به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

زمانی بود گل چون ماه در میغ

برشه رفت با کرباس و با تیغ

که خون من بریز اکنون بصد سوز

که تا چون زنده مانم بیتو یک روز

بگفت این و هزار اشک جگر گون

بمه بر ریخت و مه را کرد پرخون

چو گرد از چشم هر دم میسترد آب

ز رود چشم گل پل را برد آب

چو خسرو را نظر بر دوست افتاد

ز شادی خون او در پوست افتاد

بجست از جای و پس در بر گرفتش

ز گلرخ همچو گل، رخ برشکفتش

بگلرخ گفت مگری و سخن گوی

گلش گفت ای جهاندار سخنگوی

چگونه با تو بگشاید زبانم

که اشکم گشت مسمار دهانم

دهانم بسته شد چون مشک از رشک

گل تر چون کند رو خشک از اشک

دلم خونست و چشمم خون فشانست

کنارم پر دُرست و در میانست

دل خود را بکار آوردم آخر

ز غم دل بر کنار آوردم آخر

اگر با تو بپردازم دل پاک

بریزد خون ز سنگ خاره بر خاک

بگفت این و بیفتاد آن سمنبر

وزو برخاست فریادی ز منظر

شه بیدل ازو بیهوش تر شد

وزو نزدیک نزدیکان خبر شد

گلاب و مشک بر هر یک فشاندند

ز حیرت خیره در هر یک بماندند

چو باهوش آمدند آن هر دو بیدل

یکی میگفت ای جان، دیگری دل

جفای چرخ با هم باز گفتند

بسی از هر طریقی راز گفتند

خبر میداد گل ز احوال خود باز

تعجّب ماند شه در کار دمساز

بآخر شاه هرچ آن جایگه بود

بفرّخزاد بخشید و سپه زود

ز بسیاری که فرّخ سیم و زر یافت

جهان گفتی که قارونی دگر یافت

چه گر بسیار فرّخ سیم و زر داشت

اگر بودی دگر رایی دگر داشت

زری کان سر بمهر آفتابست

بیک جو زر از آن دلها کبابست

بصد صنعت چو زر از کان براید

بسی غافل ازو از جان براید

بهر شهرش برند آنگه بصد ناز

بسنجند ای عجب هر دم ز سرباز

بگردانند صد دستش بهر روز

ازو این یک دلازار آن دل افروز

گرش صد ره بگردانند از عز

نه کم گردد جوی نه بیش هرگز

جهانی کشته آمد بر سر او

ولی یک تن نشد دور از بر او

ز هر دستی بهردستی گذر کرد

بهر دستی که شد خونی دگر کرد

نصیب خلق ازو گر مرگ و دارست

ولی او فارغست و برقرارست

چو زر زیر زمین کردی چنین زود

ترا خود زر کند زیر زمین زود

ترا آن زر، که خونها خوردهیی تو

که تا یک جو بدست آوردهیی تو

ز دنیا میدواند تا بآتش

بلا به جان کن ای عیش تو ناخوش

زر و سیم تو داغ پهلوی تست

بدو نیکت همه روباروی تست

چو نبود کاروان را راه ایمن

متاعی به ز عوری نیست ممکن

چو ترک سیم و زر گفتی بیکبار

همه گیتی زر و سیم خود انگار

برو راه قناعت گیر و تسلیم

که همراهی نیاید از زر و سیم

جهان پر زرّ و سیم خفتگانست

سرای و باغ و شهر رفتگانست

چو با ایشان نماند ای مرد عاجز

کجا با تو بماند نیز هرگز

اگر صد گنج داری چون بمیری

جوی ارزی چراعبرت نگیری

اگردر چشم نرگس نور بودی

هم از سیم و هم از زر دور بودی

چو مردم نیست کز شوریده حالی

که عمری جان کند در جمع مالی

چو جوجو گرد کرد از مال بسیار

فلک با جانش بستاند بیکبار

کسی را گر همه دنیا شود راست

سگی باشی اگر زانت حسد خاست

همی هرچ آن ندارد پایداری

سر مویی نیرزد سر چه خاری

اگر روزی دو سه نودولتی چند

که هست آن در حقیقت بند در بند

بدعوی خویشتن را مینمایند

پر وبال غروری میگشایند

تو منگر آن و مشنو آن سخنها

که زود این نو شود چون آن کهن ها

چو کهنه خاک شد نو نیز گردد

که بیشک چیزها ناچیز گردد

جهان غمخانهٔ وزر و وبالست

که خمرش حب جاه و حب مالست

کسی کو در غم جاه اوفتادست

ز اوج چرخ در چاه اوفتادست

کسی کو مست گردد زین دو سیکی

نبیند نیز چشمش روی نیکی

توانگر را نگر درویش مانده

همه در کسب جاه خویش مانده

چو هر چیزی که میپوشی چنین خوش

شود آن سوخته آخر برآتش

ولی پایان کار، آن سوخته پاک

بصد خواری شود خاکستر و خاک

چو خاکستر شود نوشی که کردی

چو خواهد شد نجاست آنچه خوردی

بخورد و پوش میجویی ریاست

که این خاکسترست و آن نجاست

چو تو درخورد و پوش خویش مانی

ز ننگ خویش سر در پیش مانی

تو عاقل گر کفاف خویش داری

ترا آن بس چرا غم بیش داری

وگر میراث کوشی پیشه گیری

بصد خواری در این اندیشه میری

ترا چون سود دنیا بند جانست

دلت را بس گشایش در زیانست

چو در دنیا زیان از سود بهتر

بسی از بود اونابود بهتر

برعنایی و سالوس و تکبّر

نگردد کیسهٔ مقصود تو پر

اگرداری طمع زین سفره نانی

محاسن را کنی دستار خوانی

چوبر لوحی که هر نقشی رقم بود

همه دنیا ز پرّ پشّه کم بود

ز پرّ پشّه گرصد یک رسیدت

چو نمرود این چه کبر آمد پدیدت

که کبر از پرّ پشّه همچو نمرود

ز نیش پشهیی بنهی ز سر زود

مکن کبر و بعدل و داد میباش

قدم بر عدل نه آزاد میباش

بعدلی کژ مکن داد و ستانرا

که مرد عدل باید دلستان را

چه افزایی تو چندین بار خود را

ز خود بگذر فنا انگار خود را

بترک نام وننگ و نیک و بدگیر

مده سر پی ز دست و راه خود گیر

ز خود این خلق را آزاد پندار

همه کار جهان را باد پندار

چو عطّار از جهان راه یقین گیر

برو گر مرد راهی راه دین گیر

جهان بادیست پی بر باد مگذار

بجز یاد خدا از یاد بگذار

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 8:08 PM

 

بآخر کار حرب آغاز کرد او

علم را دامن از هم باز کرد او

سپاهش خیمه بر هامون کشیدند

چو لاله تیغها بر خون کشیدند

بدشت و کوه در چندان سپه بود

که زان، روی همه عالم سیه بود

چو صور صبح در دنیا دمیدند

ز بستر خفتگان در میرمیدند

چو صبح آمد، خروس صبحگاهی

بفریاد اندر آمد از پگاهی

چو مغرب حلقهٔ مه کرددر گوش

ز مشرق چشمهٔ خورشید زد جوش

چو بر فرق سپهر سر بریده

نهادند آن کلاه زر کشیده

پدید آمد خروش از هر دو لشکر

رسید از هردو لشکر تا دو پیکر

ز بس لشکر، نیفتادی ز افلاک

فروغ ذرهٔ خورشید بر خاک

تو گفتی از جهان نام زمین شد

زمین را پشت، کوه آتشین شد

تو گفتی گرد گردونیست دیگر

سر تیغ و سنان دروی چو اختر

همه دشت از درفشیدن چنان بود

که گفتی آسمان آتش فشان بود

فروغ خود و عکس تیغ و جوشن

ز مشرق تا بمغرب کرده روشن

شدند آن شیرمردان مغز پولاد

چنانک آهن ازیشان تن فرو داد

سرافرازان چو کوه آهنین تن

بآهن کوه آهن بر زمین زن

ز بسیاری که تیر از شست برجست

زهر دو سوی ره بر تیر دربست

هوا گفتی ز پیکان ژاله بارست

زمین گفتی ز بس خون لاله زارست

قیامت نقد و صور و کوس غرّان

خدنگ تیر همچون نامه پرّان

همه روی فلک از مرغ ناوک

سراسر گشته چون دامی مشبّک

زره چون میغ، وز شست سواران

بسوی میغ میبارید باران

ز عکس تیغ چرخ هفت پاره

نهان شد روز روشن چون ستاره

چنان بارید بر گردنکشان تیغ

که هنگام بهاران ژاله از میغ

ز جوش و نعره و فریاد وآواز

صدا میآمد از هفت آسمان باز

ز بانگ کوس، وز زخم چکاچاک

طنین افتاد در نه طاس افلاک

چنان شد زخم کوس و نعرهٔ جوش

که گردون پنبه محکم کرد در گوش

چو بانگ کوس در دشت اوفتادی

زمین چون چرخ در گشت اوفتادی

زمین از خون گرفته سهمناکی

شده برج فلک ازگرد خاکی

غبار خاک زیر پای باره

شده چون سرمه درچشم ستاره

چو هر تیغی میان بحرخون بود

ز بحر خون میان تیغ چون بود

همه روی زمین دریای خون شد

فلک بروی چو طشتی سرنگون شد

چو بحر خون ز سر حدّ جهان شد

فلک چون کشتیی برخون روان شد

چو موج خون زسردرمیگذشتی

بدان دریا فرو کردند طشتی

بخشکی بر اجل کشتی روان دید

که دریا پرنهنگ جان ستان دید

دران دریا اجل را کی عمل بود

که هریک مرد، میر صداجل بود

سپه یکباره رویارو فتادند

بخون یکدگر بازو گشادند

شدند از گرد سپه خورشید گمراه

سیه شد همچو خال دلبران، ماه

زمین را یک طبق از گرد برخاست

فلک را یک طبق از گرد شد راست

جهان از گردره پر شد سراسر

زمین با آسمان آمد برابر

نمیدیدند لشکر یکدگر را

بیفگندند این تیغ آن سپر را

ز بسیاری که گرد وخاک برخاست

بیک ره از جهان فریاد برخاست

چو شد روی زمین درزیر خون بر

بسوی پشت ماهی برد خون سر

فرو شد تا بماهی خون لشکر

برآمد تا بماه اللّه اکبر

یکی خونریز را بیرون همی تاخت

یکی را سوی میدان خون همی تاخت

همه صحرا چه آزاد و چه بنده

تن بی سر سر بی تن فگنده

شه خسرو بسان کوه پاره

بتیغ خون فشان میکند خاره

بدستش خنجر زهر آب داده

بفتراکش کمند تاب داده

زرمحش خسروان را خون چو جویی

ز تیغش سرکشان را سر چو گویی

بآخر خسرو صد پیل در پیش

بیک ره بانگ زد بر لشکر خویش

چو پیل و چون سپه را جمله کرد او

چو کوهی سوی کوهی حمله برد او

سپاه خصم را برکند ازجای

درامد لشکر سرگشته از پای

هزاهز در میان لشکر افتاد

تو گفتی آتشی در کشور افتاد

چه گویم کان سپه چون جنگ کردند

که دشت از کشته برخود تنگ کردند

سر مرد مبارز جمله صفدر

جدا هریک سر مردی بکف در

بآخر از قضای بد شبانگاه

شکست افتاد بر شاپور ناگاه

نماند آرام آن خیل و حشم را

نگونساری پدید آمد علم را

علم را بود در سر باد پندار

برون شد از سرش چون شد نگونسار

گریزان شد شه شاپور سرمست

بشهر آمد نهان دروازه دربست

همه شب بهر رفتن کار میکرد

ز سیم و زر شتر را بارمیکرد

گل تر را شبانگه با سپاهی

بترمد برد از دزدیده راهی

چو این میدان میناگون نگین یافت

عروس هفت طارم بر زمین تافت

ز تاب روی او روی زمانه

چو آتش میزد از هر سو زبانه

چو روشن شد جهان تیره بوده

فرو ماندند خلق خیره بوده

برون رفتند چون صاحب گناهان

ز شاه پاکدل زنهارّ خواهان

که ما را بر زمین بودن زمان ده

بجان، خلق جهانی را امان ده

بجان بندد جهان پیشت میان را

اگر جانی دهی خلق جهان را

ز خلق هیچکس کس کینه نگرفت

غضنفر صید لاغر سینه نگرفت

شه ایشان را بنیکویی کسی کرد

بجای هر یکی شفقت بسی کرد

دو هفته بود وزانجام صبحگاهی

روان شد سوی ترمذ با سپاهی

سپاهی کش عدد ازحد برون بود

ز ریگ و برگ و کوکبها فزون بود

بآخر چون سوی ترمد رسیدند

بگرد قلعهٔ اوصف کشیدند

چنان آن خندق او بود پر آب

که ماهی بر زمین میکرد شیناب

چنان برجش بمه پیوسته بودی

که مه را در شدن ره بسته بودی

مگر ماه فلک از برج او تافت

که اوج خویشتن در برج او یافت

فراز و شیبش از مه تا بماهی

چه میگویم کجا بودش سباهی

نه پل بود ونه بر آبش گذر بود

ز سر تا پای آن را پا و سر بود

بآخر چون علم زد شمع انجم

بگردون شد خروش از جمع مردم

سپه سوی حصار آهنگ کردند

بتیر و سنگ لختی جنگ کردند

کسی را کز دو لشکر این هوس خاست

نشد ازهیچ سویی کار کس راست

بآخر هم بدین کردار یک ماه

بماند آن لشکر درمانده در راه

شبی فرّخ بر خسرو درون شد

مگر آن شب بتزویر و فسون شد

بخسرو گفت این را نیست تدبیر

مگر آنرا بدست آرم بتزویر

که گر صد سال زیر آن نشینم

یقین دانم که روی آن نبینم

فتاد اندیشهیی در راهم اکنون

بگویم تا چه گوید شاهم اکنون

بیاید هر شبی مردی توانا

ز خندق آب کش گردد ببالا

بچندان برکشد ازخندق او آب

که خندق زو بخواهد شد فرو آب

مرا عزمیست تا یکشب بزورق

شوم آهسته تا آنسوی خندق

چو مرد آن دلو صد من را درآرد

نشینم من درو تا بر سر آرد

چو رفتم، گر دهد اقبال یاری

بریزم در زمین خونش بخواری

وزان پس زورقی صدراست کن تو

نشان آن ز من درخواست کن تو

که تا چون بازیابی آن نشانی

تنی صد را بزورق در نشانی

یکایک را ببالا برکشم من

که گر پیلست تنها برکشم من

چو بر بالا رسد مردی صد، آنگاه

در آن قلعه بگشاییم بر شاه

پل آن قلعه را بر آب بندیم

بدولت دشمنان را خواب بندیم

جهان گردد بکام شیر مردان

اگر یاری دهد این چرخ گردان

چنان شه را خوش آمد گفتهٔ او

که شد یکبارگی آشفتهٔ او

فراوان آفرینش کرد شهزاد

که پیش بندگانت بنده شه باد

بغایت رای و تدبیری صوابست

دلت صافی و رایت آفتابست

نکو افتاد این اندیشه مندی

کنون برخیز تا زورق ببندی

بآخر چون نکو شد کار زورق

دگر شب رفت فرخ سوی خندق

شبی بود از سیاهی همچو روزی

که دور افتد دلی از دلفروزی

ز مشرق تا بمغرب تیره گشته

ز ظلمت چشم انجم خیره گشته

بزورق برنشست آن مرد مکّار

روان شد همچنان تا زیر دیوار

چو مرد آن دلو از بالا درانداخت

سپه گر خویش را تنها درانداخت

بزودی مرد بر بالا کشیدش

که تا فرّخ جگر گه بر دریدش

شبی تاریک بود و مرد غافل

ز دست خصم زخمی خورد بر دل

نشان آن بود کان دلو سبک رو

زند بر آب ده ره نزد خسرو

چو فرّخ دلو را ده ره چنان کرد

بزودی شاه زورقها روان کرد

فگند القصّه فرّخ آن رسن را

ببالا برکشید او شصت تن را

دگر یاران تنی صد برکشیدند

بیک ره ازمیان خنجر کشیدند

از آنجا تا پس دروازه رفتند

نهان بی بانگ و بی آوازه رفتند

پس دروازه ده تن خفته بودند

ندانم تا شهادت گفته بودند

بزاری هر ده آنجا کشته گشتند

میان خون دل آغشته گشتند

پس آنگه در نهانی در گشادند

بروی آب خندق پل نهادند

چو بنهادند پل، لشکر درآمد

خورشی از سپه یکسر برآمد

شه شاپور تا شد آگه از کار

فرو شد لشکر و لشکر گه ازکار

نه چندان شور آن شب در جهان بود

که در روز قیامت بیش ازان بود

شبی مانند روز رستخیزی

فتاده هر گروهی در گریزی

خروش آن سپه بر ماه میشد

کسی کان میشنود از راه میشد

سپاه هرمز آن شب خون چنان ریخت

که باران بهاری ز اسمان ریخت

چو پل بستند کز پل خون نمیشد

چرا آن خون بپل بیرون نمیشد

چو صبح خوش نفس خوش خوش نفس زد

جرس جنبان شب لختی جرس زد

هوا از صبح رنگ آمیز شد سرد

زمین از زردهٔ خورشید شد زرد

شه شاپور با فیروز نسناس

درامد پیش شه با تیغ و کرباس

زمین را بوسه زد زاری بسی کرد

که چون شه کُشت زین لشکر بسی مرد

مرا گر هم کشد فرمانروا اوست

وگر گویم که بخشد پادشااوست

مرا کزره ببرد ابلیس مکّار

که من برخویشتن گشتم ستمگار

اگر عفوم کند لطفی عظیمست

که دل درمعرض امّید و بیمست

میان خاک، خون من که ریزد

دو من خاکم، ز خون من چه خیزد

خوش آمد شاه راگفتار شاپور

فرستادش بشاهی با نشابور

وزان پس پیش فرّخ رفت فیروز

رخی پر اشک خونین سنیه پر سوز

میان خاک ره بر سر بگردید

ز چشمش قلزم گوهر بگردید

بفرخ گفت بد کردم بسی من

ولی با خویشتن، نه با کسی من

در آخر گرچه بد کردار بودم

ولی با تو در اوّل یار بودم

اگر من ترک کردم حقّ یاری

بجای آور تو با من حق گزاری

بدی را چشم میدارم نکویی

که شه عفوم کند گر تو بگویی

ز زاری کردنش چون جوی خون رفت

بیاری کردنش فرّخ برون رفت

گرفتش دست و پیش شاهش آورد

دو لب خشک و دو رخ چون کاهش آورد

بخسرو گفت: این درخون بگشته

بجان آمد مکن یاد از گذشته

اگرچه جرم صد انبار دارد

ولی بر شاه حق بسیار دارد

کرم کن زانکه شاهان زمانه

کرم کردند با من جاودانه

شه از بهر دل فرخ چنان کرد

که هرگز بر نکوکاری زیان کرد؟

چو تو نه خار این راهی نه گلزار

میازار از کس و کس را میازار

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 8:08 PM

 

بنام آنکه جان را زونشان نیست

خرد را نیز هم یارای آن نیست

بگو تا عقل پیش او چه سنجد

چنان ذاتی کجا در عقل گنجد

ازان معنی که او عقل آفریده

ز مویی گرد ادراکش رسیده

اگرچه عقل داناست و سخنگوی

نداند در حقیقت کنه یک موی

چو عقل جمله در مویست عاجز

بکنه حق که یابد راه هرگز

چو ذاتش برترست از هرچه دانیم

چگونه شرح او گفتن توانیم

چو جمله عاجزیم از برگ کاهی

ورای عجز، ما را نیست راهی

خدایی در خداوندی سزاوار

رسولش عیسی خورشید اسرار

وزان پس گفت کای شاپورگمراه

که بیرون آمدی در کینهٔ شاه

سراز فرمان شاه دین کشیدی

خطی در گرد راه دین کشیدی

بدزدیدی زن شاه زمین را

کنون پای آراگر مردی تو این را

که کرد این فعل هرگز در زمانه

ترا دیدم ببدفعلی یگانه

تو میدانی که گر من کینه خواهم

نیاری تاب در پیش سپاهم

اگر لشکر کشم بر کشور تو

نه کشور ماند ونه لشکر تو

وگر یک نیزه آرد بر تو زوری

که گر پیلی بخاک افتی چو موری

وگر یک مردم آرد روی بر تو

ز نامردی بجنبد موی بر تو

چو نتوانی تو با ما حرب جویی

نداری حیلتی جز چرب گویی

اگر با ما درشتی پیش گیری

بکام دشمنان خویش گیری

مکن، گل را کسی کن ورنه ناکام

چو گل غرقه شوی درخون سرانجام

مکن، فرمان شاهان خوار مگذار

زگلرخ در ره خود خار مگذار

اگر فرمان کنی، جان سودبینی

وگرنه جان زیان بس زود بینی

غم و شادی و مرگ و زندگانی

بگفتم والسلام اکنون تو دانی

چو خطّ نامه نوک خامه بنگاشت

درامد پیک و حالی نامه برداشت

قدم میزد چو بادی از ره دور

که تافی الجمله شد نزدیک شاپور

بدادش نامه و شاپور برخواند

ز خشم آن پیک را حالی بدر راند

نهاد آن پیک مسکین پای در راه

رسید آخر بکم مدّت بدرگاه

بر خسرو شد وآگاه کردش

حدیث سیرت آن شاه کردش

که آن نامه بدرّید و مرا راند

ترا بدفعل و شوم و باد سر خواند

چو شه بشنید ازو برجست ازجای

میان دربست و پس ننشست از پای

سپاهی همچو دریا انجمن کرد

جهانی در جهانی موجزن کرد

سپه را جوشن و تیغ و سپر داد

سه ساله جامگی و سیم و زر داد

چو مور و چون ملخ چندان سپه بود

که کس رانه گذر بود و نه ره بود

نبد چندان زمین از مرد خالی

کزو بالا گرفتی گرد حالی

ز بسیاری که مرد از جای برخاست

نمیارست گرد ازجای برخاست

برامد نالهٔ نای از در شاه

غبار از پای میشد تا سرماه

روان گشتند لشکر تا خراسان

دل شاپور شد زان غم هراسان

کجا دانست کان آفت ز پی داشت

پشیمانی نمود و سود کی داشت

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 8:08 PM

 

بشب فرخ چو مرد کاروانی

برخویشان فرود آمدنهانی

مگر میرفت در بازار یک روز

فتادش چشم بر دیدار فیروز

عجب ماند و بر او رفت فرّخ

گرفتش در برو بگشاد پاسخ

که چون اینجا فتادی حال برگوی

مرا از شاه و از دریا خبر گوی

دروغی چند بر هم بست فیروز

که میدانست مکر آن سیه روز؟

زبان بگشاد آنگه پیش فرّخ

خبر پرسید از احوال گلرخ

کجا از مکر او فرّخ خبر داشت

ز یک یک قصّه پیشش پرده برداشت

چو شد فیروز سگ زان قصّه آگاه

بسی شادی نمود و رفت آنگاه

که رفتم تا بسازم برگ راهی

که همراهت منم هر جایگاهی

شد و شاپور را حالی خبر داد

که شاخ دولتت این لحظه برداد

که فرّخ زاد و گلرخ در نهانی

فلان جایند، من گفتم تو دانی

شه شاپور از آن پاسخ چنان شد

که از شوق گلش گویی که جان شد

ز مهر گل بجوش آمد نهادش

ز بی صبری دل از کف شد چوبادش

دلش از کین فرّخ گشت جوشان

برخودخواند ده تن را خروشان

که فرّخ را بگیرید این زمان زود

که او بدکرد بامن، این گمان بود

بخاکش افگنید آنگه بخواری

کزینسان کرده با من حقگزاری

بتندی خادمان راگفت آنگاه

که تاگل را فرو گیرند ناگاه

شدند القصه سرهنگان چو بادی

بپیش فرّخ و گل بامدادی

چو چشم افتاد فرّخ را بر ایشان

بجای آورد آن حال پریشان

برون جست از ره بام و نهان شد

بیک لحظه تو گفتی از جهان شد

ولی گل را بصد زاری گرفتند

عزیزی را بدان خواری گرفتند

گل بیدل برون در نمیشد

بپیش خصم فرمانبر نمیشد

کشیدندش بخواری تا بدرگاه

بیفتاد آن سمنبر خوار در راه

چو سیمینبر بپیش در بیفتاد

بلور از شرم او از بر بیفتاد

دگر ره اشک باریدن گرفت او

مه از پروین نگاریدن گرفت او

بآخرخوار بردندش بر شاه

که بودش منتظر شه بر سر راه

دو چشم شاه روشن گشت ازان نور

سرای خود بهشتی دید ازان حور

نکویی رخش از حد برون دید

چه گویم من که نتوان گفت چون دید

مهی میدید خورشیدش یزک دار

وزو صد جان و دل پر خون بیکبار

سر زلف از خم و چین چون زره داشت

دوابرو از سر کین پرگره داشت

هزاران چین ز زلفش در جبین بود

ز چین میآمد آن ساعت چنین بود

جهانی نیکویی وصف رخش بود

دو عالم پر شکر یک پاسخش بود

رخش را ماه، رخ بر ره نهاده

بخشم شاه، رخ بر شه نهاده

لبش را قند خلوتگاه کرده

وزو دست جهان کوتاه کرده

برش را سیم خام از دور دیده

چو سنگی خویش را بی نور دیده

ز چشمش جادویی تعلیم میخواست

بمژگان تیر میزد سیم میخواست

کسی کو زلف آن شمع چگل دید

ز یک یک موی او راهی بدل دید

دهانش کان بکام چون منی بود

چو می بگشاد چشم سوزنی بود

اگرنه ابروی او طاق بودی

کجا این فتنه در آفاق بودی

چنان شاپور شد دلدادهٔ او

که گشت از یک نظر افتادهٔ او

چونی در عشق آن دلبر کمر بست

بصد دل دل در آن تنگ شکر بست

چوشه را شد زرویش چشم پرنور

بدل گفتا ز رویت چشم بد دور

چه میدانست کاین دلبر چنینست

بلاشک فتنهٔ روی زمینست

بخوبی هرچه دانستم دگر بود

ستاره میپرستیدم قمر بود

توان گفتن که در روی زمانه

چو گل کس نیست درخوبی یگانه

بگفت این و در ایوانش فرستاد

چو سروی در شبستانش فرستاد

بآخر چون فرو شد چشمهٔ نور

برگل شد نماز شام شاپور

بگل گفت ای دلم در تاب کرده

خرد را چشم تو در خواب کرده

غبار کوی تو از توتیا بیش

ز وصلت ذرهیی از کیمیا بیش

ز زلفت ماه ماند در سیاهی

ز رویت روشن از مه تا بماهی

شکر با لعل تو دندان نموده

گهی کاسد گهی ارزان نموده

مه از دیدار تو حیران بمانده

گهی پیدا گهی پنهان بمانده

شب از شرم سر زلفت دونده

گهی آینده و گاهی شونده

تویی ای ماه جان افزای مه روی

چه میگویم که خورشیدی سیه موی

تویی از چهره مه رانور داده

بهشتی ماه و ماهی حور زاده

جهان جادوستان از چشم مستت

فلک جان بر میان جادو پرستت

بدان ای ماهرخ کامروز در راه

بخدمت خواستم آمد بدرگاه

دلم با خدمت آن دانه دُر بود

ولی بیوقت گشتن سخت تر بود

کنون چون گرد این شکر مگس نیست

تراامشب به جز من همنفس نیست

مگس چون شد شکر باید چشیدن

بصد جان یک شکر باید خریدن

بگفت این وبر تنگ شکر شد

که باگل خواهی امشب در کمر شد

چو بادی دست زدبررویش آن ماه

که جست آتش برون از چشم آن شاه

چنان آهی ز سوز دل برآورد

که با شاپور روز دل سرآورد

چنان زد دست و پا آن شور دیده

که در دریای پرخون، کور دیده

چه گر شاپور زخمی خورد، تن زد

که گل بی او بسی بر خویشتن زد

اگرچه شاه بیدل دل بدو داد

ولیکن در صبوری تن فرو داد

پس آنگه گفت شاپور سرافراز

که تا جستند فرخ را بسی باز

بسی جستند اثر پیدا نیامد

وزان پنهان خبر پیدانیامد

طلب کردند بسیارش ز خویشان

نمیآمد مُقریک تن از ایشان

ولی دادند ایشان راه او را

جهانیدند شب از چاه او را

که تا ده روز در چاهی نهان شد

پس از ده روز چون بادی روان شد

کدامین بادپا، گر برق بودی

بپیش یک تکش، پر فرق بودی

باندک روزگار آن پیک خوشرو

ز راهی دور شد نزدیک خسرو

چو خسرو دید فرخ را چنان زار

ز بس زاری عجب درماند در کار

بدو گفتا چه افتادت خبرگوی

زبان بگشای و احوال سفر گوی

چه بودت کاینچنین فرسوده گشتی

تو گفتی بودهیی نابوده گشتی

جوابش گفت فرخ زانچه افتاد

ز فیروز ستمگر کرد فریاد

زبدکرداری او باز میگفت

وزان غم میگریست و راز میگفت

دل خسرو بجوش آمد ز فیروز

شدش تیر غم گلرخ جگردوز

بفرخ گفت آن بد اصل بدنام

نمود آن گوهر بددرسرانجام

چه بد کردم بجای آن جفاکار

که شد این بیوفایی را روا دار

رسانیدم ز خاکش سر بر افلاک

که از افلاک بادا بر سرش خاک

چو آن سگ بی شکی ردّ فلک بود

کجا داند حق نان و نمک زود

اگر مهلت بود از چرخ گردان

بحقّ او رسم آخر چو مردان

بگفت این و دبیری را فرو خواند

زهرنوعی سخن از حد برون راند

بشاپور ستمگر نامه فرمود

که تا حالی دبیرش خامه فرسود

حریر آورد خازن تا دبیرش

ز نام حق قلم زد بر حریرش

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 8:07 PM

 

بگفت این وز پیش شاه برخاست

وداعش کردو بهر راه برخاست

بآخر چون بترکستان رسید او

سرای و قصر شاه چین بدید او

بسی درگرد آن منظرنگه کرد

نشان آنجا که خواست آنجایگه کرد

ببود آنروز، تا شب گشت نزدیک

کواکب روشن و شب گشت تاریک

شبی بود از قیامت سهمگین تر

نجوم از نقطهٔ قطبی زمین تر

شبی چون زنگی افتاده سرمست

نهاده تا قیامت دست بر دست

شبی چون دوده در گیتی دمیده

چراغ روز را روغن رسیده

نه شب را از جهان روی شدن بود

نه روز رفته را باز آمدن بود

در آن شب فرّخ از بنگه بدر شد

بره صد بار با سگ در کمر شد

چو سوی منظر آمد کس ندید او

بتنهایی بکام دل رسید او

ز منظر جای بر رفتن نشان کرد

توکّل بر خداوند جهان کرد

بآخر چون نظر بر کار افگند

کمندی بر سر دیوار افگند

بصعلوکی بروی بام برشد

ز بام آنگاه پنهان سر بدر شد

فراز قصر ترکی پاسبان بود

درآمد از پسش فرّخ نهان زود

بدودستی رگ شریانش بگرفت

بمرد آن ترک و دل ازجانش بگرفت

مگر پرسیده بود از خادم آنگاه

از آن موضع که آنجا بود آن ماه

روان شد همچنان تا پیش آن بام

که گل را بود آنجا جای و آرام

از آن محنت نبود آن ماه خفته

غریب و عاشق و آنگاه خفته!

بمانده بود گردون بر نظاره

ز بیداری رخ او چون ستاره

ز چشمش خون فرومیشد بدرگاه

ز جانش می برامد ناله بر ماه

فغان میکرد کای خسرو زهی یار

نکوکاری بسی کردی زهی کار

چه شب، چه روز در تب از توام من

بروز خویش هر شب از توام من

من از دست تو با فریاد گشته

توزین بنده چنین آزاد گشته

منم در رنج و بیماری گرفتار

تنم درسختی و خواری گرفتار

شبی بیدار داری کن زمانی

مرا تیمار داری کن زمانی

دلم بسیار در خون سر فرو برد

باندوه تو اکنون سر فرو برد

برسوایی خود نامم برامد

ز خون خود همه کامم برامد

همه دل بردن من بود کامت

برامد کام دل آخر تمامت

دلم بردی و جان ازتن برامد

ترا بایست آن بامن برامد

مرا خون از دلست و دل ندارم

ز دل جز خون دل حاصل ندارم

ز دل بسیار میجستم نشانی

کنون جان برلب آمد تا تو دانی

مراگویند زر خواه از جهاندار

که بی زر دست ندهد آنچنان یار

ندارم زر نیارم یافت روزش

مگر از آرزو پرسم بسوزش

الا ای ابر پر اشک نگونسار

همه عالم بدرد من فرو بار

زمانی یاریی درده باشکم

وگرنه بر همت سوزم زرشکم

چو بانگ گل شنید از بام فرّخ

ز بی صبری بجوش آمد ز گلرخ

چو لختی کم شد آن بانگ و نفیرش

ز سوی بام فرّخ زد صفیرش

چو صعلوکان بدم رنگی بپرداخت

سوی آن سیمبر سنگی بینداخت

چو گلرخ از صفیر او اثر یافت

ز شادی بیخبر شد تا خبر یافت

چنان بیهوش گشت و سرنگون شد

که از شادی ندانست او که چون شد

بفرّخ گفت در بندست پایم

وگرنه پیش خدمت با سرآیم

زبان بگشاد فرّخ گفت مهراس

بدو افگند سوهانی چو الماس

بیک دم کار خود کرد آن سمنبر

دوید از پیشگه تا پیش منظر

بفرخ گفت هین حال و خبرگوی

مرا ازخسرو بیدادگر گوی

جوابش گفت کاین ساعت امان نیست

چنین جایی چه گویم جای آن نیست

یقین میدان که خسرو برقرارست

کنون برخیز اگر جانت بکارست

گل از شادی برفتن کرد آهنگ

چو زلف خود کمند آورد در چنگ

فرو آمد بآسانی از آن بام

برست آن مرغ زرّین بال ازان دام

چه گر قوّت نبودش هیچ بر جای

که نتوانست بودن هیچ بر پای

ولی چون یافت از خسرو نشانی

همه ظلمت شد آب زندگانی

بسی روباه درمانده بزاری

ببوی وصل شد شیر شکاری

خوشا از دوست آگاهی رسیدن

اگر هرگز بدو خواهی رسیدن

چو گل آگه شد از خسرو چنان شد

که گفتی پیر بود از نو جوان شد

چو آمد با نشیب از بام فرّخ

نهاد آنجا کُله بر فرق گلرخ

کُله بر سر قبا بستند محکم

روان گشتند فارغ هر دو باهم

چو وقت صبح این عنقای پرن

فرو ریخت از کبوتر خانه ارزن

فلک سیمرغ شب را کرد زنجیر

برآمد زال زر از کوه کشمیر

چو پیدا کرد زال زر رخ از شیر

جهان بگرفت چون رستم بشمشیر

پگاهی هر دو عزم راه کردند

ز کشور قصد صحراگاه کردند

عزیمت کرد فرّخ از رهی دور

که روزی چند باشد در نشابور

بدل میگفت خویشان را ببینم

نهان از شاه ایشان را ببینم

نهان گشتند در کوهی بده روز

که تا بر گل نگردد خصم فیروز

پس از ده روز راهی دور رفتند

بکم مدّت بنیشابور رفتند

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 8:07 PM

 

الا ال عندلیب شاخ بینش

وشاق گلستان آفرینش

اگرچه در سپاهان و عراقی

بترکی گوی قول بی نفاقی

چو در حلقت هزار آواز داری

بترکی و بتازی راز داری

گلی داری بترکستان گرفتار

بترکی لایقت زانست گفتار

چه میگویم زبان پارسی گوی

که بردی از فلک در پارسی گوی

کمر بربند، محکم نامه بردار

بَرِ دلداده خسرو بر زدلدار

چنین گفت آنکه او گوی سخن برد

که چون گل نامهٔ خسرو ببُن برد

بپیش شاه چین شد خادم آنگاه

سفر کردن اجازت خواست از شاه

بشه گفتا شریکی داشتم من

امین مال خود پنداشتم من

ز من بگریخت، بسیارم شتابست

که گر خادم رود از پس صوابست

چو جمع آورد القصّه همه چیز

موکّل کرد بر گل خادمی نیز

پس، از چین همچو بادی راه برداشت

دو ماهه راه، در یک ماه بگذاشت

روان شد تا بمرز کشور روم

سرای شاه قیصر کرد معلوم

درامد حاجبی او را فرو برد

باعزازی تمامش پیش او برد

قدم در شک و دم در آفرین زد

سه جادرپیش شه سر بر زمین زد

بخسرو گفت خسرو جاودان باد

چو کیخسرو شهی خسرو نشان باد

مبادت هیچ نقصان اززمانه

کمال ملک بادت جاودانه

پس آنگه گفت ای شاه وفادار

چرا با گل چنین گشتی جفا کار

گلی را در میان خون نهاده

تو خوش زین غم قدم بیرون نهاده

گلی را جان ز تو بر لب رسیده

تو فارغ پای در دامن کشیده

گلی راخار در راه اوفگنده

تو بی او فرش بر ماه اوفگنده

روا نبود که در چندین جدایی

کنی با عاشقی این بیوفایی

وگر این کار را هستی روادار

ترا هرگز نگوید کس وفادار

چو نام گل شنود آن شاه سرمست

چو شیری مست شد وز جای برجست

بخادم گفت تو گل را چه دانی

بمُردم هان بگو ای زندگانی

چو خادم دید چندان درد و سوزش

دل پرخون ز عشق جانفروزش

گرفت آن نامه بیرون ز آستین زود

نهاد آنگاه پیشش بر زمین زود

چو خسرو نامهٔ جانان فرو خواند

چو گل در آتش سوزان فرو ماند

به هر یک حرف صد اشک جگرگون

فرو بارید و کرد آن نامه پرخون

بسی نظّارهٔ هر حرف کردی

سیاهی را ز خون شنگرف کردی

ز بس کز چشم خسروشاه خون شد

بیک ره نامهٔ گل لاله گون شد

نه چندان اشک آمددر کنارش

که بتوان کرد تا محشر شمارش

نه چندان آب ریخت آن تاب دیده

که هرگز دیده بود آن آب دیده

نه چندان دُر ز چشم او برامد

که صد دریا بچشم او درامد

تو گفتی نامه چون فریاد خواهی

بهر خط میکند فریاد و آهی

چوهر خط دادخواه از شهر چین بود

ازان پیراهنِ او کاغذین بود

چنان آن نامه رمزی زار میگفت

که گفتی زیر چنگ اسرار میگفت

بهرمویی کزان نامه برامد

بجانش نقدگویی غم برامد

بهر نقطه چو پرگاری بسر شد

زهر خطّی دلش از خط بدر شد

فغان در بست و در فریاد آمد

فلک را خود ازان کی یاد آمد

برامد آتشی از سینهٔ او

بجوش آمد غم دیرینهٔ او

کُله از سر، قبا از تن بدرّید

ز سر تا پای پیراهن بدرّید

چو شمع از سوز چون پروانهیی شد

بسی واله تر ازدیوانهیی شد

ز سر آن نامه باری ده فرو خواند

زمین گل کرد تا پایش دروماند

ز بسیاری که زاری کرد بر خویش

فغان برداشتند ازوی پس و پیش

دل پر خون خود را بیم جان دید

ملامت کرد هر کو را چنان دید

برانگیخت از جهان، شور قیامت

که عاشق را که کرد آخر ملامت

ملامت آتش من تیز تر کرد

که گر بد بود، حال من بتر کرد

مرا این اشک خون و آتش سوز

کجا هرگز بکار آید جز امروز

چو شاه عاشق آمد با خود آخر

بر او یک درد کم گشت از صد آخر

بفرّخ گفت تدبیری بیندیش

که جانم رفت و صبرم نیست زین بیش

بگو تا چارهٔ این کار من چیست

که بی جانم نمیآید ز تن زیست

زبان بگشاد فرّخ گفت ای شاه

چنین کاری بدست چپ ز من خواه

چو بادی رفت خواهم بامدادی

که گل آسان تواند بردباری

بیارم جانفزایت را بزودی

کنم روشن سرایت را بزودی

بروی چرخ بازآرم قمر را

بسوی شهد بازآرم شکر را

دل شه را کنم زان مهربان شاد

که دایم شاه گیتی شادمان باد

تو چون آتش مشو بنشان ز دل دود

که فارغ گرددت زین غصّه دل زود

چو گم گشته زچین پیدا شد آخر

چنان پنهان چنین پیدا شد آخر

چو پیدا شد چرا شه در طرب نیست

که گر بادست آید هم عجب نیست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 8:07 PM

 

الا ای موی مشکین رنگ آخر

شدم مویی نیم از سنگ آخر

الا ای مشکموی افتادهام من

چو موی تو بروی افتادهام من

منم چون موی تو در چین نشسته

تو در رومی کمر بر موی بسته

چو مویی گر رسم ای دوست با تو

برون آیم چو موی از پوست با تو

چومویت مشکبار آمد سفر کن

سحرگه بر صبامویی گذر کن

مرا مویی ز حال خود خبر ده

ز مویت مژدهٔ باد سحرده

مرا از خود سر مویی کن آگاه

که چون موی توام افتاده در راه

بچشم آمد سر مویی فراقم

چو موی ابرویت، پیوسته طاقم

چو مویم، در غم آن موی مشکین

بمویی در نمیاید ترا این

چو موی از من بپشت افتادهیی باز

مکن این سرکشی چون مویت آغاز

اگر یک موی تو بینم ز سویی

بسر پیش تو بازآیم چو مویی

اگر یک موی برگویم ز دردم

چو مویی در رباید باد سردم

چو مویی زان بچشمت در نیایم

که در چشم تو مویی مینمایم

چو مویی گشتم و چه جای مویست

که از مویی کمم این را چه رویست

تنم گر چه چو مویی مینماید

ولی با تو بمویی درنیاید

چو مویی شد تن من از نزاری

بمویی مینیابم از تو یاری

بمویی گر ز تو یاریم بودی

چو مویت کی نگونساریم بودی

بمویی دل ده این بیخویشتن را

که قوّت باشد از مویی رسن را

اگر باشی بمویی دستگیرم

برون آری چو مویی از خمیرم

چو موی تو به پا افتاده‌ام پست

سر مویی سزد گر بر نهی دست

منم مویی بکوهی غم گرفتار

چنین مویی نگر زیر چنان بار

چو مویت کی بتو خواهم رسیدن

که مویی کوه نتواند کشیدن

ز باریکی، بمویی نیست زورم

که من مویی میان بسته، چو مورم

ره عشق تو باریکست چون موی

چو مویی، من بمویی کردهام روی

ز تو مویی نخواهم گشت آگاه

چگونه موی برمویی برد راه

بمویی گر ببندی بندبندم

نیم قادر که مویی برکشندم

تن من گر نه کم از موی بودی

مرا نیروی مویی روی بودی

چو مویی شد تنم از ناتوانی

ترا زین موی کی باشد نشانی

سر مویی اگر در شانه داری

من آن مویم که داری یا نداری

چو مویی کردهام بیتو تن از تو

چو موی تو شکن دارم من از تو

چو مویی سرکشی پیوست بر من

فرو بندی بمویی دست بر من

چو موی، اینکار را رویی ندارم

که زور بازوی مویی ندارم

بمویی مانم از زاری کنون من

سر مویی ز سر کردم برون من

اگر من همچو مویی تن نمایم

چو موی از زیر پیراهن نمایم

چو مویی گر بپیراهن برافتم

ز هر مویی بسرگردن برافتم

چنان زارم که ازمویی بصد روی

بهر مویی که دارم کی برم بوی

چو مویی بیتو زار و مستمندم

بتو آویخته چون مو ببندم

دلم مویی نپیچد از بَرِتو

بمویش میکشم تا بر دَرِ تو

چو موی تو دلم را نیست در دست

بمویی مینگردد این دل مست

چو از موییست دل شوریدهٔ من

چو مو از سر برون شد دیدهٔ من

اگر دربندم آری همچو مویت

چو مویی سر نهم بر خاک کویت

چو مویی گر ببرّی سر بهیچم

چو مویت سر ز خطّ تو نپیچم

نپیچم سر ز موی تو بسویی

که دل آویختست از تو بمویی

اگر چون موی سر پیچد دل از تو

چو مویش بند آید حاصل از تو

ندارم من چو موی تو سَرِ خویش

که چون موی تو میافتم پس و پیش

اگر چون موی در تابم کنی هیچ

نپیچم سر چو موی از تاب و از پیچ

چو مویت گر دراندازی برویم

نیایم بر تو بیرون همچو مویم

چو یک موی توام به از دو عالم

نیارم دید یک مو از سرت کم

چو مویی بر نمیگیری بهیچم

چگونه همچو مویی بر تو پیچم

گرت از من چو مویی سر نگردد

پس از من با تو مویی در نگردد

تو کی باشی چو من چون موی در بند

که با کس نیستت چون موی پیوند

چه گر آیی مراچون موی بینی

چو موی مژّه بر چشمم نشینی

نگردد از تو مویی کم اگر تو

سر مویی کنی بر من گذر تو

چو مویی در سیاهی ماندهام من

ز موی مژّه خون افشاندهام من

چو موی مژّه سرتیزی کن آخر

بمویی قصد خونریزی کن آخر

همی خواهم من سرگشته چون موی

چو موی مژّه با تو روی در روی

گرفته موی تو مست اوفتاده

چو موی مژّه لب بر هم نهاده

ز دستم تا برفت آن موی چون شست

چو موی مژّه برهم میزنم دست

اگر مویی بود باقی ز عالم

رسیم آخر چو موی مژّه باهم

همی بافم هزاران حیله چون موی

مگر مویی ز تو بنمایدم روی

چو مویم گر فرود آری بر خویش

چو مویت بر تو اندازم سر خویش

چو مویی پیش تو بر فرق آیم

میان خون چو مویی غرق آیم

منم چو موی بی آن روی مانده

بسی سرگشته تر از موی مانده

چو مویت دور از روی توام من

بسر گردانی موی توام من

چو مویت تا کی اندر بند چینم

چو موی خویش بنشان بر زمینم

اگر چون موی گرد تو بر آیم

چو می از شادی آن بر سر آیم

منم مویی شده از عشق رویت

تویی در پایم افگنده چو مویت

چو افگندی مرا چون موی در پای

بیار آن موی تا برخیزم از جای

گرم موی تو دست آویز گردد

چو موی این خسته دل سر تیز گردد

منم یک موی با صد عیش ناخوش

ز بهر تو بهر مویی بلاکش

چو مویم بی رخت افتاده در شست

بمانده همچو مویی درهم و پست

تنم بی روی تو مانند مویست

چو مویم بیتو کارم پشت رویست

چو مویی هجرت آرد روی بر من

همی با تیغ خیزد موی بر من

چو از موی دو تای تو جدایم

چو مویت مانده با پشت دوتایم

من چون موی را کس غمخوری نیست

غمم را همچو موی تو سری نیست

سیه بیتو چو مویم عالم از تست

بهر مویی مرا گویی غم از تست

سر موییست جمعیّت ز رویت

ازان بیتو پریشانم چو مویت

چو موی افتادهام بر روی پیوست

که می ندهد مرا مویی ز تو دست

اگر مویی شود پیراهن تو

ندانم بود مویی بر تن تو

چومویی چند گردانی بخونم

که چون مویی نمیپرسی که چونم

چو مویی تا دلم بشکافتی تو

چو موی من ز من سر تافتی تو

تن من همچو مویی چند داری

چو مویم تابکی در بندداری

چو مویم کردی و خونم بخوردی

ولیک از جور مویی کم نکردی

چو مویی گشتهام بنمای رویی

ترا کمتر بود این غم بمویی

منم مویی ره عالم گرفته

تویی مویی ز عالم کم گرفته

چو بی موی تو ای سرکش بماندم

چو مویت پای بر آتش بماندم

ز من تا مرگ مویی در میانست

نگه کن درتنم کان موی آنست

اگرچه همچو مویی ناتوانم

چو موی لقمه بر چشمت گرانم

چو موی تو کجا برسر نشینم

که چون مویم نشاندی بر زمینم

مرا گرچه بمویی راه هم نیست

ز بیداد توام یک موی کم نیست

بر این بیدل بمویی خواب بستی

چو موی خود وفا بر هم شکستی

وفانیست ازتو مویی روی هرگز

ز ناخن برنیاید موی هرگز

وفاناید سر مویی ز سر مست

نیاید موی بیرون از کف دست

منم مویی که خون گریم زرشکت

ترا خود تر نشد مویی ز اشکت

ز سودا پختن تو موی بردم

سر مویی مکن صفرا که مردم

مکن بر موی صفرا، زین چه خیزد

مکن چون موی ازان صفرا بریزد

شدم مویی مبادا کینت بامن

که مویی درنگیرد اینت با من

چراگفتی چو مویی هیچ هیچی

چو مویت تا کی آخر پیچ پیچی

چو مویی من نیم باتو بزاری

چو مویی بر زمینم کش بخواری

چو مار موی پیچانت ای سبک روح

دلم را کرد از یک موی مجروح

چو مویی گشتم از رنج جراحت

چگونه موی داند رنج و راحت

ز تو قسمم بود مویی وفا بوک

که تا دارم چو موی قندزت سوک

اگر یابم بموی قندزت راه

خوشت در برکشم چون موی روباه

اگر چون موی شد روز سپیدم

سر مویی بتو ماندست امیدم

سر من گوی کن ای مشکمویم

که مویت بس بود چوگان گویم

اگر سر درکشم زآن موی در چشم

سر من باز بر چون موی بر چشم

چو هجرت کرد چون مویی نزارم

ز تو بس باد مویی یادگارم

اگر دارم بمویی بیتو رویی

هنوزم چون جنب خشکست مویی

یکی کردم دو مویت ز ارزویت

که تا با تو یکی گردم چو مویت

چو موی آوردهیی با هیچم آخر

چو موی تو بتو برپیچم آخر

اگر درچاهم و موی تو بر ماه

بسم مویت رسن ای یوسف چاه

وگر بر ماهی و موی تو برخاک

بست مویی کند ای عیسی پاک

ز مویی نیست گفتن پیش ازین روی

که درتو مینگیرد یکسر موی

چو یک مویم من از صد روی بیتو

چو صفرا میشکافم موی بیتو

ز من تا موی تو چون موی سرتافت

دلم در شرح مویت موی بشکافت

بهرمویی گرم بودی زبانی

نبودی هیچ موی بی فغانی

بدین هر بیت مویی میشکافم

که در هر بیت مویی میببافم

چو در باریکی یک تار مویم

سخن باریکتر از موی گویم

سخن میراند ازمویی بصد روی

بیا گر میببینی موی در موی

چو من مویی شدم در نوک خامه

پریشان شد چو مویی خط نامه

ز تو چون نیست مویی حصّهٔ من

چو موی تو دراز این قصّهٔ من

سر مویی امیدم گر نبودی

مرازان سر چو موی این سر نبودی

درامیدت تنم چون موی پیوست

سر مویی فرو نگذارد از دست

میان ما اگر یک موی ماندست

چو موی این کار را صد روی ماندست

گسسته کی شود این موی هرگز

خود این مویی نداردروی هرگز

میان ماست مویی در میانه

میان تست آن موی ای یگانه

میان ما فلک مویی بسنجد

که گر خود موی گردد در نگنجد

چو مویت هرکه او زیر و زبر نیست

ازین سرّش سر مویی خبر نیست

ز مویی چند گویم بیش ازین نیز

که ازمویی نیاید بیش ازین چیز

بسی گفتم ز موی ایماه اکنون

بسر بردم چو مویت راه اکنون

بسی گفتم ز موی مشکبارت

بیک یک موی، صد صد جان نثارت

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 8:07 PM

 

بصدره نامهیی آغاز کردم

گرفتم کلک و کاغذ باز کردم

ز آه آتشینم نامه میسوخت

ز سوزنامه دست و خامه میسوخت

ز اشکم عالمی توفان رسیده

جهانی آتشم از جان دمیده

گه آتش با فلک بالا گرفتی

گه از اشکم زمین دریا گرفتی

میان آب و آتش چاکر تو

چگونه نامه بنویسد بر تو

ولیکن مردم چشمم عفی اللّه

ز خون دل نوشت این خط دلخواه

سیاهی را بخون دیده بسرشت

همه نامه بنوک مژّه بنوشت

سخنها زان چو آب زر بلندست

که روی من بر آن عکس اوفگندست

همه معنی او چون دُر از آنست

که چشمم بر سر آن دُرفشانست

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

بزیر پرده بی روی تو بنشست

نمیآید ز زیر پرده بیرون

سیه پوشیده و بنشسته در خون

چولاله بر سیاهی راه بسته

میان خون و تاریکی نشسته

بخرسندی شده در زیر پرده

همه خونابه و پیه آبه خورده

غلط گفتم که پیه آبه نخوردهست

که بیتو دست سوی آن نکردهست

دلم در کاسهٔ سر صد هوس پخت

که تاپیه آبه یی بی همنفس پخت

چو تو حاضر نبودی خیره درماند

همه پیه آبه بر روی من افشاند

نداند خورد یک پیه آبه بی تو

شده چون ماهیی برتابه بی تو

مکن جور و جفای خویشتن بین

وفا و مردمی از چشم من بین

گرفتی طارم دل جای آخر

بطاق مردم چشم آی آخر

که تا پیه آبهیی آرد ترا پیش

خورد در پیش تو پیه آبهٔ خویش

ز شور جانم ای همخوابهٔ من

نمک دارد بسی پیه آبهٔ من

سوی من گر کنی یک تاختن تو

ازان پیه آبه شورآری چو من تو

غلط گفتم تو شاه روزگاری

سر پیه آبهٔ ما می نداری

اگر پیه آبه یی سازد گدایی

کی آید میهمانش پادشایی

اگر رغبت کنی پیه آبه بگذار

ز دل سازم کبابت ای جگر خوار

جگر گوشه تویی دل پاره داری

بخور دل نیز چون خونخواره داری

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

میان کفّهٔ خون بیتو بنشست

نمیدانی که با این کفّهٔ خون

بخون غرقه چه نقدی سنجد اکنون

گر او را هست نقد عمر در خور

بسش نقدی بوجه از وجه من بر

ز بس کاین کفّه از دل جوی خون یافت

هزاران رشتهٔ خونین فزون یافت

کنون او کفّه و خون رشته دارد

ترازویی بخون آغشته دارد

زبانه چون ز دل یافت این ترازو

بود در چشم پیوسته چو ابرو

چو چندین چشمهٔ خون میکند او

چه میسنجد بدو چون میکند او

گرم از خون نبودی چشم پر در

بر ابرو سنجمی یکبار دیگر

اگر این چشمه گردون کم نمودی

دوابودی که برتووزن بودی

چو چشمه می‌کند وزنی ندارد

چه کفهست اینکه وزنی مینیارد

چو از چشمم هزاران چشمه بارم

زمین دل همه تخم تو کارم

مرا زین چشمه خون صد شاخ خیزد

روا نبود اگر برخاک ریزد

زمین دل بران چشمه بکارم

اگر آبی بسر آید ببارم

چو کِشتم را شود خرمن رسیده

زباد سردِ گردانم دمیده

هزاران دانه بر چشمم کند راه

ازان خرمن بسوی من رسد کاه

ترا دهقانیم افسانه آید

مرا زین کشت کاه و دانه آید

همیشه زین زمین و چشمه بر راه

مراهم دانه خواهد بود، هم کاه

چو دایم بر سر این کشتزارم

تو خوش بنشین که من برگی ندارم

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

میان خار مژگان بیتو بنشست

نمیآید ز زیر خار بیرون

سیه کرده سری و خفته در خون

چنین در زیر خار و خون ازانست

کزو برگ گل سرخت نهانست

چو گل نیست این زمان با خار سازد

چو شادی نیست با تیمار سازد

ز چشم خویش بی گلبرگ رویت

بسی پختم گلاب از آرزویت

ز نرگسدان چشمم گل دروده

مژه چون نایژه بر در نموده

ز دل آتش ببالا در رسیده

گلاب از نایژه بر زر چکیده

گلاب از چشم من سر زد بصد سوز

ببوی چون تو مهمانی دل افروز

چه گر روشن کنی کنج خرابی

که تا بر رویت افشاند گلابی

رهت از دیده چندانی زند آب

کزین راهت نیارد کرد بشتاب

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

چو نیلوفر میان آب بنشست

چو او نیلوفر بی آفتابست

ببوی آشنا در زیر آبست

اگر یابد ز خورشید رخت تاب

برون آرد چو نیلوفر سر از آب

برارد آب از دریای سینه

کند در چشم همچون آبگینه

توان دیدن پری در شیشه بسیار

ترا در شیشه میجوید پری وار

تو درّی یا پری ای حور سرمست

که میجوید ترا در آب پیوست

بسان ماهی بی خورد و بی خواب

ندارد زندگی یک لحظه بی آب

همی گردد ز سر تا پای چشمم

دُری میجوید از دریای چشمم

تو پنهان گشتهیی چون درّ دریا

نمیایی ز زیر آب پیدا

تویی فارغ ز من عالم گرفته

منم غوّاص دریا دم گرفته

اگر زین قعر بحرم برنیاری

فرو میرم درین دریا بزاری

عفی اللّه مردم چشمم که صد بار

درین دریا فرو شد سر نگونسار

بسی دارد درین دریا ز دل تاب

ازان چون مردم آبیست بر آب

همه غوّاصی دریای خون کرد

بخون در رفت و زخون سر برون کرد

ز دریای دلم گوهر برآورد

ز چشم اشک ریزم با سر آورد

بسفت از نوک مژگان گوهر خویش

چو باران ریخت بر خاک از در خویش

که تادر پیش من آیی بکاری

ترا از راه من نبود غباری

عفی اللّه مردم چشمم کزین سوز

ز دریا آشنا جوید شب و روز

چو دریای دلم پر موج خونست

که داند تا درین دریاش چونست

درین دریا عجایب دید بسیار

همه بر تو شمارم گوش میدار

چو دریا کرد غرق دلستانش

ز دریا با لب آمد لیک جانش

چو در دریا بسی میکرد یا رب

ز دریا دید خشکی لیک در لب

چو گوهر جست بسیاری ز دریا

ز دریا با سرآمد لیک رسوا

چو درّی جست ازان دریا گزیده

ز دریا یافت صد دُر لیک دیده

درین دریا چو شد شیرین دل از تن

ز دریا شد برون لیکن دل از من

چو آن دُریافتی بنمود از رشک

ز دریا رفت بر هامون دُر اشک

درین دریا چو شد لب تشنه غرقاب

ز دریا درگذشت امّا ز سر آب

چو در دریا فرو شد همدم تو

ز دریا جان نبرد الّا غم تو

عفی اللّه مردم چشمم که پیوست

همه بر روی من دارد زخون دست

چو رویم گونهٔ گلگون ندارد

زمانی روی من بی خون ندارد

که تا پیش تو آرد سرخ رویم

بشست از خون چشمم این نگویم

عجب در مردم چشمم بماندم

که چون صد چشمهٔ خون را براندم

چگونه زنده می ماند درین سوز

که خون ریزیست کار او شب و روز

چنین کاری چو از دل میکند او

بسی خاکم بخون گل میکند او

مگر آیی بکوی ناتوانی

بماند پایتو در گل زمانی

عفی اللّه مردم چشمم که اکنون

ز حقّه مهره میگرداند از خون

چو خون دل بخورد و ترک جان کرد

هزاران کعبتین از خون روان کرد

بمهره فال میگیرد که تابوک

برون آید بترک هجرت از سوک

اگر صد مهره گرداند برین فال

همه بر روی من آید علی الحال

اگر یک راه شش پنجی برآید

دمی زو بیغم و رنجی برآید

ازین ششدر کناری گیرد آخر

همه کارش قراری گیرد آخر

چو دل شد شاه عشقت را حرمگاه

عفی اللّه مردم چشمم عفی اللّه

که بر بام حرم چون پاسبانی

زند چوبک ز مژّه هر زمانی

بشکل پاسبانش نیست آرام

شده چوبک زن از مژگان برین بام

چو چوبک میزند هندو از آنست

عجب نبود که هندو پاسبانست

سیه پوشیده همچون ابروی تست

سیه باشد بلی چون هندوی تست

بسی سودا بپخت از کاسهٔ سر

سیه رو آمد از مطبخ سوی در

سیه زان شد که تن درداد بیتو

که تا خونش بروی افتاد بیتو

سیه زان شد که بی رویت نگه کرد

ازین تشویر روی خود سیه کرد

ازان در جامهٔ ماتم میان بست

که بی رویت برو عالم سیاهست

سیه شد چون نظر بیتو گشادست

دلم زین غصّه داغش بر نهادست

از آب او چو حال من تبه شد

بسی آتش درو بستم سیه شد

فتاد از آتش دل سوز در وی

سیه شد چون فرو شد روز بروی

مگر گویی ز دریاهای پرجوش

خلیفهست آب را زان شد سیه پوش

ز دل آتش برون آمد ز چشم آب

چو در آتش نهادم شد سیه تاب

بنور روی تو چون نیست راهیش

چنین بگرفت سودای سیاهیش

ز بس خون کو برآورد و فرو برد

سیه زان شد که گویی خون درو مرد

عجب نبود سیه بودن مقیمش

که میبینم سیه، رنگ گلیمش

سیه شد زانکه چشمش دُرفشان بود

که دُر را با شبه گویی قران بود

درین ماتم چنین اندیشمندست

بلایی بی تواش بر سر فگندست

سیه زانست جای او و دلگیر

که بی تو پای او ماندست در قیر

سیاه از آتش سوزان هجرانست

چومسکین سوختست آری سیه زانست

سرشک او اگر نیست آب حیوان

چرا شد در سیاهی مانده پنهان

چو شبرو او سیه میپوشید اکنون

مگر شب میرود لیکن ازو خون

چو شبرو پر دلیش از حد برونست

ولیکن پر دلی او ز خونست

سیه شد از بلای عشق جانسوز

دلم چون شمع میسوزد شب و روز

ز دل چون دود بر بالا رسیدست

ز دود دل سیاهی ناپدیدست

سیاهی را ازان دیده چو بسرشت

سوی زلف سیاهت نامه بنوشت

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 8:07 PM

 

الا ای هدهد زرّین پر عشق

تویی نامه برو نام آور عشق

ببر این نامه و عزم سبا کن

ولی افسر بنه منصب رها کن

چه میگویم سلیمانی چو برخاست

اگر منصب کنی آید ترا راست

سلیمانت طلب داشت از جهانی

که تو غایب شدی از وی زمانی

چو تو در پرده چندین جاه داری

چرا پیوسته سر در راه داری

تویی جبریل هم بر فرش ادریس

چرا پیکی کنی در عرش بلقیس

اگر پیکی، چو جبریل امین شو

بیک دم زاسمان سوی زمین شو

فلک از عشق پر آوازه گردان

جهان از نامهٔ گل تازه گردان

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 8:06 PM

 

چوصبح پرده در از پرده دم زد

عروس عالم غیبی علم زد

دم عیسی از آن زد صبح خوش دم

که بویی داشت از عیسی و مریم

چو شد از شمع این پیروزه گلشن

جهان را چون چراغی چشم روشن

دو خادم دشمن شهزاده بودند

وزو در سختیی افتاده بودند

بپیش شه شدند و راز گفتند

همه احوال دختر باز گفتند

که با شهزاده برنایی چنین کرد

وزو در یک زمان خون بر زمین کرد

همه شهر این زمان گویند امروز

همه زین غصّه میگریند وزین سوز

چوشاه ترک شد زان قصّه آگاه

فغان برخاست زو زین غصّه ناگاه

حمیّت دردل او کارگر شد

قرار و صبر از جانش بدر شد

چو دریا شد دل شوریدهٔ او

برامد موج خون از دیدهٔ او

چو خون شد هر دو چشم او ازان غم

نداشت او چشم دیدن را ازان هم

بفرمود آن زمان شاه سرافراز

که تا شهزاده را برند سر، باز

بزرگان چون شنیدند این سخن را

شفاعت خواستند آن سرو بن را

که این کشتن نه کار پادشاهست

که این شهزاده بی شک بی گناهست

گنه زان مرد نامعلوم رفتست

که دختر خفته او در بوم رفتست

شه چین خورد بی اندازه سوگند

کزین پس برندارم هرگزش بند

بجان بخشیدمش تا باشد از دور

ولی میلش کشم در چشمهٔ نور

کسی کو دختری در خانه دارد

تنی لاغر دلی دیوانه دارد

غم دختر که میخ دامن تست

چو طوق آتشین درگردن تست

وزیر خاص را فرمود آنگاه

که دو چشمش ز میل اندازدرراه

وزیر خاص چون شه را چنان دید

بدان دلداده دل را مهربان دید

ببرد آن سیمبر راو نهان کرد

زبان در پیش دختر دُرفشان کرد

که بهر چشم بد نیلت کشم من

مبادم چشم اگر میلت کشم من

ترا پنهان بدارم تا شه چین

چو مه با مهر گردد از ره کین

چو دل خوش کرد لختی شاه با تو

بگویم گفتنی آنگاه باتو

بگفت این و بپیش شاه چین شد

زخون چشم خونین آستین شد

که میلش در کشیدم وز قیاسی

جهان بر چشم او شد چون پلاسی

چه گویم من که باد از چشم شه دور

که چون تاریک شد آن چشمهٔ نور

چو شه بشنود گفتا نیست باکی

مخور زوغم که باد آن شوم خاکی

بگفت این و بفرمود آن زمان شاه

که آتش را برافروزند در راه

ز نفت وهیزم آتش برفروزند

گل سیراب در آتش بسوزند

چو بردارش کنند آنگه بزاری

میان آتش آرندش بخواری

گلی را کی بود طاقت، زهی خوش

کش اوّل دار باشد آخر آتش

براه عشق ازین کمتر نباید

که عاشق تا نسوزد بر نیاید

چوآتش بوتهٔ مردان راهست

بباید سوخت آتش خوابگاهست

کسی داند بلای عشق دلخواه

که خون و آتشش دارد بدل راه

بلی عاشق ازین بسیار بیند

که تخت خویشتن از دار بیند

کسی کز عشق خود بشنوده باشد

چنان نبود که عاشق بوده باشد

الا ای اهل درد آخر کجایید

درین مجلس زمانی حاضر آیید

ز میغ دیده بارانها ببارید

برین غم کشته طوفانها ببارید

ز خونریزی نیامد کم درین راه

که خون شد زهرهٔ عالم درین راه

خبر در عرصهٔ آن کشور افتاد

که برنایی بکشتن باسر افتاد

سراسر شهر چین آوازه بگرفت

ز مردم راه بر دروازه بگرفت

دوان گشتند از دروازه در باغ

بیاوردند گل را بر جگر داغ

دلی پر آتش از کین میدمیدند

بزلف آن سیمبر را میکشیدند

چو کاهی روی گل دو چشم نمناک

بخونی کاهگل کرده همه خاک

لبی و صد شکر زلفی و صد تاب

رخی و صد گهر چشمی و صد آب

برسوایی فتاده در کشاکش

ببردندش بسوی دار و آتش

بآخر گل چو حیرانی فروماند

ز یک یک مژّه صد طوفان فرو راند

بدل گفتا بباید گفت رازم

که چون من سوختم آنگه چه سازم

چو جان پرتاب و دل دربند دارم

بگویم راز، پنهان چند دارم

دگر ره گفت رسواگردی ای زن

صبوری کن دمی گر مردی ای زن

فراوان خلق بود استاده بر راه

عجب مانده ز زیبایی آن ماه

ز نیکو رویی آن سرو آزاد

قیامت در میان خلق افتاد

بهم گفتند هرگز درجهانی

نبیند کس نکوتر زین جوانی

کسی در غم چنین بنموده باشد

بشادی خودچگونه بوده باشد

هنوزش خطّ مشکین نادمیده

جهان درخط کشیدش نارسیده

بدین خوبی که هست این سیمبر ماه

همانا جرم هست از دختر شاه

چو بردند آن صنم را در بر دار

برامد بانگ زاری بر سر کار

غریوی از میان خلق برخاست

تو گفتی جان خلق از حلق برخاست

چو ظاهر شد خروش و اشک ریزی

برامد های و هوی رستخیزی

چوسوی دار شد آن نازنین ماه

ازو بی او برامد آتشین آه

بدل میگفت: نی از دار ترسم

ولیکن از فراق یار ترسم

اگر خسرو شهم در پیش بودی

مرا زین جان فشاندن بیش بودی

خوشی برخیزمی من از سر جان

ولیکن نیست بی خسرو سر آن

هزاران جان و دل بر روی دلدار

توان دادن چه در آتش چه بردار

وفا نبود که بی او جان دهم من

مگر جان بر رخ جانان دهم من

دلی دارم که درمانی ندارد

چنین دل را غم جانی ندارد

بجان گر کار جانانم برآید

روا دارم اگر جانم برآید

بیا ای دوست تا سوزم ببینی

که میخواهم که امروزم ببینی

دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند

یکی نشنود و ازجان یک رمق ماند

دلم خون شد ز گرمی در تن از تو

نکو دل گرمیی دیدم من ازتو

بدست دشمنانم باز دادی

بنای دوستی محکم نهادی

بزیر دار در ماندم بخواری

بر آتش می بسوزندم بزاری

نه تو زاتش خبر داری نه ازدار

اگر وقت آمد ازدارم فرود آر

مرا در عشق کمتر چیز دارست

بتر از دار و آتش صد هزارست

دلاچندم بخون گردانی آخر

بجان آوردیم، میدانی آخر؟

بدست خویش خود را خوار کردی

برسوایی مرا بردار کردی

تو با من آنچه کردی کس نکردست

هنوزت عشقبازی بس نکردست؟

بسی گویی ولی سودی ندارد

که کارت روی بهبودی ندارد

کسی کز یار خود صد بارش افتاد

چه سازد چون بصد کس کارش افتاد؟

نکو بودالحقم کاری و باری

بسر بازیم دربایست داری

ز قوم عاشقان نه کار بازیست

که اوّل کار او را دار بازیست

اگر لرزندهیی برجان چه چیزی

نه مردی نه زنی یعنی که حیزی

اگر خواهی که اهل نار گردی

ز جان بیزار گرد دار گردی

چو گفت این، های و هوی سخت دربست

برفتن جانش از تن رخت بر بست

چو مردان نعرهیی از دل براورد

بنعره پای دل از گل براورد

زبان بگشاد کاین رسوایی امروز

بتر از کشتنست و از بسی سوز

ولیک افتادهام در برگ ریزان

بگویم، جان عزیزست ای عزیزان

اگر زین بیش آگاهیم بودی

کجا این سوز و گمراهیم بودی

کنون آگاه گشتم من که ناگاه

چه گفتند از من درویش باشاه

الا ای خلق استاده برین دار

خدا داند که بی جرمم درین کار

شما را دو گواهم عذر خواهست

که این دم در بر من دو گواهست

مپندارید از من زرق و دستان

که هرگز مرد نبود نار پستان

مپندارید کز من کار خامست

دوپستان دو گواه من تمامست

منم در درد و دردم را دوا نه

زنی دلداده و مرد شما نه

زنی را زار و سرگردان ببینید

نیم من مرد، ای مردان ببینید

زنیام من که کرد آواره دهرم

نه آن نامرد چندان باره شهرم

نبود از شیر مردی هیچ تقصیر

چو رسوا کرد تقدیرم چه تدبیر

که این گردون پیرسال پرورد

زنی پیرست امّا ناجوانمرد

کنون چون من زنم کی مرد گردم

چو مردان با دلم این درد خوردم

سپهر گرم رو سردی بسی کرد

بدین زن ناجوانمردی بسی کرد

کنون ای شیر مردان گر که مردید

ازین زن، در میان خود مگردید

چو هست اینجا شما را جای مردی

کنید این خسته زن را پایمردی

زنی را پایمرد درد باشید

که تادر کار این زن مرد باشید

جهانی مرد و زن چون آن بدیدند

از آن زن، بر زمین طوفان بدیدند

زنان گشته چو مردان مست درکوی

همه مردان زنان دو دست بر روی

چو گلرخ از بر پیراهن خویش

دو پستان کرد بیرون از تن خویش

خروشی در میان مردم افتاد

تو گفتی آتشی در انجم افتاد

همه خیره در آن پستان بماندند

همه در کار گل حیران بماندند

بپوشیدند در معجر سرماه

خبر بردند ازان دلبر بر شاه

شه چینی چو آگه گشت ازان کار

گل تر را بر خود خواند ازدار

چو سروی سیمبر از در درامد

دل خاقان چین از بر برامد

بیک دیدن دلش زیر و زبر شد

بسی در عشقش از دختر بتر شد

چنان از مهر او دیوانه دل گشت

کزان اندیشه هم در خودخجل گشت

بدل گفتا چنین زیبا که او هست

دل دختر ز زیبایی فرو بست

چو بربود از برم او دل چنین زود

چه گویم، حق بدست دخترم بود

چنین رویی که این دلدار دارد

بسی دختر درین غم یار دارد

کسی در سوز این دلبر عجب نیست

پدر چون فتنه شد دختر عجب نیست

بگرمابه فرستادش بصد ناز

دو تاکرد آن گره مشکین ز سر باز

بحکم شه ز گرمابه برون شد

بمشک و اطلسش زیور درون شد

چنان شد مهر او در جان آن شاه

که یک ساعت دلش نشکفت ازان ماه

ز گلرخ حال او پرسید بسیار

نیاورد آن صنم بر خود پدیدار

مرا گفتا، پدر بازارگان بود

همه کارش طواف بحر و کان بود

مرا هرجا که شد با خویشتن برد

بآخر بار، هم در کار من مرد

بدریا غرق گشت و من بناگاه

ز کشتی اوفتادم بر سر راه

ز بیم ناجوانمردان ضرورت

چو مردان ساختم خود را بصورت

چو سوی این نگارستان فتادم

بدار و آتش و زندان فتادم

ز جور دخترت در بند ماندم

دران اندوه هم یک چند ماندم

نگفتم من زنم با آن دل افروز

که ترسیدم ز رسوایی امروز

سخن میگفت ازینسان تا شب آمد

فلک را ماه چون جان بر لب آمد

چو چتر خسرو انجم نگون شد

لب دریای گردون جوی خون شد

برامد راست چون آیینه از درج

ز قلعه کوتوال و ماه از برج

دران شب شاه چین شمعی نهاده

نشسته بود با آن حور زاده

همی چندانکه گل را بیش میدید

سراپایش بکام خویش میدید

بت لاغر میان فربه سرین بود

برخ چون گل بلب چون انگبین بود

چو شاه ان انگبین و گل بهم دید

خرد را زیر آن زلف بخم دید

دلش را زلف گل در دام آورد

خرد آنجا زبان در کام آورد

حساب وصل آن دلبر بسی کرد

خط و خالی بدست دل کسی کرد

چو صبر او چو تیری ازکمان جست

دلش در بر چومرغی زاشیان جست

شهنشاه جوان و ماه در پیش

چگونه صبر ماند خود بیندیش

بزد دست و کشیدش موی در بر

چنان کافتاد ان مهروی بر سر

گل عاشق خروشی در جهان بست

ز دل صد سیل خون بر دیدگان بست

بفندق مشک را از گل فرو کند

ز شاخ گلستان سنبل فرو کند

زمانی شعر ازرق چاک میزد

زمانی اشک خون بر خاک میزد

خروش شیر برانجم فرو بست

سرشکش راه بر مردم فرو بست

زمانی آه خون آلود میکرد

زمانی زاتش دل دود میکرد

شهش گفت این چه بیدادست آخر

بده داد این چه فریادست آخر

تو میدانی که شاه گیتی افروز

منم در چارحدّ عالم امروز

اگر از ماه گردون وصل جویم

بنازد چون سخن بر اصل گویم

تو از پیش چو من شه سر بتابی

نترسی زانکه بی تن سر بیابی

ترا به گر ز من میگیری امشب

حساب رفته تا کی گیری امشب

بمی با من بعشرت پای داری

که عشرت را ومی را جای داری

بعیش خوش، غم دل را قضا کن

میسوزی طلب، ماتم رها کن

گل از گفتار شاه چین بجوشید

همه خون دلش از کین بجوشید

بدو گفت ای دغا باز دغا گوی

جفاکار جفاورز جفا جوی

دغا بازی، حریف من نیی تو

که چون من آتشین خرمن نیی تو

بترک من بگو ورنه ازین غم

بریزم از تن خود خون همین دم

بخون خویشتن بندم میان را

ز ننگ خود بپردازم جهان را

ز دست دخترت جستم کنون من

چرا در پای تو گردم بخون من

منم با مادری مرده بزاری

پدر غرقه شده در سوکواری

دلی ماتمزده خود میبپرسی

بروز رستخیز از من عروسی؟

بزور تیغ از من وصل، افسوس

گه گر بکشی مرا تیغت دهم بوس

شهش در بند کرد و رای آن بود

که گل گردن نهد چه جای آن بود

نه بندش سودمند آمد نه پندش

بطرح افگند شاه مستمندش

ولیکن پیش او رفتی چو بادی

بدیدی روی او هر بامدادی

سخن گفتی ز هر فصلی و بابی

ولی هرگز ندادی گل جوابی

نکردی هیچ سوی او نگاهی

که می ننگ آمدش زین پادشاهی

نمیآسود از زاری و ناله

خوشی بر لاله میبارید ژاله

فغان میکرد و میگفت ای جهاندار

ز جان سیرم ندارم در جهان کار

بفضل خود برون بر از جهانم

مرا تا کی ز جان، برگیر جانم

ندانم تا چه فال و بخت دارم

که هر دم تازه بندی سخت دارم

نشسته بیدل و دلدار رفته

بسی بارم فتاده یار رفته

چو در پرده ندارم هیچ یاری

بجز زاری ندارم هیچ کاری

مرا چون نی خوشست این زاری من

خنک شد این تب و بیماری من

شده تب از دم سردم خنکتر

دلم گشته ز بیماری سبک تر

دلم بر آتشست از عشق هرمز

ولی چشمم نگردد گرم هرگز

کجایی ای درون جان نشسته

چنین پیدا چنین پنهان نشسته

اگرچه رویت از سویی نبینم

ولی بر روی تو مویی نبینم

چنان بگرفتهیی یکسر نهادم

که از خود مینیاید هیچ یادم

گلی از عشق تو در سینه دارم

که خاری میشود گر دم برآرم

دلم در عشق چندان شور دارد

که گر درعرش پیچد زور دارد

ز چشم پیل بالاخون چکیدهست

که بر بالای چشم من بریدهست

گهرهای مرا کز دل دراید

ترا بخشم گرم از دل براید

بهرمویی ز خون صد برق گردم

که تا بیتو دران خون غرق گردم

ز سر تا پای پیوندی ندارم

که چون زلفت بروبندی ندارم

چگویم راز دل زین بیش دیگر

تو خود دانی فرواندیش دیگر

نیارم راز دل گفتن تمامت

که روزی بایدم همچون قیامت

بگفت این و برفت ازهوش آن ماه

چنان کز تفّ اوزد جوش آن ماه

چنین بودی دلی پر انتظارش

غم خسرو شدی هم غمگسارش

نشسته با دل امّیدوار او

که روزی باز بیند روی یار او

بصد زاری چو مرغی پر بریده

میان دام، نیمی سر بریده

دمی میزد بامّید و دگر نه

ز سستی زان دمش یک جو خبر نه

ازینسان بود روز و روزگارش

نه یک همدم نه یک آموزگارش

موکّل بود بر گل خادمی زشت

که نامش بود کافور و چوانگشت

ولیکن سخت نیکو خوی بودی

بسی از مشک صدقش بوی بودی

نگهبان بود بر درّ شب افروز

بشفقت کار گل کردی شب و روز

بدلداری شبش افسانه بودی

بروزش همدم و همخانه بودی

بسی پندش بدادی در هر اندوه

که بر دل می مکن چندین غم انبوه

بسی مگری که چشمت خیره گردد

جهان برچشم روشن تیره گردد

بسی سوگند خوردی گاه و بیگاه

که گر گردم من از حال تو آگاه

بسازم چارهٔ کارت بزودی

برارم ماه بختت از کبودی

اگر باید گرفتن ترک جانم

برای تو غمی نبود ازانم

بجان تو که گردیدم جهانی

بفرّ تو ندیدم دلستانی

یقین دانم که ازنسل شهانی

ولی در غم فتاده ناگهانی

مکن پنهان ز من رازی که داری

برآراز پرده آوازی که داری

چه گر خادم بیاید نامساعد

نمیکرد اعتماد آن سیم ساعد

شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود

زهر روزیش، هر روزی بتر بود

ز زاری کردن آن ماهپاره

بفریاد آمد از گردون ستاره

ز درّ اشک او پروین بسر گشت

بنات النعش نیز از رشک برگشت

شفق را خون چشمش رنگ میکرد

فلک را تفّ او دلتنگ میکرد

ز آهش مرغ شب برتابه میسوخت

جگر زان سوز درخونابه میسوخت

اگر دم برکشیدی صبح ازکوه

فرورفتی دمش حالی از اندوه

وگرمه خیمه بر افلاک بردی

از آن غم رخت را با خاک بردی

وگر خورشید سوز او بدیدی

بشب رفتی چو روز اوبدیدی

دل کافور ازو میسوخت امّا

نمیکرد آگهش گل زان معمّا

برین منوال چون بگذشت سالی

شد آن مهروی از حال بحالی

دران اندوه لب برهم نهاده

دلی چندی که شد بر غم نهاده

چو شد یکبارگی صبر و قرارش

در آن سختی ز حد بگذشت کارش

بسی بی طاقتی بودش از آن پیش

ولی طاقت نمیآورد از آن بیش

برخود خواند خادم را یکی روز

بسوگندش امین کرد آن دل افروز

نه چندان خورد سوگند آن وفادار

که هرگز هیچکس باشد روا دار

گل آنگه گفت چون سوگند خوردی

دلی با جان من پیوند کردی

اگرچه خادمی، مخدوم گشتی

امین چار حدّ روم گشتی

کنون چندانکه خواهد بود جانم

تو خواهی بود محرم در جهانم

چو القصّه بسی گوی سخن برد

ز اوّل کرد آغاز و ببُن برد

دلی پرداشت میگفت آن فسانه

فرو نگذاشت حرفی ازمیانه

سخن میگفت و اشک از دیده میریخت

گهی پیدا گهی دزدیده میریخت

چو شمعش آتشی بر فرق میشد

ز آب چشم در خون غرق میشد

ز چندانی نوازش یاد میکرد

چو چنگی زان نوافریاد میکرد

گهی از خون دل افگار میشد

گهی از آه آتشبار میشد

چوحال خویش پیش او بیان کرد

ز دل کافور را آتشفشان کرد

چنان کافور از آن قصّه عجب ماند

که چون مشک از گل تر خشک لب ماند

پر آتش گشت دل زان سرگذشتش

بسی بگریست و آب از سر گذشتش

به گلرخ گفت ای چون گل دل افروز

اگر تو نامهیی بنویسی امروز

چو بادی نامه را آنجا رسانم

ولیکن چون شدم آنجا بمانم

به ترکستان نیارم آمدن باز

که شاه چین بکین من کند ساز

چو خسرو گردد از حال تو آگاه

بسازد چارهٔ کارت همانگاه

بهرنوعی که داند چاره جوید

خلاص کارت ای مهپاره جوید

کنون چون شد دل سرگشته ازدست

مده یکبارگی سر رشته از دست

دل خود بازده، دل را بخویش آر

قلم گیر و دوات و نامه پیش آر

چو گل دید آن همه آزادی او

بجوش آمد دلش از شادی او

بر آن خادم بصد دل مهربان شد

که او را مهربان الحق توان شد

از آنسو کرد خادم برگ ره ساز

وزینسو گل بزاری نامه آغاز

نوشت آن نامه وزمهرش نشان کرد

به کافور سیه داد و روان کرد

کنون بشنو حدیث نامهٔ گل

دمی نظّاره کن هنگامهٔ گل

فریدست این زمان بحر معانی

که بروی ختم شد گوهرفشانی

ز بس معنی که دارم می ندانم

که هر یک را بهم چون در رسانم

چو مویم معنیی گرد ضمیرست

بدستم نرم کردن چون خمیرست

چو معنی از ضمیر آرم برون من

چو مویی از خمیر آرم برون من

ز بس معنی که پیوندم بهم در

چو زلف دلبران افتد بهم بر

چو مویی معنیی در پیش گیرم

بر آن معنی فرا اندیش گیرم

چو در معنی سخن پرداز گردم

بسوی نامهٔ گل باز گردم

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 8:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4975466
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث