در این دولت هم از من دور خواهی،

مرا بی دولت و بی نور خواهی!

چو با من همسر است این یار جانی،

سر من دور کن، زان پس تو دانی!

پیام‌آور چو زان جان غم اندود

به برج شاه برد آن آتشین دود

شهنشه گرم گشت از پای تا فرق

به گرمی، خیره خندی کرد، چون برق

برآمد شعلهٔ کین را زبانه

بهانه جوی را نوشد بهانه

به تندی سر سلاحی را طلب کرد

که باید صد کروه امروز شب کرد

رو اندر «گوالیر» این دم، نه بس دیر

سر شیران ملک افگن به شمشیر

که من ایمن شوم ز انبازی ملک

که هست این فتنه کمتر بازی ملک

به فرمان شد روان، مرد ستمگار

کبوتر پای بند و جره ناهار

شبا روزی برید آن چند فرسنگ

رسید و بر ز بر کرد، از ته، آهنگ

رسانید آنچه فرمان بودش از تخت

بشد اهل قلعه در کاری چنان سخت

درون رفتند سرهنگان بی‌باک

به بی‌باکی در آن عصمت گهٔ پاک

برو پوشیدگان، هوئی در افتاد

کزان هو، لرزه در بام و در افتاد

در آن برج، از شغب هر تیر شد قوس

قیامت، میهمان آمد به فردوس

ز کنج حجرها با صد نژندی

برون جستند نر شیران به تندی

ز باز و و زور، و از تن، تاب رفته

توان مرده خرد در خواب رفته

شد اندر غصه شادی خان والا

مدد جست از پناه حق تعالی

سبک در کوتوال آویخت تا دیر

ته افگندش، بکشتن جست شمشیر

چو شمشیر ظفر گم گشته پودش

از آن نیروی بی حاصل، چه سودش؟

عوانان در دویدند از چپ و راست

در افتادند وان افتاده بر خاست

زهی سگساری چرخ زبون‌گیر

که شیران راسگان سازند نخچیر

چو بستند آن دو دولتمند را سخت

زمانه بست دست دولت و بخت

فتادند آن شگر فان در زبونی

برام‌د سو به سو شمشیر خونی

چو جست آواز بی رحمی زخنجر

درآمد خونی بی رحمت از در

عفا الله بر چنان روهای چون ماه

کسی چون بر کند شمشیر کین خوا!

کرا در دل نیاید سو ز جانی

ز افسوس چنان عمر و جوانی؟!

فلک را باد یارب سینه صد چاک!

کزینسان ارجمندان را کند خاک!

غرض کس را برایشان چون نشد رای

که گردد تیغ خون را کار فرمای

بجنبید از میان چون تند بادی

فروتر نسبتی هندو نژادی

غم افزائی، چو عیش تنگ حالان

کژ اندیشی، چو عقل خردسالان

درازش سبلتی پیچیده بر گوش

ز سبلت کرده خود را حلقه در گوش

سبک زان صف سرهنگان برون جست

تو گوئی خواهد از وی موج خون جست

ز راه مهر دامن در کشیده

به خونریز آستینها بر کشیده

ز فرماینده، تیغ گوهرین جست

کشید و کرد دامان قبا چست

برآمد گرد آن سرو گرامی

که از سر سبزی خود بود نامی

شهادت خاست از خضر اندران کاخ

چو تسبیح درخت از سبزی شاخ

از آن بانگ شهادت کامد از شاه

شهادت گوئی شد مهر و هم ماه

سپر می‌کرد خورشید از تن خویش

ولی تقدیر یکسو کردش از پیش

کند تیغ قضا چون قطع امید

نه مه داند سپر کردن نه خورشید

به یک ضربت که آن نامهربان کرد

سر شه در کنارش میهمان کرد

قضا کامد ز بهرش ز آسمان زیر

قلم چون رانده بودش، راند شمشیر

ز خون او چو رنگین کرد جا را

هم از خونش نوشت این ماجرا را

چو از تیغ آن سر والا، قلم شد

خط مشکین او خونین رقم شد

چو گرد رویش از خون سیل در گشت

گل لعل وی از خون لعل تر گشت

ز گردن موج خون کش پیش می‌رفت

دون سوی نگار خوش می‌رفت

«دول رانی» که با فرخندگی بود

دوید این خون و با آن خون درآمیخت

«دول رانی» که با فرخندگی بود

خضر خان را زلال زندگی بود

چو خضر چرخ، با او در کمین گشت

همان آب حیاتش تیغ کین گشت

چو دیدم اندرین شیشه به تمیز

بسی هست آب حیوان خضر کش تیز

بر آمد جان عاشق خون فشانان

ولی می‌گشت گرداگرد جانان

گلی کز وی چکید از قطره‌ای خوی

فشاندی، خون خود، صد بنده به روی

تنی کاسیب گل بودی دریغش

فلک، بین تا چسان زو زخم تیغش

زهی خونابهٔ مردم که گردون

ز شیرش پرورد، آنگه خورد خون

نگر تا چند گردد دور افلاک،

که یک نوباوه بیرون آرد از خاک؟

چو گشت این سرو بن، در زیور و زیب

بخاک اندازدش، باز از یک آسیب!

چه باشد خضر خان، بل صدخضر نیز

ازین خضرای رنگین گشت ناچیز

بس آن به کادمی در جان سپردن

بقای خضر یابد بعد مردن

چو خون خضر خان در خاک در شد

ز خونش هر گیا خضری دگر شد

بگرد بار خود می‌گشت جانش

همی گفت این حکایت از زبانش

که ای جان من و آشوب جانم

که در کار تو شد جان و جهانم

چون من بهرت، ز جان کردم جدائی

مبری ز آشنایان، اشنائی

بهر جائی که خون راند این تن پاک

گیاه مهر، خواهد رستن از خاک

ز خون و خاکم این رنگین گیاجوی

از آن گوگرد سرخ این کیمیا جوی

نه مرگست این که آید به پایان

ولی مرگست دوری ز آشنایان

جدائی‌های هر پیوندم از بند

نه چون درد جدائی شد ز پیوند

خضر خان، کاب حیوان بودر در جام،

درین دریای خون، گم شد سرانجام!

غرض، چون خضر خورد آن شربت حور

همان می‌خورد «شادی خان» هم از دور

«دول رانی» در آن خونابه سرگم

چو ماه چارده در جمع انجم

ز زخم ماه نو، در هر کناره

به صد پاره رخی چون ماه پاره

ز زخمی کاندران رخساره می‌شد

دل خورشید، صد جا، پاره می‌شد

نه زان رخساره می‌شد پاره‌ای دور

که از مه دور می‌شد، پارهٔ نور

صباحت هم بران رخسار گلگون

همی کرد از جراحت گریهٔ خون

ز چشم و رخ که خون بیرون همی‌رفت

بهر سو سیلهای خون همی رفت

در آن موها که پیچ بیکران بود

دل خان جست و جانش همدران بود

ولی چون رفته را باز آمدن نیست

غم بیهوده جز رنج بدن نیست

چو حال اینست به کاز طبع ناساز

روم اندر سر گفتار خود باز

چو شد هنگام آن کان کشته‌ای چند

به زندان ابد مانند در بند

شهیدان را ز مشهد گاه خون‌ریز

روان کردند سوی خوابگه تیز

به «جی مندر» که برجی زان حصار است

شهان را کاندران شاهان خوش خواب

به سنگین حجرهٔ در فرجهٔ تنگ

نهان کردند شان چون لعل در سنگ

چو پنهان گشت در سنگ آن گهرها

جدا شد مهرهٔ دولت ز سرها

فرواندند ز آسیب زمانه

فراموش اندران فرموش خانه

فراوان یاد دارد، چرخ بد خوی

فرامش گشتگان، زینسان، بهر کوی

خردمندی که بندد در جهان دل

دل از نام خردمندیش بگسل

بد و نیک ار نمی‌دانی ز هر باب

تو هم زین نامه عبرت گیر و دریاب

به عشق آویز وزان سرمایه جو بهر

که فارغ گردی از نیک و بد دهر

وگر در عشق‌بازی ره ندانی

در آموزی گر این افسانه خوانی

که در هر بیت او پوشیده کاریست

ز خون عاشقان نقش و نگاریست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 3:03 PM

گرت در سینه چشمی هست روشن

به عبرت بین درین فیروزه گلشن

ازین گلها که بینی گلشن آباد

به رنگ و بوی، چون طفلان، مشو شاد

که باد تند این خاک خطرناک

چنین گلهای بسی کرده‌ست خاشاک

درین پیرانه عقل آن را پسندد

که در وی رخت بندد دل نه بندد

مشو چو خسروان سست بنیاد

که باقی ماند ازیشان گنج شداد

چو «خسرو» شو گدائی خوش سرانجام

کزو باقی نخواهد ماند جز نام

درین نامه که نامش باد باقی

چنین خواندم نمطهای فراقی

که چون شه را به حکم لایزالی

شد، از روی خضر خان، دیده خالی

درونش را در آن غمهای جانی

توان رفت و فزون شد ناتوانی

یکی رنجش گرفته در جگر گاه

دگر قطع جگر گوشه جگر گاه

جفا بر دشمن بیرون توان کرد

چو در سینه است دشمن چو نتوان کرد

سه دشمن در درون گشته بلا سنج

غم فرزند و خوی ناخوش و رنج

گرفت این هر سه خصمش در جگر جای

برین هر سه اجل شد کارفرمای

ز شوال آمده هفتم پیاپی

سنه هفت صد و سه پنجی بر سروی

کزین دیر سپنج آن شاه آفاق

برن از هفت گنبد برد شش طاق

گر از دیبای چین خواهی نمونه

زمین را کرد باژگونه

چرا بر تخت عاج آن کس نهد تاج

که زیر تختهٔ گل خواست شد عاج

خرد بیند، چو گردد استخوان سنج

که شاه راستین شد شاه شطرنج

مبین کامروز ماندش استخوان چیز

که فردا خاک گردد استخوان نیز

چو اول خاک و آخر نیز خاکیم

چه چندین، بهر خاکی سینه چاکیم؟

چو هر کاز خاک زاید باز خاک است

خوش آن کس کاز غم بیهوده پاک است

چرا باید گرفت آن کشور و شهر

کزان ندهند بیش از چار گز بهر؟

فلک ز آنجا که دارد رسم و پیشه

که کوشد در جفاکاری همیشه

دگر ره بازی دیگر برانگیخت

که نتواند دو صد بازیگر انگیخت

غرض چون رفت ماه ملک در میغ

بجنبیدن درآمد فتنه را تیغ

هنوز آن ماه را تا برده در مهد

که گشت آن دشمن مهدی کش از عهد

سبک نامهربانی را روان کرد

که بی مهری کند تا می‌توان کرد

شتابد میل میل آن سو به تعجیل

که نور دیدهٔ شه را کشد میل

شتابان رفت «سنبل» تند چون باد

غبار آلوده سوی سرو آزاد

خضر خان را خبر شد کامد آن خار

کزان بادام چشمش یابد آزار

به تسلیم قضا بنشست خندان

نرفت از جای چون ناهوشمندان

چنین تا آن غبار آلوده از راه

بر آمد بر فراز قلعه ناگاه

بران جان گرامی با تنی چند

رسید، آهخته بر گل، سوسنی چند

چو آن دیده، به ران خصمان نظر کرد

همان چشمی که خواهد رفت، تر کرد

به گریه گفت: ما ناشه فرو خفت؟

کزینسان فتنهٔ خفته بر آشفت؟!

چه حالست این و این جوش از پی چیست؟

برین زندانی این بخشایش از کیست؟

جوابش داد «سنبل» کای گل بخت!

چه باشد سنبلی با صدمهٔ سخت!

به حکمی کان به سخن تند بادیست

گیاهی را نه جای ایستادیست

چوخان دانست کامد تیر تقدیر

شد از دیده به استقبال آن تیر

به رغبت داشت نرگس پیش «سنبل»

که خواهی خارم افگن خواهیم گل

چو دید آن حال سنبل چار و ناچار

عنیفان را از هر سو کرد بر کار

که بفگندند سرو راستین را

بیازردند چشم نازنین را

کسی کز بهر زخم چشم زد نیل

رسیدش چشم زخمی ناگه از میل

چنان چشمی که از سرمه شدی ریش

چگونه تاب میل آرد بیندیش

چو پر خون شد خماری نرگس وی

خماری گوئیا قی میکند می

خماری داشت چشمش، وای صد اوی!

که شد چشم و، خمارش ماند بر جای!

به دیده هر کس اندر درد می‌کرد

وی از دیده می افشان شد، زهی درد!

اگر بود از فلک زینگونه بیداد

فلک کور است، یاب کورتر باد!

وزین سو خضر یوسفت روی چون دید

که چشم آزار یعقوبیش بخشید

بسی می‌خواست داد خود ز دادار

به درد چشم کرد درد دل یار

زهی نیرو که در پنجاه فرسنگ

سر بدخواه زد شمشیرش از چنگ

فلک زانجا که در پاداش سرهاست

دعای درد مندان را اثرهاست

زمانه ساخت تیغی ز آه مظلوم

سر شومش فگند از گردن شوم

همین دستور کز پاس نمک ماند

نمک‌خواری دو سه در پاس خود خواند

چو او بگزاشت از حق نمک پاس

نمک خواران خورانیدندش الماس

چو از تیغ و نمک سوگند بودش

نمک شمشیر شد سر در ربودش

چو او بر دیدهٔ منعم جفا کرد

سپهر از دیدهٔ جانش سزا کرد

به چشم کس چو کس خار ستم داد

بباید چشم خود با سر بهم داد

غرض القصه آن کافور بی نور

به تنبول اجل، چون گشت کافور

یکی از نیک‌خواهان، قاصدی جست

بدین مژده، گل و تنبول بر دست

نهانی رفت سوی خان والا

حکایت کرد سر حق تعالی

که خصم ار چشم زخمی را سبب گشت

سرش را تیغ کین چوب ادب گشت

سلیم القلب، فرزند جهان شاه

به دل بود از فریب عالم آگاه

نچندان شادمان گشت اندر آن کار

که هر کس را به نوبت دید تیمار

خضر خان چو ز غیب انصاف خود یافت

گرم را جای شکر بی عدد یافت

به مسکینی جبین بر خاک مالید

ز آه خصم و سوز خود بنالید

بران بدخواه بی تمیز بگریست

برو بگریست بر خود نیز نگریست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 3:02 PM

سر فرمان سپاس باد شاهی

که برتر نیست زو فرمانروائی

گهی نعمت دهد گه بی‌نوائی

گه آرد پادشاهی گه گدائی

ازو بر هر سری مهری نهانی است

وگر خشم آورد هم مهربانی است

از آن پس داد با اندک غباری

به نور دیدهٔ خود خار خاری

که ای خون من و خونابهٔ من

ز مهرت خون دل هم خوابهٔ من

الپخانی که خالت بود فرخ

به و بایسته همچون خال بر رخ

به زخم خنجر آتش زبانه

که هست آن فتح و نصرت را نشانه

خطائی کرد دوران جفا بهر

که چون نقش خطا حک کردش از دهر

گر از خالی جمالت گشت خالی

مشو خالی ز حمد لایزالی

دلت دانم که تنگست از پی خال

شکار و گشت به باشد درین حال

ز آب گنگ تا دامان کهسار

نه بینی خاسته یک سو زن خار

برآن گونه است صحراهای نخچیر

که ده آهو توان کشتن به یک تیر

باقطاع تو کردیم آن زمین خاص

که باشد ره بره، خنگ تور قاص

به «امروهه نشین با لشکر خویش

که بر کوه آزمائی خنجر خویش

به فیروزی دو ماهی باش ز آن سوی

که تا فیروزه چرخ آرد بتو روی

چو تسکین غبارت باز دانیم

درین گلشن چو بادت باز خوانیم

ولیکن تا رسد هنگام آن کار

که دولت بر در ما بخشدت بار

روان کن سوی حضرت بی کم و کاست

علامتهای سلطانی که آنجاست

چو مضمونات فرمان شد به پایان

به مهر آمد رموز پادشاهان

طلب کردند بد خو خادمی زشت

درونش آتش و بیرونش انگشت

ترش روئی بسان سرکهٔ تند

که هم از دیدنش دندان شود کند

به فرمان شه آن فرمان پر دود

ستد آن دود رنگ آتش اندود

بر آئین الاقان یک شب از شهر

رسید آنجا که بد شه زادهٔ دهر

خضر خانی فریب بخت خورده

جهانش امیدوار تخت کرده

شه و شه زادهٔ خود کامه و مست

ز مقصود آنچه باید، بر کف دست

به عزت نازنین ملک بوده

بدو نیک جهان نا آزموده

نه ز آبی سر و پایش رنج دیده

نه باد گرم بر رویش وزیده

چه داند خوی چرخ بی‌وفا چیست

وزین گردنده ثابت در جهان کیست

همی‌رفت از طرب با نغمه و نوش

ز آفتهای دورانش فراموش

رسید آن خادمی عفریب وش نیز

تن ناشاد و رخسار غم انگیز

به درگاه خضر خان شد نهانی

چو ظلمت پیش آب زندگانی

سپردش ما جرای پیچ در پیچ

در و جز پیچ غم دیگر همه هیچ

چو خان خواند آن تغیر نامهٔ شاه

تغیر یافت اندر خاطرش راه

یکی آن کو به حضرت نازنین بود

چراغ چشم شاه دوربین بود

دگر آنکه از عتاب تاجداران

نبود آگه به رسم هوشیاران

عتاب پادشاهان سیل خونست

شناسد این دم کاهل درو نیست

مبادا خسروان در خون ستیزند

که خون صد جگر گوشه بریزند

بسا گوهر که برد از تاجور ملک

که فرزندی و خویشی نیست در ملک

هر آن در کان ز سلک پادشاه است

گهی تاج سرو گه خاک راه است

خضر خان حربهٔ شه خورده در دل

ز دیده خون دل میریخت در گل

علامتهای شاهی دادهٔ شاه

حسام الدین ملک را کرد همراه

و زان سوی خود به فرمان با دل تنگ

سوی «امروهه» کرد از «میر ته» آهنگ

روان شد چهره از خون رنگ کرده

دو چشم از گریه «جون» و «گنگ» کرده

گذشت از گنگ با خاصان تنی چند

کله را سایه بر «امروهه» افگند

به امروهه درون غمناک بنشست

چو گل یا سینهٔ صد چاک بنشست

در اندیشید زان پس با دل خویش

که نتوان داشت پی مرهم دل ریش

گرفتم شد چو دریا سهمناک است،

به آخر گوهر اویم؟ چه باک است!

گناه خود نمی‌بینم درین هیچ

که خشم شاه گوشم را دهد پیچ

بدین اندیشه یک دم شاد بنشست

پس آن گاهی چو گل بر باد بنشست

به سرعت سوی حضرت شد شتابان

چو مه در چرخ و باد اندر بیابان

شبا روزی به تیزی کرد ره قطع

رسید و پیش شه زد بوسه بر نطع

چو در سیاره خود دید خورشید

به شام غم دمیدش صبح امید

بسوز دل گرفت اندر کنارش

فشاند از دیده گرد سر نثارش

غرض چون دیده بود آن ناوک انداز

که رجعت نیست تیر رفته را باز

دلش می‌خواست تا در گوش فرزند

در آویزد دانش گوهری چند

رقمهای که کار آید به شاهی

دهد یادش ز منشور الهی

چو حاضر بود پیش آن خصم کین خواه

که وردش به خون خویشتن شاه

الپخان را قلم در سر کشیده

به خون خضر خان خنجر کشیده

درونش کرد زانسان رهنمونی

که بیرون ندهد از راز درونی

نصیحت دوست را در پیش دشمن

بود رفتن به یک جا باغ و گلخن

سلاح مخلصان دادن به بدخواه

به بد خواهی جان خود برد راه

خلیفه بی توان از ناتوانی

مخالف در خلاف کار دانی

چو دانست آن مخالف در سر خویش

که میل کانست سوی گوهر خویش

به زور و زرق مجلس کرد خالی

پس این دیباچه پیش افگند خالی

ز چشم ار خسته شد ذات سلیمت

کنون از قرةالعین است بیمت

صواب آن شد که آن در خطرناک

به درجی ماند از دست کسان پاک

نهد چون تاج صحت شاه در برج

توان بیرون کشیدن گوهر از درج

پس از روی خرد شد مصلحت جوی

برون داد آنچه داد از مصلحت روی

نخستش گفت کان شوریده فرزند

چو پیوند است نتوان قطع پیوند

ولیک آن به که دور از قصر جمشید

به برجی دارمش ماهی چو خورشید

بدین تدبیر خان را جست در پیش

برون افگند خوناب دل خویش

چنان روشن شد از حکم خدائی

که چندیت از پدر باشد جدائی؟

مهی بینش به برجی کاتفاق است

مهی دیگر همین برجت وثاق است

اگر چه زین غمم تا بیست در جان

ولیک از مصلحت روتافت نتوان

چو بشنید این سخن فرزند دل ریش

نماند از درد مندی طاقتش بیش

ز ناله نفخ صور اندر دهن دید

قیامت را به چشم خویشتن دید

چو باز آمد به خود می‌کرد زاری

که شه را بر خود است این زخم کاری

چه بر دشمن، از مردم، سر و پای؟

تو کار دشمنان خود می‌کنی، وای!

بلی، چون در رسد حکم خداوند

کند خود مردم از خود قطع پیوند

یکی بر خود گزارد خنجر تیز

یکی گردد ز خون خویش خون ریز

یکی دشنه زند فرزند خود را

یکی دل بر درد دلبند خود را

ولیک این جمله را مفگن به تقدیر

که مردم نیز دارد عقل و تدبیر

چو شه سایه بیندازد بران سوی

نهادم سر بهر چه آید برین روی

خضر خان چون برون داد این دم درد

بلرزیدند خاصان زان دم سرد

بسی بگریست شه چون ابر نوروز

پس از دل برزد این برق جگر سوز

که این شعه کت از من یادگاریست

ترا از دو زخم گوئی شراریست

چه پنداری مرا جانیست در تن

به جان تو که مرده بهتر از من

چگونه ماند اندر چشم من نور

که چون تو مردم از چشمم شود دور

ولی چون ز آفرینش دارم این رنگ

که باشد حکم من چون نقش بر سنگ

اگر در جنبش آید کوه را پای

نه جنبد حکم سنگین من از جای

چو آگاهی، ز خوی بد ستیزم

ببر بار سلامت ز آب خیزم

هم اکنون بازت آرد بخت والا

بر افسر سادت لو لوی لالا

اشارت کرد شاه محکم آئین

بدان دشمن که محکم داشت تمکین

چراغ ملک را بردن شبانگاه

به حصن گوالیر از منظر شاه

تعال الله ندانم کان چه دل بود

که نزدش گوهری زانگونه گل بود؟

خضر می‌رفت و عقلش کرده ره گم

ز خضرای فلک در تالش انجم

به همراهی وزیر سخت کینه

نباتش در لب و زهرش به سینه

دو روزی راه زان خورشید تف یافت

که برج گوالیرا ز وی شرف یافت

چو گوهر خازنان را گشت تسلیم

بسی در هر تعهد رفت تعلیم

به سنگین قلعه در پیغولهٔ تنگ

نهان بنشست چون یاقوت در سنگ

در آن تنگی ز غم دل تنگ می‌بود

در آن کوه گران بی سنگ می‌بود

ز بی سنگی شدی چشمش چو دریاش

دولرانی دلش دادی که خودش باش

چگان هر مردم ز چشمش لعل رخشان

غمی بر سینه چون کوه بدخشان

ز غم جانش ار چه در بیداد می‌بود

ولی بر روی جانان شاد می‌بود

هم او یار و هم او مونس هم او دوست

هم او جان و هم از مغز و هم او پوست

ز دوزخ شعله غم گر چه کم نیست

چو غم را غمگساری هست غم نیست

اگر کوهیست اندوه دل ریش

سبک باشد بروی دلبر خویش

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 3:02 PM

بسی دیدم درین گردنده دولاب

ندیدم هیچ دورش بر یکی آب

اگر خورشید این ساعت بلند است

زمان دیگر از پستی نژند است

مکن تکیه به صد رو مسند و تخت

خس است این جمله چون بادی وزو سخت

ز تاراج سپهر دون بیندیش

که صد شه را کند یک لحظه درویش

علمهای جهان بر عکس هم هست

که بر ملکی گدائی را دهد دست

کنون از سینه بیرون ریزم این جوش

که روشن شد هم از دیده هم از گوش

که چون شه را به شخص ناز پرورد

رسید از تند باد آسمان گرد

تغیر یافت ره اندر مزاجش

نشستند اهل دانش در علاجش

به تب لرزه شده خور زان تب نرم

که آن خورشید را اندام شد گرم

چنانش در جگر ره یافت آزار

کز آزارش جگر گوشه شد افگار

خضر خان کو نهالی بود زان باغ

چو لاله داشت زان غم بر جگر داغ

به رسم نذر گفت ار به شود شاه

پیاده در زیارتها کنم راه

ز نذرش لختی از شه رفت سستی

پدید آمد نشان تندرستی

روان گشت آن مهین سر بلندان

پیاده سوی «هتنا پور» خندان

چو او پای بلورین سود بر خاک

ستاره خواست زیر افتد ز افلاک

ملوک از باد بر خاک اوفتادند

به همراهی در آن ره رو نهادند

همه گلها به پای سرو خفتند

طریق مصلحت راباز گفتند

به غلطیدند پیش راهوارش

که تا کردند بر مرکب سوارش

روان شد سوی «هتناپور» پویان

به صد خواهش حیات شاه جویان

که چون عزم زیارت کرد چون تیر

نشد بهر زیارت جانب پیر

نرفت آن سو گهٔ باز آمدن نیز

که پوشید آسمانش چشم تمیز

چو بر رویش قضا می‌خواست گردی

نبردش در پناه نیک مردی

مخالف کاو محل میخواست خالی

چو خالی دید کرد آفت سگالی

به فتنه راست کرد اندیشهٔ خویش

به حضرت رفت بی اندیشه در پیش

برون داد آن چنان راز نهان را

که باور شد دل شاه جهان را

الپخان را گوزنی ساخت با شیر

زد اول نیش وانگه راند شمشیر

چو از کار الپخان سینه پرداخت

سبک تدبیر کار خضر خان ساخت

ستد فرمانی از فرماندهٔ دهر

چو ماری هر خطش دیباچهٔ زهر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 3:02 PM

چو خوش باشد که یابد تشنه دیر

به گرمای بیابان شربتی سیر

حلاوت گیرد از شیرینیش کام

جگر آسودگی یابد ز آشام

چه خونها خورده باشد دل به صد جوش

که ناگه نوش داروئی کند نوش

خضر خانی کش از دیوان تقدیر

مرادی در زمانی داشت تحریر

چو وقت آمد کزان کامش بود بهر

بکان آن شربتش روزی شد از دهر

گهر سنجی کزین گنجینهٔ در سفت

ز مرد با گهر زینسان کند جفت

که آن آشفته دلداده در بند

ز خورشیدی به ماهی گشته خرسند

چو تنگ آمد ز خوناب درونی

گره زد در درونش اشک خونی

به گوش محرمی کرد این گره باز

که تا در پیش با نور یزدان راز

هران سوزی که در دل داشت مستور

بر آن سوزنده روشن کرد چون نور

به صد دلسوزی آن پروانه زان شمع

روان شد کرده آتشها به دل جمع

شد اندر مجلس بانوی آفاق

برون زد شعلهٔ زان دود عشاق

به زاری گفت کای در پردهٔ شاه

ز نور خود فگنده پرده بر ماه

ز مهر شه بلندت باد پایه

ز ظل ایزدت بر فرق سایه

کجا شاید که با این بخت شاهی

بود فرزندت اندر سینه کاهی؟

تهی دستی بودنی تاجداری

که بر کامی نباشد کامگاری

مکش بهر برادر زاده، فرزند

که آن رسمی، و این جانی است پیوند

اگر چه، رنج خویشان رنج خویش است

ولیکن، نی ز رنج خویش بیش است

در انگشت برادر گر خلد خار

نه چون انگشت خویشت باشد آزار

ز درد، ار چشم خواهر ریش باشد

نه همچون درد چشم خویش باشد

مکن چندان برادر زاده را مهر

که یک سو تابی از فرزند خود چهر

هدف چار است مردان را به یک تیر

اگر زین خسته گردد زن چه تدبیر

چو مردی چار خاتم راست در خورد

به یک خاتم چرا قانع شود مرد؟

خصوصا پادشاهان را که بی گفت

بیاید هم نسب افزون و هم جفت

به خدمت گر قبولی یابد این راز

دری از نیک خواهی کرده‌ام باز

چو آن خونابه قطره قطره در وجودش

چو در و لعل بانو کرد در گوش

دل از یاقوت گوشش سفته تر گشت

دو چشمش همچو گوشش پر گهر گشت

نهانی جست فرمانی ز درگاه

که فرماید قران زهره با ماه

ز قصر لعل فرمان داد در حال

که آرند آن نگار مشتری فال

سبک، فرمان پذیران در دویدند

ز کان لعل گوهر بر کشیدند

رسانیدند با صد عزت و ناز

به رضوان گاه تخت، آن حور طناز

خبر دادند عاشق را نهانی

که کام دل رسید اکنون تو دانی

خضر خان کز چنان کامی خبر یافت

خضر گوئی دوباره چشمه دریافت

لبش پر خنده چشم از گریه تر هم

ز بس شادی شده حیران و در هم

در آن فرحت که شد جان نوش یار

تنش می‌شد ز جان کهنه پیزار

روان شد چو خیال خویش بی‌خویش

خیال دوست رهبر کرده در پیش

درون شد چون به خلوت گاه دل جوی

دویده چار گشتش روی در روی

نظرها گرم و جانها در جگر بود

خردها مست و دلها بی‌خبر بود

چو باز آمد شکیب هر دو لختی

عمل پیوند ش بختی به بختی

شه گم گشته هوش و یافته جان

بخندین خبر تش جانی گروگان

نهفته، با درونی خاصه‌ای چند

نشست و عقد کابین کرد پیوند

ز درج دیده گوهرها برو ریخت

نثار از گریهٔ شادی فرو ریخت

چنان شاهی و هوش از وی شده پاک

چو درویشی که دری یابد از خاک

به شادی با نگار خویش بنشست

شده از دست و زلف دوست بر دست

دو دل رخت هوس در جان درون برد

جدائی از میان زحمت برون برد

فرو خفت از دل آتش‌های اندوه

فرود آمد ز جان غمهای چون کوه

مقابل دل بدل آئینه شد باز

ز لب جانها درون سینه شد باز

پریروی از برون آلودهٔ شرم

درون سو شعلهای دوستی گرم

به سوی شاه خود دزدیده می‌دید

گهی پیدا، گهی پوشیده می‌دید

رخی اندک به سبزی میل کرده

بهاری از کف خضر آب خورده

روان سرو تر و سبز و جوان هم

ندیده سبزهٔ و آب روان هم

تو گوئی رنگ سبزش گاه دیدن

ز سبزی و تری خواهد چکیدن

همه طاووس هندی سبز وام است

کزان گونه به زیبائی تمام است

تذ روان خراسان نغزسانند

ولی طاوس هندی را چه مانند؟

پس از دیری که حیرت رخت بر بست

هوای دل به عیاری کمر بست

درآمد عاشق شوریده مشتاق

که تنگش در برآرد چون به غلطاق

حریر آبگون کرد از برش دور

چو ابر از آفتاب و حله از حور

در آویخت چون باز شکاری

که آویزد به کبک مرغزاری

گرفت اندر کنار آن سرو گلرنگ

بسان برگ گل در غنچهٔ تنگ

پس از مهر خزانه دور شد پاس

به لؤلؤ سفتن آمد نوک الماس

نمی شد ریسمان را راه در در

که در ناسفته بود و ریسمان پر

چو در شد در شکوفه شاخ گلگون

شکوفه خنده زد با گریهٔ خون

چنان در قفل سیمین شد کلیدش

که شد تا پرهٔ دل ناپدیدش

به هم لعل و عقیقی داشته جفت

عقیق از برمهٔ یاقوت می‌سفت

به چشمه غنچهٔ نیلوفری تر

به صد حیله همی برد اندرون سر

چو کرد آن جوهری در گرم خیزی

به درج لعل مروارید ریزی

خضر سیراب گشت اندر سپاهی

چکید آب حیات از کام ماهی

چنین بزمی که دل سودای آن داشت

مکرر شد که معنی جای آن داشت

چو آسود از دو جانب شعله را تاب

در آن آسایش آمد هر دو را خواب

از آن پس شان نبود از بخت کاری

بجز هر لحظه بوسی و کناری

ازین، کردن به دزدی سینه تسلیم

وزو، تاراج کردن تودهٔ سیم

از این، بستن برو زلف کره گیر

وز او گردن در آوردن به زنجیر

ازین، ساعد به دست او سپردن

و زو، گل دستهٔ بر دست بردن

ز گاه شام تا صبح شب فروز

شدی در خوش دلی شبهای‌شان روز

نهاده، چون دو گل، روئی به روئی

نه محرم در میان، جز رنگ و بوئی

بهم پیوسته اندامی به اندام

به آمیزش چو دو می در یکی جام

دو مست شوق با هم کرده سر خوش

نه تشویشی به جز زلف مشوش

چه خوش روزی و فرخ روزگاری

که یابد کام دل یاری ز یاری

گهی لب بر لبی چون قند ساید

به دندان تمنا قند خاید

گهی خسپد به شادی دوش با دوش

بنفشه در برو نسرین در آغوش

کند هر دم نگه بر روی ماهی

که یابد جان نو در هر نگاهی

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 3:01 PM

شبی چون سینهٔ عشاق پر دود

ز تاریکی چو جانهای غم اندود

فلک دودی ز دوزخ وام کرده

سرشته زاب غم شب نام کرده

اگر چه رهبر خلقند انجم

در آن ظلمات هائل کرده ره گم

سیاهی بس که بسته ذیل جاوید

گریزان شب پرک هم سوی خورشید

رسیده ابری از دریای اندوه

شده پیش دل درماندگان کوه

شده چون پر زاغ این نیلگون باغ

شبیخون برده هر سو بوم بر زاغ

همان ابر سیه در گرد آفاق

چکان همچون سواد چشم عشاق

شبی زینسان به غمناکی سیه پوش

دول رانی به خاک افتاده بیهوش

فرو مانده به سودا مبتلائی

چو موری در دهان اژدهائی

پرستاران به گردش خفته جمعی

وی اندر سوختن تنها چو شمعی

رخ از خونابهٔ دل ریش می‌کرد

ز بخت خود گله با خویش می‌کرد

نه در دل صبر کارد تاب دوری

نه در تن دل که سازد با صبوری

گه از بیجاده مروارید می‌رفت

گه از لولوی تر یاقوت می‌سفت

گهی سقف از خدنگ ناله میدخت

گهی مفنع ز آه سینه می‌سوخت

گهی بر چهره می‌کرد از مژه خوی

به جای غازه خون می‌راند بر روی

چو شد نالیدنش ز اندازه بیرون

ز کنج حجره جست آوازه بیرون

ز نالشهای آن مرغ گرفتار

ز عین خواب نرگس گشت بیدار

صبوری پیشه کن تیمار بگزار

به تقدیر خدا این کار بگذار

پریوش زین نصیحت زار بگریست

به پاسخ گفت چون بسیرا بگریست

که من بسیار می‌خواهم درین درد

که یابد صبر جان درد پرورد

ولی در سینه‌ام هجر آتش افروز

صبوری چون توان کردن درین سوز

چو شادی نیست بهر من به عالم

مرا بگزار هم در خوردن غم

صنم در تیره شب زینگونه نالان

پرستاران به حسرت دست مالان

به عرض آورد با صد جان گدازی

نیاز خود به ملک بی نیازی

به دامان شفیعان در زده چنگ

همی گفت ای انیس هر دل تنگ

به روز تیرهٔ دلهای سوزان

به شبهای سیاه تیره روزان

به جان بیگناه خردسالان

به شام بی چراغ تنگ حالان

به محبوسی که عمرش رفت در بند

به غمناکی که با غم گشت خرسند

به بیماری که بی‌کس مرد و بدحال

بدان موری که در ره گشت پامال

بدان بیرانهای محنت آباد

بدان دلها که از محنت شود شاد

به محتاجی که زد در نیستی چنگ

به درویشی که از هستی کند ننگ

بنان خشک پیش بی نوائی

به دلق ژنده بر پشت گدائی

که رحمت کن برین جان گرفتار

ز زاری وارهان این سینهٔ زار

درین نومیدیم امید نو کن

امیدم را به کام دل گرو کن

خلاصم ده ز شبهای جدایی

ببخش از صبح بختم روشنایی

کلیدی بخشم از سر رشته راز

که درهای مرا دم را کند باز

چو لختی کرد زینسان دردمندی

دعا را داد با یارب بلندی

به گریه خواست تا بربایدش آب

که در گریه ربودش ناگهان خواب

خضر را دید کاوردش نهانی

یکی ساغر پر آب زندگانی

بگفت ای کز خضر خان دشنه خوردی

بنوش آب خضر تا زنده گردی

نویدت می‌دهم زین آب دلکش

که خوش با خضر خان آبی خوری خوش

بت بیدار دل ز آن خواب مقصود

چو بخت خویشتن بیدار شد زود

بجست از خوابگهٔ بی صبر و آرام

چو مرده کاب حیوان یابد از جام

پرستاران محرم را طلب کرد

بگفت این خواب و دلها پر طرب کرد

دلش را تازه گشت امیدواری

زمانی باز رست از بی‌قراری

از آن پس زان نمایش یاد می‌داشت

بدان امید دل را شاد می‌داشت

در آن شب کان صنم را حالت این بود

خضرخان نیز هم‌چون او غمین بود

در آن بود از دل صبر و آرام

که ایوان بشکند یا بر درد بام

چو درمانده شود مرد از دل تنگ

ز دلتنگی کند با بام و در جنگ

عجب داغیست داغ عشق‌بازی

که باشد سوزش جان دل‌نوازی

گرفتاری که رنج عاشقی برد

هم از دل زنده گشت و هم ز دل مرد

نهاد از سر غرور پادشاهی

در آمد چون گدایان در گدائی

که ای دانندهٔ راز درونم

درین حسرت، تو میدانی که چونم؟

به سر عارفان حضرت پاک

به درد عاشقان در سینهٔ چاک

به خوناب دو چشم مستمندان

بتا پاک درون دردمندان

به پرهیز جوانان در جوانی

به عیش کودکان در پاک جانی

به جانهای که هست از سوزشان ذوق

به دلهائی که خاکستر شد از شوق

بدان عاشق که مرد از وصل محروم

به مشتاقی که هجرش گشت مظلوم

به فرهادی که زیر کوه غم مرد

به مجنونی که با خود کوه غم برد

بدان حالی که سامانش نباشد

بدان دردی که درمانش نباشد

که بخشایش کنی بر مستمندی

ز دردی وا رهانی دردمندی

ز حد بگذشت شبهای جدائی

چراغم را تو بخشی روشنائی

اگر کامم ته دریاست نایاب

به کام من رسان چون شربت آب

به کام دل رسان دل داده‌ای را

برآور کار کار افتاده‌ای را

دل غمناک شه بود اندرین راز

که ناگه هاتفی در دادش آواز

که خوش باش ای ز هجر آزار دیده

خرابیهای دل بسیار دیده

بشارت میرسانم ز آسمانت

که گشت ایمن ز هر اندیشه جانت

چو بشنید این بشارت عاشق مست

هم از پا اوفتاد و هم شد از دست

بماند افتاده چون گنجشک بی بال

چه از شادی، چه از حیرت، چه از حال

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 3:01 PM

مبادا آسمان را خانه معمور

که یاران را ز یکدیگر کند دور

گشاید عقدهای مهربانی

برد پیوند صحبت‌های جانی

دو همدم را کز آن مهری که دارند

دمی از هم جدا بودن نیارند

چنان دور افگند کاز بعد یک چند

به نام و نامه‌ای گردند خرسند

که چون دوران چرخ از بی‌وفائی

فگند آن هر دو عاشق را جدائی

شه آمد باز از آنجا با دل تنگ

به سنگین حجره شد چون لعل در سنگ

از آن پس یک زمان بی‌غم نبودی

زدی دمهای سرد و دم نبودی

نهانی گفته بودش محرم راز

که زان دیگران شد یار دمساز

به شادی با عروس خویش بنشست

عروسان دگر بگزاشت از دست

مه گوشه نشین زان داغ جان کاه

همی بود از درون، کاهنده چون ماه

غم دوری نه بس بودش جگر خوار

بران غم گشت غمهای دگر یار

توان در چشم خود صد خار دیدن

که نتوان یار با اغیار دیدن

حکایتهای عشق اندود کردی

شکایتهای خود آلود کردی

که گر غم پرس من می‌پرسیدم کم

چه کم دارم ز خوبی، تا خورم غم؟

هنوز، از شاخ سبزم، برنرسته است

هنوز، این سبزه را شبنم نشسته است

ز بی‌خوابی همه شب چشم من باز

تو با هم خوابهٔ خود خفته در ناز

ترا بادا حرام آن شکر و می

که می‌نوشی ز لبهایش پیاپی

مرا بادا حلال اندوه خوردن

ز غیرت لقمه چون کوه خوردن

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 3:01 PM

زهی بستان آن شه را جمالی

که باشد چون خضر خانش نهالی

چو الهام الهی شاه را گفت

که آن در سعادت را کند جفت

اشارت کرد تا در گردش دهر

بیارایند یک سر کشور و شهر

کمر بر بست در کارش زمانه

به خرج آمد خزانه در خزانه

بگرداگرد قصر پادشاهی

برآمد قبه از مه تا به ماهی

جهان از قبه‌های کارداران

شده چون روی دریا روز باران

بهر جانب که مردم بر زمین رفت

همه بر فرش دیباهای چین رفت

ز بس شارع که خفت اندر خز ناب

زمین را کس نه دید الا که در خواب

ز هر سو خاسته غلغل بران سان

که گشته شهر سلطان شهر یزدان

دهل در بانگ و رخشان پیش او تیغ

چو بانگ رعد و رخش برق در میغ

بر آواز دهل مرد سلح کار

معلق زن به نوبت نوبتی دار

رسن باز آن به بالای رسنها

چو دلها گیسوان را در شکنها

نه با آن حبل پیچان کرده بازی

که خود با رشتهٔ جان کرده بازی

فرو برده مشعبد تیغ چون آب

چو مستسقی که نوشد شربت ناب

نموده چهره با زان گونه گون ریو

گهی خود را پری کرده گهی دیو

ز دهر آموخته گوئی دو رنگی

که گه رو می‌نماید گاه زنگی

چو شاه سازها چنگست ز آهنگ

بزه بر بسته ده جا تیر را چنگ

ز یک ساقش شده مو تا زمین پست

دگر ساقیش بی مو چون کف دست

دف از دیوار خود حصن حصین است

حصار چوب و صحن کاغذین است

نگر در چنگ و بر بط فرق روشن

که هست آن سر بزرگ و این فروتن

نواگر کاسهٔ طنبور حالی

به غایت کاسه‌ای پر لیک خالی

گران سر از کدوی خویش طنبور

فرو غلطیده نی مست و نه مخمور

به رسم هند گوناگون مزامیر

به جانها بسته اشکال از بم و زیر

دگر ساز برنجین نام آن «تال»

بر انگشت پری رویان قتال

دو روئین تن که روباروی در حرب

چو دف در پارسی میزان هر ضرب

کشیده تنبک هندی، فغانی

شده تنبک زنش، چون ترجمانی

خمیر خام، کش بر روز ده پست

نموده صد دقیقه پخته هر دست

عجب رود از کمین دندان نموده

لبش نی و دهن خندان نموده

پری رویان هندی جادوی ساز

ز لب کرده در دیوانگی باز

گرفته چون پیاله تال در دست

نه از می کز سرود خویشتن مست

سرود دلکش از لبهای خوبان

شتابان سوی گردون پای کوبان

به رقص و جست خوبان هوا باز

نهاده پای بر بالای آواز

پرنده همچو طاوسان والا

معلق زن کبوتر سان به بالا

بجستن فرق شان گشته فلک سای

بگاه رقص بیزار از زمین پای

بهر چشمک زدن کشته جوانی

بهر خنده زدن بربوده جانی

خیال زلف شان در جان یاران

چو شام اندر خیال روزه داران

ز زلف افگنده تا پا دام عشاق

بران پا دام بسته ماهی ساق

چو شد عالم همه در زیور و زیب

کلاه قبه‌ها با مه زد آسیب

اشارت شد ز در گه کاهل تقویم

شمارند اختیاری را به تنجیم

مه روزه دراز درجک برون داد

چو روز از مطلع دولت شد آباد

کشاده گویم این تاریخ ابجد

به سال یازده از بعد هفصد

به روز چارشنبه مه سه و بیست

ز روزه خلق اندر بهترین زیست

به ترتیب آن چنان کاقبال می‌خواست

نشستند اهل اقبال از چپ و راست

بهر کس هدیه دادند از خزائن

خراج مصر و محصول مدائن

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 3:01 PM

چو اصحاب غرض گفتند هر چیز

فراوان بیخت با نو آن غرض نیز

صواب آن شد کزان فردوس پر نور

به قصر لعل سازد جای آن حور

شه آن دم بود حاضر پیش استاد

کتاب عاشقی را شرح می‌داد

سخن در قصهٔ یوسف که ناگاه

خبرگوئی زلیخاش آمد از راه

مژه چون دیدهٔ یعقوب تر کرد

ز حال بیت احزانش خبر کرد

چو بشنید آن خبر جان عزیزش

نماند از جان خبر و ز هیچ چیزش

جمال یوسفی را سود بر خاک

زد از مهر زلیخا پیرهن چاک

چو گرگ بی‌گناه افتاد بیرون

همش پیراهن و هم چهره بر خون

نگار خویش راز آن چشم خون زای

حنامی می‌بست گوئی بر کف پای

پری چون دید در پا فرق جمشید

چو نیلوفر به صفرا شد ز خورشید

چو تاب آن نماندش در تن خویش

که موئی بگسلد زان مومیان بیش

بسی پیچه برید از جعد چون قیر

که آری می‌برد دیوانه زنجیر

نبد جای بریدن چون سر موی

همی برید موی خویش ازین روی

پس آن مو داد بر دستش که باری

زمن بپذیر زینسان یادگاری

پری پیکر چو کرد آن موی بر دست

از آن مویش سخن در لب گره بست

زبانش همچو موی ماند خاموش

سر موئی نماند اندر تنش هوش

بر آن مو کرد لختی گریهٔ زار

چو بارانی که بارد در شب تار

به شاه آن موی بر کف کرده می‌گفت

که ای با تار مویت جان من جفت

ز تو هر موی دل بند جهانی

کمند عقل و دست آویز جانی

مرا باید دو صد جان وفاجوی

که هر جانی ببندم در یکی موی

چو زینسان عذر خواهی کرد بسیار

شدش لابد جواب هدیهٔ یار

به صد عذر از دو دست نازنینش

کشید و داد دو انگشترینش

چو آن خاتم به دست شاه بنشست

بماند اندر دهانش انگشت زان دست

به زاری گفت چون می‌داد خاتم

که ای دستت سزای خاتم جم

به هدیه گر رضا باشد درینت

دهم انگشت با انگشترینت

ولیک انگشتری لختی بپاید

ز انگشتم وفاداری نیاید

که عالم بی تو گر خلد برین است

مرا چون حلقهٔ انگشترین است

دگر زان دادمت زینسان خیالی

که دارد از دهان من مثالی

نگهدارد گهٔ بوس نهانم

رسانیدند یکدیگر نهانی

وداع یکدگر کردند گریان

به طوفان هر دو غرق و هر دو بریان

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 3:00 PM

صبا چون باغ را پیرایه نو کرد

دل بلبل به روی گل گرو کرد

درین موسم که از دل‌های پر سوز

به شسته گرد غم باران نوروز

دل شاه از جدائی ریش مانده

گرفتار هوای خویش مانده

اگر بشنیدی از مرغی نوائی

برآوردی به درد از سینه وائی

به هر سوی که ابری سر کشیدی

چو ابراز دیده بارانش چکیدی

تمام ار باز رانم شرح این حال

نگوم حال یک شب تا به یک سال

به فردوس حرم باغیت دلکش

که فردوس ارم نبود چنان خوش

به کشور، هر کجا، نادر نهالی

درو نوشیده از کوثر زلالی

ز گلهای خراسان گونه گونه

نموده هر یکی دیگر نمونه

دمیده برگ نازک یاسمین را

لباس پرنیان داده زمین را

بر آب نسترن نسرین شکرخند

چو دو هم شیرهٔ نزدیک مانند

ز گلهای تر هندوستان هم

شده سر گشته با دو بوستان هم

گل کوزه که دور چرخ گردان

پدید از خاک پاک هند کرد آن

گل صد برگ را خوبی ز حد بیش

نموده صدق ورق دیباچهٔ خویش

بسان دفتر شیرازه بسته

ز هر برگش سرشک شیر جسته

اگر چه پارسی نامند اینها

ولی در هند زادند از زمینها

گر این گل در دیار پارسی زاد،

چرا زونیست در گفتارشان یاد؟

بسی گلهای دیگر هندوی نام

کز ایشان بود برد مشک خطا وام

قرنفل هم ز هند ستانست ور دی

که از نام عرب شد شهر گردی

گل ما را به هندی نام زشت است

و گر نه هر گلی باغ بهشت است

گر این گل خواستی در روم یا شام

که بودی پارسی یا تازیش نام

کدامی گل چنین باشد که سالی

دهد بو دور مانده از نهالی

بتان هند را نسبت همین است

به هر یک موی شان صد ملک چین است

چه یاد آری سپید و سرخ را روی

چو گلهای خراسان رنگ بی بوی

و گر پرسی خبر از روم و از روس

از ایشان نیز ناید لابه و لوس

سپید و سرو همچون کندهٔ یخ

کز ایشان رم خورد کانون دوزخ

خطای تنگ چشم و پست بینی

مغل را چشم و بینی خود نه بینی

لب تا تار خود خندان نباشد

ختن را خود نمک چندان نباشد

به مصر و روم هم سیمین خدانند

ولی چستی و چالاکی ندانند

اگر چه بیشتر هندوستان زاد

به سبزی می‌زند چون سرو آزاد

ولی بسیار با شد سبزهٔ تر

به لطف از لاله و نسرین نکوتر

بسی زیبا کنیز سبز فام است

که صد چون سرو آزادش غلام است

نه چون طاوس بی دنبال زشت اند

که در خوبی چو طاوس بهشت‌اند

سه گونه رنگ هندوستان زمین است

سیاه وسبز گندم گون همین است

به گندم گونست میل آدمی زاد

که این فتنه ز آدم یافت بنیاد

یکی گندم به کام اندر نمک ده

ز صد قرص سپیدی بی نمک به

سیه را خود بریده جایگاه است

که اندر دیده هم مردم سیاه است

ز بهر دیده با ید سرمه را سود

سپیده عارضی رنگی است بی سود

ازین هر دو نکوتر رنگ سبز است

که زیب اختران ز او رنگ سبز است

به رنگ سبز رحمت‌ها سرشت است

که رنگ سبز پوشان بهشت است

دل اندر سبزه‌ها بی گل شکیباست

گلی بی سبزه در بستان نه زیباست

به رنگ سبز زین بهتر چه مقدار

که از نام خضر خان دارد آثار

خدایا تا گیاها سبز رویست

خضر در باغ و سبزه چشمه جویست

خضر خان با دو دیولدی رانی

به هم چو خضر و آب زندگانی

خضر خانی که نورسته درختش

به آب زندگی پرورده بختش

گلش بی آب از تاب درونی

جگر باران ز نرگسهای خونی

در آن خرم بهار خاطر افروز

بگردان چمن می‌گشت یک روز

چو مرغان نالهای زار می‌کرد

دل مرغان باغ افگار می‌کرد

ز آهی کز دل غمناک می‌زد

همه گلها گریبان چاک می‌زد

گل کر نه شگفته بر درختان

به بوی خوش چو خلق نیک بختان

چو در رفت آن نسیم اندر دماغش

به سینه تازه شد دیرینه داغش

به زاری گفت کای گل کاشکی من

گیاهی بودمی، چون تو، به گلشن

که تو آنجا گذر داری و من نی

گل آنجا محرم است و نارون نی

از آن گل کاوست در صد پردهٔ مستور

من مسکین به بوئی قانع از دور

چه بختست این که تو از بخشش غیب

خزی که در گریبان گاه در جیب

جوابش را دهان کر نه بشگفت

که آخر کرنه هم بشنوم گفت

بدو گویم هر آن رازی که گویی

بجویم زو هر آن حاجت که جوئی

پس آنگه گفت شه با صد خرابی

که هر باری که آنجا بار یابی

بگوئی از من نادیده کامی

به صد خون دل آلوده، سلامی

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 3:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5016089
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث