به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خانه چو خورشید به جوزا گرفت

رفت در آن خانه درون جا گرفت

رفت در آن خانهٔ تیر از مسیر

محرق ازآتش خورشید تیر

باد ز جوزا شده آتش ز مهر

سوخت جهانی ز زمین تا سپهر

بس که ستد روز جهان را زتاب

دیده نشد نقش شب الا به خواب

صبح هم از تافتن شب برست

طالب شب گشت چراغی بدست

تافته از گرمی خود آفتاب

تابش او کرده جهان را به تاب

شب شده چون روز وی اندر گداز

روز چو شبهای زمستان دراز

بیش بقا، روز بمانند سال

بیش بقا تر شده بعد از زوال

خلق کشان در پنهٔ سایه رخت

سایه گریزان به پناه درخت

جانب سایه شده مردم روان

سایه به دنبالهٔ مردم دوان

بس که شده سایه زگرمی سیاه

گرم در انداخته خود را به چاه

خواست کند خلق زگرمای خویش

در پنهٔ سایهٔ خود جای خویش

لیک ز تاب فلک تا بناک

سایه نماند از تن مردم به خاک

گرم چنان گشت هوا در جهان

آتش گویند، بسوزد زبان !

خون برگ مرد زبون آمده

خوی شد ، از پوست برون آمده

پای مسافر بره گرم دور

ز ابله پر قبر چو نان تنور

چوب شد از غایت خشکی نبات

از پی یک شربت آب حیات

سبزهٔ در پاش ز مرد نمای

کاه شده ، بلکه شده کهربای

لاله سیه کشت زخشکی چو مشک

چون به سیاهی کشد از کشت خشک

سنگ که آتش ز وی اید برون

ماند ز خورشید در آتش درون

باد زنه دست به دست همه

وز دم او باد به دست همه

گرم هوا بر سر هر میوه زار

گرمی او پختگی آورد بار

بر سر هرمیوه ز تاب تموز

مرغ شده پخته خور و خام سوز

ز آتش خورشید که شد میوه پز

بلبل و گنجشک شده میوه گز

خشک شده برگ درختان به شاخ

میوهٔ تر گشته بیستان فراخ

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:45 PM

ساخته از حکمت کار آگهان

خانهٔ گردنده بگرد جهان

نادرهٔ حکم خدای حکیم

خانه روان ، خانگیانش مقیم

اهل سفر را همه بروی گذر

همره اوساکن و او در سفر

گاه روشن همره او گشته آب

آبله در پاش شده از حباب

عکس که بنمود باب اندرون

کشتی خصم ست که بینی نگون

ماه رسن بسته چو دلو استوار

یافته در خانهٔ ماهی قرار

ماه نوی کاصل وی از سال خواست

یک مه نو گشته بده سال راست

گشته گهٔ سیر، هلالش زبون

عکس هلال ست باب اندرون

صورت آن تخته که بد بی‌بها

عین چو ابرو شده بر چشمها

لیک جزین فرق ندانم کنون

کاوست سر افراخته ابر نگون

ابروی او داده بهر چشم نور

چشم بد از ابروی نیکوش دور

همچو کمان پر خم و تیره از میان

تیر ستاده ست و کمانش روان

او برسد تیر فلک را به اوج

تیر به تیرش نرسد گاه موج

پیشتر از مرغ پرد در کشاد

پیشتر از باد رود روز باد

وقت دو منزل بدمی بل دو چند

بار سن و سلسله و تخته بند

بسته به زنجیر مسلسل دراز

بحر روان زو شده زنجیر ساز

همچو کمان پر خم و تیز از میان

پر، چو حواصل، زد و سو کرده باز

مرغ که آن از پر چو بین پرد

طرفه بود لیک نه چندین پرد

هر طرفش ره بشتاب دگر

هر قدمش سیر برآب دیگر

از تگ طوفان شکنش در شتاب

معجز نوح آمده بر روی آب

گر چه زد ریا گذرد بیش و کم

آب نباشد مگرش تا شکم

دیده شب و روز بسی گرم و سرد

رفته بهر سوز پی آب خورد

لطمه زنان بر رخ دریا به زور

آب ازان لطمه به فریاد و شور

تا عمل بحر شدش مستقیم

آمده از عبرهٔ دریاش سیم

پیشهٔ ملاح در و شیم پاش

تیشهٔ نجار از و در خراش

مرکب بحری زسفر گشته چوب

بر طرف بحر شده پای کوب

بگذرد از آب سوارش به خواب

غرقه نگردد چو سواران آب

در ته او آب سبک خیز نیست

گر چه که صد نیزه بود، تیز نیست

در ره بی آب نداند شدن

کیست که بی آب تواند شدن

موج گران یافت سبک بر رود

ارچه گران گشت سبک تر رود

شاه در آن خانهٔ چو بین نشست

وز پل چو بین همه دریا ببست

آب شد از بحر روان تخته پوش

کرده ز هر تخته معلم خروش

موج سوی جاریه می‌برد دست

بیل به سیلیش همی کرد پست

نعره ملاح که می‌شد به اوج

بر تن خود لرزه همی کرد موج

سلسلهٔ موج ز دامی که بافت

ماهی از آن دام خلاصی نیافت

بس که بجوشید زمین همچو دیگ

آب روان تشنهٔ گل شد به ریگ

آب از آن غلغل ز اندازه بیش

گرد نمی‌گشت به گرد آب خویش

عکس رسنها که فرو شد باب

بست به پهلوی نهنگان طناب

کشتی شه تیزتر از تیر گشت

در زدن چشم ز دریا گذشت

راست که شه بر لب دریا رسید

گوهر خود بر لب دریا بدید

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:45 PM

مردم او جمله فرشته سرشت

خوش دل و خوش خوی چو اهل بهشت

هر چه ز صنعت به همه عالم است

هست در ایشان و زیادت هم است

بیشتراز علم و ادب بهره مند

اهل سخن خود که شمارد که چند

هر طرفی سحر بیانی نوست

ریزهٔ چین کمتر شان خسروست

پنج هزار از ملک نامدار

لشکر شان بیشتر از صد هزار

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:45 PM

شکل مناره چو ستونی ز سنگ

از پی سقف فلک شیشه رنگ

آن که ز زر بر سرش افسرشده است

سنگ ز نزدیکی خور زر شده است

سنجر سنگین که ستون سپهر

آمده از مهر و شده هم به مهر

سنگ وی از بس که به خورشید شود

زو از خورشید عیاری نمود

از پی بررفتن هفت آسمان

کرد زمین تا به فلک نرد بان

گرد سرش کرد موذن چو گشت

قامتش از مسجد عیسی گذشت

موذنش آن جا که اقامت کشید

قامت موذن نتواند رسید

مسجد جامع ، زدرون ، چون بهشت

حوض ، زبیرون ، شده گوهر سرشت

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:45 PM

در کمر سنگ میان دو کوه

آب گهر صفوة و دریا شکوه

ساخته سلطان سکندر صفات

در سد کوه ، آیینه ز آب حیات

شهر گر از وی نبود آب کش

کس نخورد، در همه شهر ، آب خوش

در نخورد آب وی اندر زمین

کی به زمین در خورد آبی چنین

نیم فلک هست به زیر زمین

چون تهش نیست زمین آن ببین

حوض نه گویم که حبابی ز نور

نور ، کزو دیدهٔ بد باد دور !

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:45 PM

 

حضرت دهلی کنف دین و داد

جنت عدن ست که آباد باد

هست چو ذات ارم اندر صفات

حرسها الله عن الحاد ثات

از سه حصارش دو جهان یک مقام

و از دو جهان یک نفسش ده سلام

قبه اسلام شده در جهان

بسته او قبه هفت اسمان

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:45 PM

رخش طلب کرد شه کام گار

شد بگهٔ چاشت به دولت سوار

از روش پیل کران تا کران

سر به سر اندام زمین شد گران

صف سیاه از علم سرخ وز رد

نسخهٔ دیباچهٔ نوروز کرد

شه بتهٔ چتر سیه می چمید

اول شب صبح دوم می‌دمید

شاه بدر وازهٔ دولت شتافت

دادبدر وازه کشادی که یافت

نغمهٔ مطرب زگلوگاه ساز

گوش نیوشنده همی کرد باز

ماه و شاخ چرخ زنان پای کوب

گشته به مو از ره شه خاکروب

بس که فشاندند ز هر سو نثار

فرش زمین شد ز در شاهوار

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:45 PM

شب چو وداع مه و سیاه کرد

صبح دم از مهر قبا پاره کرد

کوکبهٔ شرق سوی شرق تافت

لشکر مغرب سوی مغرب شتافت

سرور مشرق به وداع پسر

گریه کنان کرد ز دریا گذر

خاص شد از بهر وداع دو شاه

چو تره بایستهٔ آرام گاه

خلوت ازین گونه که محرم نبود

هیچ کس از خلوتیان هم نبود

آنچه بد از مصلحت ملک راز

یک بد گر هر دو نمودند باز

از پس آن ، هر دو به پا خاستند

عذر بدو نیک همی خواستند

خسته پدر از دل پرخون و ریش

دست در آورد به دلبند خویش

ناله همی کرد که ای جان من

جان نه ازان دگری ، زان من !

چون تو شدی دل ز که جوید ترا ؟

وین به که گویم، که بگوید ترا ؟

آه ! که صبر ازدل و تن می‌رود

خون من از دیدهٔ من می‌رود

چون شعب ناله ز غایت گذشت

گریه و زاری ز نهایت گذشت

یک نفسی زان نمط از هوش رفت

کش سر فرزند ز آگوش رفت

وان خلف پاک هم از درد دل

خاک ره از گریه همی کرد گل

بسته دل و جان به وفای پدر

دیده همی سود به پای پدر

اشک فشانان به دل دردناک

مردمک دیده فتاده به خاک

هر دو به جان شیفتهٔ یک دگر

دوخته بودند نظر با نظر

روی بهم کرده چنین تا بدبر

هیچ نگشتند ز دیدار سیر

عاقبت الا مر دران اتفاق

چونکه ندیدند گزیر از فراق

هر دو رخ خون شده عناب رنگ

یک دگر آغوش گرفتند تنگ

رفت پدر پای بکشتی نهاد

دیده روان از مژه طوفان کشاد

گریه کنان با دل بریان خویش

کشتی خود خود راند به طوفان خویش

او شده زین سو پسر دردمند

آه برآورد به بانگ بلند

گریه همی کرد زمانی دراز

سوی پدرداشته چشم نیاز

رانده همی از مژه سیلاب خون

تاز نظر کشتی شه شد برون

دید چو خالی محل از شاه خویش

رخش روان کرد به بنگاه خویش

رفت به لشکر در خرگاه بست

وامد و شد را ازمیان راه بست

جامه به فریاد و فغان می‌درید

جامه رها کن تو که، جان می‌درید

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:45 PM

کرد چو ره در سرطان آفتاب

چشمهٔ خورشید فرو شد باب

ابر سرا پرده به بالا کشید

سبزه صف خویش به صحرا کشید

تندی سیلاب ز بالای کوه

از شعب آورد زمین را ستوه

برق بهر سوی به تابی دگر

دشت بهر جوی بابی دگر

شالی سر سبز ندانم ز چیست

کاب گذشتش ز سر، آنگاه زیست

آب فراخی همه ره تا به گنگ

آمده لشکر همه از آب تنگ

پای ستوران به زمین در شده

گاو زمین را سم شان سر شده

بود بهر جا که نزول سپاه

تنگی جو بود و فراخی کاه

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:45 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014445
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث