پنج طرف چتر چو مهر سپهر
شش جهت آراسته از پنج مهر
چار گهر کرد جهان را پدید
در کرهٔ شش جهت اندر کشید
ساخته نه حجره به از هشت باغ
هشت بهشت از نه او با فراغ
پنج طرف چتر چو مهر سپهر
شش جهت آراسته از پنج مهر
چار گهر کرد جهان را پدید
در کرهٔ شش جهت اندر کشید
ساخته نه حجره به از هشت باغ
هشت بهشت از نه او با فراغ
دیده که نادیدهٔ دیدار تست
دیده و نادیده گرفتار تست
چون اثر شوق ز غایت گذشت
کفهٔ دانش ز کفایت گذشت
تا به سریر عرب آن جسم نشست
رعب عرب بر همه عالم نشست
فتنهٔ چشم آمده زان سو مدام
تیغ زبان خفته میان نیام
باش به کامم که به کام توام
زنده و نازنده به نام توام
حکمت و حکمش که ندارد زوال
هم ز خلل خالی و هم از خیال
بر در تو آمدهام شرمسار
از شر من در گذر و در گزار
اشتر پویندهٔ پولاد پای
کوه نما از تن کوهان نمای
ابر شده کوه بلند از شکوه
برق شده بر سر او تیغ کوه
آب معانی ز دلم زاد زود
آتش طبعم به قلم داد دود
خسرو من! بگذر از بن گفتگوی
نیکی خویش و بد مردم مگوی
چشم تو از عیب تو دیدن تهی است
از دگری پرس که عیب تو چیست
چشم بخود باز مکن چون خسان
بین سوی خود لیک به چشم کسان
پیل طلب کرد، شه، پیل زور
کاورد آن بی نمکان را به شور
همچو کمان پر خم و تیر از میان
تیر ستاده است و کمانش روان
از رخ خود، پیش تو، خاقان چین
صورت چین کرده بروی زمین
تیغ خوش و تیغ زبان ناخوش است
تیغ چو آبست و زبان آتش است
آب در از تاج و قبا و کمر
تا به کمر تا به گلو تا بسر
جانب سایه شده مردم روان
سایه به دنباله مردم دوان
پرده نشین گشت فلک سوبسوی
با همه زالی شد پوشیده روی
از سم اسپش که زمین کرد چاک
خاک پر از مه شد و مه پر ز خاک
دیدن او را کله افگند ماه
بلکه فتادش گرء، دیدن کلاه
خواست که پیشش ز سپهر برین
ماه فرود آید و بوسد زمین
سوی فلک رفت زمیدانش گرد
هم به فلک ماه زمین بوس کرد
اوج معانی نه به مقدار طبع
بلکه گذشته ز سماوات سبع
رفت زمین را چو حجاب از میان
گشت پدید از تهٔ آب آسمان
بس که زمین رفت ز همراهیش
گاو زمین شد خورش ماهیش
چرخ نداند در و دیوار کس
تکیه به دیوار و درش کرده بس
مردم یک خانه و صد خرمی
خانهٔ یک مردم و صد مردمی
چتر شه آنست که شد چرخ ماه
چرخ مه این است که شد چتر شاه
ور قلم از سحر زبان بر کشم
سحر زبان را به قلم در کشم
آب فرو ماند چو کوه از شهاب
کوه درامد به تزلزل چو آب
چشم پدر بهر جگر گوشه تر
گوشهٔ هر چشم شده پر جگر
مستی او مایهٔ هشیاریش
خفته همه خلق ز بیداریش
کردی بزرگی به حق کهتران
داد سبک جامه به قیمت گران
این همه بیداری ما خفتن ست
کامدن ما ز پی رفتن ست
از پی نامی که مبادش امید،
نامه سیه کردی و دیده سپید!