به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شبی همچون سواد چشم پاکان

نهفته رو، ز چشم خوابناکان

ز نور او کینه پرتوی بدر

ز قدر او نموداری شب قدر

فلک مه را بسی دندانه کرده

وزان گیسوی شب را شانه کرده

مهش در چشم نیکان ریخته تاب

فگنده چشم بد را پردهٔ خواب

چو زینسان زیوری بستند شب را

به احمد جبرئیل آمد طلب را

نویدش داد کای سلطان عشاق

به عزم عرش والا، قم علی الساق

براقی پیشکش کردش فلک گام

که وهم از وی به حجت تگ کند وام

دو گامی زین جهان تا آن جهانش

دو جولان از مکان تا لا مکانش

سیه چتر از شب معراج بازش

ز «سبحان الذی اسری» طرازش

نخست اسپش به سیر فکرت آسا

شد از بیت الحرم در بیت اقصا

سبک، گنبد به گنبد شد روانه

ز بیتی تا به بیتی، خانه خانه

گذشت از هفت سیاره به یک دم

ز دوشش برج بلکه از شش جهت هم

ره از صف ملائک گشته صف صف

هم از رف برگذشت و هم ز رفرف

بسدره ماند هم پرواز والا

وز آنجا رفت بالا مرغ بالا

رسید آنجا که نتوان گفت جائی

هوائی در گرفتش بی هوائی

در آمد خازنی از وحدت آباد

جهت را شش خزینه داد بر باد

جهت چون پرده برد از پیش دیدار

جمالی بی جهات آمد پدیدار

چو هستی نیست گشت از هست بی نیست

عیان شد هستی ای کوهست معنیست

لقائی دید کانجا دیده شد گم

نه دیده بل همه هستی مردم

در آن حضرت چو خواهش را محل دید

همه مشکل به کار خویش حل دید

گروه خویش را فریاد رس گشت

گران بار عنایت باز پس گشت

از آن بخشش که دامانش گران کرد

ره آوردی به مسکینان روان کرد

به یک قطره ز دریای الهی

فرو شست از همه امت سیاهی

هزاران شکر یزدان را که ما را

سبرد آن فرخ ابر با حیا را

که چون خورشید حشر آید به گرما

از آن بی سایه باشد سایه بر ما

خطابش سکه بر دینار خور زد

قمر را مهر و انشق القمر زد

سریر شرع، تخت پائدارش

به تختش چار عمده چار یارش

از آن هر چار ایمان سخت بنیاد

چنان کز چار عنصر آدمی زاد

ابوبکر اول آن هم منزل غار

که دوم جای پیغمبر شدش یار

عمر دوم، که بستد جان ز فرزند

که زنده کرد از آن عدل خداوند

سوم عثمان، دو صبح صدق را مهر

که گشت از مهر قرآن روشنش چهر

چهارم حیدر آن در هر هنر فرد

فقیه و عالم و مرد و جوان مرد

دگر یاران که سیارات نوراند

امم را پیشوای راه دوراند

ز ما بادا درود بی کرانه

فراوان خاک بوس چاکرانه

نخست اندر جناب مصفائی

کزو دارد دل ما روشنائی

پس اندر خدمت آن پاک جانان

که بودند آن ملک را هم عنانان

مبادا جان ما بی یادشان شاد!

همیشه یادشان در جان ما باد!

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:57 PM

محمد کایت نورست رویش

سواد روشن و اللیل، مویش

گرامی نازنین حضرت پاک

کزو نازند هم انجم هم افلاک

چو نور پاکش اول مشعل افروخت

مه و خورشید شمع خویش از آن سوخت

هم از معشوق و عاشق نیست تمییز

محب صانع و محبوب او نیز

به قلب عرش گشته مسند آر ای

به عرش قلب رایت کرده بر پای

بشر دری دریای وجودش

جهان یک قطره از باران جودش

زهی امی، نظر بر لوح بازش

قلم سر گشته در سودای رازش

حریم الله ز محمودی مقامش

ید الله دستگاه احترامش

گهی همخوان مسکینان به قوتی

گهی مهمان بغار عنکبوتی

به عون امت مسکین و محتاج

شفاعت را به بالا کرده معراج

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:57 PM

خداوندا چو جان دادی دلم بخش

دل عاشق، نه جان عاقلم بخش

درونی ده که بیرون نبود از درد

به بیرون و درون نبود ز تو فرد

چنان دارم که تا پاینده باشم

نه از جان بلکه از دل زنده باشم

چنان شو جانب خود رهنمایم

که از خود بگسلم سوی تو آیم

چنان کن خانهٔ طینت خرابم

که از هر سو در آید آفتابم

چنان نه یاد خود اندر ضمیرم

که با یاد تو میرم، چون بمیرم

چنان بنیاد عشق افگن درین دل

که روید جاودانی سبزه زین گل

چنانم خوان سوی خویش از همه سو

که رویم در تو باشد از همه روی

چنانم ده می پی در پی عشق

که فردا مست خیزم از می عشق

گرفتارم به دست نفس خود رای

به رحمت بر گرفتاری ببخشای

به نور دل چنان کن زنده جانم

که بعد از مردگی هم زنده مانم

ز نفس تیره کیشم، کش به یک بار

پس آنگه سوی خویشم کش به یک بار

گدائی را چنان ده بار درگاه

کزان درگه نداند سوی خود راه

مرا در شعله‌های شوق خود نه

چو خاکستر شوم بر باد در ده

نسیمی نام زد فرما ز سویت

که بیهوش ابد گردم به بویت

بدان زنده دلان کاندر تف و تاب

نخفتند از غمت، تا آخرین خواب

که چون آید زمان خفتنم تنگ

به بیداری در دم تو کن آهنگ

پس از خوابی که بیداری نیابم

چو بیداری دهی فردا ز خوابم

گشاده کن چنان چشم امیدم

که بخت آرد ز دیدارت نویدم

حیاتی ده مرا در جستجویت

که میرم، تا زیم، در آرزویت

بدان مقصود خواهش بخش راهم

که از تو جز تو مقصودی نخواهم

ز همت نردبانی نه درین خاک

که بتوانم شدن بر بام افلاک

امیدی ده که ره سویت نماید

کلیدی ده که در سویت گشاید

چو دادی از پی طاعت وجودم

به طاعت بخش توفیق سجودم

به کاری رهنمونی کن دلم را

که نسپارد به شیطان حاصلم را

مرا با زندگانی بخش یاری

که تا جان دادنم دل زنده داری

بده با آشنائی آب خوردم

که من زان آشنائی زنده گردم

مبر نزدیک شانم در غم و سور

که دور از من بوند چون توئی دور

نماز من، کزو رویم به پستی است

برون طاعت، درون صورت پرستی است

نیازی ده ز ملک بی نیازی

کزان گردد نماز من نمازی

بهر چه آید درونم دار خرسند

برون هم، زیور خرسندیم بند

چو راه دور نزدیک است پیشم

چنان دار از کرم نزدیک خویشم

که از خود دور صد فرسنگ باشم

به یادت بی دل و بی سنگ باشم

چوره پیش است، زاد منزلم ده

چو جان خواهی ستد، باری دلم ده

چو خواهد خفت، لابد، نفس باطل

پس از بیداریش خسپان تهٔ گل

چو خاکم بر سر افتد در ته خاک

تو کن، بر خاکساری، رحمت ای پاک

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:57 PM

سر نامه به نام آن خداوند

که دلها را به خوبان داد پیوند

ز عشق آراست لوح آب و گل را

بدان جان، زندگی بخشید دل را

ز زلف و رخ، بتان را روز و شب داد

وزان نظاره جانها را طرب داد

قلم را داد سودای الهی

که بنوشت این سپیدی و سیاهی

بتان چین و خوبان طرازی

پدید آورد بهر عشق بازی

کرشمه داد چشم نیکوان را

شکار شیر فرمود آهوان را

مسلسل کرد زلف ماهرویان

مشوش روزگار مهر جویان

ز هی نقاش صورت های زیبا

که پشت خاک ازو شد روی دیبا

نمک بخش دهن‌های شکر خند

حلاوت پرور لبهای چون قند

بیاراید به مروارید گل پوش

عروسان چمن را گردن و گوش

نهد در صبح مهری کاندر افلاک

به رسم عاشقان دامن کند چاک

ز هستی هر چه دارد صورت بود

ز سر عشق کرد آن جمله موجود

بادم داد شمع و روشنائی

نهاد ابلیس را داغ جدائی

چو بر نوح از تف غیرت زند برق

به طوفان مردم چشمش کند غرق

به نوری بخشد ابراهیم را راه

که در چشمش نیاید انجم و ماه

چو خواهد عین یعقوب از پسر نور

ز عینش قرة العینش کند دور

کند بر موسی آن راز آشکارا

که تاب آن نیارد کوه خارا

چو تاب مهر بر روح الله افشاند

ز مهر و دوستی جان خودش خواند

چو مهرش زد به زلف مصطفی دست

چنان صد جان به تار موی اوبست

جمالی داد احمد را بدرگاه

که چاک افتاد زان در سینهٔ ماه

به یارنش هم ز دل چاشنی داد

ز سوز، آن شمعها را روشنی داد

بامت هم رسید آن شعلهٔ شوق

که چون پروانه جان دادند از آن ذوق

همو راند ز در نامقبلان را

همو خواند بخود صاحب دلان را

گهی بخشد جنیدی را کلاهی

که تنها ز اهل دل باشد سپاهی

گهی با شبلی آن همت کند ضم

که صید خویش نپسندد دو عالم

گهی در پیش شاد روان اسرار

نماید جلوهٔ منصور برادر

همو داند که این راز نهان چیست

چه داند مردم گم گشته، کان چیست؟

شناسای ضمیر راز دانان

مراد سینه‌های پاک جانان

ز لیلی او به دفتر زد رقم را

همو پرداخت از مجنون قلم را

چنان بخشد به خسرو شربت کام

که از شیرین و شکر خوش کند کام

کند فرهاد را روزی چنان تنگ

که میرد، سنگ بر دل، در دل سنگ

نه جرمی دارد آن کو کام کم یافت

نه کاری بیش کرد آن کین کرم یافت

نوشته بر سر ما یفعل الله

چرا و چون کجا گنجد درین راه

هر آنچه او کرد گر خوب است و گر زشت

خردمند آن همه جز خوب ننوشت

ازو دان هر چه هست ار هست ور نیست

که هست و نیست «کن» جزوی دگر نیست

بهر کس نعمت شایان سپرده

خرد را گنج بی پایان سپرده

پس آنگه عشق را کرده اشارت

که اندر گنج عقل افگنده غارت

ز گنج عقل «خسرو» را خبر نیست

درو جز عاشقی عیبی دگر نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:56 PM

چون هنر مرغ فراوان شود

مرغ ز بر دست سلیمان شود

وای بر آن آدمی بی خبر

کوکم از آن مرغ بود در هنر

دجله چو آمیخته گردد به نیل

هست جدا کردن آن مستحیل

چشمهٔ چاه هر چه که بالا شود

چشمه محال است که دریا شود

خواست یکی خواسته لیکن نیافت

آنکه نمی‌خواست برد خود شتافت

رفت یکی در طلب لعل سنگ

ریزهٔ سنگین نیامد به چنگ

وان دگری را که غم آن نبود

لعل چنان یافت که در کان نبود

کوشش بیهوده ز غایت برون

کوبش آبست، به هاون درون

این همه بیداری ما خفتن‌ست

کامدن ما ز پی رفتن ست

گر بودت، خوش خور و بدخو مباش

ور نبود، رنجه مشو گو مباش

تنگ مباش از پی عیش فراخ

کان بری از باغ که خیزد ز شاخ

هر چه رسد، بیش خور و کم مخور

ور نرسد هم برسد، غم مخور

هر چه بجوئی و نیابی، مرنج

زانکه به خواهش نتوان یافت گنج

ترک طمع گیر ز خود شرم دار

تا نشوی چون خجلان شرمسار

گرسنه زانی که درین تنگنای

نان ز ملک می لبی نزد خدای

غره به نزد یکی سلطان مشو

بلبل باغی، مگس خوان مشو

هست وی از خرمن هستی خسی

تا تو چه باشی که کمی زو بسی

چند کشی پیش ملک دست پیش

تات زکاتی دهد از ملک خویش

تشنه بمیر، آب زد و نان مخواه

خون خور و از خوانچه‌شان نان مخواه

چون ببریدی طمع از ناکسان

صرف مکن گوهر خود با خسان

گل به چراگاه ستوران مبر

آئینه در مجلس کوران مبر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:56 PM

تن ز غنیمت به هزیمت سپرد

بردن جان را به غنیمت شمرد

چرخ ز بیداد عنان تافته

مملکت از ظلم امان یافته

چنگ نوا زن به هوا سر کشید

چنگ نوا زنده نوا بر کشید

خوشهٔ چرخ از علف خانه خیز

بهر عروسان سحر دانه ریز

اتش از آن جا که به دل جای کرد

دود برآمد ز نفس های سرد

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:56 PM

باده نوشین به صفا خواست کرد

وعدهٔ دوشین به وفا راست کرد

نور هدایت به چراغم رسان

بوی عنایت به دماغم رسان

غمزدگان را به طرف دلگشای

گمشدگان را به کرم رهنمای

طفل گیار از هوا ریخت شیر

مغز جهان را ز صبا زد عبیر

گم شده‌ام راه نمایم تو باش

بی بصرم نور فزایم تو باش

برق بهر سوی بتابی دگر

دشت زهر جوی بیابی دگر

هر طرفش ره بشتابی دگر

هر قدمش سیر بر آبی دگر

ادامه مطلب
یک شنبه 6 فروردین 1396  - 2:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5014434
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث