به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

کنیزک را چو وقت مرگ آمد

درخت عمر او بی برگ آمد

جهانش دستکاری خواست کردن

طریق کژ نمایی راست کردن

هنوز آن روی چون گل ناشکفته

گل او خواست شد در گل نهفته

چو مرگ آمد دلش برخاست از درد

که شد خورشید عمرش ناگهان زرد

کنیزک بر جوانی زار بگریست

ز جور چرخ کج رفتار بگریست

زن مه مرد را گفت ای گرامی

سرآمد بر دل من شادکامی

جهانم می بنگذارد چه سازم

که پیش آمد رهی دور و درازم

صلای عمر من در داد ایام

بجای مرگ بنشینم سرانجام

بسی رفتیم و چون ره بس درازست

که میداند که چندین راه بازست

ندیدم شادی و غم بیشمارست

چگویم چون نه دل نه روزگارست

ولی این کودک نیکو لقا را

نگهدارید از بهر خدا را

که این طفل گرامی شاهزادست

ز شاهی در گدایی اوفتادست

سزد از ترک خورشیدش غلامی

که قیصر زاد روم است این گرامی

خدا را دارد این طفل و شما را

گواه این سخن کردم خدا را

سپردم با شما او را بصد ناز

که تا فردا سپاریدش بمن باز

ندارد هیچکس خصمش، خدایست

کنون این کار کار آن سرایست

نهان در موی یک انگشتری داشت

که مُهر او نشان قیصری داشت

بدو گفت این پسر با این نشانی

اگر در خفیه با قیصر رسانی

ز رفعت سر بگردونت رساند

بنقد گنج قارونت رساند

چو هر دو این سخن را گوش کردند

تو گفتی زهر ازان لب نوش کردند

بسی بگریستند و جای آن بود

پذیرفتند ازو ورای آن بود

کنیزک را از آن گرداب حسرت

روان شد از دو نرگس آب حسرت

چو درتلخی مردن مبتلا شد

بسختی جان شیرین زو جدا شد

فرو مرد آتش روز جوانی

برش طفلی چو آب زندگانی

چنان زین تنگنا بگذشت زود او

که گفتی در جهان هرگز نبود او

جهان پیرست امّا طفل سالست

که در پیریش طفلی همچو زالست

اگر پیری نبودی طفل پیشه

نگشتی سال و ماهش نو همیشه

گل بی برگ را بی مایه بگذاشت

چه مادر چه پدر چه دایه بگذاشت

بسی دارد جهان زین دستکاری

نخواهد یافت یک جان رستگاری

اگر جانست نام و گر جهانت

جهان بیجان کند در یک زمانت

درین عالم همه غرق جهانی

در آن عالم همه مشغول جانی

جهان را ترک گیر و خصم جان شو

ز هر دو بگذر و جان جهان شو

ز کار این زن بی کس زمانی

اگر مردی تو خون بگری جهانی

مثال کار عالم همچو میغست

که برقش درد و بارانش دریغست

دریغا خفته ماندی و بصد سوز

دریغا بر تو میبارد شب و روز

کنیزک چون جهان بروی بسر شد

جهان جان بستدو جای دگر شد

چو زن در خاک کرد آن مهربان را

بجان پذرفت طفل دلستان را

نهادش نام هرمز طفل دلریش

گرفتش زن ببر همچون دل خویش

چو چشمش جای زیر پرده کردند

بشیر و شکّرش پرورده کردند

چنان پرورده شد در پردهٔ ناز

که بیرون نامدش از پرده آواز

چو در پرده بت آفاق بودی

پس او در پردهٔ عشّاق بودی

چو شد آن سرو سیمین پنج ساله

بلالایی برویش رفت لاله

چنان بی مثل گشت آن ماهپاره

که گشت از رشک رویش، ماه پاره

اگر من دم زنم از شرح رویش

پریشانیم بار آرد چو مویش

چو در وی یک نظر ارزید جانی

بمهرش هر نفس نازید جانی

کسی کز دور وصفش میشنیدی

ترنج ودست بی او میبریدی

همه کشور ازو پرجوش میشد

که هرکش دید ازو مدهوش میشد

دل مِه مرد از آن دُرّ گرامی

چو دریا موج میزد شادکامی

جهان بی صبح روی او ندیدی

دعا چون صبح بروی میدمیدی

بخوزستان شهی خورشید فر بود

که او را پنج ساله یک پسر بود

بنام آن مهر پرور بود بهرام

که از بهرام بهری داشت جزنام

چو هرمز بود آن شهزاده را حال

بهم آن هر دو مه بودند همسال

چو وقت آمد که آن شهزاده بهرام

شود چون مشتری در علم احکام

خدیو شهر خوزان شاه اقلیم

نشاندش پیش استادی بتعلیم

بسی همزاد او با هم نشستند

همه از جان دلی در کار بستند

ز چندان کودکان هرمز یکی بود

که عقلش بیش و عمرش اندکی بود

زاندک عمر بسیاری خرد داشت

ز عمر خویش کاری نیک برداشت

چو هرمز لوح بگرفت و قلم زد

ز نور علم جان او علم زد

علی الجمله در اندک روزگاری

نماندش در هنر آموزگاری

اگرچه یک سخن چون موی بودی

ازو یک موی را صد روی بودی

چنان در بذله گفتن بی بدل شد

که آن بیمثل در گیتی مثل شد

چنان برداد و دانش شد توانا

که شاگردیش کرد استاد دانا

لغتها ترکی و تازِی درآموخت

ز عبری و ز رومی دل برافروخت

چنین میگفت با مه مرد استاد

که گاوی را فریدون حق فرستاد

بصورت فرّهٔ شاهیست او را

بمعنی سخت آگاهیست او را

ندانم تا کجا خواهد رسیدن

کنون باری بما خواهد رسیدن

چنان بیدار بختی گشت هرمز

که نتوان دید آن درخواب هرگز

دمی دم می نزد بهرام بی او

زمانی مینیافت آرام بی او

بشادی از دبیرستان خود شاه

بسوی باغ رفتندی شبانگاه

همه شب چون دو شاه از دلنوازی

بگرد باغ گشتندی ببازی

چو مرغ صبح افتادی بفریاد

چو جوزا هر دو رفتندی باستاد

چو از انواع دانش بازپرداخت

بتیر و تیغ و یوز و باز پرداخت

دوبازو همچو دوران هیون کرد

بمردی شیر مردان را زبون کرد

بیکدست آسیا سنگی سپردی

نماندی گرچه فرسنگی ببردی

برافگندی بقوّت گرز از مشت

قلم کردار بگرفتی بانگشت

اسد چون بر فلک میدید کارش

خجل میشد ز گرز گاو سارش

چو بر مرکب شدی چون ژنده پیلی

بدشواریش بردی اسپ میلی

چو تیرش ازکمان یک نیم رفتی

سخن در موی یا در میم رفتی

چو رفتی از کمان تیرش بتعجیل

بپیکان درکشیدی مور رامیل

چو گشتی از سر مویی هدف ساز

چو موئی سر زهم بشکافتی باز

بتاب ار تیر پرتابی گشادی

ازین عالم بدان عالم فتادی

اگردر خشم تیری درکشیدی

بچشم سوزن عیسی رسیدی

کشیدی تیر تا گوش و وزان چشم

ز گوش خود رسانیدی بدان چشم

وگر تیری زدی بی هیچ زوری

قلم کردی ز پیکان پای موری

چو تیغ نیلگون در کف گرفتی

ز تیغش بحر نیلی کف گرفتی

ز بیم تیغ او چون میغ لرزان

اجل بر تیغ رفتی خسته از جان

ز تفّ برق تیغش نامداران

سپر بر آب افکندی چو باران

چو از فتراک بگشادی کمندی

هژبران را بگردن برفگندی

چو سر پنجه زدی بر پای نیزه

ز سندان بر دمیدی سنگ ریزه!

چنانش نیزه گردان بود در چنگ

کزو آتش شدی سیماب در سنگ

اگر در پیش رُمحش خاره بودی

بیک ساعت همی صد پاره بودی

وگر سوی فلک زوبین فگندی

بزخمی خوشهٔ پروین فگندی

چو چوگان گیر و میدان جوی گشتی

فلک چوگان و ماهش گوی گشتی

چو گوی آن ماه افگندی بره در

مه از کویش ببردی گوی بر سر

شد آن چشم و چراغ روی آفاق

بعلم و زور چون ابروی خود طاق

چنان آوازهٔ او معتبر شد

که چرخ ازوی بپا آمد بسر شد

چو سال هرمز آمد برده و شش

رخش برنه جهان بفروخت آتش

بخوبی خطّ زیباییش دادند

مثال عالم آراییش دادند

درآمد خطّ سبزش از بُناگوش

خطش شد سبزه زار چشمهٔ نوش

خط سبزش که جان را قوت بودی

زمرّد رنگ بر یاقوت بودی

سر زلفش کمند جان و تن بود

لب لعلش بلای مرد و زن بود

بهرجایی که حوری سیمبر بود

ز عشق روی او رویش چو زر بود

بتی کو طوطی خطّش بدیدی

دلش در بر چو مرغی میتپیدی

ز عشقش جمله را خفتن نبودی

ولیکن زهرهٔ گفتن نبودی

چو زیر خط نشست آن مشک ماهش

فغان برخاست از خطّ سیاهش

ز زیبایی که خط او بپیوست

نمیآموخت کس را بر خطش دست

چو طوطی بود خطّش پر گشاده

دری در بسته و شکّر گشاده

ز سنبل در خط آمد لاله زارش

چو گلبرگی که باشد مشک خارش

نبودش جز تماشا هیچ کاری

کبابی و شرابی و شکاری

عجب ماندند از رویش جهانی

که چون خیزد شهی از باغبانی

چو بر گلگون نشستی روی چون ماه

فرو بستی زبس نظّارگان راه

یکی میگفت هرمز آن او نیست

که شهزادیست هرگز آن او نیست

یکی گفتی ازو چون، شاه خیزد

ز خوزستان چگونه ماه خیزد

چو هرمز در توانایی چنان شد

که هر مردی ز زورش ناتوان شد

بآسانی شبی آن کار کردی

که ده روز آن کسی دشوار کردی

چنان مه مرد بر وی مهربان شد

که مهر هرمزش مُهر روان شد

وزانجا کاصل فرهنگ شهی بود

دل هرمز ز مهر او تهی بود

بدل میگفت مه مردم پدر نیست

مرا در دل ز مهر او اثر نیست

نماند چهر او با چهرهٔ من

ندارد هرگز او خود زهره من

ازین غم گرچه دل پرجوش بودش

ضرورت را زبان خاموش بودش

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

الا ای پیک باز تیز پرواز

چو در عالم نداری یک هم آواز

دمی گر میزنی بر انجمن زن

نفس بیخویشتن با خویشتن زن

چو یک همدم نمیبینم زمانیت

که خواهد بود همدم در جهانیت

تو خود را تا ابد محرم تمامی

که هم همخانه هم همدم تمامی

بگوی این قصّه و با خویشتن گوی

بخوشگویی ببر از خویشتن گوی

چنین گفت آن سخن ساز سخن سنج

که برده بود عمری در سخن رنج

که شاهنشاه خوزی دختری داشت

که هر موییش در خویی سری داشت

سمنبر خواهر بهرام بودی

گلش اندام و گُلرخ نام بودی

بنگشادی شکر از شرمگینی

گلش میخواندند از نازنینی

اگر عاقل بدیدی نقش رویش

شدی دیوانهٔ زنجیر مویش

وگر دیوانه دیدی روی آن ماه

چو عاقل آمدی زان نقش با راه

همه صورتگران صورت آرای

ز رویش نقش بردندی بهر جای

که نقشش بود دل را نقش بر سنگ

چو مویش برد رویش نقش ارژنگ

چو مثل نقش گل در هیچ حالی

نبود امکان نقشی وجمالی

چونقاشان لطیفش نقش بستند

قلم بر نقش حُسن او شکستند

زبانها پر ز شرح حال او بود

بر ایوانها همه تمثال اوبود

نبودی ماه را اندازهٔ او

ز مه بگذشته بود آوازهٔ او

کمین بر انس و جان زلفش چنان داشت

که هر موییش جانی بر میان داشت

کمان را پرّ زاغ هر دو ابروش

کشیده تا بگوش از زاغ گیسوش

هزاران قلب بشکسته بدیده

از آن مژگان صف بر صف کشیده

برخ بر هر بتی خالی دگر داشت

ولیکن خال او حالی دگر داشت

رخ شیرینش لعلی بود در پوست

بر سیمینش سیمی بود دل دوست

لب جان بخش او را آب حیوان

شده چون صورتی بیجان در ایوان

دهانش تنگ شکّر لیک گلرنگ

چو چشم مردم دیده ولی ننگ

بسی در چشم مردم داشتی گوش

که سیمایش کند در چشمهٔ نوش

ولی چون رهگذر بربسته بودی

امیدش منقطع پیوسته بودی

دهانی چون دهان همزه یک نیم

چو اقلیمی شکر در چشم یک میم

زهی ملکی که در اقلیم او بود

که عالم پر شکر از میم او بود

میان میم بی نون حرف سین داشت

ولی در لعل سی دُرّ ثمین داشت

چهی در سیم داشت آن سنگدل ماه

رسن افگنده مشکین بر سر چاه

اگر خود بیژن مردانه بودی

ز عشق چاه او دیوانه بودی

بلوری را که آبش زیر پل بود

غلام ساعد سیمین گل بود

ببالا بود چون سرو بلندی

نبودش هیچ باقی جز سپندی

دل عشّاق خود بود آن سپندش

که میسوخت آتش لعل چو قندش

شده هر موی بر حسنش دلیلی

چه چیزش بود در خور جز که نیلی

همه خوبان مصر حسن، آن نیل

کشیدندی بنام او بتعجیل

ز دارالملک حسنش داروگیری

همه چیزیش نقد الّا نظیری

نظیرش بود گر خود گاه گاهی

همی کردی در آیینه نگاهی

ز بس کاوازهٔ او شد پدیدار

بجان گشتند شاهانش خریدار

یکی شه بود در شهر سپاهان

که بودندی غلامش پادشاهان

نه چندانی بزرگی بود او را

که بتوان گفت شرحی زود او را

گل سیراب را خواهندگی کرد

تلطفها نمود و بندگی کرد

بسی نوبت زر و زاری فرستاد

بدلبر دل بسرباری فرستاد

که سوی ما فرست آن سیمبر را

که قدری نیست اینجا سیم و زر را

میان سیم و زر سازم نشستش

کلید گنج بسپارم بدستش

چو از من میگشاید این چنین نقد

ترا بی نسیه باید بستن این عقد

جهان را نیست شهزادی به از من

که خواهی یافت دامادی به از من

شکفت از کار گلرخ شاه شاهان

که رُست او را نباتی در سپاهان

چو سالی بگذرد پیش سپاهی

پس از سالی ببندد عقد ماهی

شه آن اندیشه در دل همچو جان داشت

ولیکن چرخ در پرده نه آن داشت

قضا را گلرخ دلبر چو ماهی

ببام قصر بر شد چاشتگاهی

تماشا را برآمد تا لب باغ

نهادش آن تماشا بر جگر داغ

بزیر بید هرمز بود خفته

ز مستی عقل زایل هوش رفته

قبا از بر چو گل در پای کرده

خطش بر ماه شهر آرای کرده

کتان غلغلی نو در بر گل

ازو غلغل در افتاده ببلبل

هزاران حلقه پیش مه فگنده

ذُؤابه بر میان ره فگنده

رُخی چون گل لبی چون چشمهٔ نور

چگویم از لب و دندان گل دور

از آن چاهش که در زیر ذقن بود

چو یوسف عقل خونین پیرهن بود

سر زلفش رسن افگنده بر ماه

دل گل زان رسن رفته فرو چاه

سر آن حلقههای زلف پر چین

شده در گردن گل طوق مشکین

بتلخی پستهٔ شورش دلازار

بشیرینی چو شکّر تیز بازار

رخش لاف جهان آرای میزد

جهان را حسن او سر پای میزد

خطی چون مشک و رویی همچو ماهی

چو گل در بر فگنده خوابگاهی

شده سرو بلندش بر زمین پست

میان سایه و خورشید سرمست

خط چون طوطیش در سایهٔ بید

دُم طاوس نر در عکس خورشید

خرد بر گرد راه او نشسته

عرق بر گرد ماه او نشسته

کمند عنبرینش خم گرفته

گل صد برگ او شبنم گرفته

غم عشقش زهی سودای بی سود

لب لعلش زهی حلوای بی دود

چو گل را نرگس تر بر مه افتاد

دلش چون ماهتابی در ره افتاد

چو گلرخ آن سمنبر را چنان دید

چو جانش آمد بروی او جهان دید

ز عشقش آتشی در جانش افتاد

که دردی سخت بی درمانش افتاد

دلش در عشق معجون جنون ساخت

رخش از اشک صد هنگامه خون ساخت

چو در دام بلای عشق آویخت

هزاران دانهٔ خون بر رخش ریخت

بدانسان غمزهٔ او دل ربودش

که گفتی غمزه خون آلود بودش

دلش در پای دلبر سرنگون شد

سر خود برگرفت و رفت خون شد

چو مرغی در میان دام میسوخت

وزان آتش چو عود خام میسوخت

دم سرد از جگر میزد چو کافور

فرو میبرد آب گرم از دور

چو ابر نوبهاری اشک ریزان

چو گلبرگ از صباافتان و خیزان

بمانده در عجب حالی مشوّش

ز دست دل دلی در دست آتش

دلش صد داستان بر عشق خوانده

چو شخصی بی خرد در عشق مانده

خرد با عشق بسیاری بکوشید

ولیکن عشق یکباری بجوشید

همی بدرید جان آن سرو سرمست

بجای جانش آمد جامه در دست

بزد دست و قصب از مه بیفگند

کمند دلشکن در ره بیفگند

جهان بر چشم او زیر و زبر شد

بیفتاد و ز مستی بیخبر شد

چگونه پر زند در خون و در گل

میان راه مرغ نیم بسمل

چنان پر میزد آن مرغ دل افگار

که از جان و ز دل میگشت بیکار

جهان عشق دریای عظیمست

سفینه چیست عقلی بس سلیمست

تو تا مشغول بیتی و سفینه

از آن دریات نبود نم بسینه

دلش ناگه بدریایی فرو شد

بکنج محنتش پایی فرو شد

میان آتش سوزان چنان بود

که نتوان گفت کز زاری چسان بود

چو طفلی شیر خواره تشنهٔ آب

ز رنج تشنگی جان داده در تاب

چو مرغی بی زبان محتاج دانه

نه بالی نه پری نه آشیانه

چو ماهی زابخوش بیرون فتاده

میان ریگ غرق خون فتاده

چو موری پر فگنده پای کنده

نگونساری بطاسی در فگنده

چو آن پروانه اندر پیش آتش

میان سوختن جان میدهد خوش

دودیده خیره و دو دست بر دل

چونقش سنگ پایش مانده در گل

بمانده بی کلیدی مشکل او

جگر تفته ز ره رفته دل او

بدل گفت این چه آتش بود آخر

که ازجانم برآمد دود آخر

دلم سرگشتهٔ نامحرمی شد

عروسی من اکنون ماتمی شد

برفت از دست من سر رشتهٔ دل

ز دست دل شدم سرگشتهٔ‌دل

ز دست تو بجان آیم دلا زود

که آوردی چنین پای گل آلود

که داند کانچه در جان من افتاد

چگونه عقل ازو بر گردن افتاد

که داند کانچه دل بر موج خون کرد

سر آخر از کجاخواهد برون کرد

چه سازم یا کرا بر گویم آخر

که گل را باغبانی جویم آخر

چگونه ما دو را باهم توان داد

که من شهزادهام او باغبان زاد

نه بتوان گفت با کس این سخن را

نه نتوان خواستن آن سرو بن را

نه دل را روی آزادیست زین بند

نه گل را یک شکر روزیست زین قند

نه چشم از روی وی بر میتوان داشت

نه او را نیز در بر میتوان داشت

اگر این راز بگشایم زمانی

بزشتی باز گویندم جهانی

بسی به گر لته در حلق مانم

ازان کاندر زبان خلق مانم

خدایا میندانم هیچ تدبیر

شدم دیوانه زان موی چو زنجیر

اگر جانست بیش اندیش دردست

وگر دل سیل خون در پیش کردست

کمابیشی من پیداست آخر

ز خون من چه خواهد خاست آخر

جهان از مرگ من ماتم نگیرد

ز مشتی استخوان عالم نگیرد

بگفت این و بصد سختی از آن بام

فروتر شد بصد سختی بناکام

نه یک همدم که یک دم راز گوید

نه یک محرم که رمزی باز گوید

همی شد از هوای خویش درخشم

همی گشت آه در دل اشک در چشم

از آن شد تفته اندر عشق جانش

که میجوشید مغز استخوانش

چو مستی تشنه دل پر سوز مانده

لبش بی آب جان افروز مانده

کسی لب تشنه پیش آب حیوان

چگونه ترک گوید ترک نتوان

چو گردانید روی از روی هرمز

ز دست دل شد آن بتروی عاجز

ز دست عشق غوغا کرد ناگاه

بدان نظّاره آوردش دگر راه

دلش گردن کشید از دلنوازش

فلک آورد گردن بسته، بازش

نمیآورد گل طاقت دگربار

بشورید ای خوشا شور شکر بار

دلش در بیخودی شد واقف عشق

صلا در داد جان را هاتف عشق

همی زد مژه و خوناب میریخت

ز بادام اشک چون عنّاب میریخت

بدل میگفت آخر این چه حالست

ز هرمز خار در پایت محالست

بخوبی گرچه بی مثل جهانست

ولی تو پادشاه او باغبانست

بگو تا چون تو هرگز نازنینی

کجا جستست زینسان همنشینی

چگونه آب با آتش شود یار

بسی فرقست از طاوس تامار

جهانداری بغوری کی توان داد

سلیمانی بموری کی توان داد

چو جان در آستینش شد دلاویز

علم زد عشق او چون آتش تیز

بهر پندی که داده بود خود را

شد ان هر پند او بندی خرد را

ازان پس دل ز جان خویش برداشت

خرد را پیش عشق از پیش برداشت

زبان بگشاد عشق نکته پرداز

خرد را گوشمالی داد ز اغاز

که گرچه نام هرمز روستاییست

ولی بروی نشان پادشاییست

اگر هرمز ندارد نیز اصلی

ترا مقصود از اصلست وصلی

چو جای وصل دارد اصل کم گیر

ز صد گونه هنر یک فصل کم گیر

چو هم نیکو بود هم خوش،‌گدایی

بسی خوشتر ز ناخوش پادشایی

ترا روی نکو باید نه شاهی

نکو رویست او دیگر چه خواهی

شکر چون در صفت افتاد شیرین

شکر خور، می چه پرسی از کجاست این

گدایی سر که و شاهیست شکّر

ترا صفرا بکشت این هر دو بهتر

گلی تو او درین باغست بلبل

بسی خوشتر سراید بلبل ازگل

گلی تو او لبی دارد شکر ریز

تو بیماری بشکّر گل درآمیز

چوعشق از هر طریقی گفت برهان

خرد الزام گشت و عقل حیران

اگرچه بود گلرخ شاهزاده

ولی شه مات شد از یک پیاده

چو عشق آن شیوه شرح یاردادی

دل او بیش ازو اقرار دادی

نه زانسان بود گل را عشق هرمز

کزوزایل شدی چون عقل هرگز

ز بس کالقصه دزدیده نگه کرد

جهان برنرگس ساحر سیه کرد

بدل میگفت ای دل کارت افتاد

بزن جان را که او دلدارت افتاد

ز دل تا صبر صد فرسنگ بیشست

ز جان تا عشق مویی راه پیشست

چه سازم میبباید ترک جان گفت

کسی کوکاین سخن با او توان گفت

مرا نادیده ماه و آفتابی

شدم زین ماه دیدن ماهتابی

مثال آنکه جانی یافت دل شد

برسوایی مثال من سجل شد

چو من ماهی که خورشید دل افروز

جهان بر روی من بیند همه روز

چو من سروی که صد سرو سرافراز

ز قد من کند آزادی آغاز

چو من حوری که حوران بهشتی

ز من بر خشک میرانند کشتی

چو من درّی که گر دریا زند جوش

کنم یک یک دُرش را حلقه در گوش

چو من لعلی که یاقوت نکو رنگ

گرفت از خجلت من قلعه در سنگ

چو من شمعی که چون من رخ فروزم

چو شمعی شمعدان مه بسوزم

چو من گنجی که شب پیروز گردد

گر از زلفم طلسم آموز گردد

ندارد زهرهٔ آن زهرهٔ مست

که داند داشت زیر کوزهام دست

مه رخشنده با این نور دادن

نیارد کفش پیش من نهادن

اگر چون صبح برگردون بخندم

ز پسته راه بر گردون ببندم

اگر صد چرب گوی آید بحربم

بچربی بر همه خوبان بچربم

اگر زلفم بر افشاند سیاهی

نخست ازمه در آید تا بماهی

وگر رویم ببیند ماه ازین روی

نهد از آسمانم بر زمین روی

ز چشم گاو میشم شیر افلاک

شود مست و زند دنبال بر خاک

ز بوی طرّه مشکین من حال

بر آید مرغ مخمل را پر و بال

هزاران جان شریک موی جعدم

چو برقی باز میدوزد به رعدم

کجا آرد بلوری در برم تاب

که از شرم تنم شد سیم سیماب

لبم را خود صفت نتوان که چونست

که وصف او ازین عالم برونست

ز ترّی آب حیوان ناپدیدست

که از شرم لبم ظلمت گزیدست

بلب گه جان دهم گه جان ستانم

ز خوبی هیچ باقی میندانم

لبم گر بادهیی بخشد بساقی

از آن مستی نماند هیچ باقی

کنون با این همه صاحب جمالی

دل لایعقلم شد لاابالی

دلی با من بسی در پوست بوده

بجان شد دشمن من دوست بوده

بیک دیدن که دیداو روی هرمز

مرا گویی ندید او روی هرگز

بخونم تشنه شد و ز سینه بگریخت

ز من آن محرم دیرینه بگریخت

گهی در چین زلفش ره بدر برد

گهی راهی بهندستان بسر برد

گهی در زنگبار مویش افتاد

گهی در بند روم رویش افتاد

گهی شکّر خورد آب حیاتش

گهی در خط شود پیش نباتش

گهی زان خنده مست مست گردد

گهی زان غمزه چابک دست گردد

گهی بر پستهٔ او شور آرد

گهی بر شکّر او زور آرد

گهی بر خطّ او در قال آید

گهی بر خال او در حال آید

گهی در نرگسش حیران بماند

گهی در مجلسش طوفان براند

نمیدانم که تا هرگز کند رای

بسوی گل چنین دل در چنین جای

ز دست این دل پر شیون خویش

همی پیچم چو دست اورنجن خویش

دل مستم اگر فرمانبرستی

بسی کار دلم آسان ترستی

چه کرد این دل که خون شد در بر من

که این از چشم آمد بر سر من

توای دیده چو خود کردی نگاهی

بسر میگرد در خون سیاهی

بیک نگرش بسی بگریستی تو

ندانم تا چرا نگریستی تو

کنون جز صبر، من رویی ندارم

ز صبر ارچه سر مویی ندارم

اگر از سنگ و از آهن کنم صبر

دلم را بی قراری بارد از ابر

بآخر چون فرو شد طاس سیماب

برآمد شاه هرمز را سر از خواب

چو شد بیدار ماه مست خفته

گل سیراب شد از دست رفته

چو زیر بید سر برداشت مویش

نهانی گل بروزن برد رویش

ز مستی چشم میمالید هرمز

که فندق سود بر بادام هرگز

چو یافت از فندقش بادام او تاب

ز فندق گشت بادامش چو عنّاب

تو گفتی نرگسش سرخی ازان داشت

که از خون ریزیش گلرخ نشان داشت

چو زلف عنبرین بفشاند از گرد

گل بی دل گلابی گشت از درد

چو از بستر کلاه آورد برماه

فلک پیشش کله بنهاد بر راه

چو دست دُر فشان بر خط نهاد او

بخون خلق عالم خط بداد او

چو موی مشک رنگ از راه برداشت

ز ناف آهوان، مشک آه برداشت

چو زلف از زیر پای آورد بر دوش

بخاست از سبزپوشان فلک جوش

چو روی از گرد ره در آب شست او

هلاک ماه روشن روی جست او

چو در رفتن قدم برداشت هرمز

دل گل رفت و تن افتاد عاجز

درآمد آتش عشق جگر سوز

گرفت از پیش و پس راه دل افروز

گل سیراب بر آتش بمانده

گلاب از جزع بر آنش فشانده

صبوری کوچ کرده عقل رفته

دل افتاده خرد منزل گرفته

جگر خسته بصر خونبار مانده

دهن بسته زبان بیکار مانده

جهان بر چشم او تاریک گشته

اجل دور از همه نزدیک گشته

بهشتی زین جهان بیرون گذشته

برو سیلابهای خون گذشته

بدینسان مانده بود آن ماهپاره

که تا برچرخ پیدا شد ستاره

ز طاوس فلک بنمود محسوس

مه نو چون هلال پرّ طاوس

چو مه رویی بود صاحب جمالی

کشندش نیل بر شکل هلالی

درین شب شکل ماه نو رسیده

هلالی بود بر نیلی کشیده

شهی در حجرهٔ چارم بخفته

بمهری ماه را در بر گرفته

یکی جاندار خونی بر سر شاه

بلی بی خون ندارد جان وطنگاه

شده در پاسبانی هندوی چست

نه او مقبل نه زو یک نیکوی رست

یکی اقضی القضاتی پیشگه را

مزوّر ساخته معلول ره را

بتی زا نو مربع وار کرده

مثلث ساخته عود از سه پرده

دبیر منقلب پیر و جوانی

قلم در خط شده زو هر زمانی

عروس شب چنان پیرایه ور بود

که چون صحن مرصّع پرگهر بود

شب آبستن آنکه در زمانی

بزاده لعبت زرّین جهانی

که داند تا چرا این هر ستاره

درستی مینماید پاره پاره

که داند کاین همه پرگار پرکار

چرا گردند در خون نگونسار

فرو میرد شبش شمع چهارم

بروزش کشته آید شمع انجم

چو بسیاری برافروخت و فرو مرد

جهانی را برآورد و فرو برد

گهی مهرش جهان بفروخت بر ماه

گهی مه نیز رویی دوخت برماه

چوماه او چنان مهرش چنینست

بسی در خون بگرداند یقینست

کنون وقت آمد ای مرغ دلارام

که گلرخ را فرود آری ازین بام

چو گل بر بام همچون خار درماند

دلش چون حلقهٔ زیروز برماند

بلا بر جان او بیشی گرفته

وجودش با عدم خویشی گرفته

بخون گشته شبیخون در گذشته

ز شب یک نیمه افزون درگذشته

بصد چشمی چو نرگس در نظاره

بگل بر، خون گرسته هر ستاره

سیه پوشیده شب درماتم او

شفق در خون نشسته از غم او

صبا از حال گل آگاه گشته

ز تفّ جانش آتش خواه گشته

هزاران بلبلان نوبهاری

فغان برداشته بر گل بزاری

گل گلگونه چهره دایهیی داشت

که در خرده شناسی مایهیی داشت

فسونگر بود مرغی چابک اندیش

بدیدی حیلهٔ صد ساله از پیش

بشکلی بوالعجب کار جهان بود

که لعب چرخ با او در میان بود

اگر درجادویی آهنگ کردی

ز سنگی موم و مومی سنگ کردی

چنان در ساحری گیرا نفس بود

که شیخ نجد با او هیچکس بود

دمی کان آتشین دم بر گرفتی

اگر بر سنگ خواندی در گرفتی

زبانی داشت در حاضر جوابی

بتیزی چون لب تیغ سدابی

دل سنگین او از مکر پر بود

بغایت سخت خشم و نرم بربود

چو صبح تیز بی خورشید روشن

دمی دم می نزد بی گل بگلشن

چو برگی دل برولرزنده بودش

که گلرخ گوهری ارزنده بودش

چو تخت زر ز سیمین تن تهی دید

سراچه بیرخ سرو سهی دید

وطن میدید و گوهر دروطن نه

چمن میدید و گلرخ در چمن نه

در ایوان قبلهٔ جمشید میجست

چراغی خواست وان خورشید میجست

چو لختی گرد ایوان گام زد او

قدم بر در ز در بر بام زد او

سمنبر اوفتاده دید بر خاک

ز خون نرگس او خاک نمناک

دلش با نیستی انباز گشته

ز شخصش رفته جان پس بازگشته

گسسته عقد و بسیاری گهر زان

بخاک افگنده چشمش بیشتر زان

ز خون دیدهٔ آن ماهپاره

شفق گشته هلالی گوشواره

سر زلفش پریشان گشته در خاک

شده توزی لعلش بر سمن چاک

دلش در بر چو مرغی پر همی زد

دمی از دل بر آن دلبر همی زد

چودایه دید گل را همچنان زار

چو گل شد پای او پرخار از آن کار

چنان برقی بجان او درآمد

که چون رعدی فغان از وی برآمد

گشاد اشک و بسی فریاد در بست

دلش از دست شد و افتاد از دست

ز بانگ او بتان گشتند آگاه

که هر یک میزدندی بانگ بر ماه

گل سیراب را در خون بدیدند

دو چشم دل ز گل در خون کشیدند

بلا دیدند و آتش بهرهٔ گل

فشاندند آب گل بر چهرهٔ گل

چو هر دم آتشی در نی نشیند

چنان آتش بآبی کی نشیند

چو باد صبحدم بر روی گل جست

بآزادی رسید آن سرو سر مست

گل بی دل چو قصد این جهان کرد

دو نرگس برگشاد و خون روان کرد

خیال سبزهٔ خطّش عیان شد

ز نرگس آب بر سبزه روان شد

چو حال خویشتن با یادش آمد

ز هر یک سوی، صد فریادش آمد

سحر از باد سرد او خجل شد

فلک از تفّ جانش گرم دل شد

برفت از هوش شکّر بار سرمست

دگر باره چو بار اوّل از دست

گلی در خون و آتش بوده چندین

چگونه تاب آرد نیست مشک این

گلاب و مشک بر رویش فشاندند

نبود آن، گرد از مویش فشاندند

رخش چون از گلاب و مشک تر شد

گلاب از آه سردش خون جگر شد

بتان در نیم شب ماتم گرفتند

ز نرگس ماه در شبنم گرفتند

بدر مشک از سر گیسو بکندند

بفندق ماه یعنی رو بکندند

یکی بستر بیاوردند ز اطلس

بایوان باز بردندش بده کس

همه شب دم نزد چون صبح ازماه

که تا پیک سپیده دم زد از راه

چونوشد نوبت روز دلاویز

برآمد نعرهٔ مرغان شب خیز

چو پروین همچو گرد از راه برخاست

ز باد سرد صبح آن ماه برخاست

چو گل برخاست دل بنشست آزاد

وزان برخاستن برخاست فریاد

چو آن گنج گهر را باز دادند

بصدقه گنج زر را درگشادند

دل همچون کباب و موی چون شیر

کباب آورد و شربت دایهٔ پیر

بگل گفت ای سمن عارض چه دیدی

کزین عالم بدان عالم رسیدی

فتاده قد تو چون سرو بر خاک

بگرد سرو توتوزی شده چاک

مگر توزی ز رویت ریخت در راه

که توزی را بریزد پرتو ماه

زبان بگشاد گلبرگ سمن بوی

که گر از صد زبان گردم سخن گوی

ز صد نتوانم ای دایه یکی گفت

نه از بسیار با تو اند کی گفت

ز دل تنگی شدم بر بام ناکام

که ای من خاک بادی کاید از بام

سوی آن باغ رفتم در نظاره

تماشا چون گلم دل کرد پاره

گلی دیدم چمن آراسته زو

ز هر برگی فغان برخاسته زو

ز بویش بود ریحانی نفس بود

زرنگش دیده را از لعل بس بود

از آن گل آتشی در دل فتادست

چو آن بلبل که اندر گل فتادست

ز شاخی بلبلی چون دید آن گل

ببی برگی فتاد از عشق بلبل

گهی از عشق گل آوازمیداد

گهی دل را بخون سرباز میداد

گهی میگشت در یکدم بصد حال

گهی میزد بصد گونه پر و بال

گهی در روی گل نظّاره میکرد

گهی چون گل قبا را پاره میکرد

بآخر آتشی در بلبل افتاد

ز شاخ سبز پیش آن گل افتاد

میان خاک و خون چندان بسر گشت

که از پای و سر خود بیخبر گشت

مرا زان درد‌آتش در دل افتاد

ز آتش دود دیدم مشکل افتاد

از آن آتش دلم چون دود خون گشت

پلی بستم ز خون بنگر که چون گشت

بیک باره دلم از بس که خون شد

بپل بیرون نشد از پل برون شد

خداوند جهان بیرون شوم داد

درون دل ز سر جایی نوم داد

وگرنه باز ماندم در هلاکی

چو ماهی بودمی بر روی خاکی

دواسبه سوی رفتن داشتم ساز

فرستادم کنون ناگاه خرباز

پس آنگه دایه گفت ای گلرخ ماه

چو خورشیدی دلت شد گرم ناگاه

ندادی گوش و مستی تیز خشمی

چو خورشیدت رسید ایماه چشمی

حدیث مرد حکمت گوی نیکوست

که چشم بد بلای روی نیکوست

ببین تا گفتهام زین نوع چندی

که بر سوزید هر روزی سپندی

مرا جانیست وان در صدق پیشست

که جای صد هزاران صدقه بیشست

چو شمع آسمان آمد پدیدار

ستاره بیش شد پروانه کردار

چو این زرّین سپر زد بر فلک تیغ

چو جوشن شد ز تیغش بر فلک میغ

بسلطانی نشست این چتر زر بفت

ز سیر چتر او آفاق پر تفت

چو شب شد روز این درّ شب افروز

بباغم گفت دل میخواهد امروز

بیندازید گرد حوض مفرش

که دارم سینهیی چون حوض آتش

ندیدم در جهان زین حوض خوشتر

که گویی آب او هست آب کوثر

چو من بر حوض زرّین غوطه خوردم

چرا پس گرد پای حوض گردم

چو آبم برد آب حوض زین پیش

چرا میریزم آب حوض زین بیش

گلاب از نرگسان صد حوض راندم

ز خجلت در عرق چون حوض ماندم

بدانسان شد دلم زین حوض فرتوت

که شد این حوض بر من حوض تابوت

که من بر حوض دیدم روی آن گل

چو آب حوض رفتم سوی آن گل

چو شد دور از کنار حوض ماهم

کنون آب از میان حوض خواهم

بگرد حوض خواهم بار گاهی

که گرد حوض خواهم گشت ماهی

کسی کو بر لب حوضی باستاد

نظر آنگه بغوّاصی فرستاد

نگونسار آید او در دیدهٔ خویش

ازین حوضم نگونساریست در پیش

اگر از دست شد پایم بیکبار

که گشتم گرد پای حوض بسیار

اگر این حوض خود صد پایه باشد

بسر گشتن مرازومایه باشد

شکر با گل بیکجا نقد باشد

شکر بر حوض بهر عقد باشد

گلم من با شکر در بر نشستم

شکر بر حوض دیدم عقد بستم

ز حد بگذشت ازین حوضم فسانه

کنون ماومی و این حوضخانه

بگرد حوض تخت زر بیارند

می و حوران سیمین بر بیارند

که تا ز اواز چنگ و نالهٔ نای

بجای آید دل این رفته از جای

چرا باید ز هر اندیشه فرسود

که گر شادیست ور غم بگذرد زود

کنون باری چرا غمناک گردیم

که میدانیم روزی خاک گردیم

زمانی کام دل باهم برانیم

کزین پس میندانم تا توانیم

یکی شاهانه مجلس ساز کردند

سماع و نقل و می آغاز کردند

برون کردند هرمز را از آن باغ

دل گل یافت چون لاله از آن داغ

سبب او بود شادی و طرب را

چرا پس برگرفتند آن سبب را

نگین حلقهٔ آن جمع او بود

ندیدند از رخ چون شمع او دود

چرا کردند از آنجا شمع را دور

که بی شمعی نباشد جمع را نور

چو مطرب زیر گل بستر بیفکند

ز لحن چنگ بلبل پر بیفکند

پری رویان دیگر همچو لاله

گرفته شیشه و جام و پیاله

پری رویی کزان یک شیشه خوردی

بافسون صدپری در شیشه کردی

ز پیش چارسوی مجلس ناز

منادی گر شده چنگ خوش آواز

چو شد آواز بیست و چار درگوش

چه بیست و سی که صد بودند مدهوش

پریزادی ز جن و انس آمد

عجب نوعی حریف جنس آمد

حریفی زهره طبع و آب دندان

چو خورشید آتشین چون صبح خندان

بریشم را بناخن ساز میداد

ز پردههاتفی آواز میداد

چوبانگ چنگ در بالا گرفتی

دل از سینه ره صحرا گرفتی

ز پرده نغمه را بر تار میزد

دم عیسی ز موسیقار میزد

چو پیش آورد از رگ او ره راست

دل از طبع مخالف طبع برخاست

نمود از ناخنی علم و عمل را

بگفت از پردهٔ خوش این غزل را

کجایی ای چو جان من گرامی

بیاگر بر دو چشمم میخرامی

بجز تو درجهان حاصل ندارم

برون از تو درون دل ندارم

دلی گر هست بی نامت دژم باد

چنان دل را ز عالم نام گُم باد

قرارم برد زلف بیقرارت

بآبم داد لعل آبدارت

نمودی روی از من زود رفتی

چو آتش در زدی چون دود رفتی

چو بی روی تو جشن از رشک سازم

کباب از دل شراب از اشک سازم

چنان دل مست شد از تو بیکبار

که تا محشر نخواهد گشت هشیار

خوشا عشقی که باشد در جوانی

خصوصا گر بود با کامرانی

خوشا با یار کردن دست در کش

خصوصا گر بود یار تو سرکش

خوشا از لعل او شکّر چشیدن

خصوصا گر بجان باید خریدن

چو بشنید این سخن گلروی از چنگ

ز مژگان کرد بر گل اشک او رنگ

شد از بادام ماهش پر ستاره

بفندق فندقی را کرد پاره

چو گل نازک دلی پر عشق و سرمست

سماع و می صبوری چون دهد دست

چو شهزاد از صبوری گشت درویش

ز بیهوشی بزد یک نعره بی خویش

وجودش از دو عالم بیخبر گشت

ز دو عالم برون جای دگر گشت

همه رامشگران بر گرد آن ماه

بزاری میزدند از راهوی راه

گل اندر پرده زان پرده بسر گشت

دو چشم پرده دارش پرده درگشت

درآمد عشق و گل بیخود فروشد

خدادانست و بس جایی که او شد

چنان در عشق آن دلدار پیوست

که بگسست از خود و در یار پیوست

بخوابش دید لب بر لب نهاده

چو شکّر بر لب گل لب گشاده

گرفته موی او پیچیده در دست

فتاده روی بر هم خفته سر مست

بدو گفت ای نگار ناوفادار

جفا ورزد کس آخر با چو من یار

چنین خود بیوفایی چون کنی تو

بباغ آیی مرا بیرون کنی تو

سوی باغ آمدی بشکفته چون گل

مرا از آشیان راندی چو بلبل

چو تو در عشق چون بلبل نباشی

اگر بلبل برانی گل نباشی

چرا راندی مرا تا بر گل مست

چو بلبل کردمی زاری بصد دست

چو گل بشکفتی و خوارم نهادی

چو یوسف صاع در بارم نهادی

چو گل بشنود آن از خواب برجست

زبان بگشاد و صد فریاد در بست

بزاری همچو چنگی پر الم گشت

رگ و پی بر تنش چون زیر و بم گشت

روان شد خون زچشم سیل بارش

ز خون چشم پرخون شد کنارش

گل بیدل ز بیخوابی چنان بود

که از زاری چو برگ زعفران بود

چو دید آن خواب عشقش گشت بسیار

شدش زانخواب چشم فتنه بیدار

گل آشفته را یکدم کفایت

گل بسرشته را یک نم کفایت

غم یعقوب را یادی تمامست

گل صد برگ را بادی تمامست

چو کار از دست شد گلرخ برآشفت

دگر کارش صلاحیت نپذرفت

گل تر را جگر خشک و نفس سرد

تنش گرمی گرفت و گونه شد زرد

چو تب در گل فگند از عشق تابی

عرق ریزان شد از گل چون گلابی

شبان روزی در آن تب زار میسوخت

تنش همواره ناهموار میسوخت

چو خاتون سرای چرخ خضرا

برآورد آستین از جیب مینا

بگردید و زرخ برقع برانداخت

بعالم آستین پر زر انداخت

پزشگان را بیاوردند دانا

برای درد آن گلبرگ رعنا

پزشک آخر دوای گُل چه داند

که گُل را باغبان درمان تواند

بباید باغبانی همچو هرمز

وگرنه گُل نگردد تازه هرگز

چو باشد بر سر گل باغبانی

بگل نرسد ز هر خاری زیانی

علی الجمله دوا کردند یک ماه

نشد یک ذرّه آن خورشید با راه

دوای عشق کردن رو ندارد

که درد عاشقان دارو ندارد

ز درمان هر زمان دردش بتر گشت

صبوری کم شد و غم بیشتر گشت

چو درمان مینپذرفت آن سمنبر

بایوان باز بردندش بمنظر

بآخر به شد و بر بام شد باز

چو مرغ خسته پیش دام شد باز

چو بُد مرغ دلش پرّیده از بام

بسوی بام زد بار دگر گام

چو مرغی برکنار بام میگشت

بپای خویش گرد دام میگشت

از آن بر بام داشت آن مرغ امّید

که تا هادی شود در پیش خورشید

دلش بگذاشت چون مرغی وطن را

که دید آن مرغ جان خویشتن را

دلش در آرزوی چینه برخاست

چو مرغ از چارچوب سینه برخاست

دلش چون مرغ وحشی در غلو بود

صفیر مرغ، بازش آرزو بود

دلش پر میزد و بیشرم میرفت

چو مرغی در هوای گرم میرفت

دلش برداشته چون مرغ آواز

که ای هرمز بیاچینه درانداز

صفیری زن مرا آخر سوی بام

که چون من مرغ ناید تیز در دام

نظر بگشای تا بر بامت افتد

چو من مرغی مگر در دامت افتد

چو سر از چینه گردی در کمندم

بدست خویشتن نه پای بندم

مرا بر چینهٔ خود آشنا کن

چو هادی گردم از دستم رهاکن

وگر هادی نگردم دل بپرداز

بزن دست و بپیش بازم انداز

من آن مرغم که بیتو هیچ جایی

نجویم جز هوای تو هوایی

من آن مرغم که زرّین بود بالم

بسوخت آن بالم و برگشت حالم

من آن مرغم که از یک دانهٔ تو

بماندم تا ابد دیوانهٔ تو

تلطّف کن دمی با همدمی ساز

دلم را از مدارا مرهمی ساز

بگفت این و فرو افتاد بر بام

همه بام از سرشکش گشت گل فام

چگویم همچنین آن عالم افروز

بگرد بام میگشتی شب و روز

همه گر صبحدم گر شام بودی

تماشا گاه گل بر بام بودی

بسی بر بام میشد شام و شبگیر

بتهمت اوفتاد آن دایهٔ پیر

گل ارچه راز دل با کس نمیگفت

سرشک روی او روشن همی گفت

بشب در خواب دیدش گشت جوشان

بجست از جای گریان و خروشان

ز بس آتش دلش چون جوی خون شد

کفش بر لب زد و از سر برون شد

چو عشق از در درآمد گام برداشت

گل بی صبر راه بام برداشت

برهنه پای و سر بر بام میشد

برای کام دل ناکام میشد

جهانی بود در زیر سیاهی

بیارامیده دروی مرغ و ماهی

شبی در زیر گرد تند پنهان

چو دوده ریخته بر روی قطران

شبی چون زنگی اندر قیر مانده

عروس روز در شبگیر مانده

شد آگه دایه و گل را چنان دید

ز تخت زر سوی بامش روان دید

فغان برداشت کاخر این چه حالست

ز کم عقلان چنین حالی محالست

چه گمراهیست کاکنونت گرفتست

نداری عقل یا خونت گرفتست

گره بر جان پرتابم زدی تو

چه رنگست اینکه در آبم زدی تو

بهر ساعت سوی بام آوری رای

شوی گیسو کشان چون چنگ درپای

یقین دانم که کارت مشکل افتاد

کزین مشکل بس آتش در دل افتاد

زبان بگشای تا مشکل چه داری

خدا داند که تادر دل چه داری

اگر گویم چه میسازی تو بر بام

مرا گویی که تادل گیرد آرام

کجا باور کند دایه ز گل این

کجا بیرون شود با من بپل این

اگر بر تخت زرّین شب گذاری

ز بس سستی تو گویی جان نداری

وگر بر بام باید شد ببازی

شوی تو شوخ دیده جرّه بازی

چو اسبی تند باشی بر شدن را

خری کاهل فزونی آمدن را

اگر گویم سوی قصر آی از بام

ز صد در بیش گیری در ره آرام

فرو افتی و نشناسی سر از پای

نجنبی و نگیری پای از جای

وگر گویم که بر بام آی و برخیز

برافروزی و چون آتش شوی تیز

چو مرغی میزنی بیخود پر و بال

چو روباهی نهی بر دوش دنبال

بجلدی آستین را در نوردی

همه شب بر کنار بام گردی

نهاده در کنار از دیده دودی

دلی پر درد میگویی سودی

گهی ازنرگست خوناب پالای

گهی بی چوب گز، مهتاب پیمای

گهی با مرغ کردی هم صفیری

گهی ازناله دربندی نفیری

گهی از شاخ مرغی را برانی

گهی از باغ مرغی را بخوانی

گهی سنگی دراندازی به آبی

گهی سرسوی سنگ آری بخوابی

گهی گریان شوی چون شمع خندان

گهی دستار چه خایی بدندان

گهی بام از گرستن رود سازی

گهی سیبی کلوخ امرود سازی

گهی در دست گیری دستهٔ گل

گهی نوحه کنی بر بانگ بلبل

گهی بیرون کنی دست از گریبان

گهی دریای اُفتی همچو دامان

گهی برروی دیوار افکنی خویش

گهی دیوار پیمایی پس و پیش

گهی از دل براری آه سردی

گه از گرمی فرو افتی بدردی

گهی باشد دو بادامت شکر خیز

گهی گردد دو گلبرگت عرق ریز

ز بسیاری که گرد بام پویی

بدّری هر شبی کفشی ببویی

اگرچه من نیم حاضر جوابی

ز تو غایب نیم در هیچ بابی

همه شب گوش میدارم ترامن

تو پنداری که بگذارم ترا من

همه شب دل زمانی ساکنت نیست

بجز بر بام رفتن ممکنت نیست

ازین ممکن شود واجب خیالی

ندانم حال و دانم هست حالی

شبی چندان نیابد چشم تو خواب

که منقاری زند یک مرغ در آب

قرارت نیست و آرامت برفتست

ببد نامی مگر نامت برفتست

چه حالست این ترا آخر چه بودست

پری داری مگر دیوت ربودست

همه خلق جهان را خواب برده

ترا گویی که برفیست آب برده

چه میخواهی ز پیر ناتوانی

که در عالم تویی او را و جانی

چه میخواهی ازین مسکین بی زور

کزو موییست باقی تالب گور

دلم خون شد ز زاری کردن تو

ندارم طاقت خون خوردن تو

نیاری رحمتی بر من چه سازم

تو زاری میکنی من میگدازم

چو شب درانتظار روز باشی

چو شمعی تا سحر در سوز باشی

چو روز آید شوی بر رخ گهر بار

که کی باشد که شب آید پدیدار

شبانروزی قرارت می نه بینم

بجز غم هیچ کارت می نه بینم

چو دایه زین سخنها لب فرو بست

زبان بگشاد گل چون بلبل مست

بدایه گفت دل بر میشکافم

که گویی زیر بار کوه قافم

چو کوه قاف با من در کمر شد

ز آهم خون چشمم چون جگر شد

چنین دردی که در جانم نهفتست

زبانم پیش کس هرگز نگفتست

دل دایه ز درد او چنان شد

که از دست دلش گویی که جان شد

بگل گفت ای چو جان من گرامی

بگردانیده روی از شادکامی

دلت بنشان بگو تا از کجا خاست

مکن کژی و بامن دل بنه راست

بجان پروردهام من در کنارت

مشوّش چون توانم دید کارت

چرا ای مرغ زرّین دلاویز

نیابی خواب چون مرغ شب آویز

بمنظر بر روی سر پا برهنه

بگوراست و مخوان تاریخ کهنه

بگو تادست سیمین تو امروز

بزیر سنگ کیست ای عالم افروز

تو میدانی که چون راز تودارم

نفس از راز داری بر نیارم

ندیدستی ز من بسیار گویی

نه هرگز ده زبانی و دورویی

نگفتم پیش تو هرگز خطایی

دروغی نیز نشنودی ز جایی

همیشه تا که بودم بنده بودم

ز ماهت دل بمهر آگنده بودم

شبم شب نیست بی موی سیاهت

نه روزم روز بی روی چو ماهت

همه کام دلت باشد مرادم

تو باری نیک دانی اعتقادم

نداند دید بر ماه تو دایه

که یک موی افکند بی مهر سایه

اگر بر گل فتد یک سایهٔ گل

چو گل درخون نشیند دایه گل

تویی جان من ای دُرّ شب افروز

که جانم بر تو میلرزد شب و روز

چناندارم دل از مهر تو پرتاب

که هر شب برجهم ده بار ازخواب

زمانی شمع بالینت فروزم

زمانی شمع آیینت فروزم

بسوزم عود و عنبر بر سر تو

کنم همواره بر تو چادر تو

چو خال سبز بر رویت کنم راست

شکنهای دو گیسویت کنم راست

کنم در کوزه جلّاب تو شیرین

نه از یکسوی از دو سوی بالین

مرا در حق تو شفقت چنینست

ترا ای مهربان با من چه کینست

اگرچه خستهٔ ایام گشتم

اسیر چرخ نافرجام گشتم

جهان تا پشت من همچون کمان کرد

جوانی را چو تیر از من روان کرد

رگم گشته کبود و روی چون کاه

زخویشم شرم آید گاه و بیگاه

جهان را مدتی بسیار دیدم

چه میجویم دگر انگار دیدم

چو حرصم شد دراز و عمر کوتاه

مرا پیری پیام آورد ناگاه

که بگذر زود چون بادی بدشتی

که سوی خاک داری باز گشتی

کنون وقت رحیل آمد بناکام

مرا با تو بهم نگذارد ایام

ز تو بربایدم ایام آخر

بود این عمر را انجام آخر

ز عمرم هیچ دورانی نماندست

مرا بر نانوانانی نماندست

چه من گر سایهام تو آفتابی

مرا بسیار جویی و نیابی

بگو تا از که میگردی بخون تر

کرامی بینی از خود سرنگون تر

اگرچه دردمند و ناتوانم

روا باشد که درمانی بدانم

نه هر چیزی همه کس داند ای ماه

مرا زین حال پوشیده کن آگاه

بحق آنکه تن را جفت جان ساخت

خرد را کارفرمای جهان ساخت

هزاران شمع از طاقی برافروخت

چراغ از جان مشتاقی برافروخت

چو عنصر بود بیگانه جدا کرد

بما بیگانگان را آشنا کرد

بحق مریم پاکیزه گوهر

بناقوس و چلیپا و سم خر

بانجیل و بزّنار و به برهبان

ببیت المقدس و محراب و ایوان

بروح عیسی خورشید آسا

بایمان وفاداران ترسا

که گر رازم تو بر گویی نهانی

نهان دارم چو جانش زانکه جانی

بخون دل بزرگت کردم آخر

بشیر و شکّرت پروردم آخر

نگاهت داشتم از آب و آتش

که تا گشتی چنین رعنا و سرکش

مرادر گردنت حق بیشمارست

بگو در گردن من تا چه کارست

سبک روحی تو و از خشم تو من

گران جانی شدم در چشم تو من

سخنهای مرا در تو اثر نیست

مرا با تو کنون کاری دگر نیست

بدان میآریم در انتقامت

که گویم شیر پستانم حرامت

چو بسیاری بگفت آن دایهٔ پیر

برآمد آن جوان را روی چون قیر

سرش در گشت و چشمش رود خون شد

کجا بادایه آن از پل برون شد

ز شرم دایه خوی بر گل نشستش

دل چون شیشه بیرون شد ز دستش

فسونگر گشت و در بیداد آمد

ز دست دایه در فریاد آمد

که رسوا خواهیم کردن سرانجام

چه میخواهی از این افتاده در دام

همی از دست ندهی پیشهٔ‌خویش

مرا بگذار در اندیشهٔ خویش

فکندی چینهٔ سالوس در دام

چه میخواهی ازین سرگشته ایام

چه رنجانی من دیوانه دل را

که شد دردی عجب همخانه دل را

مرا از دست دل کاری فتادست

دلم در درد وتیماری فتادست

نه درد خویش بتوان گفت کس را

نگاهی کرد باید پیش و پس را

نه نیز این درد را پنهان توان داشت

نه این دشوار را آسان توان داشت

بگویم بی شکی رسوا بمانم

نگویم هم درین سودا بمانم

بگویم سرزنش دارم ز هر دون

نگویم تا درین گردم جگرخون

بگویم در جهان گردم نشانه

نگویم تا کسی آرم این بهانه

بگویم تاب رسوایی ندارم

نگویم ترک تنهایی ندارم

اگر این راز من پنهان نماند

یقین دانم که بر من جان نماند

سخن تا در قفس پیوسته باشد

بسان تخم مرغی بسته باشد

ولیکن چون ز دل سوی زبان جست

چو مرغی گشت و بر هر شاخ بنشست

ازآن ترسم که گر راز نهانم

بگویم سر ببرّند از زبانم

کنون ای دایه چون کارم شد از دست

گشایم راز اگر بر تو توان بست

ترا اکنون سخن باید چنان داشت

که از خود باید آن را هم نهان داشت

بگویم باتو تا درجان نماند

که سوز عاشقان پنهان نماند

بدان کاین باغبان مِه مرد استاد

پسر دارد یکی چون سرو آزاد

ز رویش ماه زیر میغ مانده

ز لعلش گوهر اندر تیغ مانده

بنرگس خواب بسته جادوان را

بابرو طاق بوده نیکوان را

جگر از هر دو چشمش تیر خورده

شکر از هر دو لعلش شیر خورده

لب لعلش چو گلگون را نهد ننگ

ازو در سر بگردد زلف شبرنگ

ستاره دیده در شکّرستانش

زمین بوسیده ماه آسمانش

لبش گویی که حلوای نباتست

چه حلوای نبات آب حیاتست

ز پسته طوطی خطّش دمیده

بگرد شکّرش صف برکشیده

دو چشم مور صد حلقه گشاده

ز عنبر بر در پسته نهاده

دو لب چون دانهٔ‌ناری مکیده

برسته دانه و سبزی دمیده

ز لعل او دمیده خط شبرنگ

ز رشک افگنده گلگون نعل در سنگ

نمود از لب دهان غنچه را دوست

خط سرسبز او چون غنچه در پوست

لبش نیرنگ خط چون برنگین زد

بسبزی آسمان را بر زمین زد

خطی دیدم چو ریحان ارم من

نهادم سر بر آن خط چون قلم من

خطی خوش بود لوح دل قلم کرد

خطی بر خونم آورد و ستم کرد

از آن خط شد پری در من چه سازم

بدین سانم در آن خط عشق بازم

دلم چون شیشهیی زان خط شد ازدست

پری دل بر دو دل چون شیشه بشکست

پری در شیشه آید وین پریزاد

دلم در شیشه کرد و شیشه افتاد

چو خطّ او بدیدم زین دل تنگ

شدم در خط چو دل زد شیشه بر سنگ

کنون کز دست کودک شیشه افتاد

ندارد هیچ سودی بانگ و فریاد

مپرس ای دایه تا من زان پری روی

چگونه چون پری پویم بهر سوی

ببالای منست آن زلف شبرنگ

ز زلفش روی گلگون برکشم تنگ

چو اوّل دیدمش در سایهٔ بید

بپیش حوض خفته همچو خورشید

ز مستی از دو عالم بی خبر بود

ولی عالم ازو زیر و زبر بود

چو آهو چشم من بیهوش افتاد

ز چشمش خواب برخرگوش افتاد

چو گل دید آن رخ چون ماهپاره

ز باد سرد کردی جامه پاره

رخش چون آتشی سیراب دیدم

ز آب و آتش او تاب دیدم

بجست از من دل دیوانه چون تیر

نگه چون دارم از زلفش بزنجیر

چوباهوش آمد و ناگاه برخاست

فغان از سرو و جوش از ماه برخاست

کُله چون کوژبنهاد و کمر بست

همه خون در دل من چون جگر بست

چو آن سروروان من عیان شد

ز آزادی او اشکم روان شد

چو از پیشم برفت آن گوهر خاص

دل من پیش ازو میرفت رقاص

دل لایعقلم دیوانهٔ اوست

که او شمعست و دل پروانهٔ اوست

منم در انتظار مرگ مانده

وزان شکّر گلی بی برگ مانده

نه شب خوابست و نه روزم قرارست

شب و روزم خیال آن نگارست

دلم دستی بجام ناز بردی

اگر یک لحظه خوابم باز بردی

همه شب بستر نرم از درشتی

کند با پهلوی من خار پشتی

کنون ناگفتنی چون باتو گفتم

چه سازی تاشود آن ماه جُفتم

اگرچه از رخت شرمم گرفتست

دلم گرمست ازان گرمم گرفتست

منم گلبوی و آن دلبر سمن بوی

بزرگی کن میان ما سخن گوی

ازین شاه آن گدایی را شهی ده

وزین گل آن شکر را آگهی ده

برو گو تو عقیقی با گهر ساز

شکرداری بر گل گلشکر ساز

برو گو تو چو سروی من چو شمشاد

بیا تا بر جمال من شوی شاد

برو گو تو چو ماهی من چو مهرم

چو ذرّه رقص کن در پیش چهرم

کنون ای دایه دل پرداختم من

ترا دربان این درساختم من

از آن پاسخ چنان شد دایهٔ پیر

که گفتی خورد بردل زان جوان تیر

چو بشنود این سخن برداشت پنجه

بزد بر روی پرچین صد تپنچه

برسوایی خروشی درجهان بست

که هرگز آن نگوید در جهان مست

زهی همّت نکویاری گُزیدی

نگه دارش نکو جایی رسیدی

ترا یاری چنین در پردهٔ ناز

چرا بامن نمیگفتی یکی راز

نبتوان گفت باری این همه جای

که شرمت باد ای بی عقل بی رای

ز گفت دایه شد در خشم گلرخ

بدو گفت ای بتلخی زهر پاسخ

اگر صد پند شیرینم دهی تو

نیم من زانکه هم زینم دهی تو

برامد از دل پر بنددودی

ندارد آتشین را پند سودی

دل خود را بصد در پند دادم

چو پیمان بستدم سوگند دادم

چرا پس زین سبب فریاد کردی

همه سوگند و پیمان یاد کردی

دگر ره دایه شد زان کار دلتنگ

که گل را عشق نقشی بود در سنگ

سخن را رنگ داد آن مرغ استاد

باستادی ز در بیرون فرستاد

زبان را در فسون گل چنان کرد

که بلبل را زبان بند زبان کرد

به گلرخ گفت نیکو آوریدی

که بر شاهی گدایی را گزیدی

ترا نقدست با هم ترک و هندو

کدامت دل همی خواهد زهر دو

ترا شاه سپاهان خواهد، آخر

توتن خواهی ترا جان خواهد آخر

کسی در شاهی و در کامرانی

چگونه آرزو خواهد شبانی

کسی را نقد باشد ماهپاره

چگونه مهر جوید از ستاره

چو این بی جان تن آسانست بگذار

همه تن گر همه جانست بگذار

اگر تو توبه نکنی زارزویت

بگویم تا ببرّد شاه مویت

هوا در تفّ و در سوز اوفگندت

چه بدبختی بدین روز اوفگندت

مگر نشنیدی این تنبیه هرگز

سیه سر بر نتابد پیه هرگز

تو خسرو او گدایی بچه آخر

تو شاه او روستایی بچه آخر

تو نوروز بتان جان فزایی

برو عیدی بکن بی روستایی

بعالم نیست طوطی را شکر بار

که پیش گاوبندی خر کنی بار

گِل و بیلست او را کار پیوست

ببیل او ترا کی گل دهد دست

زهی خر طبعی آخر ازتو چندی

بآخر میچمی از گاوبندی

که دارد پهلویی و دستگاهی

که پهلو ساید او با چون تو ماهی

اگر زین گاو باشد یک دمت وصل

بخر گم کردهیی مانی تو بی اصل

بدست خویش افگندی تو در پای

سر خود از یکی تا پای بر جای

چه خلقی تو چنین آشفته رفتار

که یک جو مینگیرد در تو گفتار

من از هر نیک و از هر بد که گفتم

یکی دردت نکرد از صد که گفتم

تو شسته چشم از ناشسته رویی

ز خون خویش شستی دست گویی

ببد نامی خود گستردهیی پر

برسوایی برهنه کردهیی سر

اگر آبت بریزد نیست بیمت

که نفروشد کسی نانی بسیمت

ترا دیو هوی دیوانه کردست

خرد را با دلت بیگانه کردست

خجل شد گل چنان کز خوی بیاغشت

ز شرم او نقاب از گل فرو هشت

بدایه گفت من عاجز ازین کار

بیکسوکی شوم هرگز ازین کار

اگر بسیار گویی ور نگویی

مرا یکسانست تا دیگر نگویی

چنان سوداش در دل محکم افتاد

که در سنگ آنچنان نقشی کم افتاد

مبادا جان من گر سوی او نیست

مبادا چشم من گر روی او نیست

بچشم تو اگر آن ماه زشتست

بچشم من چو حوری از بهشتست

بچشم تو اگر دیوست پر خشم

بچشم من چو مردم اوست در چشم

بچشم خویش کار خویشتن بین

بچشم من جمال یار من بین

مدارای دایه زان دلخواه بازم

چو دل او را همی خواهد چه سازم

ازین محنت ترا بادا سلامت

که هرگز برنگردم زین ملامت

چو دل امّید بهبودی ندارد

ملامت کردنت سودی ندارد

چه میریزی میان ریگ روغن

بهرزه آب میکوبی بهاون

گشادم پیش تو راز نهانی

بگفتم گفتنی اکنون تو دانی

ببین تا چند سوگندان بخوردی

که هرگز از سر پیمان نگردی

کنون با آن همه سوگند خورده

ز من می بگسلی پیوند کرده

چرا شرمت نمیآید ز رویم

که گویی تا ببرّد شاه مویم

ترادیدم چو نرم آهن دلی سخت

ز دایه نیست دلداری زهی بخت

دمی نبود که در خونی نگردم

اگر عاشق شدم خونی نکردم

تو میگفتی بگو، چون گفته شد راز

شدی در خشم و کردی فتنه آغاز

بسی عیب من آتش فشان تو

چو آب از برفروخواندی روان تو

چوکارم می بنگشایی تو آخر

بچه کارم همی آیی تو آخر

چو صیدی مرده در شستم فتادی

چو پای مور در دستم فتادی

چو پیش دام بگرفتی مراتو

گرفته میزنی ای بیوفا تو

دلیری گر دلیری را گرفتی

زهی شیری که شیری را گرفتی

نباید بامنت زین بیش آویخت

که هر مرغی بپای خویش آویخت

بده آبم چو قرعه بر من افتاد

که باتو نان من در روغن افتاد

مکن ای نرم زن با من درشتی

که ما بر خشک میرانیم کشتی

شدم در پای محنت پست تو من

فرو کوبم بسی از دست تو من

ترا چون مردمان گر شرم بودی

مرا پشتی برویت گرم بودی

چو گربه نقد بیند دیگ سرباز

نیابد شرم، سگ به زوبدر باز

بگفت این و خروشی سخت برداشت

بچشم دایه رخت از تخت برداشت

چو دایه این سخن بشنید از خشم

دل خونین برون افگند از چشم

بگل گفت از هوا دلگرم کردی

مرا صد باره بی آزرم کردی

ز پیش خویش صد بارم براندی

بخواری آستین بر من فشاندی

سگم خواندی و بانگم بر زدی تو

چو گربه زود در بانگ آمدی تو

ترا صد بار گفتم هوش میدار

سخن در گوش گیر و گوش میدار

اگر رازیت باشد فرصتی جوی

دهان برگوش من نه راز برگوی

زبان بود اینکه با دوشم نهادی

دهان بود اینکه بر گوشم نهادی

لباس نیکنامی بردریدی

بزر خواری و بدنامی خریدی

چو گل پاسخ شنود از جای برجست

ز چشم دایه جایی دور بنشست

بیک ره صبر ازو زنجیر بگسست

بزخم او زه صد تیر بگسست

ز آه و نالهٔ آن ماهپاره

بیک ره در خروش آمد ستاره

زمین پر گرد گشت از آة سردش

فلک پر درد شد از سوز دردش

دلش در آتش و تن مانده در آب

نه خوردش بود ازین اندیشه نه خواب

نه بادایه سخن گفت و نه باکس

که یار من درین محنت خدابس

همه بیچارگان را غمگسار اوست

همه وقتی همه جاییت یار اوست

رضای او طلب تا زنده گردی

خداوندی مکن تا بنده گردی

خداوندا دلم را بنده گردان

بفضلت مردهیی را زنده گردان

دلم میخواهد از تو یاری تو

کرامت کن مرا بیداری تو

دلا افسانه گفتن شرع و دین گفت

چرا گفتی که آوردت بدین گفت

دمی کانرا بها آید جهانی

پی آن دم نمیگیری زمانی

گرفتی از سر غفلت کم خویش

نمیدانی بهای یک دم خویش

ازین غفلت چو فردا گردی آگاه

پشیمانی ندارد سودت آنگاه

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

الا ای قمری مست خوش آواز

ازین خاشاک دنیا خوی کن باز

چو هادی گشتهیی بگذار خانه

چه خاشه میکشی بر آشیانه

تو تا این آشیان بر خاک دادی

ز راه پنج حس خاشاک دادی

دمی طوبی لک، از زندان غدّار

بسوی شاخ طوبی پربهنجار

بزیر سایهٔ او بال بگشای

گلوخوش کن وزان پس راز بسرای

چنان بسرای کان پاکان حلقه

بیک ره بر تو اندازند خرقه

ز بستان سخن در فکر گلروی

چو سوسن ده زبان شو حال گل گوی

چو یک مه خشم گل بادایه برداشت

وزان خورشید طلعت سایه برداشت

دلش در عشق آن گلرخ همی سوخت

چو شمع از تاب آن فرّخ همی سوخت

بگل نزدیک شد در رنج دوری

که برخیزد ز دست ناصبوری

چو دید آن آفتاب دلنوازان

چو شمع از آتش گل شد گدازان

دلش را شعلههای آتشین بود

چو مومی شد دلش گر آهنین بود

رخش را قطرههای خون نهان داشت

بروشد خونفشان گر سنگ جانداشت

تنش را ذرّهها شد همچو سیماب

چگونه ذرّه آرد در هوا تاب

شبی تاریک بود و سینه پرجوش

ز بیصبری نشد یک ذرّه خاموش

چو شب شد از دو جزعش پر ستاره

شب آنشب ماند برجا ازنظاره

زبان بگشاد گل کای بیخور و خواب

ز بیخوابی شدم از دیده غرقاب

ازان خوابی بچشمم مینیاید

که آب چشم، خوابم در رباید

ندانم تا چه خواهم دید ز ایام

که من نه خواب مییابم نه آرام

مگر خوابم ببست افگند در آب

که سربگشاد آب از چشم بیخواب

منم امشب چو شمع از سوز زنده

نخواهم بود جز تاروز زنده

منم امشب دلی بریان بداده

چو شمع از آتش دل جان بداده

منم امشب چو شمعی عمر کوتاه

چنین در سوز مانده تا سحرگاه

شبی بودآسمانی چون زمینش

شده روز قیامت همنشینش

جهان را روی قیر اندود کرده

ز ماهی تا بمه پردود کرده

مه گردون بداده پشت ازخشم

زده انگشت شب انگشت در چشم

همه چوبک زنان بام گردون

فتاده مست سر، در طشت پرخون

نهاده بند بر پای ستاره

در افتاده مؤذن از مناره

خروس صبح در ویرانه مرده

دهل زن را زنش در خانه مرده

گشاده زنگی شب دستها را

در آتش کرده مار و اژدها را

فلک را قطب کرده میهمانی

فگنده قطب بر گردون گرانی

شباهنگ فلک در گور مانده

چراغ آسمان شب کور مانده

قبا بدریده دوران قمر را

زبان ببریده مرغان سحر را

همه شب صبحدم دم درکشیده

پلاسی را بعالم درکشیده

ستاره چار میخ و ماه دربند

سپاه روز دور و راه در بند

دمیده چشم اختر میل در چشم

پلاس شب کشیده نیل در چشم

شده اسکندر شب در سیاهی

نهان چون خضر مرغ صبحگاهی

بیک ره کهکشان هفت پرده

همه داروی بیهوشانه خورده

فتاده زنگی شب سرنگونسار

ستاره دامنش راکرده مسمار

سیه پوشیده هاروت سپیده

فتاده ماه در چاه زبیده

بسوزن مرغ شب از هفت طارم

همی چید ارزن زرّین ز انجم

چنان شب نوک سوزن چون توان دید

بسوزن ارزن آخر کی توان چید

شبی چون روی زنگی پر سیاهی

رسیده زنگ شب تا پشت ماهی

کلید صبح در دریا فتاده

جهان را کوه بر بالا فتاده

تو گفتی صبح را پروای دم نیست

ز سنگ آید برون آن نیز هم نیست

فغان دربست گل کای شب زمانی

دری بگشای و بازم خر بجانی

تو ای شب گرنه روز رستخیزی

چرا آخر سبک تر برنخیزی

چو شمعی ماندهام در سوز امشب

مگر شب را فرو شد روز امشب

دلم تا چند بریان داری ای صبح

دمی بر زن اگر جان داری ای صبح

مگر ای صبح از آن برنخیزی

که همدستان روز رستخیزی

چو از حد رفت نامعلومی صبح

گشاده گشت قفل رومی صبح

چو صبح این دیبه زر بفت گردون

گرفت از کارگاه سبز بیرون

چو گرد نیل شب از راه برخاست

چو یوسف روی روز از جای برخاست

همه شب دایه گل را گوش میداشت

در آن بیهوشی او را هوش میداشت

نمیآورد طاقت دایهٔ پیر

که گلرخ زار مینالید چون زیر

برگل رفت و چون گل زار بگریست

بسی بررخ زد و بسیار بگریست

بپهلو در بر آن مه بگردید

میان خاک و خون ره بگردید

بگل گفت ای شده در خون جانم

بجانم سیر کردی از جهانم

منم ماهی میان خشک مانده

تویی ماهی کناری خون فشانده

مرا ماهیست تا حالیست بی تو

که از ماهم شبی سالیست بی تو

مپرس از من که من چونم درین حال

فرومانده چو مرغی بی پر و بال

نه روی آنکه سازم چارهٔ کار

نه برگ آنکه ماند گل چنین زار

ز دست تو من کار اوفتاده

بیکبار از دو خر ماندم پیاده

کنون چون ترک نام وننگ گفتم

بعیاری برین سر سنگ خفتم

چه فرمایی مرا تا آن کنم من

که فرمانت از میان جان کنم من

کجا در تو رسد سگ با قلاده

چو تو بر گاو افگندی لُباده

کنون چون دوست میداری چنینش

بکوشم تا برارم از زمینش

بقیل و قال و افسون و فسانه

بدم بیرونش آرم زاستانه

چو گفت این دایه و دمساز گردید

دهان گل چو غنچه باز گردید

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

الا ای بلبل دستان زننده

گهی جان بخش و گه بر جان زننده

چو یوسف رویی و داودی آواز

زبور عشق چون بلبل کن آغاز

چو در افسانهٔ گل بایدت بود

هزار آوا چو بلبل بایدت بود

ز بلبل بیقراری بیش داری

که شرح عشق گل در پیش داری

چو تو تیغ زبان داری گهربار

بیا ای ابر روحانی گهر بار

سخنگویی که برداندر سخن گوی

سخن گویی چنین کرد آن سخنگوی

که شاهی بود گیتی زیر فرمانش

همه عالم مسلّم چون سلیمانش

سپهرش بود دارالملک شاهی

ولی او آفتاب ماه و ماهی

چو خورشیدی بصد تعظیم میگشت

میان برج هفت اقلیم میگشت

توان گفتن بسی هر جنس و فصلش

کز اجداد سکندر بود اصلش

جهان را چون سکندر پادشه بود

ز سر تا پای رومش پر سپه بود

ز بس لشکر، چنان افتاد رایش

که هر سالی دو موضع بود جایش

میان بحر بودش یک جزیره

همه گنج شه آنجا بد ذخیره

یکی ایوانش بودی سر بعیوق

که نرسیدی باوجش چشم مخلوق

همایی بر سر قصر سرافراز

که کردی با دونسرچرخ پرواز

بشادی پادشاه آنجا نشستی

بهر سالی سه ماه آنجا نشستی

چو فصل سال نامعلوم گشتی

بکشتی نوح دین تا روم گشتی

بسنبل نیز قصری داشت عالی

که کم بودی ز گلرویانش خالی

بحق چون شهریار بحر و بر بود

گهش در بحر و گه در بر سفر بود

بصدق آمد جهان جان مطیعش

که ترسا بود و روح الله شفیعش

مپرس از عدل او در کشور روم

وگر نامش بپرسی قیصر روم

ز عدل او همه کشور چنان بود

کز آبادی زمین چون آسمان بود

چو عدل و داد بودش کار و پیشه

بعدل و داد فرمودی همیشه

ز بس کودر جهان داد و دهش کرد

جهان تند خورا خوش منش کرد

چو برحق بود، بی دینی نیاورد

بناحق خونی از بینی نیاورد

نه ظلم شمع بر پروانه بگذاشت

نه بومی را یکی ویرانه بگذاشت

اگر یک طفل پر زر کرده طشتی

بگرد کشور قیصر بگشتی

ز بیم شه نبودی یک دلاور

که پرسیدی که این خاکست یازر

چنان عدلش گشاده داشتی دست

که دست باد بر سنبل فروبست

که از بیمش نکردی باد گردی

کلاه گل ربودن ترک کردی

اگر بادی بجستی از درشتی

ندانم تا چراغی نیز کشتی

اگرچه پیلتن را بود زوری

نیازردی ازو بر خاک موری

اگرچه بود عالی پادشایی

سخن گفتی بلطفی باگدایی

ازان زیباست شه را شهریاری

که در شاهی کند درویش داری

ترا از خُلق خوش نبود زیانی

چو زر ندهی مکش باری زبانی

زبانی کاب زر ازوی چکیدست

جهانی بندهٔ بی زر خریدست

میان زیرکان شاه گرامی

بعدل و خلق گیرد نیکنامی

مکن ظلم و ز من دار این سخن یاد

بترس از آه پیران کهن زاد

نه شمشیر آن تواند کرد و نه تیر

که در وقت سحر آه دل پیر

اگر تو پادشاهی،‌همچو خورشید

مکن یک ذرّه را از خویش نومید

شه قیصر که بودش عدل ودادی

نکردی ظلم و داد عدل دادی

سپاه او درون هر دیاری

برون از تنگنای هر شماری

مه تو گشته طغرای وزیرانش

عطارد را خط آموزد دبیرانش

حکیمانش ز دل تقویم کرده

بفکرت نه فلک تقسیم کرده

ز گنجش گنج قارون صدقهیی بود

کلید گنج او را حلقهیی بود

ز عدلش چشمهای فتنه در خواب

ز جودش ابر گریان، بحر غرقاب

بهر کشور که شه لشکر کشیدی

در آن کشور کسی لشکر ندیدی

ظفر بودی یزک دار سپاهش

فلک کردی زمین بوس کلاهش

چه گر بودش مراد و شادکامی

نبودش هیچ فرزند گرامی

شه آزاده چون دلدادهیی بود

که جانش بستهٔ شهزادهیی بود

نبودش پیشگه را شهریاری

که تابودی پس از وی یادگاری

یکی را دل بجان آید ز فرزند

یکی را جان بفرزند آرزومند

یکی در آرزوی بچه پیوست

یکی را ده بچه، یک نان نه دردست

عجب کاری که کار چرخ گردونست

که هر کس را ازو رنجی دگرگونست

همی مردم اگر هستش و گر نیست

بجز غم خوردنش کاری دگر نیست

بقای ما بلای ماست ما را

که راحت در فنای ماست ما را

شه از اندیشه دُرّ شب افروز

حکیمان را بر خود خواند یک روز

بدیشان گفت از دُرجی که گردونست

نصیب هر کسی درّی دگرگونست

چو من شاهی که زیراین کهن دیر

بشاهی میزنم بانگ و لاغیر

بخدمت ربع مسکون در سجودم

بعشرت سبع دریا عُشر جودم

اگر گردون بکام من نگردد

نگردد تاغلام من نگردد

چنان از اخترم فالی بلندست

که چشم بد بر آتش چون سپندست

چنان از دور گردون با نصیبم

که هر کو غم خورد آید عجیبم

کند در دست شستن همّت من

بهشت عدن را طشتی مثمّن

ز کوثر آب آرد حور عینم

نهد کرسی ز چرخ هفتمینم

چو خشمم خط سوی دوزخ نوید

جوابش نام او بریخ نویسد

چورایم دراسد خورشید گردد

دلم آیینهٔ جمشید گردد

اگر بر خود بپیچم ز آتش خشم

ز بیمم آتش آرد آب در چشم

اگر گرمیم بیند دوزخ، از شرم

فتد در سردسیری با دلی گرم

چو رایم دراسد آمد علم زد

اسد شیر علم شد تا که دم زد

بجان من که گر جوید جهان جنگ

ز لشکر بر جهان آرم جهان تنگ

خطای ترک در من دایم آمد

خطا گفتم صوابم خادم آمد

چنان بختم ز بیداری پر آبست

که فتنه زیر بختم مست خوابست

کجا در خواب بیند چشم جانی

ببیداری چو بخت من جوانی

جوانی دارم و ملک سلیمان

چو فرزندی ندارم چیست درمان

مرا باید که چون من بر نهم رخت

مرا تاجی بود کورادهم تخت

کنون از قعر این نه طاق دوّار

که دریایی روانست و نگونسار

چو غوّاصان بجویند آشنایی

مگر دریا کنار آید ز جایی

خردمندان ده و دو برج افلاک

زدند از آسمان بر تختهٔ خاک

وزان پس عنکبوت هر سطرلاب

شد از خورشید چارم پرده برتاب

چو روی عنکبوت از تف اثر یافت

دو چشم ثقبه از پرده خبر یافت

چو تار عنکبوتی بود گردون

ز ثقبه شد بطالع وقت بیرون

تو گفتی ثقبه زیرش نور روشن

بهم چون سوزنست و چشم سوزن

سوی خورشید عیسی کرد اشارت

که سوزن را بترسابر بشارت

که خواهد خاست شه را شاهزادی

همایون طلعتی فرّخ نژادی

یکی گوهر که در سلک زمانه

سخن منظوم گوید جاودانه

بدانایی زر افشاند چو آتش

چگونه آتشی، چون آب زر خوش

چنان واقف شود بر سرّ افلاک

که افلاکش نهد رخساره بر خاک

بشاهی چون قبا پوشد شه نو

کله بنهد بپیش او مه نو

چنان دست افتد از مردی بحالی

که رستم آیدش چون پیرزالی

چنان بخشد عطا ان نافهٔ مشک

که دریا آیدش چون چشمهٔ خشک

چنان زیبا بود مصر جمالش

که یوسف برکشد نیل کمالش

ولی این هفت میدان جفا کیش

نهد استانهٔ سختش فرا پیش

چو برخیزد ز پیش آن آستانه

از آن پس راست بنشیند زمانه

چو شه را در دل آمد این بشارت

دلش گفتی که شادی کرد غارت

شه از شادی دلی چون عقل کل کرد

حکیمان را دهن پر زر چو گل کرد

زر و سیم و گهر چندان فشاند او

که برچیننده درماند و بماند او

بدان بنشست تا از نقطهٔ کار

چه نقشی افکند تو چتر پرگار

شگفتی در پس پرده فراوانست

نمیدانی و لیکن بر تو آسانست

اگر آن بر تو تابنده نبودی

دلت چندین پراکنده نبودی

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

کنیزی بود قیصر را در ایوان

که بودش مشتری هندوی دربان

نبودی آدمی در روم و بغداد

بزیبایی آن حور پری زاد

لبش جان داروی دلبستگان بود

مفرّح نامهٔدلخستگان بود

دهانش پر شکر چون نُقل دانی

چگویم پستهٔ چون ناردانی

هزاران خوشهٔ مشکین بمویش

چو خوشه سرکشیده گِرد رویش

ز مشک تازه یک یک موی شسته

بآب زندگانی روی شسته

ز ابرو طاق بر گردون فکنده

ز گیسو مشک بر هامون فکنده

حریر عارضش نرمی خز داشت

رخش گلنار و گل را رنگرز داشت

در ایوان شد شه قیصر بشبگاه

نشسته بود آن بت روی چون ماه

چو شاه آن چهرهٔ زیبای او دید

دل خود مست یک یک جای او دید

بچربی گفت جانا در برم کش

بنقدی بوسهیی دو بر سرم کش

کنیزک پیش شاه برجست از جای

نهادش همچو گیسو روی بر پای

شه از قندش شکر را بار میکرد

شکر میخورد و دیگر کار میکرد

چو شه بر تل سیمین برد خیمه

شد از یاقوت،‌دُرج دُر دو نیمه

درآمد آب گرم از باد گیری

شکر در لب گداخت و ریخت شیری

چو شیر و شکّرش هر دو بسر شد

کنیزک یکسر از شه بارور شد

پس از یک هفته کاری بود رفته

که شه شد دور از آن ماه دو هفته

برون شد از جزیره همچو بادی

که پیکی در رسیدش بامدادی

که کافر عزم شهر روم دارد

بترسا قصد نامعلوم دارد

شه آن بت را رها کرد و برون شد

بدریا رفت و زو صد جوی خون شد

چو اسکندر به آب زندگانی

بسنبل آمد آن جمشید ثانی

سپه چون مور جمله زیر فرمان

شه قیصر بکردار سلیمان

درو دشت از سپاه او سیه شد

ز بیم شاه رنگ از روی مه شد

درآهن غرق کرده همچنان سُم

مگر چشم، از دو گوش اسب تادم

سپه چون کوه میشد فوج بر فوج

چنانک از روی دریا موج بر موج

ز لشکر پشت ماهی شد شکسته

شکم را باز برآورد خسته

نمیافکند جوشن بیم آن بود

ولیکن پای گاوی در میان بود

چو قیصر رفت، آن زیبا کنیزک

بنازیدی بفرزند مبارک

که گرمن مادر فرزند گردم

چو شاخ سبز نیرومند گردم

چو شاخ سبزم آرد میوه دربار

زبی برگی برون آیم بیکبار

وگربی میوه شد شاخ سرافراز

بسوزد تا بماند بارکش باز

کنون بنگر که چرخ حُقّه کردار

چگونه مُهره گردانید در کار

شه قیصر یکی خاتون زنی داشت

که دل از رشک او ناروشنی داشت

کنیزک بود ملک خود هزارش

وزان صد خادم و صد پیشکارش

ز قارون کم ندیدی نعمت خویش

ز قیصر بیش دیدی حرمت خویش

رخی چون ماه داشت آن دانهٔ دُرّ

بمه در ننگرستی از تکبّر

ز شیرینی چو شکّر تلخ کُش بود

جهان بر وی ز شیرینی تُرشُ بود

ز کار آن کنیزک آگهی داشت

همی بر کار او اندیشه بگماشت

که گر او را ز قیصر بچه آید

همه کار منش بازیچه آید

ز گردون برتری جوید دماغش

بپیش آفتاب آید چراغش

شود از تر مزاجی پای کوبی

ببندد دست من بر خشک چوبی

چو من این دم ز آتش دود بینم

گر این آتش نشانم سود بینم

چو چوبی را توانی ساخت تختی

اگر تو خوار بگذاریش لختی

بغفلت چون برآید روزگاری

شود آن چوب تخت آنگاه داری

خرد را رهنمون باید گرفتن

چنین کاری کنون باید گرفتن

چو یاری خواهی از یاری که باید

بوقت خویش کن کاری که باید

کنیزی را برخود خواند بانو

که درمانی بساز و گیر دارو

بحلوا کن همی داروی این درد

شکر لب را بده حلوا و برگرد

مگر زین دارو آن مرغ سبکدل

بیندازد بچه چون مرغ بسمل

کنیزک همچو گردون پشت خم داد

چو صبحی خنده زد و انگاه دم داد

که گر دارد رخم چون غنچه آن ماه

چو گُل خونش بریزم بر سر راه

بگفت این وز پیش آن فسونگر

پری رخ شد برون چون حلقه بر در

چو شد بیرون بکرد اندیشه آن ماه

نداد آن گفت را در گوش دل راه

که گر امروز گیرم سست این کار

بصد سختی شوم فردا گرفتار

نباید کرد بد با بی گناهی

نباید کند خود را نیز چاهی

گُنه نبود بتر زین در طبیعت

مکن با بی گناهی این صنیعت

دل قیصر اگر گردد خبردار

مرا در خون بگرداند چو پرگار

ز قفل غم دلش در بند آمد

بپیش مادر فرزند آمد

که از خاتون شنیدم پاسخ امروز

که داری در شکم دُرّی شب افروز

مرا از درد تو فرمود بانو

که آن دُر را فرود آرم بدارو

دل من بسته دارد با خدا کار

نیم این بیوفایی را وفادار

چرا باکودکی گردم فسونساز

که گردد آن فسون آخر بمن باز

دلی کو خویش را نبود نکوخواه

بزودی چشم بد یابد بدو راه

کنون من راز خاتون با تو گفتم

بسی از پرده بیرون با تو گفتم

ز کارتو غمی بسیار خوردم

ز تو بر جان خود زنهار خوردم

چنان باید که فرمانم بری تو

بکوشی تا ز فرمان نگذری تو

ترا در خانهٔ خود جای سازم

ز رویت خانه شهر آرای سازم

بیندازم ترادر خانه بستر

بیایم چون قلم پیش تو بر سر

بسازم کار تو پنهان ز خاتون

که تا گل بشکفد از غنچه بیرون

چو گل بشکتفه شد برگیرم او را

کجا من با دو پستان شیرم او را

ازین شهرش بشهر خود برم من

بشیر و شکّرش میپرورم من

چو بالا گیرد آنگه بازش آرم

بر قیصر بصد اعزازش آرم

که گر اینجا بماند این گل نغز

زند خاتون زرشکش خار در مغز

شد آبستن از آن اندیشه بی خویش

چو مستسقی شکم بنهاد در پیش

نمیدانست آن آبستنی شاه

که شب آبستنست و طفل در راه

چو بشنود این سخن تن زد زمانی

گشاد از پسته چون شکّر زبانی

بران زیبا کنیزک آفرین کرد

که منشیناد بر تو از زمین گرد

چو دور چرخ بادا زندگانیت

مبادا چرخ بی دور جوانیت

ترامن ای کنیزک، گرچه خامم

دلم میسوزد از جانت غلامم

ز دولتگاه جان دلداریت باد

ز عمر خویش برخورداریت باد

کسی کز نیکویی دارد نصیبی

نکو خواهی ازو نبود غریبی

ترا گر این سخن ناگفته بودی

خراج گور بر من رفته بودی

کنون کاری که میخواهی بجا آر

مرا زین سرنگونساری بپا آر

کنیزک برد او را سوی خانه

یکی معجون برآمیخت از بهانه

در آن خانه پر از خون کرد طاسی

نهاد این کار را بر خون اساسی

ز خون پر کرده طاسی مینهادند

که عشقی را اساسی مینهادند

تو هم در طاس گردون سر نگونی

نمیدانی که سر در طاس خونی

گر آن خون بایدت، دل بر شفق نه

فلک بر خون رود، جان بر طبق نه

کنیزک شد سوی کدبانوی خویش

بشادی شکر گفت از داروی خویش

که دارو دادم و خون شد روانه

زهی دارو که در خون کرد خانه

شنود آن قول خاتون، مکر نشناخت

چو چنگش در درون پرده بنواخت

بدو گفت آنچه باید کرد کردی

کنون درمانش کن گر مرد مردی

چو خون خصم در گردن نشاید

بیک دارو دو خون کردن نشاید

کنیزک باز گشت و چون گل از خار

بپیش طاس خون آمد دگر بار

نشست و ماجرا از دل ادا کرد

بسی برجانش آبستن دعا کرد

کنیزک پرده دار کار او شد

چو مه در پرده خدمتگار او شد

بشیر و شکّرش پروانه میداد

چو شهدش تربیب درخانه میداد

چو زن را نوبت زادن درآمد

ز غنچه گل بافتادن درآمد

گلی بشکفت همچون نوبهاری

که حسنش ماه را بنهاد خاری

چو آمد بر زمین آن سرو دلخواه

خجل در پرده شد بر آسمان ماه

چنان پاکیزه و بازیب و فر بود

که خورشیدی ز جمشیدی دگر بود

چوجانآمد عزیز از مصر شاهی

چو یوسف نیل چرخ از شرم ماهی

اگرچه کودک یکروزه بود او

بتن یکسالهیی را مینمود او

چنین دانم که از دریای عنصر

نظیر او نخیزد دانهٔ دُر

چو مادر دید ماه و سرو باغش

جهان روشن شد از چشم چراغش

برومی کرد نام آن دلستان را

که باشد پارسی خسرو زبان را

کنیزک گفت کاکنون وقت آنست

که رفتن به بود، کار این زمانست

بشهر خود برم این دلستان را

چو جانست او بکوشم سخت جان را

که میدانست کان گل را بناچار

گلی در آب خواهد بود پرخار

دُری کان از صدف آمد بصد ناز

بدریا افکند خاتون بسر باز

بزهر آن نوش لب را چاره جوید

بدارو درد آن مهپاره جوید

بسی بگریست مادر از پس او

که بود آن مادر بیکس کس او

ولی چون کار سخت افتاد، ناکام

چو مرغی ماند بی دُردانه در دام

اگر ما روز و شب تدبیر سازیم

همان بهتر که با تقدیر سازیم

سپر چون نیست یک تیر قضا را

رضاده حکم و تقدیر خدا را

کنیزک دل از آن بنگاه برداشت

بکشتی در نشست و راه برداشت

دو گنجش بود در کشتی نهاده

یکی از زر دگر از شاه زاده

دو خادم نیز خدمتگار بودند

که چون کافور و عنبر یار بودند

درآمد باد و ابری سخت ناگاه

بگردانید کشتی قرب یک ماه

به بیراهی بس کشتی نگون کرد

باخر سر بآبسکون برون کرد

کنار بحر جمعی کاروان بود

شکر لب همچو شمعی در میان بود

مگر آن کاروان میشد باهواز

بهمراهی ایشان گشت دمساز

روانه شد چنان کز باد خاکی

بزیر محمل او بیسراکی

زهر منزل بهر منزل همی شد

سبک میشد از آن کز دل همی شد

شبی تیره جهانی آرمیده

سیاهی در پلاس شب دمیده

زمینی بود بگرفته سیاهی

فکنده قیر برمه سایگاهی

همه شب شب سیاهی میسرشتی

شتر در شب سیاهی مینوشتی

شبانروزی بماهی ره بریدند

سرمه رهزنان در راه دیدند

بگرد کاروان بس حلقه کردند

ز حلق آن حلقه در خون غرقه کردند

مگر دزدی که خون بی باک میریخت

ز حلق دایه خون بر خاک میریخت

بسی از درد دل آن دایه بگریست

که بی من چون بود این طفل را زیست

ندارم از جهان جز نیم جانی

دهید این نیم جان را نیم نانی

که تا هر کار کان آید ز دستم

بدان رغبت نمایم تا که هستم

چو بس بیچاره میدیدند او را

بجان آخر ببخشیدند او را

بره درباخودش بسیار بردند

ز بیمارش بسی تیمار خوردند

چو خوزستان پدیدار آمد از دور

شکر را سر بره دادند رنجور

کنیزک ماند با آن بچهٔ خرد

برهنه پای و سر بر دست میبرد

گرسنه بیسر و سامان بمانده

ز جان سیر آمده حیران بمانده

طمع ببرید ازدور جوانی

چو پیری ناامید از زندگانی

ز دست روزگارش پای در گل

ز چرخ بیسر و پا دست بر دل

چو ابری بر رخ صحرا بمانده

چو باران اشک بر صحرا فشانده

ز نرگس، روی آن صحرا فروشست

ز اشک او گل از صحرا برون رست

ز خون چشم، صحرا کرد پرگل

جهانی درد، صحرا کرد بر دل

دلش از صحن آن صحرا برون بود

تنش وابستهٔ صحرای خون بود

ز خون هر سنگ صحرا کرد گلگون

دل هر سنگ صحرا گشت ازو خون

بزاری چشم بر صحرا نهاده

وزو فریاد در صحرا فتاده

در آنصحرا ز ابر افزون گرسته

وزو هر سنگ صحرا خون گرسته

در آن صحراش یک گرگ آشنانه

ز صحرا در دلش جز تنگانه

چو تنگی دید در صحرای سینه

ز سینه ریخت بر صحرا خزینه

بسی سودا بصحرا خواست آورد

ولیکن همچو صحرا کاست آورد

بآخر شش شبانروز آن دلفروز

قدم میزد بره تا هفتمین روز

چو پیدا گشت از ایوان چارم

بروز هفتمین سلطان انجم

ز چرخ نیلگون آیینه خور

سپیده سرمه ریخت از مهبط زر

چنان آن گوی زر زیر علم شد

که لوح مه ز تیغ او قلم شد

بخوزستان رسید آن تنگ شکّر

گرفته شیرخواری تنگ در بر

بره در منظری پر کار میدید

یکی ایوان فلک کردار میدید

چنان ازدور آن ایوان نمودی

که جفت طاق نوشروان نمودی

دکانی بود پیشش سرکشیده

فلک بابام او سر در کشیده

کنیزک سخت سستی داشت در راه

بدکانی برآمد چون بشب ماه

ز رنج شیر و تفت آشکاره

بنالید آن شکر لب شیرخواره

کجا برگ گلی را تاب باشد

که در شهری شکر بی آب باشد

بسستی سیمبر را بر بیفتاد

زبانش پیش دراز در بیفتاد

ز نرگس روی زر پر سیم کرد او

دل پرخون بحق تسلیم کرد او

چو کاری سخت آمد پیش مخروش

سبک کن حلقهٔ تسلیم در گوش

دلی در بند تا وقتش درآید

ترازان حلقه درها برگشاید

که حق یک در نبندد مصلحت را

که صد نگشایدت صد منفعت را

شه آن ناحیت را بود باغی

زحوضش چشمهٔ گردون چراغی

بخوشی باغ در عالم علم بود

مگر آن باغ خوش، باغ اِرم بود

کنیزک بر در آن باغ خفته

دلش بیدار و عقل و هوش رفته

برون آمد از آن در باغبانی

گلی تر دید پیش گلستانی

کجا مِه مرد بود آن مرد را نام

جوانمردی او را کهتر ایام

در آن نزدیک طفلی مرده بودش

جهان پیر جانی برده بودش

مصیبت خورده مرد از باغ میرفت

ز درد طفل دل پر داغ میرفت

زن مِه مرد با او بود همراه

ز طفل رفته اندر ناله و آه

جهان آن طفلشان افکند در سر

که تا این طفل را گیرند در بر

چو دیدندنش چنان بر در بمانده

مهی ماه نوش در بر بمانده

بدو مِه مرد ظنّی بس نکو برد

بکهتر خانهٔ خویشش فرو برد

نشست القصه مرد و زن سخنور

بپرسیدند حال آن سمنبر

سمنبر گفت حال من درازست

نمانده آب و یک نانم نیازست

که این گلرخ ز بی شیری مادر

گدازان شد ز بهر شیر و شکر

توانم دید خود را خاکساری

نیارم دید بر فرقش غباری

بشد مِه مرد حلوا برد و نانش

که طفلش مرده بود این بود و آنش

توهم ای مرد مرده باش از پیش

که تا حلوا رسد از تو بدرویش

چو حلوا خوردن تو بیش گردد

شود خون و سزای نیش گردد

چراحلوا بشیرینی کنی نوش

که خون آرد بشیرینیت در جوش

ز حلوا کی بود روی سلامت

که حلوا در قفا دارد حجامت

درونت دوزخست ای مالک خویش

طبق دارد ز جسمت هفت بندیش

گر آرندت طبق با نان ز مطبخ

طبق بانان در اندازی بدوزخ

بهر گندم که خوردی بیحسابی

دلت را با بهشت افتد حجابی

شکم چون دوزخی با هفت در دان

درو هروادیی وادی دگر دان

ازان یک وادیش پیشان ندارد

که حرص آدمی پایان ندارد

اگر معده نبودی غم نبودی

خصومت در همه عالم نبودی

شنودی قصّهٔ حلوا و نان را

بسست این زلّه کن این را و آن را

کنیزک چون بسی حلواو نان خورد

دلش شد گرم و تن زنهار جان خورد

عرق همچون گلاب از وی روانشد

دو گلبرگش چو شاخ زعفران شد

دو چشمه خشک باز آمد ز پستانش

دو چشمهٔ چشم بگشاد ازنم آنش

ز بیماری درآید کوه از پای

چه سنجد کاه برگی باد پیمای

برنجوری شکر شیرین نیاید

که لب را از شکر تلخی فزاید

بتراز تن شکستن زحمتی نیست

ورای تندرستی نعمتی نیست

دو نعمت را مکن در شکر سستی

یکی امن و دگر یک تندرستی

چو در باغ آن سمنبر گشت بیمار

بماند آن باغبان در رنج و تیمار

بزن گفت ای غلام تو زمانه

نهان دار این کنیزک را بخانه

که تا گر این کنیزک زار میرد

دلم این طفل را دلدار گیرد

که هرگز در همه روی زمین من

ندیدم ماهرویی مثل این من

ببینی گر بود از عمر بهره

که چون زیبا شود این ماه چهره

بدین روی و بدین منظر که او راست

بماهی و بسروی ماند او راست

بجان خواهم که کارش را کنی ساز

نگیری زین شکر لب شیرخود باز

زنش گفتا بجان فرمان برم من

که گر این طفل بردم جان برم من

چنان در پرده پنهان دارم این راز

که نتواند شدن از پرده آواز

ز زیر پرده این دُرّ شب افروز

نگردد آشکارا گر شود روز

چو نور دیده او را راز دارم

بزیر هفت پردهش باز دارم

زن بد را مده نزدیک خود جای

که مردان از زن نیکند بر پای

بسی بهتر بود در کُنج خانه

عیال نیک از گنج و خزانه

چو مرد نیک رازن سازگارست

همه کارش بدان زن چون نگارست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

خدا را آنکه محبوب و حبیبست

ابوالفضل زمان ابن الربیبست

دل و دین خواجه سعدالدّین که امروز

دل اوست آفتاب عالم افروز

خراسان را وزارت داشت بابش

ولی انداخت او تابرد آبش

چو ابراهیم ادهم ملک بگذاشت

که او ملک خلافت یکجو انگاشت

قیام آفرینش از دل اوست

که نقد هر دو عالم حاصل اوست

سر یک موی او عالم نداند

که داند قدر او اوهم نداند

چو حق تحت قباب لایزالیش

فرود آورد، حق داند معالیش

بحق امروز قطب اولیا اوست

حریم خاص را خاص خدا اوست

گر اوتادند و گر ابدال امروز

ازو دارند کشف حال امروز

هر آن علمی که در لوح جهانست

باقصی الغایة او را نقد جانست

کمال فضل و علم او نهان نیست

ولیکن کور دل را چشم آن نیست

چو رو آورد در معلوم پیوست

همه پشتش ورای روی آن هست

چو بود او در شریعت شافعی دوست

طریقت را علی الحق شافعی اوست

که سرّ جملهٔ فقه و اصول او

معین دیده از نور رسول او

همه اسرار قرآنش عیانست

که با او علم مطلق در میانست

بود بر قرب ماهی شرب آبش

برین میکن قیاس خورد و خوابش

طعام او چه گویم کز چسانست

که هر روزش کم از ده سیر نانست

شده سی سال تادل بر سخنها

بخلوت روی آوردست تنها

بترک جملهٔ عالم گرفتست

فرو رفته بهم در دم گرفتست

خدایا قادری و میتوانی

باوج همّت خویشش رسانی

مرا در خرمن او خوشه چین دار

ز نور او دلم را راه بین دار

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

الا ای کارفرمای معانی

بگستر سایهٔ صاحب قرانی

چو داری عالم تحقیق در راه

ز عالم آفرین توفیق در خواه

چو تودر وقت خود همتا نداری

هنر داری چرا پیدا نیاری

چو در باب سخن صاحبقرانی

چرا ای خوش زبان خامش زبانی

چنان خوشگوی شو کز هر زبانی

برآید بانگ احسنت از جهانی

خموشی را بگویایی قضا کن

زبان بگشای و خاموشی رها کن

چنان نوع سخن را جلوه گر باش

که نطقت طوطیی خواند شکرپاش

چو دُرّ و گوهر منثور داری

چرا از سلک نظمش دور داری

همه آن خواهمت کاسرار گویی

نه کم گویی و نه بسیار گویی

ز بحر قلزم پر دُرّ خاطر

بغواصی برون آری جواهر

توان کردن بهر بیتی صنیعت

ولی از وی بگیرد هر طبیعت

صنیعت را برای خویشتن گوی

حکایت را برای انجمن گوی

سخن قوت دل هر خرده دانست

ولی صنعت سخن را جان جانست

کنون هم جان جان هم قوت دل به

حکایت با صنیعت معتدل به

کراماندست نسّاخ جهان را

که بنویسد بزر این داستان را

بزرگانی که بر گردون رسیدند

بزر بر لوح گردون مینویسند

بعهد من اگر نوگر کهن هست

سخن دزدان این شیرین سخن هست

ندارد کس سخن هرگز درین دست

بحق حق که بنگر تا چنین هست

فرو دیدن باسرار کهن من

کشیدم روغن از مغز سخن من

کتاب افسانه گفتن را چه خوانی

چنان خوان کانچه میخوانی بدانی

چو این سحر حلالست ای یگانه

حرامت باد اگر خوانی فسانه

هر آن عاشق که پر عشقست جانش

بود معشوق نغز این داستانش

هر آن شاعر که بی بهر اوفتادست

چو این برخواند او را اوستادست

هران عارف که دارد همدمی دور

برون گیرد از اینجا عالمی نور

پس از من دوستان را بوستانست

که الحق داستانی دلستانست

بنام خسرو روی زمین را

نهادم نام خسرونامه این را

خداوندا زهر در دُرّ بسیار

بسی سُفتم نگهدارش ز اغیار

بدُرج دل رسان دُرّ شب افروز

بچشم عقل روشن دار چون روز

ز چشم کور چشمان دور دارش

بچشم اهل بینش نور دارش

چنان این حرفها را دار همپشت

که کس ننهد برین یک حرف انگشت

نهفته دارش از مشتی فسونگر

درون هردلش از بد برون بر

شبی خوشتر زنوروز بهاری

خوشی میتافت مهتابی بزاری

دران شب مشتری از قوس میتافت

جهان از نور چون فردوس میتافت

بدست زهره جام می سراسر

ستاده مشتری را در برابر

کواکب را نظرهای دلفروز

خواطر را بحکمت مشکل آموز

نشسته بودم و شمعی نهاده

جماعت سوی من سمعی گشاده

دماغم مغز پالودن گرفته

خیال عشق پیمودن گرفته

زهر نوعی سخن گفتیم بسیار

زهر علمی بسی راندیم اسرار

بآخر چون باشعار اوفتادیم

ز کار رفته در کار اوفتادیم

رفیقی داشتم عالی ستاره

دلی چون آفتاب وشعر باره

ز شعر من چو بیتی گوش کردی

ز مهرم خویش را بیهوش کردی

چو کردی بار دیگر آن تفکّر

چو صوفی رقص کردی از تحیر

ز شعرم یادداشت از طبع داعی

همه مختار نامه از رباعی

ز گفت من که طبع آب زرداشت

فزون از صد قصیده هم ز برداشت

غزل قرب هزارو قطعه هم نیز

ز هر نوعی مفصّل بیش و کم نیز

جواهرنامهٔ من بر زبان داشت

ز شرح القلب من جان بر میان داشت

چو ازدیوان من بیتی بخواندی

چگویم من که چون واله بماندی

بمن گفتی که ای هر نکته جانی

نداری هیچ تحسین را زیانی

بدان دریا که دُرّش جان پاکست

اگر تحسین رود ورنی چه باکست

چنین دریا ز دُر پیوسته پُرباد

نثار هر دُری صد دانه دُر باد

درین شب این رفیقم بود در بر

چو شمع از آتش دل دود بر سر

بمن گفت ای بمعنی عالم افروز

چنین مشغول طب گشتی شب و روز

طب از بهر تن هر ناتوانست

ولیکن شعر وحکمت قوت جانست

سه سالست این زمان تالب ببستی

بزهد خشک در کنجی نشستی

اگرچه طب بقانونست امّا

اشاراتست در شعر و معمّا

چو پر کردی ز هر چیزی جهان را

هم امشب ابتدا کن داستان را

که من از بدر اهوازی هم امروز

بدست آوردهام نثری دلفروز

بغایت داستانی دلپسندست

ز هر نوعی سخنهای بلندست

چو بیشک بی نظیری در سخن تو

سخن گویی خویش اظهار کن تو

ببین خورشید را در چار پرده

فروغ خویشتن اظهار کرده

کسی را چون بود خطّی روانه

روانه به که باشد جاودانه

چو صاحب سرّی این اسرار را باش

مگردان ناامیدم کار را باش

بسی پیشینیان افسانه گفتند

چو تو گفتند نه حقّا نگفتند

که از گفتن صفای سینه باشد

چو دقیانوسی و دیرینه باشد

هران شعری که عمر نوح دارد

چو عیسی کی همه تن روح دارد

خوشی در سلک کش دُر سخن را

بمعنی نو کن این جان کهن را

چه گر از قصّه گفتن عار داری

ولیکن عالمی اسرار داری

تو منگر قصّه، اسرار سخن بین

سخن گفتارو گفتار سخن بین

بغایت حق تعالی خوب گوید

حدیث یوسف و یعقوب گوید

که مخلوقی ز مخلوقی چنین شد

یکی عاشق ز معشوقی چنین شد

حدیث هر دو تن گر بیش خوانی

ازان حق گفت تا برخویش خوانی

تو نیز این را فسون ساز و بهانه

توان دانست افسون از فسانه

سخن گفتن چو بر جایی توان گفت

بلاشک بایدت این داستان گفت

جهانی راز داری در میان آر

همه در لفظ کوش و در بیان آر

که گر یک بیت بنشیند بجایی

همه کارت براید از دعایی

چو من زان دوست پاسخ این شنیدم

شدم شوریده چون شیرین شنیدم

چو بر من الحق او حق داشت بسیار

پذیرفتم سخن زان مرد هشیار

قلم را سر برون دادم ز پنجه

بماندم همچو کاغذ در شکنجه

چه میگویم که هر بیتی که گفتم

چو گل از شادی او برشکفتم

نهادم سر بکاغذ بر شب و روز

قلم راندم بدرُهای شب افروز

حکایت گفتم و دوشیزه گفتم

معانی گفتم و پاکیزه گفتم

قرین نور پاک آن پاک رایی

که این گوینده راگوید دعایی

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

الا ای جوهر قدسی کجایی

نه در عرش و نه در کرسی کجایی

نه در کونین و نه در عالمینی

که سرگردان بین الاصبعینی

گرت نقدست دنیی دین توداری

یکی دلدار برسیمین توداری

پس آن جامی که گویم این سخن دان

تو آن می بیخودی خویشتن دان

چو کار افتاده و محرم تو باشی

اگر دل گویمت آنهم تو باشی

اگر من شعر سازم جامهٔ راز

تو مرد راز شو جامه بینداز

کنون گر تو چنین کردی که گفتم

فشانم بر تو هر درّی که سفتم

رفیقی داشتم کو حاصلی داشت

بجان در کار من بسته دلی داشت

مرا گفتا چو خسرونامه امروز

فروغ خسروی دارد دلفروز

اگرچه قصه‌ایی بس دلنوازست

چگویم قصه کوته بس درازست

اگر موجز کنی این داستان را

نماند هیچ خار آن بوستان را

چو اندر راز قشر و مغز باشد

همه روغن گزینی نغز باشد

دگر توحید و نعت و پند و امثال

که خسرونامه را بود اوّل حال

چو در اسرار نامه گفتهیی باز

دو موضع کردهیی یک چیز آغاز

اگرچه اوستادانی که هستند

ره توحید و نعت و پند جستند

ولیک اندک سخن گفتند از آن دست

نهانی نیست میبین تا چنان هست

ترا دادست این قوّت خداوند

که در توحید و نعتت نیست مانند

اگر توحیدی و نعتی بگویی

جزای آن ترابس این نکویی

چو او در حق این قصّه نکو گفت

چنان کردم همی القصّه کو گفت

برون کردم از آنجا انتخابی

برآوردم ز یک یک فصل بابی

خدا را نعت و توحیدی بگفتم

ز هر در دُرّ حکمت نیز سُفتم

اگرچیزی ترازش رازیان داشت

بگردانیدم از طرزی که آن داشت

سخن بعضی که چون زر نامور شد

در آتش بُردمش تا آب زر شد

مصیبت نامه کاندوه جهانست

الهی نامه کاسرار عیانست

بداروخانه کردم هر دو آغاز

چگویم زود رستم زین و آن باز

بداروخانه پانصد شخص بودند

که در هر روز نبضم مینمودند

میان آن همه گفت و شنیدم

سخن را به ازین نوعی ندیدم

اگر عیبی بود، گر عیب پوشی

چو تحسین نکنیم باری خموشی

مصیبت نامه زاد رهروانست

الهی نامه گنج خسروانست

جهان معرفت اسرار نامهست

بهشت اهل دل مختار نامهست

مقامات طیور امّا چنانست

که مرغ عشق را معراج جانست

چو خسرونامه را طرزی عجیبست

ز طرز او که و مه را نصیبست

کنون بشنو سخن تا راز گویم

ز مغز قصّه،‌ معنی بازگویم

که در هر نقطه صد معنی نهانست

ولی در چشم صاحبدل عیانست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

جهان را هم امام و هم خلیفه

کِرا میدانی الّا بوحنیفه

جهان علم و دریای معانی

امام اوّل و لقمان ثانی

اگر اعدای دین بسیار جمعند

ز کار بوحنیفه سر چو شمعند

چراغ امّت آمد آن سرافراز

چراغی کو عدو را مینهد گاز

قضا کردند بر وی عرضه ناگاه

بنپذیرفت یعنی جان آگاه

قضا را و قدر را معتبر یافت

ولیکن این قضا اندر قدر یافت

چو نعمان سرخ روی حق چو لالهست

قضا چکند بشاگردش حوالهست

قضا در جنگ او آمد فروتر

که از یوسف همه چیزی نکوتر

چو تو یوسف قضا را این زمان بس

مرا قاضی اکبر جاودان بس

چودر دین محمّد داد دین داد

محمّد را چنین بود و چنین داد

چو او استاد دین آمد در اسرار

چو تو بگذشتی از قرآن و اخبار

اگر در فقه صد جامع کبیرست

ز یک شاگردش آن جامع صغیرست

مجرّد شو اگر کوفی شعاری

برافشان چون الف چیزی که داری

ره کوفیت میباید روان شو

الف دانی تو باری همچنان شو

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

کسی کو ابن عمّ مصطفی بود

امامت در دو کون او را روا بود

دو ابن عم رسول حق چنان داشت

که دینش از هر دو نور جاودان داشت

ز ابن مطلّب برخاست امامت

چنانک از ابن عبّاسش خلافت

اگر اهل طریقت صد هزارند

وگر صد، جز طریق او ندارند

یقینم شد که او سلطان جیشست

دلیلم، الامیة من قریشست

چو دین صدر عالم بایدم داشت

قریشی را مقدّم بایدم داشت

دلش تا پیشگه چون بی حسابست

کتاب امّتش اُمّالکتابست

اگر روزی بدریا راه یابد

شود گمنام، بحر آنگاه یابد

چو او در دین پیغمبر فرو شد

بجای او نشست آن بحرو او شد

چو آن دریا بجای خود روان یافت

قریشی و محمّد نام ازان یافت

محمّد بر زبان او گهر شد

چنان کانجا سخن حق بر عمر شد

اگر او محو پیغامبر نبودی

حدیث و آیتش همبر نبودی

حدیث آن بجای این چو برخاست

شد از صاحب حدیثی قامتش راست

قریشی جدّو ادریسش اَب آمد

طریقت از بهشت این مذهب آمد

چو این مذهب بنا داده به ادریس

بهشتش نقد دان اعداش ابلیس

نبی بنهاد گنجی جمله رحمت

بحصهٔ بوحنیفه کرد قسمت

درآمد شافعی آن گنج عالی

چو دید الحق براو افشاند حالی

گرت از مهر کوفی حاصلی نیست

چو بوفت جز خرابی منزلی نیست

چو داری شافعی و بوحنیفه

تویی هم مالک دین هم خلیفه

وگر این داری امّا آن نداری

دلی داری ولیکن جان نداری

چو ایشانند هردو چشم، دین را

بنه سر این دو چشم راه بین را

اگر این هر دو را باهم نداری

تو یک عالم ز دو عالم نداری

چه میگویی که هر دو در مقابل

یکی اندو دو میبینی تو احول

اگر زیشان تو در دل خشم داری

دو چشمت کوربین گر چشم داری

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4975464
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث