به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

الا ای فاخته خوش حلقی آخر

ز حلقت جانفزای خلقی آخر

گهر داری درون دل برون ریز

ز حلق خویش در صد حلقه خون ریز

سخن را ساز ده آواز بگشای

چو بستی طوق معنی راز بگشای

بهر بانگی جهانی را بر افروز

بهر دم شمع جانی را برافروز

چو ترک دانهٔ دنیی گرفتی

قفس بشکستی و عقبی گرفتی

کنون گر قصهیی داری ادا کن

همه بیگانگان را آشنا کن

سخن سنجی که دادی در سخن داد

چنین کرد آن سخن سنج این سخن یاد

که قیصر آنکه هرمز را پدر بود

که از گردون برفعت بیشتر بود

بوقت او نبود افزون از او شاه

جهان افروخت بر گردون ازو ماه

فلک اجری خور دیوان او بود

خراج چند کشور آن او بود

ز دارالملک خود فرمانبری شاد

بسوی شاه خوزستان فرستاد

که گر خواهی که یابی تخت و تاجت

ز من باید پذیرفتن خراجت

برون کن دخل خوزستان و بفرست

که نام تو درون آمد بفهرست

سر از فرمان مپیچ و پیروی کن

چو سر بر خط نهادی خسروی کن

اگر یک موی از ما سر بتابی

زمین بر سر کنی و سر نیابی

از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ

که از دلتنگیش آمد جهان تنگ

دمش سردی گرفت و روی زردی

سیه کردش سپهر لاجوردی

بزرگان را بپیش خویشتن خواند

بپیش خرده گیران این سخن راند

که قیصر باج میخواهد ز کشور

وگر ندهم بلا بینم ز قیصر

نه در جنگش برآشفتن توانم

نه باج او پذیرفتن توانم

کسی نیست این زمان در پادشاهی

که نیست از قیصرش صاحب کلاهی

بر او من چون برون آیم زمانی

که بر جانم برون آید جهانی

بزرگی بود حاضر رهنمایی

بغایت خرده دان مشکل گشایی

بسی شادی و غم در کون دیده

فساد عالم از هر لون دیده

ز غم برخاسته دل در بر او

نشسته برف پیری بر سر او

زبان از فکر خاموشی بدر کرد

دهان رادر سخن دُرج گهر کرد

بشه گفت ای سپهرت آشیانه

جناب آسمانت آستانه

سخای بحر وحلم کوه بادت

شکست لشکر اندوه بادت

چو روی فال گیرد شهریاری

بیابد پشت گرمی روزگاری

نه هرگز پشت گرداند از آن روی

نه روی آنکه پشت آرد از آن سوی

تو این دم فال از هرمز گرفتی

چنین فالی کجا هرگز گرفتی

در این جنگ کزو آمد فرازت

شود زوهم در این صلح بازت

چو هرمز در سخن گفتن کسی نیست

بسی میداند و عمرش بسی نیست

چنان آزاده و بسیار دانست

کز آزادی چو سوسن ده زبانست

زبان ترکی و رومی و تازی

همه میآیدش در چشم بازی

چواین زیبا سخن رومی زبانست

اگر او را فرستی لایق آنست

رسولی را بر قیصر فرستش

خزانه درگشای وزر فرستش

بزر اقلیمت از قیصر نگهدار

که از زر همچو زر گردد همه کار

چو زر در مغز داری دوست داری

وگرنه هرچه داری پوست داری

بباید سیم و زر چندین شتروار

جواهر پیل بالا دُر بخروار

زهر در جامههای سخت زیبا

لباس زرنگار و تخت دیبا

بخور و صندل و مشک تتاری

عبیر وعنبر و عود قماری

غلامی صد که در صاحب جمالی

فلکشان خاک بوسد در حوالی

بسحر تنگ چشمی جان فزوده

جهان در چشمشان مویی نموده

سمندی صد سبق برده ز افلاک

بتک در چشم کرده بادرا خاک

جهانی برق را پیشی دهنده

چو برقی صد جهان زیشان جهنده

کنیزی صد ز ماه افزون بهاتر

ز خورشید فلک نیکو لقاتر

نمودی دستبردی عقل و جان را

بسرپایی درآورده جهان را

قبایی و کلاهی سخت فاخر

مرصع کرده از درّ و جواهر

بدینسان تحفهیی از گنج گوهر

روان کن باسواران سوی قیصر

چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمز

خراج تو نخواهد نیز هرگز

ترا از مصلحت آگاه کردم

تو به دانی سخن کوتاه کردم

خوش آمد رای او، شه را چنان کرد

همه چون جمع شد هر یک نشان کرد

یکی گنجی چو کوه زربیاراست

کنیزان را بصد زیور بیاراست

چو کوهی سیم در گنج حصاری

شدند آن ماهرویان در عماری

کله بر ماه چون سرو خرامان

کمر بستند بر خوی غلامان

چو ماه تیزرو بر پشت باره

شدند آن مشتری رویان سواره

وزان پس داد تشریفی بهرمز

که خورشید آن ندیده بود هرگز

رسالت را چو بس درخور گرفتش

وداعش کرد و پس در بر گرفتش

روان شد هرمز از خوزان چنان زود

که برقی چون رود برقی چنان بود

چگویم عاقبت چون ره بسر شد

پسر آمد باقلیم پدر شد

بیک ره صاحب اقبالی بصد ناز

فرستادند باستقبال او باز

چو روز دیگر این چرخ دو تا پشت

نمود از آینه صد گونه انگشت

بصد اعزاز هرمز را چو فرمود

فرود آمد ز رنج ره بیاسود

چو شاه آگه شد ا زدُرّ شب افروز

بپیش خویشتن خواندش همانروز

درآمد هرمز و پیشش زمین رفت

زبان بگشاد وبر شاه آفرین گفت

از آن پس تحفهٔ شه پیش او برد

بیک ره عرضه داد و سر فرو برد

چو قیصر دید چندان تحفه در پیش

ندید آزردن آن شاه در خویش

چو هرمز را بدید آن شاه از دور

چو خورشیدی دلش زد موج از نور

برو میتافت صبح آشنایی

پدید آمد دلش را روشنایی

درو حیران بماند از بسکه نگریست

ز کس پنهان نماند از بسکه بگریست

ولیکن اشک را پوشیده میداشت

برویش چشم را دزدیده میداشت

مهی میدید چون سروی قباپوش

ز ماه او دلش از مهر زد جوش

بجان در عهد بستن آمد او را

رگ شفقت بجستن آمد او را

نهاد از بس گرستن دست بر روی

که لشکر بود استاده زهر سوی

عجبتر آنکه هرمز نیز در حال

گشاد از پیش یکیک مژه قیفال

نکو گفت این مثل پیر یگانه

که مهر وخون نخسبد در زمانه

ز خون چشم آن شهزاده و شاه

روان شد خون زهر چشمی بیک راه

بسی بگریستند آن نامداران

بخندیدند پس چون گل ز باران

ندانستند تا آن گریه از چیست

نشد معلوم تا آن خنده از کیست

زمانه شاه را فرزند میداد

پدر را با پسر پیوند میداد

قضا را مادر هرمز ز منظر

بدید از دور روی آن سمنبر

چو روی آن شکر لب دید از کاخ

روان شد شیر پستانش بصد شاخ

دلش برخاست چشمش سیل انگیخت

عرق بر وی نشست و شیر میریخت

ز کس نخرید دم وز مهر آن شاه

جهان بفروخت زیر پرده چون ماه

دلش در بر چو مرغی مضطرب شد

چو گردون بیقرار و منقلب شد

بتان در گرد او هنگامه کردند

ز جان صد جام خون بر جامه کردند

گلاب تازه بر ماهش فشاندند

ز نرگس اشک بر راهش فشاندند

چو کوه سیم از آن باهوش آمد

چو دریایی دلش در جوش آمد

زبان بگشاد کاین برناکه امروز

بپیش شه درآمد عالم افروز

مرا فرزند اوست و این یقینست

وگرشه را بپرسی هم چنینست

مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست

فروغ سینه ونور دماغ اوست

نهادم جمله بگرفت آتش او

بسر گشتم ز زلف سرکش او

چنان مهریم ازو در دل برافروخت

که ماه، افروختن زوخواهد آموخت

چنان جان در ره پیوند او ماند

که یکیک بند من در بند او ماند

ز سر تا پای، گویی قیصرست او

مگر بحرست قیصر گوهرست او

نظیر هر دو تن در هفت اقلیم

نبیند هیچکس سیبی بدونیم

مرا باری قرار از دل ببرده‌ست

به دست بیقراری در سپرده‌ست

گرفتم دیوزد بر من چنین تیر

چرا ریزد ز پستانم چنین شیر

گرفتم نفس زد بر جان من راه

چرا ماند بقیصر روی آن ماه

گرفتم من نمییابم نشان زو

چرا شد شاه قیصر خونفشان زو

یقین دانم که کاری بس شگفتست

که گردون با دل من درگرفتست

بگفت این و خروشی سخت دربست

شه از آواز او از تخت برجست

ز صدر پیشگه بر منظر آمد

وزان پس پیش آن سیمین برآمد

بدید او را چنان گفتش چه بودست

بگفتند آنچه او را رونمودست

چو شاه او را چنان سرگشته میدید

همه جامه ز شیر آغشته میدید

نخست آن قصه را غوری چه جوید

همان افتاده بود او را چگوید

بزیر پرده بنشست و ندانست

که در پرده چه بازیها نهانست

کنیزک را بخواند آنگاه قیصر

که با من حال خود برگوی یکسر

بگو تا از کجاداری تو پیوند

که هرمز را نهادی نام فرزند

بگو تا خود ترا فرزند کی بود

بجز با من کست پیوند کی بود

اگر رازی نهان در پرده داری

بگو با من چرا دل مرده داری

چرا دردی که درمانش توان کرد

بنادانی ز من باید نهان کرد

گرت رازیست با من در میان نه

که فرمودت که مهری بر زبان نه

کنیزک گفت کای دارای ثانی

چو خضرت باد دایم زندگانی

سخن بشنو بدان و باش آگاه

که آن وقتی که سوی حرب شد شاه

مرادر پرده از شه گوهری بود

درخت قیصری را نوبری بود

چو آتش کرد خاتون قصد جانش

که برگیرد چو شمعی از میانش

فلان سرّیت برد او را سحرگاه

نمیدانم برین قصّه دگر راه

کنون ز‌ آن وقت قرب بیست سالست

عجب حالیست یارب این چه حالست

شه از گفت کنیزک ماند خیره

دو چشم نور بخشش گشت تیره

چو شمعش آتشی بر فرق آمد

تنش در آب اشکش غرق آمد

فشاند از چشم جیحون را بزاری

براند از خشم خاتون را بخواری

در آن اندیشه چون لختی فرو رفت

درآمدمهر و گفتی هوش ازو رفت

یکی را گفت تا هرمز درآمد

زمین بوسید ونزد قیصر آمد

دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفت

که دولت باد و پیروزی ترا جفت

ز دوران مدتی جاوید بادت

چو گردون سایهٔ خورشید بادت

شه از دیدار و گفتارش فرو ماند

دعای چشم بد بروی فرو خواند

بدو گفت ای هنرمند هنر جوی

مرا از زاد و بوم خویش برگوی

بگو تا ازکدامین زاد وبودی

مرا زین حال آگه کن بزودی

نشان پادشاهی بر تو پیداست

کژی هرگز نکو نبود بگو راست

چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه

تعجب کرد زان پرسیدن شاه

زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیار

ز من این راز پرسیدند بسیار

ترا این شک که افتادست در پیش

مرا پیش از تو افتادست در خویش

بسی کردند هر جای این سؤالم

چه گویم چون نشد معلوم حالم

مرا در شهر خوزان مهربانیست

که باغ خاص شه را باغبانیست

مرا پرورد و علم آموخت بسیار

چو جانم گوش داشت از چشم اغیار

ز من هیچ از نکویی بازنگرفت

ولی باوی دل من ساز نگرفت

نه مانندست چهر او بچهرم

نه بر وی میبجنبد هیچ مهرم

عجب درماندهام در کار خود من

که بی پیوندم از روی خرد من

منم امروز بیکس در زمانه

چو من بس بیکسم، زانم یگانه

نیارم بردپای از یکدگر جای

که میدزدیده گیرندم بهرجای

چو بشنید این سخن قیصر ز فرزند

طمع دربست و در پیوست پیوند

دلش در بر گواهی داد صد بار

که نور چشم تست او را نگهدار

چو در کاری، دلت فتوی ده آید

ز صد مرد گواهی ده به آید

به هرمز گفت دست ازجامه بگشای

برهنه کن تن و بازوی بنمای

نشانی بود قیصر را بشاهی

که بر اجداد او دادی گواهی

چو شاه از بازویش داد آن نشان باز

ازان شادی، گرستن کرد آغاز

ز بی صبری برفت دل از قرارش

گرفت از مهر دل سر در کنارش

ببارید اشک از چشم گهربار

ببوسیدش لب لعل شکر بار

وزان پس خواند مادر را بپیشش

بشارت داد از فرزند خویشش

درآمد مادر و در بر گرفتش

ز دیده روی در گوهر گرفتش

خروشی تا بگردون می برآورد

ز سنگ سخت دل، خون می برآورد

چنان آن هر سه ماتم در گرفتند

کزان آتش، دو عالم درگرفتند

بیکجا سور با ماتم بهم بود

عجب معجونی از شادی و غم بود

فتاده هر سه تن حالی پریشان

ستاده ماهرویان گرد ایشان

علی الجمله چو شه گنج گهر یافت

دلش صد گنج شادی بیشتر یافت

بران کار از میان جان دراستاد

کسی را سوی خوزستان فرستاد

که تا مهمرد را آرد بر شاه

برفت القصه آوردش بشش ماه

چو مهمرد از در ایوان درآمد

بخدمت پیش قیصر بر سر آمد

بر شه دید هرمز ایستاده

مرّصع افسری بر سر نهاده

چو هرمز دید حالی پیشش آورد

بحرمت در جوار خویشش آورد

فزون از حدّ او کردش مراعات

نکویی را نکویی دان مکافات

پس آنگه قیصر از وی حال درخواست

که حال این پسر با ما بگوراست

چو پاسخ یافت مهمرد از شه روم

دل آهن مزاجش گشت چون موم

زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت

ز اوّل تا بآخر جمله برگفت

پس آن انگشتری کان دلستانش

بداده بود از بهر نشانش

نوشته نام قیصر بر نگینش

نهاد آنجا بحرمت بر زمینش

زبان بگشاد همچون سوسنی شاه

که استاد منجّم گفت آنگاه

که فرزندیش باشد بس یگانه

مثل گردد بعالم جاودانه

ولی در پیشش اوّل کار سختست

مگر این بود و اکنون دور بختست

چو قیصر دید در پیش آن نشانی

دلش خوش شد چوآب زندگانی

نه چندان داد سیم و زر بدرویش

که هرگز در حساب آید ازان بیش

ازان شادی بعشرت رای کردند

جهانی خلق شهرآرای کردند

بهر بازار خنیاگر نشسته

چو حوران بهشتی دسته دسته

بزاری ارغنون آواز داده

صدای او ز گردون باز داده

فتاده می میان رگ بتگ در

ز می خون کرده سر پی گم برگ در

می سر زن چنان غوّاص گشته

که در سر مغز سر رّقاص گشته

نهاده می بصد عقل دامی

شده سرمست هر موی از مسامی

حریف چرب مغز خشک، در سر

در آب خشک کرده آتش تر

ز ترّی خیک استسقا گرفته

شکم چون مشک در بالاگرفته

شراب و ابگینه راز کرده

بسوی شیشه سنگ انداز کرده

چکان مرغ صراحی را ز منقار

چو خال سیب شیرین، دانهٔ نار

گل خوش رنگ زیر خوی نشسته

قدح تا گردن اندر می نشسته

ز اشک و گریهٔ‌ تلخ صراحی

شکرخنده زده مشتی مباحی

ز شادی و نشاط باده نوشان

در افگندند خرقه خرقه پوشان

رباب از هرزگی نیشی همی زد

همه بر جان درویشی همی زد

کمانچه از درشتی تیر میخورد

شکر زاوای نرمش شیر میخورد

چنان شد دف ز زخم نابریده

که جان دف بچنبر شد رسیده

رسن در پای چنگ افتاده ناگاه

رسن با چنبر دف گشته همراه

شکر پاشی رگ عودی گشوده

ز موسیقار داودی نموده

ز خار زخمه زخم از خار رفته

ز کار آب آب از کار رفته

بفال نیک بهر نیم جرعه

بپهلو گشته مستان همچو قرعه

نه شب خفتند نه روز آرمیدند

نه یکدم زان دل افروز آرمیدند

بدین شادی بهم شهزاده و شاه

طرب کردند و می خوردند یکماه

زعیش و خوشدلی و شادکامی

یکی صد شد جمال آن گرامی

شهش نگذاشت بی برقع ببازار

که تا ترساندش چشم بد آزار

چو خسروشاه را در روم ششماه

مقام افتاد بگرفتش دل از شاه

هوای گلرخش از حد برون شد

دل او زان هوا دریای خون شد

برنجوری و بیماری بیفتاد

در آن غربت بصد زاری بیفتاد

نه جانش را شکیبایی زمانی

نه دل را برگ تنهایی زمانی

دل خویشش نبود و آن کس هم

نمیزد یک نفس بی همنفس دم

چو گل بربوده بود او را دل از پیش

چگونه بی گلش بودی دل خویش

پدر گفتش چرا از آب رفتی

چو زلف سرکشت در تاب رفتی

اگر هست از پدر چیزیت درخواست

ز تو گفتن، زمن کردن همه راست

جوابش داد خسروشاه کامروز

زبد عهدی خویشم مانده در سوز

شه خوزان که شهرم داد و اقطاع

بسی حق دارد او بر من بانواع

مرا چون در رسالت میفرستاد

بیامد بر سر راه و باستاد

مرا سوگند داد اوّل که در روم

مقامی نبودت جز وقت معلوم

دگر آنجایگه بسیار مردند

که با من نیکویی بسیار کردند

چنان خواهم چو دارم رفعتی من

که بخشم هر یکی را خلعتی من

چو من آنجا روم سرکش از این صدر

ببینندم بدین جاه و بدین قدر

ببخشش دست چون باران کنم من

مکافات نکو کاران کنم من

چو زین اندیشه دل پرداز گردم

بزودی پیش خدمت بازگردم

یقین دانست شه کان مرغ دمساز

نگردد از هوای خویشتن باز

وگر دارد ز رفتن شاه بازش

ز بیماری فتد در تن گدازش

پدر را با پسر کاریست نازک

بتندی کار نپذیرد تدارک

ندید آن کار را جز صبر انجام

ولیکن داد دستوری بناکام

ز سر مهمرد را چندان عطا داد

که در صد سال دریا آن کجا داد

بهر درویش درمانی دگر کرد

بهر رنجیش گنجی پرگهر کرد

نکو گفت آن حکیم نکته پرداز

که نیکویی کن و درآب انداز

وزان پس لشکری باده خزانه

بخسرو داد و خسرو شد روانه

پدر چون دید روی چون نگارش

روان شد اشک خونین صد هزارش

لبش بوسید و تنگ آورد در بر

بدو گفت ای مرا چون چشم در سر

بزودی بوک همچون شیرآیی

که مرده بینیم گر دیر آیی

چو خسرو همچو کیخسرو روان شد

خدنگی بود گویی کز کمان شد

فرس میراند و مهمردش ز پی در

روان میرفت چون آتش به نی در

چنان آن چست رو چالاک میرفت

که باد ازگرد او در خاک میرفت

سپه چون نزد خوزستان رسیدند

ز خوزستان به جز نامی ندیدند

گرفته عرض آن کشور خرابی

چو روی عالم از طوفان آبی

سرا و کاخها باخاک هموار

زمینی رُت نه درمانده نه دیوار

بدانسان شهر را ویرانه کرده

که در وی جغد خلوتخانه کرده

درختان بیخ کنده شاخ رفته

سپه چون مار در سوراخ رفته

نه در ششتر یکی دیبا بمانده

نه در اهواز یک زیبا بمانده

کسی را جست خسرو شاه از راه

خبر پرسید از خوزان و از شاه

جوابش داد مرد کار دیده

که خلقند این زمان تیمار دیده

گریزان گشته شه در قلعهیی دور

همه کار ولایت رفته ازنور

چو تو رفتی سپهدار سپاهان

سپاهی خواست از اقلیم شاهان

سپاهی کرد گرد از هر دیاری

برون ازحد، فزون از هر شماری

بخوزان آمدند و تیغ در چنگ

بیک هفته نیاسودند از جنگ

بآخر شهر خوزستان گرفتند

خرابی پیش چون مستان گرفتند

نخستین راه قصر شاه جستند

بسوی دختر وی راه جستند

گل محروم را ناگاه بردند

بدست خادمانش در سپردند

که تا از شهر خوزان با سپاهان

روان گشتند با گل تا سپاهان

دمار از ما برآوردند صد بار

که ظالم باد دایم سرنگونسار

چو بشنود این سخن خسرو چنان شد

که همچون دلبرش گویی که جان شد

از آنجا سوی باغ شاه شد باز

بزاری نوحه کرد و گریه آغاز

ز گریه خون سراپایش بیالود

چو شریان از تپیدن می نیاسود

بهر جایی که با گل بود کاریش

برست آنجایگه از هجر خاریش

نگرید ابر گرینده بنوروز

چنان کو میگریست از گل بصد سوز

چو چشم نرگسین خونبار کردی

زمین باغ را گلزار کردی

بزیر هر چمن میگشت سرمست

ز سوز عشق میزد دست بر دست

بآخر ناتوان شد شاه ازان کار

توان شد ناتوان دل در چنان کار

چو کار افتادگان پیوسته غمناک

دریده جامه و بنشسته بر خاک

فگنده بستری از بوریا باز

نهاده سر ببالین بلا باز

زمین از چشم او دریا گرفته

سویدای دلش سودا گرفته

گذشته تندرستی، تب رسیده

تمامش نیم جان بر لب رسیده

زباد سرد بر دل آه بسته

ز خون چشم بر تن راه بسته

زبان بگشاد کای چرخ ستمگار

مرا چون خویشتن کردی نگونسار

ز بدبختی سیه شد روز بر من

فتاد از آتش دل سوز بر من

ز جورت رنج دل بسیار بردم

چه میخواهی ز من انگار مردم

برای من چو عزم مرگ کردی

مرا از گل چنین بی برگ کردی

کجایی ای گل بستان جانم

بیا تا چون گلت در دل نشانم

کجایی ای گل مهجور گشته

بدل نزدیک و از تن دور گشته

کجایی ای گل خوشبوی آخر

برون آی از کنار جوی آخر

چنان بیروی تو دل بیقرارست

که گر عمرم بود،عمریم کارست

سیه کردی مرا زین بد بتر نیست

پس از رنگ سیه رنگی دگر نیست

بدینسان بود خسرو قرب یکماه

که تا پیکی درآمد ناگه از راه

ز گلرخ نامهیی آورد شه را

که هین دریاب و در پیش آرره را

که تا یک ره ببینی روی من باز

کجا بینی جز از زیر کفن باز

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:53 PM

 

الا ای خوش تذرو سبز جامه

تو خواهی بود گل را پیک نامه

تویی در نطق، زیبا گوی معنی

بسر میدان برون بر گوی معنی

زبان گوهری داری گهر پاش

دمی در نامهٔ گلرخ شکر پاش

بجای آور سخن چندانکه دانی

چنانک از هر سخن درّی چکانی

سر نامه بنام پادشاهی

که بی نامش بمویی نیست راهی

ز نامش پر شکر شد کام جانها

زیادش پرگهر تیغ زبانها

ز عشق نامش، آتش در جهان زن

بزن، ره بر خیال کاروان زن

جهان عشق را پا و سری نیست

بجز خون دل آنجا رهبری نیست

کسی عاشق بود کز پای تا فرق

چو گل در خون بود اوّل قدم غرق

اگر در عشق چون گل سوز دارید

شبی در عشق گل با روز آرید

دلی دارم، چه دل، هجران رسیده

بسر گشته برون از خون دیده

ز کیش خویشتن بیزار گشته

بجان قربان راه یار گشته

فراقش در میان خون نهاده

کناری خون ازو بیرون نهاده

بسی خوشتر بصد زاری بمردن

که وادی فراق تو سپردن

ز پا افتادم از درد جدایی

مرا گر دست میگیری کجایی

فراقت آتشی درجانم افگند

چنان کز جان بدون نتوانم افگند

بیاتادر درون میدارمت خوش

که تا بیرون نیارد بر من آتش

دلم گر بود سنگی گشت خسته

ز هجرت چون سفالی شد شکسته

ز سوز هجر حالی دارد اکنون

که دوزخ بر سفالی دارد اکنون

چو کوه از غم بریزد در فراقت

گلی را چون بود زین بیش طاقت

ز بس کز درد تو درخون بگردم

ز سر تا پای گویی عین دردم

اگر از درد من آگاهیی تو

همیشه مرگ من میخواهیی تو

چنین یک روز اگر در درد باشی

که من هستم، ننالی، مرد باشی

از آن میداریم در درد و در پیچ

که دردی نیست ازدرد منت هیچ

برویم بیتو چندان غم رسیدست

که آن غم قسم صد عالم رسیدست

بساغم کو نداند کوه برداشت

بشادی این دل بستوه برداشت

منم کاندوه بر من کوه گشته

دلم لشکر کش اندوه گشته

بسی غم دارم و یاری ندارم

دلم خون گشت و غمخواری ندارم

بسی درد است بر جان من از تو

که دردت باد درمان من از تو

ز بیرحمی تو تا چند آخر

بدین زاری مرا مپسند آخر

چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد

چنین دیوانگی بر من سجل شد

خرد از دست عشقت رخت بر بست

نگیرد کس از این دیوانه بر دست

دلم از خویشتن بیخویشتن شد

همه کار دلم از دست من شد

دلی دارم ز عشقت از جنون پر

کنار از چشم و چشم از دل ز خون پر

هر آنکس را که با تو کار افتد

ازین دیوانگی بسیار افتد

کنون بگذشت کلّی کارم از دست

که بیرون شد دل و دلدارم از دست

دل سوداییم یکبارگی شد

خرد در کار دل نظّارگی شد

دلم در خانهٔ تن میناستد

ز من بگریخت با من میناستد

مراهم مزد و هم شکرانه بودی

اگر دل ساکن این خانه بودی

چو چشم مستم از طوفان آبی

ز مستی داد خانه در خرابی

چو یاری نیست با عشقت چه بازم

فرو ماندم ندانم تا چه سازم

چه گویم چه نویسم چون کنم من

که وصف این دل پرخون کنم من

چنان عشق تو زوری کرد بر من

که عالم چشم موری کرد بر من

اگر دل این چنین عاجز نبودی

مرا چندین بلا هرگز نبودی

وگر تن این چنین لاغر نگشتی

بیک ره دولت از من برنگشتی

چه خیزد از چنین دل جز ملامت

چه آید از چنین دل جز ندامت

دلم بگرفت ازین دل چون کشم بار

سرتن میندارم چون کنم کار

چو مردم بیتو من از من چه تقصیر

چو تو آگه نیی از من، چه تدبیر

نبودم بیتو یک دم بیغمی من

که صد غم میخورم در هر دمی من

همی هر غم که در کلّ جهان هست

مرا کم نیست زان و بیش ازان هست

جگر پر خون و دل پر سوز دارم

سیه شد روز روشن روزگارم

نبوییدم گلی بی رنج خاری

ننوشیدم شرابی بی خماری

ندیدم هرگز از شادی نشانی

بکام دل نیاسودم زمانی

بچشم خود جهان روشن ندیدم

وگر دیدی توبی من من ندیدم

ندانم بر چه طالع زادهام من

که در دام بلا افتادهام من

تو با حوران سیمین بر نشسته

من اندر خون و خاکستر نشسته

تو در شادی و من در غم، روانیست

اگر این خود رواست آخر وفانیست

نکردی هیچ عهد من وفا تو

چه خواهی گفت آخر با خدا تو

ترا خود بیوفا هرگز نگویم

که این از بخت بد آمد برویم

چه میخواهی ز دل کاین دل چنانست

که گر گویی چه نامی بیم جانست

مپرس از من که گر پرسی چنانم

که بوی خون زند از سوز جانم

مپرس از دل که حال دل چنان شد

که دریاهای خون از وی روان شد

منم در کلبهٔ احزان نشسته

غریب و بیکس و حیران نشسته

بیا و کلبهٔ احزان من بین

زمانی دیدهٔ گریان من بین

منم جان بر میان چون بیقراری

گرفته از همه عالم کناری

مگر زالی شدم گرچه جوانم

که با سیمرغ در یک آشیانم

گرفته عزلت از خلق زمانه

شده در باب تنهایی یگانه

دلم خون گشت از رسوایی خویش

بجان میآیم از تنهایی خویش

چو تو تنها نشاندی بر زمینم

ملامت از که میآید چنینم

دلا تا کی چنین در بند باشی

درین سرگشتگی تا چند باشی

بسر شو گر سر آن داری از تن

برای آخر اگر جان داری از تن

میان خون نشستی در درونم

کنارم موجزن کردی ز خونم

چرا از پیش من می برنخیزی

که خونم میخوری و میستیزی

مرا گویند آسان می نمیری

که در عشقش کم جان مینگیری

چو در یک روز صد ره کم نمیرم

چرا این جان پر غم کم نگیرم

نمیترسم ازان کم مرگ پیشست

که هر ناکامیم صد مرگ بیشست

مرا بیتو غم مرگی ندارد

که گل بی روی تو برگی ندارد

گل صد برگ بی برگست بیتو

که او را زندگی مرگست بیتو

کسی کز خویش برهاند تمامم

منش گر خواجهام، کمتر غلامم

اگر من آتشی از دل برارم

بیکدم پای کوه از گل برارم

وگر از پردهٔ دل برکشم آه

شبیخونی کنم بر پردهٔ ماه

وگر در ناله آیم ازدل تنگ

بزاری خون چکانم ازدل سنگ

وگر از نوحهٔ دل دم برارم

دمار از جملهٔ عالم برارم

وگر پر دود گردانم زمانه

ز آتش دود بینی جاودانه

رسد زین سوز تا هفتم طبق دود

فلک بر دوزخ اندازد طبق زود

ز چشم من بیک طوفان آبی

همه عالم فرو گیرد خرابی

توانم ریخت از مژگان چنان دُر

که گردد از زمین تا آسمان پُر

توانم سوخت عالم را چنان من

که دیگر کس نبینم در جهان من

ولی ترسم که یارم در میانه

بسوزد، گر بسوزانم زمانه

منم جانا دلی بر انتظارت

نهاده چشم از بهر نثارت

گل سرخ انتظار تو کشیده

بلای موت احمر در رسیده

چو چشم آمد سپید از انتظارم

سیه شد همچو چشمت روزگارم

ز بس کز انتظار رویت ای ماه

نهادم گوش بر در،‌چشم بر راه

هر آوازی که بود، از تو شنیدم

سراپای جهان، روی تودیدم

چو در جان خودت پیوسته بینم

چرا پس ز انتظار تو چنینم

همه روزم بغم در تا شب آید

چو شمعم خود بشب جان بر لب آید

همه شب سوخته تا روز گردد

چو روز آید شبم با روز گردد

از این سان منتظر بنشسته تا کی

بروز و شب دلی در بسته تا کی

بتو گر بود از این پیش انتظارم

کنون هست انتظار مرگ کارم

مرا گنجی روان از چشم ازانست

که در چشم من آن گنج روانست

ازان در خاک میگردم چنین خوار

که چشم من چو دریاییست خونبار

بدریا در تیمّم چون توان کرد

ولی هم کی وضو از خون توان کرد

ز عشقت چون دلم در سینه خون شد

چنان رفت او که از چشمم برون شد

ازان صد شاخ خون از سردرامد

که آن شاخ از زمین دل برامد

از آن پیوسته شد شاخم ز دیده

که پیوسته بود شاخ بریده

چو پیوسته مرا از دل براید

نیم نومید کاخر در براید

مرا گر دیر آید نوبهارم

بزیر شاخ کی دارد کنارم

همه خون دلم بالا گرفتست

کنار من ز دُر دریا گرفتست

بنظّاره بر من آی باری

که تا دریا ببینی از کناری

اگر خوابیم بود آن زود بگذشت

که خواب من چو خوابی بود بگذشت

دو چشم من چو دایم دُر فشانست

بخون درخفت، بیداریش از انست

کنون چشمم چو اختر هست بیدار

اگر باور نداری بنگر ای یار

چو چشم من ز خون در هم نیاید

ز بی‌خوابیم هرگز کم نیاید

ز بیخوابی نمیمیرم چه سازم

که داند قدر شبهای درازم

غم هجر از دل مهجور پرسند

درازی شب از رنجور پرسند

چو شمعم جملهٔ شب سوز در پیش

بسر باریم مرگ و روز در پیش

نگر تا چون درآید خواب بر من

ز چشم بسته چندین آب بر من

بوقت خواب هر شب بیتو اکنون

دلم در گردد آخر لیک در خون

چو از خون بستر من نرم گردد

دو چشمم زاتش دل گرم گردد

مرا بی شک چو باشد بستری نرم

دلم در گردد و چشمم شود گرم

بیا جانا که جانان منی تو

اگردل بردهیی جان منی تو

ز جان خویش دوری چون کنم من

ندارم دل صبوری چون کنم من

مرا در آتش سوزان صبوری

بسی خوشتر که یک دم از تو دوری

چه کارست این، که بستر آتشینست

زمانی بیتو بودن، کار اینست

نیم کافر نجویم از تو دوری

که کفرست از تو یک ساعت صبوری

چو عشقت در دلم خون درتگ آورد

از آن خون چشم من چندین رگ آورد

ز خون رگ گیرد و این خون ز رگ خاست

ز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست

دلم چون آتش آمد دیده چون ابر

میان ابروآتش چون کنم صبر

عجب دارم من بی صبر مانده

تویی ماه و منم در ابر مانده

شگفت آید مرا این مشکل من

دل تو سنگ و آتش در دل من

الا ای دیده پرخون باش و پرنم

که خود خوردی و آوردی مراهم

بنادانی نظر بر مه فگندی

دلم چون سایهیی بر ره فگندی

کنون خواهی که وصل ماه یابی

تو موری سوی مه چون راه یابی

چو روی او بچشم تو درآمد

چو ببرید از تو خون از تو برآمد

چو خود کردی سرشک از چشم میبار

کنون آن خون دل را چشم میدار

چو خود کردی خطامیدانی ای چشم

مرا در خون چه میگردانی ای چشم

چنان دانی مرا در خون نهادن

که نتوانم قدم بیرون نهادن

مرا از خون دل بیخواب کردی

مرا صد گونه گل در آب کردی

تنم سستی و بیماری ز تو یافت

دلم چندین نگونساری ز تو یافت

تو کردی با دل من هرچه کردی

کنون خون ریز تا در خون بگردی

دلا تا کی کنی بر خشک شیناب

که سرگردان شدم از تو چو سیماب

چو رفتی از برم او را گزیدی

روان خون شد ز تو کز من بریدی

ترا گر آتش هرمز نبودی

مرا چندین بلا هرگز نبودی

بعشق او قدم برداشتی تو

چنین آسان رهی پنداشتی تو

برآوردی بهر دم دستخیزی

ز نامردی نشستی در گریزی

کنون چون زهر هجر او چشیدی

مخنّث وار دامن درکشیدی

کنون گر یک نفس در خورد اویی

بمردی صبر کن گر مرد اویی

گرت باید که یادآری در آغوش

قدحها زهرناکامی بکن نوش

نمیدانم که این دریای مضطر

بچه دل زهره خواهی برد تا سر

چو از چشمت میان خون دری تو

بسی دریای خون با سربری تو

شدم چون باد خاک حور زادی

که کس گردش نمیگردد چو بادی

مرا جانا بجان آمد دل از تو

ولیکن حل نشد یک مشکل از تو

سبک چون آسیا، گردان از انست

که هرچ او میکند بارش گرانست

بسی غصه بحلق من فرو شد

که تا کی کار من خواهد نکو شد

مرا جان سوزی و دل باز ندهی

وگر کشته شوم آواز ندهی

دلم را در میان خون نهادی

چو خون روی از برم بیرون نهادی

ز بس خون کز توام در دل بماندست

دو پایم تا بسر در گل بماندست

منم دور از تو در صد رنج و خواری

بمانده در غریبستان بزاری

نیایی در غریبستان زمانی

نپرسی از غریب خود نشانی

ازان چندین مرا در بند داری

که با من در وفا سوگند داری

مرا تا عشق تو در دل مقیمست

کنار من پر از دُرّ یتیمست

مرا چندین گهر میخیزد از تو

که چشمم بر زمین میریزد از تو

میان صد هزاران دردمندی

گرفت این کار من از من بلندی

بلندی یافت تا چشمم،‌ برامد

از آن اندر بلندی با سرامد

ز خون بگرفت همچون دیدگانم

ز تو، هم پر دلم هم پهلوانم

ز وصلت در دلم بویی نهانست

که بیتو زندگی من ازانست

ز تو آن بو اگر با من نبودی

بجان تو که جان در تن نبودی

چوبی تو زندگانی دارم از تو

چرا خون جگر میبارم از تو

معاذاللّه نگویم از تو دلکش

ولی آبی زنم بی تو بر آتش

چنانم زارزومندی چنانم

که سر از پای و پای از سر ندانم

در افتاد از فراقت سوز در من

فرو شد زارزویت روز بر من

مرا چون دیدهٔ روشن تویی بس

ز عالم آرزوی من تویی بس

چو جان گر با منستی چشم روشن

جهان بر من نبودی چشم سوزن

ز خشم جان خود را خود بکینم

که تو در جانی و من جان نبینم

ز دل جستم نشانت هر زمان من

کنون ازدل همی جویم نشان من

کمر بر بسته میگردم چو موری

که تا پیش تو بازآیم بزوری

چو موری گر مرا روزی بدستی

طلب کردن ترا آسان ترستی

مرا پرده چو مور و گیر جانم

که تا من با تو پرم گر توانم

خطا گفتم بتو نتوان رسیدن

که موری با تو نتواند پریدن

مرا مویی بتو امید از آنست

که من با تو رسم آن در میانست

مرا بر آسمان عشق امید

نکو وجهیست روشن همچو خورشید

گر این یک ذره امیدم نماند

شبم خوش باد خورشیدم نماند

چه سازم دم ببندم از همه چیز

اگر صبح امیدم دم دهد نیز

ولیکن صبح جز صادق نباشد

دمم ندهد بدو لایق نباشد

همه امید روی تست کارم

بجز امید تو رویی ندارم

بدرد هجر درجاوید بودن

بسی آسان تر از نومید بودن

ندارم گر کنندم پاره پاره

من بیچاره جز امید چاره

اگر امید در جانم نبودی

بجان تو که ایمانم نبودی

بامیدم چنین من نیم زنده

که هرگز کس نماند از بیم زنده

دلاگر ذرهیی امید داری

کجا تو طاقت خورشید داری

بنومیدی فرو شو چند گویی

چه گم کردی و آخر چند جویی

تو هستی همچو موری لنگ در چاه

کجا یابی بطاوس فلک راه

زیارم مینبینم هیچ یاری

چو نیکو بنگرم در هیچ کاری

نبینی گرد او گر باد گردی

بسایی گر همه فولاد گردی

ترا با او نمیبینم روایی

روان کن اشک خونین از جدایی

چو تو محروم نیی با خویشتن ساز

چو تو مفلس شدی با خویشتن باز

دلم جانا ز نومیدی فرو مرد

جهانی غصه هر روزی فرو برد

چو وصلت نیست ممکن هیچکس را

بوصلت چون دهم دل یک نفس را

مرا شربت غم هجران تو بس

مفرح درد بی درمان تو بس

منم دل در وفایت چشم بر در

وفایت در دلم چون چشم بر سر

سرم گر چون قلم برّی ز تن تو

نیابی جز وفاداری ز من تو

چو آبی سرنهم در خنجر تو

بآتش گر شوم دور از بر تو

وگر در خونم آری همچو خنجر

ز خنجر سر برون آرم چو گوهر

از آن در خنجرت گردم نهان من

که بیتو با تو خواهم در میان من

اگر من در وفای تو بمیرم

کم عهد و وفای تو نگیرم

وفای تو چو جان خویش دارم

که من بر دل وفایت بیش دارم

که گر روزی بخاک من شتابی

بجز بوی وفا چیزی نیابی

وگر عمری برآید از هلاکم

همه بوی وفا آید زخاکم

دلم خون کردی و برجان سپردی

چه دعوی کرد دل با سر نبردی

برفتی و کمم انگاشتی تو

دل از دعوی من برداشتی تو

کنون از دعوی من باز نرهی

که تا روزی دل من باز ندهی

اگر صد سال از این دعوی برآید

مگر بر جان من دنیا سرآید

بدعوی کردنت میثاق دارم

هنوز از خون دل بر طاق دارم

چه گویم با تو چون می درنگیرد

فغان زین دل که دل میبرنگیرد

مرا گویند بدان بت نامهیی ساز

ز اشک خون برو هنگامهیی ساز

ز چندین نامهٔ من نامهیی نیست

که از اشکم برو هنگامهیی نیست

اگر بر خاک و گر بر جامه بودم

میان این چنین هنگامه بودم

چو با تو در نمیگیرد چه سازم

شوم بازلف و چشمت عشقبازم

الا ای زلف چون چوگان کجایی

شدم چون گوی سرگردان کجایی

بمن گر سر فرود آید چوچوگانت

کنم سر همچو گوی از بهر میدانت

گر از مشک سیه چوگان کنی تو

سرم چون گوی سرگردان کنی تو

تو مشکی و من آهو چشم ای دوست

نه هر دو بودهایم آخر ز یک پوست

نیی تو مشک، عنبر مینمایی

ولی در بحر چشمم مینیایی

اگر آیی بدین دریا زمانی

چو دریا از تو شور آرم جهانی

نیی عنبر،‌ولی زنجیر جانی

که از هر حلقهیی صد جان ستانی

تو زنجیری و من دیوانهٔ زار

مرا بی بند و بی زنجیر مگذار

نیی زنجیر شستی عنبرینی

که برجانم ز صد دردر کمینی

منم چون ماهی جان تشنه غرقاب

دران شستم فکن تا برهم از تاب

الا ای نرگس مخمور مانده

ز آب دیدهٔ من دور مانده

اگردر آب چشم من نشینی

ز آب چشم، چشم من نبینی

بیا تا زاب چشمم آب یابی

بشبنم لؤلؤیی خوشاب یابی

نیی نرگس که بادام تری تو

که جز از پرده بیرون ننگری تو

چو رخ در پرده از من درکشیدی

چرا پس پردهٔ من بر دریدی

نیی بادام جادوی بلایی

که وقت جادویی مردم نمایی

ترا من دیدهام در جادویی دست

تویی جادوی مردم دار پیوست

چو مردم داری ای جادوی مکّار

من آخر مردمم گوشی بمن دار

زهی رهزن که زیر طاق ابرو

تویی پیوسته تیرانداز جادو

چو تو در طاق داری جای آخر

چو من طاقم بر من آی آخر

الا ای خط که مه را دامنی تو

تویی آن خط که برخون منی تو

چو برخون منی چندی گریزی

بیا گر خون جانم می بریزی

مرا در خط نشان تا خود چه آید

خط اندازی مکن تا خود چه زاید

مرا درخط کشید ایام بی تو

کنون در خط شوم ناکام بی تو

نیی خط سبزهٔ بی آب مانده

من از سودای تو بیخواب مانده

بآب چشم من یک روز بشتاب

که بس نیکو نماید سبزه در آب

شدم خاکی اگر تو سبزه داری

چرا از خاک سر می بر نیاری

برآی از خاک تا از خون برآیم

ولکین بی تو هرگز چون برآیم

نیی سبزه که تو طوطی مثالی

بسر سبزی گشاده پرّ و بالی

چو هستی طوطی دلجوی آخر

بیا و یک سخن بر گوی آخر

الا ای پستهٔ خونخواره آخر

دلم کردی چو پسته پاره آخر

اگرچه تنگ توپر شکّر آید

ولی گر شور باشی خوشتر آید

بیا ای پسته پیش من زمانی

که تا شور آورم پیشت جهانی

نیی پسته ولی هستی شکر تو

چرا زین تنگدل کردی گذر تو

الا ای شکر افتاده در تنگ

جگر خوردی مرازانی جگررنگ

تو شکّر من نی خشکم نظر کن

بیا و دست با من در کمر کن

گر این نی را ببینی زیر خون تو

ازاین نی چون شکر جوشی فزون تو

بشیرینی ز شمع خود بریدی

وزان برّیدگی خونم چکیدی

نیی تو انگبین، لعل مذابی

که در یک حال هم آتش هم آبی

کسی کو آب و آتش با هم آمیخت

چراپس با من مسکین کم آمیخت

بیا گر تنگ میجویی دلی هست

دگر با من بگو گر مشکلی هست

چو میدانی کزین دل تنگ داری

چرا پس از دل من ننگ داری

نیی تنگ شکر آب حیاتی

ز خطّ سبز سرسبز نباتی

مرا هر ساعتی صد مرگ، هجران

درآب زندگانی کرده پنهان

اگر یک قطره آب زندگانی

بحلق جان این بیدل چکانی

مرا جانی که آن جان نیست مزدم

وگرنه دور از روی تو مردم

دلم پر آتش و چشمم پر آبست

اگر با من درآمیزی صوابست

الا ای لؤلؤ پیوسته در درج

بشکل سی ستاره در یکی برج

تو مروارید و مرجان سپیدی

ز تو چشمم سپید از ناامیدی

چو مرجانی تو از دریا برایی

چه گر از راه چشم ما برایی

چو دیدار ترا در چشم آرم

چو مردم آشنا در چشم دارم

نیی مرجان که هستی تو ستاره

بتو دریا توان کردن گذاره

چو در دریا ستاره مینبینم

درین دریای چنین گمراه ازینم

ستاره نیستی درّ یتیمی

خوشاب و مستوی و مستقیمی

کیم من در غریبستان اسیری

چو تو درّ یتیم و بی نظیری

بیا تا هر دو با هم راز گوییم

غم دیرینهٔ خود باز گوییم

الا ای گوی سیمین مدوّر

ز چوگان خطت گشته معنبر

چو بر ماهی تو در تو چاه چونست

عجب تر آنکه چاهی سرنگونست

چو تو همچون منی در سرنگونی

منم در چاه، تو بر ماه چونی

اگرچون گوی آری سوی من رای

چو چوگانت دهم صد بوسه بر پای

چو گویی تو که من بیتو بزاری

بماندم در خم چوگان خواری

تو هستی گوی میدان نکویی

جهان پر گفت و گوی تست گویی

نیی تو گوی، هستی سیب سیمین

ندیدم چون تو الحق سیب شیرین

اگر نه تن نه دل نه زور دارم

بسی زان سیب شیرین شور دارم

ترا بر سیب سیمینست خالی

مرا از خال تو شوریده حالی

مگر آمد بدان سیب تو آسیب

برون افتاد ناگه دانه سیب

سلام من بدان ماه دلارای

که بر من شد چنین مهتاب پیمای

سلام من بر آن زلف مشوّش

که دارد پای همچون گل در آتش

سلام من بدان جزع جگرسوز

که دارد در کمان تیر جگر دوز

سلام من بران یاقوت خندان

که اوست الحق حریفی آب دندان

سلم من بدان یک پستهٔ تنگ

که خط بر لعل دارد فستقی رنگ

سلام من بدان سی درّ خوشاب

که گه گه پسته میریزد بعنّاب

سلام من بدان سیب دل افروز

کزورخ چون تهی دارم درین سوز

سلام من بدان خطّ گهرپوش

که از جانش توان شد حلقه در گوش

سلام من بران خورشید شاهی

که بر ماه افگند زلف سیاهی

سلام من بدان کس تا قیامت

کزو هرگز ندیدستم سلامت

ازان دردی که پرخون کرد جانم

یکی از صد نیاید بر زبانم

بهر دردی که از تو یادم آید

چو چنگ از هر رگی فریادم آید

چو بی رویت قلم برداشتم من

همه نامه بخون بنگاشتم من

اگر تو نامه خون آلود بینی

یقین دانم کز آتش دود بینی

هر آن خونی که چشم از پرده راند

ز آه سرد من افسرده ماند

بس از تفت دلم بگداختی باز

قلم کار نبشتن ساختی باز

چگویم بیش ازین ای همدم من

که نتوان گفت در نامه غم من

چه گر چندانکه پیوندم بهم در

همی دور از تو ماندم من بغم در

بجای هر غمم صد شادیت باد

ز اندوه جهان آزادیت باد

برین مسکین خدایت مهربان کن

برای حق تو این آمین ز جان کن

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:53 PM

 

چنین گفت آن سخن سنج سخندان

کزو بهتر ندیدم من سخنران

که چون شب روز شد وین مرغ پرزن

ز شب برچید پروین را چو ارزن

فلک چون طیلسان سبز بر سفت

زمین در پرنیان سبز بنهفت

شه خوزان نشسته بود برگاه

درآمد از سپاهان قاصد شاه

خبر آوردش از شاه سپاهان

که شه همچون شکرگلراست خواهان

بسازد کار آن شمع زمانه

کند شکّر ز خوزستان روانه

که راه از بهر آب زندگانی

زدیم آب از گلاب اصفهانی

سپاهان را تو بهروزی فرستی

که از گل شکرخوزی فرستی

همه شهر سپاهان چار طاقست

ز وصل گل چه هنگام فراقست

ز شادی بانگ نوش از ماه رفته

خرد بر تک چو باد از راه رفته

همآوازان بهم همدرد گشته

هوا از آه مستان سرد گشته

سپیده دم صبوحی دم نشسته

بروی روز بر شبنم نشسته

عطارد نامهٔ تو ساز کرده

سماع زهروی آغاز کرده

ز شکّر دُرفشان گلرنگ چشمه

ز مستی شیرگیر آهو کرشمه

ز شادی هیچ باقی نیست امروز

مگر گل زانک گل باید بنوروز

چو زین معنی بگل آمد پیامی

که شاه آن مرغ را بنهاده دامی

ز خوزستان شکر را میکند دور

ز صد ماتم بتر میسازدش سور

همه کار عروسی میکند راست

بپیش ماه سوسی میکند راست

ازین غم آتشی در جان گل زد

جهان صد خار در شریان گل زد

جهان از دل چو بحر آتشش ساخت

فلک یکبارگی دست خوشش ساخت

بگردون بر رسید آه گل از دل

پرآتش شد تهیگاه گل از دل

نشسته مشک کنده ماه خسته

دلش برخاسته بگشاده بسته

شکر آورده زیر حلقهٔ میم

شخوده برگ گل از فندق سیم

دلی و صد هزاران آتش رشک

رخی و صد هزاران دانهٔ اشک

بیامد پیش گلرخ دلربایی

که بهر عقد بستاند رضایی

چو گل را دید زیر خون بمانده

دلش با خون بهم بیرون بمانده

سمنبر پیرهن چون گل دریده

ز نرگس لاله را جدول کشیده

نشسته در میان خون بخواری

وزو برخاسته از جمله زاری

شنوده از عروسی هر سخن را

از آن ماتم گرفته سروبن را

سخن در شاهراه گوش رفته

خرد از شاهراه هوش رفته

نه در دل رای ونه در عقل تدبیر

بگفته بر دو عالم چار تکبیر

هوای هرمزش افگنده درجوش

وجود گلرخش گشته فراموش

چو آینده چنان دید آن صنم را

زغم دربسته کرد آن لحظه دم را

نزد دم تن زد و لختی بیاسود

که تا آن تاج برتختی بیاسود

نگار تلخ پاسخ، در بر ماه

بشیرینی پیامی دادش از شاه

که خود را هشت جنت نقد بینم

چو شکّر زیر گل در عقد بینم

ترا این عقد در عقبیست رانده

تو چون عقد گهر در عقد مانده

نباید بود گل را سرگران گشت

که نتواند کس از رسم جهان گشت

تو خورشیدی ترا ماهی بباید

تو خاتونی ترا شاهی بباید

همه کس را بجفتی اشیاقست

که بی جفتی خدایست آنکه طاقست

اگر چون دیگران جفتی کنی تو

بخوبی طاقی و جفتی زنی تو

بباید جفت را برجان نهادن

چو جفتی جفته در نتوان نهادن

چو مردم در بر جفتی طرب کن

پری جفتی مگر جفتی طلب کن

چو ابرویی تو طاق از چشم آخر

همی جفتی طلب چون چشم آخر!

چو شمعم سوختی ای مه چگویم

بده پروانه تا باشد بکویم

گلش گفتا شهم دیوانه خواهد

که از شمعی چو من پروانه خواهد

ز نطع خود برون ره مینخواهم

چه پروانه دهم شه می نخواهم

یقین دانم که نبود شاه خواهان

که گل گردد گلابی در سپاهان

نه بر نطع عروسی راه خواهم

نه رخ بر شه نهم نه شاه خواهم

نه با او میل در میدان کشم من

نه با او اسپ در جولان کشم من

پیاده میروم چون دلفروزی

بفرزینی رسم در نطع روزی

گر او را پیل بالازر عیانست

مرازو، پیل بندی، در میانست

شه از من در غریبی مبتلا باد

و یا شهمات این نطع دو تا باد

چو آن زن پاسخ از گلرخ چنان یافت

سبک دل را چو مستان سرگران یافت

دلش در نفرتی دید ونفوری

وزو نزد یکیی جستن چو دوری

زن آمد پیش شاه و گفت آن ماه

نخواهد بود هرگز جفت آن شاه

چو گویی جفت گیر اوسوک گیرد

نه زان مرغست کوکاووک گیرد

چو سوسن ده زبان شد گل بیکبار

که آزادم چو سوسن من ازین کار

نه جفتی خواهم و نه جفت گیرم

وگر چون آتشی بی جفت میرم

چه گر آتش ز بی جفتی بمیرد

بسوزد هرکه با او جفت گیرد

ازان چون آتشی فارغ زجفتم

که نم در ندهم و در آب خفتم

چه گر خاکم نگردد گرد آخر

پدر نپسنددم در درد آخر

شه خوزان از آن پاسخ چنان شد

که گویی مغز او از استخوان شد

برای کار آنسرو چمن را

بخواند او فیلسوف رایزن را

بدو گفتا چه جویم در مضیقی

زمانی خون این خور از طریقی

نگین دل چنان در بند اینست

که دل دربند او همچون نگینست

حکیمش گفت رای تو نکوتر

که خسرو برترست و من فروتر

ولی هرچ آن بناکامی کنی ساز

اگر نورست نوری ندهدت باز

بنامی کار برخامی منه تو

اساسی را بناکامی منه تو

چو زین اندیشه غمناکست شهزاد

نباید بر دل، این اندیشه ره داد

چو وقت کشت شاخی را دهی پیچ

توان کشتن ولی برندهدت هیچ

چو گل را ناخوشی میآید از جفت

چو پسته لب بباید بست از این گفت

خوشی چندانکه گویی بیش باید

همه عالم برای خویش باید

قضا تدبیر ما بر هم شکستست

گشاد کارها بر وقت بستست

اگر صد موی بشکافم ز تدبیر

برون نتوان شدن مویی ز تقدیر

بباید نامهیی آغاز کردن

ازین اندیشه دل پرداز کردن

سخن گفتن چو شکّر از دل آنگاه

فرستادن بدست قاصد شاه

خوش آمد شاه را زان رای عالی

بجای آورد آنچ او گفت حالی

دبیری آمد و نامه ادا کرد

بنای نامه بر نام خدا کرد

پس از گل کرد حرفی چند آغاز

که ممکن نیست کردن این گره باز

که گر با گل بگویم این سخن را

در آویزد بگیسو خویشتن را

توان کرد از چنین یاری تحاشی

سزد گر در چنین کاری نباشی

ترا گر گل نباشد غم نیاید

سپاهان را ز یک گل کم نیاید

پدر شویی که او جوید رضا داد

اگر دختر ترا خواهد ترا باد

چو بنوشتند و نامه درنوشتند

ز مشک و عنبرش مهری سرشتند

سپردندش بدست قاصد شاه

نهاد آن مرد قاصد پای در راه

برشه رفت و چون شه نامد برخواند

ز هر قصری بزرگان را بدرخواند

ز خشم شاه خوزستان سخن گفت

که طاقم کرد شه زان سیمتن جفت

زبانم داد تا گل یارم آید

چو دل او داردم دلدارم آید

چو شکّر هر دو باهم دوست باشیم

چو پسته هر دو در یک پوست باشیم

ز گل چون دیده بر سر باشمش من

وکیل خرج شکّر باشمش من

کنون از گفتهٔ خود سرگران شد

زبون آن سبک دل چون توان شد

وفا جستن ز تر دامن محالست

که دوران وفاراخشک سالست

بسی نام وفا گوشم شنیدست

ولی هرگز ندیدم، تا که دیدست

خبر هست از وفا لیکن عیان نیست

وفاگر هست قسم این جهان نیست

منم امروز شمع پادشاهان

ز من در پرده مینازد سپاهان

اگر بر کین من آرد جهان دست

کنم کوری دشمن را جهان پست

وگر کژبازد این خاکستری نطع

ببیند نطع و خاکستر علی القطع

بچشمم هفت دریا جز کفی نیست

ز چشمم هفت دوزخ جز تفی نیست

جهان گر آب گیرد من بشولم

از آن معنی که نرسد بر پژولم

ز شمشیرم کبودی آشکارست

که بحری گوهری و آبدارست

گر آبستن ز من اندیش گیرد

چنین راه عدم در پیش گیرد

مه نو گرچه بس کهنه عزیزست

بپیش رای من نو کیسه چیزست

نمیبینی که در کسب شعاعی

کند منزل بمنزل انتجاعی

که باشد شاه خوزستان که امروز

بگردد از چو من شاهی دل افروز

ز بد نامی هوای جنگ دارد

ز دامادی شاهی ننگ دارد

چرا دل را ازو دردی نمایم

من او را این زمان مردی نمایم

بگفت این و سپه بیرون فرستاد

ز هامون گرد بر گردون فرستاد

ز هر جانب چو آتش لشکر آمد

بگردون گرد بر گردون برآمد

ز لشکرگاه بانگ نای زرّین

برآمد تا بلشگرگاه پروین

دمی صد کوس در صد جای میکوفت

علم بر وزن هر یک پای میکوفت

ز زیر گرد عکس تیغ میتافت

چو سیاره ز زیر میغ میتافت

ز بس لشکر که با هم انجمن شد

چو دریا کوه آهن موجزن شد

زمین از پای اسپان خاک میریخت

هوا چون خاک بیزان خاک میبیخت

چو شب در پای اسپ اشکال آمد

قراضه با سر غربال آمد

ز زیر قلعهٔ این چرخ گردان

ز لب زنگی شب بنمود دندان

هزاران مرغ زیر دام رفتند

ز قصر نیلگون بر بام رفتند

بصد چشم چو نرگس هر ستاره

باستادند بر لشکر نظاره

چو شب از خرگه گردون برون شد

ستاره چون دم اسپان نگون شد

زبان برداشت مرغ صبحگاهی

منادی کرد از مه تا بماهی

چو مردم را ز روز آگاه کردند

بفال نیک عزم راه کردند

براندند از سپاهان شاه و لشکر

بخوزستان شدند از راه یکسر

چو زیشان شاه خوزستان خبر یافت

سپاهی کردگرد و کار در یافت

میان دربست بر کین شاه خوزی

خزانه در گشاد و داد روزی

اگر گنجی نبخشی بر سپاهت

سپه بی گنج کی دارد نگاهت

بسیم و زر سپه را کرد قارون

ز خوزستان سپاه آورد بیرون

همه روی زمین لشکر کشیدند

دو رویه صفدران صف برکشیدند

گروهی را بکف شمشیر برّان

ز خشم دشمنان چون شیر غرّان

گروهی با سنانهای زره سم

ز سر تا پای در آهن شده گم

گروهی نیزهها بر کف گرفته

جهانی نیستان در صف گرفته

گروهی بی محابا ناوک انداز

ز کینه سر کشان را سینه پرداز

گروهی خشت و ناچخ تیز کرده

ترش استاده شورانگیز کرده

گرفته یک طرف شیران جنگی

کمان چاچی و تیر خدنگی

گرفته یک گُرُه گرز گران را

گشاده دست و بر بسته میان را

دو رویه هندوان جوشان تر از نیل

شده آیینه زن از کوههٔ پیل

بغرّیدن بگوش آمد چنان کوس

که گفتی با زمین خورد آسمان کوس

چنان آواز او در عالم افتاد

که گفتی هر دو عالم برهم افتاد

ز مغرب تا بمشرق مرد بگرفت

ز هامون تا بگردون گرد بگرفت

چو چرخ از گرد میغی بست هموار

ز بانگ کوس رعد آمد پدیدار

ز شمشیر سرافگن برق میجست

ز پیکان زره سم راه بربست

از آن میغ و از آن رعد و از آن برق

پر از باران خونین غرب تا شرق

همه روی زمین شنگرف بگرفت

ز خون هر سوی رودی ژرف بگرفت

زمین از خون مردان موج زن گشت

سپر چون خشت و جوشنها کفن گشت

زهر سو کشته چندانی بپیوست

که راه جنگ بر لشکر فرو بست

تن از اسپ و سر از تن سرنگون شد

فلک صحرا زمین دریای خون شد

ز عهد نادرست چرخ دوّار

شه خوزان شکسته شد بیکبار

چو مرغ خانگی از هیبت باز

هزیمت شد بسوی شهر خود باز

همه شب کار جنگ روز میساخت

چو شمعی مضطرب با سوز میساخت

در آنشب گل بیامد پیش دایه

چو خورشیدی که آید پیش سایه

پراکنده شده در سوز رشکش

بنات النعش از پروین اشکش

مژه چون سوزنی در خون سرشته

که نتوان بست این تب را برشته

شده از دست دل سر رشتهٔ من

که نتوان دوخت این برهم بسوزن

اگر شه شهر خوزستان بگیرد

گل عاشق از این خذلان بمیرد

بر هرمز دل افروزیم نبود

چنان رویی دگر روزیم نبود

بچربی دایه گفتش تو مکش خویش

که شب آبستنست و روز در پیش

اگرچه هست ترس امید میدار

دل اندر مهر آن خورشید میدار

اگر طاوس،‌ ماری در پی اوست

وگر خرماست خاری در پی اوست

چو هرمز نقد داری عقد میساز

مسوز از نسیه و با نقد میساز

بسا کس کز هوس جوبی فرو برد

درآمد دیگری و آب او برد

ز تو شاه سپاهان مانده در جنگ

چو شکّر هرمزت آورده در تنگ

یکی بهر تو در رنجی نشسته

دگر یک بر سر گنجی نشسته

یکی در عشق رویت میزند تیغ

دگر یک را ز تو کاری بآمیع

کنون باری در شادیت بازست

که ازتو تا بغم راهی درازست

ز جان افروز دل خوش دار امروز

مباش از دی و از فردا جگر سوز

بجز امروز نقد ما حضر نیست

که دی بگذشت و از فردا خبر نیست

ز گفت دایه گل در شادی آمد

وزو چون سرو در آزادی آمد

چو در روز دوم این طاس زرّین

بریخت از طشت زر سیماب پروین

هزیمت شد سپاه زنگ یکسر

زمین شد سندروسی رنگ یکسر

خروشی از پگه خیزان برآمد

ز صحرا بانگ شبدیزان برآمد

دو روبه بانگ کوس از دور برخاست

ز حلق نای صوت صور برخاست

ز بس مردم که آن ساعت زمین داشت

قیامت گوییا پنهان کمین داشت

جناح و قلب از هر سوی شد راست

ز سینه چون جناحی، قلب برخاست

پی هم لشکری چون قطره از میغ

ستاده با هزاران تیغ یک تیغ

چنان درهم شده رمح زره سم

که کرده روشنی ره بر زمین گم

اگر سیماب باریدی چو باران

بماندی بر سنان نیزه داران

ز بس چستی که بر سرهای نیزه

نگه میداشتی سیماب ریزه

سپه داران سپه در هم فگندند

صلای مرگ در عالم فگندند

چو برگ گندنا تیغی ربودند

ز تن چون گندناسر میدرودند

ز بس خون کرد و لشکر ریخت در راه

ز عکس خون شفق شد چهرهٔ ماه

ز خون و خوی مشام خاک بگرفت

زمین را ره نماند افلاک بگرفت

جهان از سرکشان آن روز جان برد

زمین از گرد، سربر آسمان برد

بآخر با دلی چون شمع سوزان

شکسته خواست آمد شاه خوزان

ندادش دست دولت هیچ یاری

ز بی دولت نیاید شهریاری

ستاده بود هرمز بر کناری

میان در بسته در زین راهواری

کمندش فتح بر فتراک بسته

سمندش ماه نو بر خاک بسته

یکی خودی چو آیینه بسربر

یکی جوشن پلنگینه ببر در

بشمشیر آتش از آهن فشانده

چو کوهی سیم در آهن بمانده

تکاور را ز پیش صف برانگیخت

ز لب از کین چو دریا کف برانگیخت

بسرسبزی درآمد چون درختی

مبارز خواست و جولان کرد لختی

ظفر با تیغ او همپشت میشد

حسودش کفش در انگشت میشد

چنان بانگی برآورد از جگرگاه

که در لرز اوفتاد از کوه تا کاه

ز بانگ او سپه در جست از جای

نمیدانست یک پر دل سر از پای

جوانی بود بهزاد از سپاهان

که بودی پهلوان پادشاهان

به پیش هرمز آمد تیغ در دست

بتندی نعره زد چون شیر سرمست

که من سالار گردان نبردم

کجادر چشم آید هیچ مردم

اگر یک مرد در چشمم نماید

درون آینه جسمم نماید

جهان جز من جهانداری ندارد

وگر دارد چو من باری ندارد

بگفت این و گشاد از بر کمند او

بشه رخ اسپ را بر شه فگند او

درآمد هرمز و بگشاد بازو

همی برد از تنورش در ترازو

بزد بهزاد را بر سینه ناچخ

بیک ضربت فرستادش بدوزخ

چو زخمش بر دل بهزاد آمد

با حسنت از فلک فریاد آمد

عزیو اهل خوزستان چنان شد

که رعدی از زمین بر آسمان شد

برینسان مرد میافگند بر راه

که تا افگنده شد افزون ز پنجاه

شفق میریخت تیغش همچو باران

وزو چون برق سوزان تیغداران

ز بس خون کو فشاند از دشمن خویش

خلوقی کرد جوشن بر تن خویش

سراپای اوفتاده راه بر سر

ز هر بی سر تنی بنگاه بر سر

چو هرمز دشت خوزان پر ز خون کرد

علم شاه سپاهان سرنگون کرد

شکست آمد برو و شد هزیمت

گرفتند آن سرافرازان غنیمت

نه چندان یافتند آن قوم هر چیز

که حاجتشان بود هرگز دگر نیز

شه آنگه خواند هرمز را باعزاز

ز هر سو پیش میدادند ره باز

درآمد هرمز از در شادمانه

ثنا گفتش بسی شاه زمانه

سپهداری آن لشکر بدو داد

بدست خویشتن افسر بدو داد

بدو گفتا ندانستیم هرگز

که دستانیست رستم پیش هرمز

تویی پشتی سپهداران دین را

تویی مردی، همه روی زمین را

ظفر نزدیک بادت چشم بددور

حسودت مانده در ماتم تو در سور

گر این سرکش نبودی پای برجای

نماندی تاج بر سر تخت بر پای

کدامین بحر و کان را این گهر بود

کدامین باغبان را این پسر بود

بطلعت چهرهٔ جمشید داری

بچهره فرّهٔ خورشید داری

ازین علم و ازین فرّ و ازین زور

شود صد پیل پیشت بر زمین مور

خدا داند که تااین کار چونست

که این کار از حساب ما برونست

چو شاه از حد برون بنواخت او را

کسی کردش بر اسپ و ساخت او را

برشه منظری پرداختندش

جدا هر یک نثاری ساختندش

درخت دولت او بارور شد

شهنشاهیش آخر کارگر شد

جهان پرموج کار و بار او بود

زبان خلق در گفتار او بود

گل از شادی او در ناز مانده

زخنده هر دو لعلش باز مانده

ز درج لعل مرجان مینمود او

جهانی را ز لب جان میفزود او

چو یک چندی برآمد چرخ جانباز

ز سر در بازیی نو کرد آغاز

فلک بازیگرست و تو چو طفلی

که مغرور خیال علو و سفلی

چو تو با کعب او بسیار افتی

بنظّاره روی در کار افتی

چو تو طفلی برو از دور میباش

وگرنه تا ابد مغرور میباش

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:51 PM

 

چو دایه آن دو دلبر را چنان دید

دو جان هر دو بیرون ازجهان دید

بگل گفت ای چمن پرنور از تو

دماغ بلبلان مخمور از تو

قمر را روی تو تشویر داده

شکر را پستهٔ تو شیر داده

ز بی عقلی ز سر تا پای رفتی

چو اینجا آمدی از جای رفتی

میان باغ آخر خیز ای گل

ز مستی ماندهیی مستیز ای گل

ترا هر جایگه راییست دیگر

ولی هر کار را جاییست دیگر

گل عاشق ز گفت دایهٔ پیر

عرق میریخت چون باران ز تشویر

بآخر از کنار راه برجست

بعشرت بر میان جان کمر بست

گرفته بود دست دایه در دست

بدیگر دست دست هرمز مست

میان باغ میشد در میانه

یکی زانسو یکی زینسو روانه

بکنج باغ در، خلوتگهی بود

که آن در خورد خورشید و مهی بود

قران کردند مهر و ماه با هم

بدان برج آمدند از راه باهم

نشستند و میآوردند حالی

دو دل پر آرزو و جای خالی

ازان مجلس چو دوری چند برگشت

فلک در دور ازان خوشی بسر گشت

چو هرمز مست شد برداشت رودی

بگفت از پردهٔ رازی سرودی

بزاری زخمه را میخست بر رود

ز خون دیده پل میبست بر رود

چو‌آب زر ز ابریشم فرو ریخت

دل از ابریشم هر مژّه خون ریخت

سرودی گفت هرمز کای دلارام

جهان چون جانستان آمد بده جام

چو آتش آب در ده کاسهیی زود

که عمر از کیسهٔ مارفت چون دود

پیاپی ده می کهنه بنوروز

که دل پر عشق دارم سینه پر سوز

بیار آن آب چون آتش زمانی

که نیست از دی و از فردا نشانی

چو ریزان شد شکوفه از درختان

میی در ده چو روی نیکبختان

بیا تا بانگ جوی آب بینی

شکوفه بینی و مهتاب بینی

بسی چادر کشد اشکوفهٔ پاک

کشیده ما بچادر روی برخاک

می سر جوش را در ده صلایی

که دردمانه سر دارد نه پایی

بگفت این وز عشق روی دلبر

بسر میگشت و خون میکرد از بر

جوان و مست و عاشق در چنین حال

دلی بس پر سخن لیکن زبان لال

چنین جایی کسی با دل نماند

که چه دیوانه چه عاقل نماند

بیامد دایه و بر گل زد آبی

شد آن آب از رخ گل چون گلابی

گل بی خویشتن از عشق و مستی

درامد از هوای می پرستی

بصحن باغ شد با دلبر خویش

ز نرگس کرد پرخون زیور خویش

صبا از قحف لاله جرعه میخورد

چمن چون نوعروسی جلوه میکرد

ز یکیک برگ نقاشان فطرت

نموده خرده کاریهای قدرت

عروسان چمن برقع گشاده

هزاران بچهٔ بی شوی زاده

چمن درخاصیت چون مریم آمد

که فرزند چمن عیسی دم آمد

چو بسراینده شد آن سرو آزاد

برقص افتاد گل چون شاخ شمشاد

گل و بلبل همه شب راز گفتند

حدیث عشقبازی باز گفتند

جوانی بود و مستی و بهاری

جهان ایمن زهی خوش روزگاری

گل و هرمز بهم انباز گشته

ز خون شیشه سنگ انداز گشته

بدستی زلف گل آورده در چنگ

بدستی خورده می از جام گلرنگ

چو لختی طوف کردند آن دو دلجوی

بخلوتگاه رفتند از لب جوی

ز بی صبری دل هرمز همی جست

که تا با گل مگر درکش کند دست

بنقدی وصل شیرودنبه میدید

بران آتش دل چون پنبه میدید

درآمد همچو مرغی سوی دنبه

بچربی دایه را میکرد پنبه

چو آگه شد زبان بگشاد دایه

که مارا نیست بر سالوس پایه

چو مویم پنبه شد در پنبه کردن

مرا پنبه مکن در دنبه خوردن

چو پنبه تا تو در اطلس رسیدی

چو کرم پیله پشمم در کشیدی

ز گفت دایه گل تشویر میخورد

از آن تشویر شکّر شیر میخورد

ز شرم او عرق میریخت از گل

نهان میکرد گل در زیر سنبل

بر دایه دلی پر غم نشسته

ز خجلت بر گلش شبنم نشسته

بآخر دایهٔ مسکین برون شد

کنون بشنو که حال هر دوچونشد

چو طاقت طاق شد هرمز برآشفت

بزیر لب زیک شکّر سخن گفت

بگل گفت ای دو یاقوتت شکرریز

ز مخموری دو بادامت سحرخیز

قمر همسایهٔ سی کوکب تو

شکر همشیرهٔ لعل لب تو

تویی شمع و شکرداری بخروار

منم بر شمع تو پروانه کردار

چو بر عشقست پروانه دماغی

گزیرش نبود از روغن چراغی

چو شمعی گشتهیی همخانهٔ من

بیک شکّر بده پروانهٔ من

ز صد شکّر مرا آخر یکی ده

اگر بسیار ندهی اندکی ده

بخوشی صدقه ده یک بوسه ما را

که صدقه باز گرداند بلا را

بده یک بوسه چه جای ملالست

که امشب چاشنی باری حلالست

نخستین کوزه در دردی زنی تو

اگر بخیه بدین خردی زنی تو

مباش آخر بدین باریک ریسی

که یک یک نخ چنین بر من نویسی

ترا چون ملک خوزستانست امروز

بیک شکّر مکن بخل ای دلفروز

چوشد جانم ز جام خسروی مست

بیک بوسه دلم را کن قوی دست

بآخر چون بسی باهم بگفتند

چو شیر و چون شکر با هم بخفتند

گل از سر چون صلای ناز درداد

متاع عیش را آواز در داد

ز شوخی چون زحد بگذشت نازش

بلب عذری چو شکّر خواست بازش

خوشا آن کینه و آن عذرجویی

که آن دم خوشترست از هرچه گویی

چو دورخ هر دو روبارو نهادند

ز بوسه قفل با یکسو نهادند

دورخ بر هم لب از پاسخ فگندند

ببوسه اسب در شهرخ فگندند

چو جوزا آن دو مهوش روی در روی

ببوسه دیده هر یک موی بر موی

دودست اندر کش آوردند هر دو

سخنهای خوش آوردند هر دو

حکایت چون ز شکّر برتر آید

بسی از شهد و شکّر خوشتر آید

چوخوشتر باشد از دو عاشق نغز

دو شکرشان بهم بادام در مغز

چو باهم هر دو دلبر دوست بودند

دو مغز و هر دو در یک پوست بودند

زده اسباب شادی دست درهم

بپای افتاده دو سرمست در هم

زبان بگشاد هرمز در شب تار

که صبحا برمدم جزبر لب یار

مدم زنهار ای صبح از فضولی

دمی دیگر مکن خلوت بشولی

مدم کامشب بهم کاریست ما را

بشب در روز بازاریست ما را

چو شمعی تا بروزم زنده امشب

بمیرم گر زنی یک خنده امشب

تویی ای صبح امشب دستگیرم

نفس گرمی برآری من بمیرم

هر آنکس را که با ماهیست حالی

برو یک دم شبی، ماهی چو سالی

شب وصل یکه دل خرّم نماید

بسی کوته تر از یکدم نماید

دل هرمز در آن شب جوش میزد

ز بیم روز نوشا نوش میزد

بگل میگفت کای تنگ شکر پاش

که ما گشتیم از لعلت گهرپاش

گلی در تنگ آوردیم و رستیم

بشکّر تا بگردن در نشستیم

ازین داد وستد با حور زادی

بآخر بستدیم از عمر دادی

بکام خویش دیده چشم بد را

بکام دل رسانیدیم خود را

ندانم تا مرادر دلفروزی

چنین شب نیزخواهد بود روزی

چنین شب نیز با چندین سلامت

نبیند خلق تا روز قیامت

بآخر چون شکر بر شهد خستند

بپسته بر گشادن عهد بستند

که گر مهلت بود در زندگانی

بهم رانیم عمری کامرانی

سمنبر با شکر لب قول میکرد

دلش فریاد و جان لاحول میکرد

میان هر دو شد چون عهد بسته

گلش گفتا که کردی لعل خسته

کشیده داردست ای مایهٔ ناز

که بسیاری خوری از ما شکر باز

بیا تا خوش بخسبیم و بخندیم

کلید بوسه در دریا فگندیم

جوابش داد هرمز کای سمنبوی

چه برخیزد ازین خفتن سخن گوی

تو آتش در جهان افگندی امشب

گلی زان بر جهان میخندی امشب

نیم آن مرغ من کز چشمهٔ نوش

شوم از شربتی آب تو خاموش

مگس چون نیست شکّر هست قوتم

بسوی پرده بر چون عنکبوتم

کسی را آنچنان گنج نهانی

دهن بندد بآب زندگانی

ز راه کور بر میبایدت خاست

نیاید کارم از آبی تهی راست

نداده بادهیی آسوده امشب

بآبم میدهی پالوده امشب

چو هستم شکّرت را چاشنی گیر

بچربی نیز خواهم روغن از شیر

چو شکّر هست لختی شیرباید

چه میگویم هدف را تیر باید

ز پسته چند بیرون افگنم پوست

که پسته کار بیگاریست ای دوست

لبت را چون زکوة آب حیاتست

چو از هر جاترا بیشک ز کوتست

چو من درویشم از بهر نباتی

بدین درویش بیدل ده ز کوتی

چه میخواهی ز من زین بیش آخر

نبودت هیچکس درویش آخر

چو تو با من بیک نعمت کنی ساز

خداوندت یکی را ده دهد باز

بشکّر در ده آواز سبیلی

که نیکو نبود از نیکو بخیلی

هوی میخواند هرمز را بتعلیم

که بگذارد الف بر حلقهٔ‌میم

چو هرمز آن الف را مختلف کرد

دو ساق خویش گل چون لام الف کرد

بگردانید روی آن سیم تن حور

که بادا آن الف از میم من دور

نخواهد یافت الف بر میم من راه

الف چیزی ندارد بوسه در خواه

ترا جز بوسه دادن نیست رویی

نیابد آن الف زین میم مویی

اگر تو همچو سیمی دیدی این میم

ندارد هیچ کاری سنگ در سیم

دل سنگینت این میخواهد از کار

که تو سنگی دراندازی بیکبار

سر دندان بشکّر تیز کردی

که شفتالوی بادانگیز خوردی

ببوسه گر دلت با ما رضا داد

ز تنگ گل بسی شکّر ترا باد

وگر راضی نیی دم بر زن از پوست

شبت خوش باداینک رفتم ای دوست

چو سالم نیست بیست از من میازار

زکوة از بیست باید داد ناچار

چو من درزاد خویش از بیست طاقم

مکن چون بیست عقد از جفت ساقم

چو مقصود من از تو هست دیدار

تو چون من باش اگر هستی خریدار

ببستان قدر گل چندانست ای دوست

که زیر پرده با غنچه ست هم پوست

چو از پرده برآید چست و چالاک

ببویند و بیندازند در خاک

چو بیضه پاره شد بر مهر عنبر

چو عود خام سوزندش بمجمر

نگین کز کان بدست آورده حکاک

کند از چرخ گردنده دلش چاک

بمهر من مکن زنهار آهنگ

که گل در غنچه بهتر لعل در سنگ

مرا خواهی هوای خویش بگذار

مر این درجم بجای خویش بگذار

بمهر من نیابی جز شکر چیز

بمهر درج من منگرد گر نیز

کلید درج محکم دار امروز

که تاچون گردد آن کار ای دل افروز

ز گل هرمز بجوش آمد دگربار

که در شورم مکن ای خوش نمک یار

ز تو، بی غم نیابد کس نصیبی

که رعنایی ز گل نبود غریبی

بکام دل چه میگیری جدایی

فراغت نیستت تا کی نمایی

گواهی میدهی بر خویشتن تو

ولی عاشق تری باللّه ز من تو

ز روباهی بپرسیدند احوال

ز معروفان گواهش بود دنبال

چو دل با تو کند در کاسه دستی

چرا در کاسه گیری دست مستی

دلت از نقش عشقم دور چون شد

که نقش از سنگ نتواند برون شد

بلی در سنگ بودت نقش آتش

بجست این آتش از سنگ تو خوش خوش

چو میدانی تو کردار زمانه

چرا شوری درین زنبور خانه

چو در کاری بخواهی کرد آرام

در اوّل کن که پیدا نیست انجام

روا باشد که دوران زمانه

بود ما را در انجام از میانه

عجب نبود که ندهد عمر من داو

مکن، مستیز، ای گل مست مشتاو

وگر حاصل نمیداری تو کامم

شدم، انگار نشنودی تو نامم

درین معنی نیفتادت بد از من

لبت گر یک شکر صد بستد از من

بدندان گر لبت را خسته کردم

ببوسه مرهمش پیوسته کردم

بدندان زان لب لعلت گزیدم

که تا خون از لب لعلت مزیدم

چوخوردی خونم از لب باز کردم

که خوش خوش از لبت خون بازخوردم

کنون رفتم چه عذرت خواهم امشب

که در بی مهریت بی ماهم امشب

چو گفت این خواست تا برخیزد از جای

گلش افتاد همچون زلف در پای

که گل را این چنین مپسندی آخر

بیک حمله سپر بفگندی آخر

گلم زان پیش تو افگند بادم

مشو از خط که سر بر خط نهادم

دل خود دانهٔ دام تو کردم

خرد را خطبه برنام تو کردم

چو سر بر پایت آرم سرفرازم

چو جان در پایت افشانم بنازم

درون جانی ای در خون جانم

ندانم جز تو کس بیرون جانم

زهی دلسوز یار ناوفادار

زهی غمخواره دلبند جگرخوار

چو دامن روی من در پای دیده

وزین سرگشته، دامن درکشیده

ز بیمهری مشو ای مه ز من دور

که نه هرگز بود بی مهر مه نور

چو دل را در میان خط کشیدی

خطی در دل کشیدی و رمیدی

چو حلقه تا بدر بازم نهادی

چو شمعم سوختی گازم نهادی

کنون از خشم من دم سرد کردی

دلم را شهربند درد کردی

چوخاک راه پیشت بردبارم

چو خون دیده سر نه بر کنارم

چنین نازک مباش ای جان من تو

که از گل برنتابی یک سخن تو

بسی میلم ز عشرت از تو بیشست

ولی بیمم ز رسوایی خویشست

گل شیرین بشکّر لب گشاده

فسون میخواند سر بر خط نهاده

بآخر آن فسون هم کار گر شد

دل هرمز از آن دلبر دگر شد

بگلرخ گفت ای چون گل کم آزار

مگیر از من چو گل از یک دم آزار

چو کامم برنمیآری کنون من

بکام تو دهم خطّی بخون من

چو با من مینسازی کژ چه بازم

من دلسوخته با تو بسازم

بگفت این و شکر در تنگ آورد

ز زلفش ماه در خرچنگ آورد

گهی دزدید از آب زندگانی

بلب بردش ز شکّر رایگانی

گهی بر انگبین زد قند او را

گهی بگسست گردن بند او را

گهی شکّر ز مغز پسته خورد او

گهی لعلش بمرجان خسته کرد او

گهی با سیم کار او چو زر کرد

گهی با دوست دست اندر کمر کرد

گهی صد حلقه زانزلف زره پوش

بیکدم کرد همچون حلقه در گوش

گهی از پسته عنّابش بخست او

ببوسه بر شکر فندق شکست او

ز سیبش کرد شفتالو بسی باز

مگر پیوسته بود آن هر دوزاغاز

بخفتند آن دو دلبر همچنین مست

که تا باد سحرگه بر زمین جست

سپاه روز چون بر شب غلو کرد

نسیم صبح جان را تازه رو کرد

بگوش آمد ز دریای سیاهی

خروش مرغ شبگیر از پگاهی

ز باد صبح گل سرمست برجست

نگر گل چون بود در صبحدم مست

چو گل برخاست هرمز نیز برخاست

صبوحی را ز گلرخ باده درخواست

گلش گفتا ز بویی میزنی خوش

خمارت میکند از مستی دوش

بدست خود می مخموریم ده

وزان پس درشدن دستوریم ده

بباید رفت چون روزست و ما مست

که تا برمانیابد چشم بد دست

که چون پیمانه پر گردد بناکام

بگرداند سر خود در سرانجام

بگفت این و میی خورد و میی داد

دم از آب قدح میزد پریزاد

چو کرد آب قدح را آن پری نوش

شد او همچون پری در آب خاموش

بیفتادند هر دو مایهٔ ناز

ز مستی سرگران کرده ز سرباز

یکی سر در کنار آن نهاده

غمش سر در میان جان نهاده

یکی را پای آن یک گشته بالین

نهاده یار را بالین سیمین

دو عاشق را ز خود یک جو خبر نه

وزین عالم وزان عالم اثر نه

ز خوب و زشت دنیا باز رسته

بکلّی از نیاز و ناز رسته

شنودم از یکی مستی بآواز

که می زان میخورم کز خود رهم باز

چو صبح از چرخ گردون پرده بفگند

سپیده صد هزاران زرده بفگند

سپیده از پس بالا درآمد

دُر صبح از بن دریا برآمد

چو شد روشن درآمد دایهٔ پیر

دو دلبر دید پای هر دو در قیر

نه نقلی حاضر ونه شمع بر پای

نه می مانده، نه مجلسخانه برجای

جهان روشن شده، شمعی نشسته

شرابی ریخته، جامی شکسته

همه خانه قدح پاره گرفته

زمین سیمای میخواره گرفته

درآمد دایه و فریاد در بست

زبانگش دلگشای از جای برجست

چو هرمز دید گل را جست بر پای

که تا بدرود کردش مست برجای

چو می بدرود کرد آن رشک مه را

ز بوسه بدرقه برداشت ره را

گل خورشید رخ برخاست و دایه

روان دایه پس گل همچو سایه

بسوی قصر شد، وان روز تا شب

ز شوق آن شبش میگفت یا رب

گهی میکرد ازان مستی خمارش

گهی زان ناز و آن بوس و کنارش

گهی زان عیش و خوشی یاد میکرد

گهی زان آرزو فریاد میکرد

گهی زان خوشدلیها باز میگفت

گهی میخاست، گاهی باز میخفت

کنون بنگر که گردون چه جفا کرد

که تا آن هر دو را از هم جدا کرد

فلک گویی یکی بازیگر آمد

که هر ساعت برنگی دیگر آمد

فلک دانی که چیست ای مرد باهش

یکی بیگانه پرور، آشنا کش

بدین چون مدّتی بگذشت از ایام

گل و هرمز نیاسودند از کام

گهی کام و گهی ناکام بودی

گهی جام و گهی پیغام بودی

گهی با هم گهی بی هم نشسته

گهی هم غم گهی همدم نشسته

جهان بر کام خود راندند یک چند

ولیک از کار آن هر دو فلک خند

نمی کرد آسیاب چرخ در کوب

از آن بود آسیا بر کام جاروب

گل از دل دانهیی در خورد میکاشت

بعشرت آسیا بر گرد میداشت

چه شادی و چه غم آنجا که او شد

همه در آسیای او فرو شد

ندانستند از اوّل این جهان را

که آخر چه درآید از پس آنرا

جهان با یک شکر صد نیش نی داشت

دمی شادیش سالی غم ز پی داشت

اگر گل بر جهان خندید یک روز

ببین کز شیشه گریان شد بصد سوز

ز دنیا آدمی را خرّمی نیست

کسی کوخرّمست او آدمی نیست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

الا ای درّ دریای معالی

مدار از بکر معنی حجره خالی

هزاران بکر زیر پرده داری

چرا از پرده بیرون مینیاری

ترا دوشیزگان بسیار هستند

بگو کز پردهشان بیرون فرستند

اگر بنمایی آن دوشیزگان را

بجلوه آرم آن پاکیزگان را

عروسانی که در عشقند سرمست

برون آور سبک روح و سبک دست

ز سر درجلوه ده نوع سخن را

که در رشک افگنی چرخ کهن را

چنین گفت آن سخندان سخنور

که از شاخ سخن بودش سخن بر

که چون گل کرد بر هرمز نگاهی

سیه شد روز هرمز از نگاهی

یقین دانست گل کان مرغ سرکش

بدام افتاد از آن حور پریوش

رها کردش بدام و پای برداشت

چو دانه در زمین بر جای بگذاشت

چو مرغی منقلب میگشت بر بام

بآخر چون فتادش مرغ در دام

دهان پر خنده پیش دایه آمد

چو خورشیدی بپیش سایه آمد

زاندامش برون میجست آتش

رخی تازه لبی خندان دلی خوش

رخ چون کاه او گشته چو ماهی

وزان شادی جهان بروی چو کاهی

چو گل در پوست میگنجید با دوست

دلش چون گل نمیگنجید در پوست

چو دایه آن چنان دیدش عجب داشت

که تا گل خود چرا پر خنده لب داشت

بگل گفتا نمیدانم که از چیست

که گل خندید یک ساعت نه بگریست

ندانستم ترا چندین دلیریست

بدین روزت ندانم این چه شیریست

ز بس گرمی ز تو آتش بیاید

هلاهین بوکت اکنون خوش بیاید

گشاد ابروت از جانم گره زود

که ابروی تو یکدم بی گره بود

چه خندانی بگو احوالت ای دوست

که گُل از خنده بیرون آید از پوست

بگو تا از چه لب پرخنده داری

که جان دایه از دل زنده داری

گُلش گفت این زمانم از زمانه

یکی تیر آمد آخر بر نشانه

شدم بر بام و دیدم روی هرمز

بدان خوبی ندیدم روی هرگز

شدم بر بام کار خویش کردم

دل او چون دل خود ریش کردم

بزه کردم کمان دار و گیرش

کشیدم آنگهی در تنگ تیرش

بزلفم کردمش داغ جگر سوز

از آن زلفم سیه تا بست امروز

جگر میخوردمش او میندانست

جگر رنگی لعل من از آنست

بچشمان خون دل پالودم از وی

از آن شد غمزه خون آلودم از وی

ز هرمز آنچنان بردم دل از تن

که هرمز برد پیش از من دل از من

چو با هرمز بهم دیدار کردیم

حسابی راست چون طیار کردیم

گلی در آب کردم من گلی او

دلی من بردم از هرمز دلی او

یکی دادم یکی بردم بخانه

ندارد جنگ کاری در میانه

حسابی راست کرد امروز هرمز

کنون ماهی منم سی روز هرمز

ز تو این کار برنامد بصد بار

بدست خویش باید کرد هر کار

دلش بربودم و بازش ندادم

گلم من زین چنین خارش نهادم

یکی می خوردهام با یار امروز

دو بهره کردهام من کار امروز

چنانش بند کردم در زمانی

که نتواند گشاد آن را جهانی

اگرچه از بر گل دور بود او

بغمزه لعب شیرینم نمود او

کرشمه کرد با من در نهانی

تو ای دایه نیی عاشق چه دانی

بخواند بلبل از گل داستانها

ولی مرغان شناسند آن زبانها

کسی را سوی این رازست راهی

که او را زین نمد باشد کلاهی

سخن گرچه نگفت او نیک دانم

که میگفت او که سر تا پا زبانم

سخن در وقت خاموشی چنان داشت

که یک یک موی او گویی زبان داشت

ندارد عشق من با عشق او کار

که او عاشق ترست از من بصد بار

مزن پر همچو مرغ ای دایه چندین

که شد مرغی که کردی خایه زرین

کنون این پسته را عنّابی آور

چو من این جوی کندم آبی آور

ز گفت گل بگل دایه چنین گفت

که ای ماه فلک را بر زمین جفت

شبت خوش باد و روزت باد فرّخ

لبت شهد و برت سیم و گُلت رخ

صبوری کن که تا هرمز ز مستی

چنین گردد که تو امروز هستی

مبادت جز نشاط و عیش پیشه

بکام دوستان بادی همیشه

به پیش او نباید شد بزودی

که تا داند که بی او درچه بودی

بیکبارش میار از خاک بر تخت

که تا او نیز لختی بر تند سخت

اگر آسان بدست آرد ترا او

چو باد از دست بگذارد ترا او

زری کاسان بدست آری تو بی رنج

ز دست آسان رود گر هست صد گنج

بیک جوزر چو از تو صد عرق ریخت

نیاری پیش مردم بر طبق ریخت

دل همچون صدف از صبر کن پر

که تا آن قطرهٔ باران شود دُر

کنون با هرمز آشفته آیم

زمانی با حدیث رفته آیم

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

چنین گفت آنکه بحری بود در گفت

که گاهی در فشاند و گاه درسُفت

که چون هرمز بعشق گل میان بست

دل پرخون در آن دلبربجان بست

چو شد زان ماه آهو چشم خسته

چو شیری مست گشت از بند جسته

ز گل همچون شکر در آب بگداخت

بدان آتش چو شمع از تاب بگداخت

ز گل چون بلبلی در زاری آمد

میان خاک در خونخواری آمد

ز گل درپای دل صد خارش افتاد

دلش از دست رفت و کارش افتاد

ز نرگس بر گلش خونابه میشد

دلش چون گندمی برتابه میشد

ز تفّ عشق و تفّ تب چنان گشت

که زیر شعله چون اخگر نهان گشت

دو آتش همچو بادی در رسیدند

بیک ره بر دل و جانش دمیدند

چنان زیر و زبر شد زان دو آتش

که آتش همچو او شد او چو آتش

ز بس آتش که داشت او در دل تنگ

برو میسوخت چون آتش دل سنگ

نهان زان گشت زیر سنگ آتش

که می بگریخت زان دلتنگ آتش

ز بی صبریش دل را بیم جان بود

چو بیدل بود بی صبریش ازان بود

صبوری را دلی بر جای باید

ز سودایی و بیدل صبر ناید

چو هرمز مینیافت از خود صبوری

هزاران رنج یافت از درد دوری

بدل گفتا چه کردی ای سیه روز

که جستی دوری از دُرّ شب افروز

فرا درآمده اقبالت از بام

ز دستت رفته و تو مانده در دام

چو نیکویی نیامد سازگارت

بپایان بر بسختی روزگارت

کسی را ماه آید زاسمان پیش

چگونه در زمین گنجد بیندیش

کسی گنجی بدست آورده بی رنج

چگونه دست نگشاید بدان گنج

کسی را بی صدف دُرّ شب افروز

چگونه بیخودش دارد شب و روز

دریغا ماهروی من کجا شد

کزو پشتم چو ماه نو دوتا شد

دریغا کز چنان دُر دور ماندم

وزو همسنگ دریا خون فشاندم

دریغا کان چنان گنجی نهان گشت

وزو چون گنج جانم خاکدان گشت

که کردست اینکه من کردم چه سازم

چو در ششدر فروماندم چه بازم

مرا چون چشم سر جُفتی در آفاق

بنادانی شدم زو همچو او طاق

چو روزی ره بسر آمد درین کار

دل هرمز بجان آمد ازین بار

بگرد باغ درمیگشت پیوست

ببوی دایه چون شوریدهٔ مست

رسید القصه روزی دایهٔ پیر

نهاد از بهر هرمز دام تزویر

چوهرمز دایه را در گلستان دید

تو گفتی تشنهیی آب روان دید

بپیش دایه شد چون شرمساری

ز شرم دایه چشمش چشمه ساری

چو هرمز را بر خود دید دایه

بران خورشید رخ افگند سایه

گره بر ابروی پرچین زد ازوی

قدم در خشم و دم در کین زد ازوی

ازو بگذشت و نادیدارش آورد

نکرد آزرم در آزارش آورد

دم لایلتفت میزد ز هرمز

که با هرمز ندارم کار هرگز

چو هرمز دایه را با خود بکین دید

بغایت سهمناک و خشمگین دید

بر او رفت و گفت ای دایه آخر

ببادم برمده سرمایه آخر

سخنها پیش تو بیخرده گفتم

ز سرمستی برون از پرده گفتم

تو بر نادانیم اکنون تفوکن

ندانستم خطا کردم عفو کن

ز پای افتاده بودم بی دل و مست

نگیرد هیچکس از مست بردست

ببازی گر نمودم زرق و دستان

چنین باری، عجب نبود زمستان

ز من کینه مگیر ای سیم سینه

که از مستان کسی نگرفته کینه

ز مستان کار ناهموار آید

چو نیک آید زمن بسیار آید

اگر بی مهریی دیدی ز مستی

بهشیاری چرا در کین نشستی

چو بودم من زمستی در خرابی

بهشیاری ز من سر می چه تابی

چو بینی در خرابی کار ناساز

در آبادی بنتوان گفت ازان باز

کنون از مهر گل چون موم گشتم

چو موی لقمه نامعلوم گشتم

چو روی از عشق او دیدی بنفشم

ز بیرحمی نشاندی زیر کفشم

ز گل هم سیخ سوخت و هم کبابم

وزین آتش ز سر بگذشت آبم

خدا را دایه، درمانی کن آخر

علاج درد حیرانی کن آخر

مشو در تاب از جسم چو مویم

مشو در خط ز کین من چو رویم

چو دل مرغ تو شد بروی زدی تیر

نهادی بر رهش دامی گلو گیر

چو در دام خود آوردی تمامم

دمی در دم برون آور ز دامم

تو نیکی کن اگر بد کردهام من

که آن بد بادل خود کردهام من

تو نیکی کن چو نیکی میتوان کرد

که هرگز از نکوکاری زیان کرد

مرا یک قطرهٔ خونست خودرای

که دل میخواندش هرکس بهر جای

چو در پای تو افتم سرنگون من

از آن قطره بریزم جوی خون من

مکن ای دایه، این تندی رها کن

بنرمی چارهٔ این مبتلا کن

نگر کز عشق سودایی شدم من

سر غوغای رسوایی شدم من

ندارم دست و دستاویزی ازین بیش

دلم از دست شد مستیز ازین بیش

چو شمعم چند سوزان داری آخر

بده پروانه گر جان داری آخر

چو من چون شمع مردم در سحرگاه

چه حاصل گردهی پروانه آنگاه

بگفت این و ز نرگسهای مخمور

فرو بارید مروارید منثور

ز سوز عشق سروش سرنگون گشت

بروی او روانه جوی خون گشت

هوای گل چو نیرنگ بلا زد

دلش چون ذرّهیی دم در هوا زد

ز بس کز دیده خون بگذشت بر وی

بزاری دایه گریان گشت بروی

بپاسخ گفت ای هرمز دگر نیز

نخواهم خوردنت خون جگر نیز

چو جان گلرخم از تست زنده

چرا پیشت نباشد دایه بنده

کنون آن رفت ازین پس بندهام من

چگونه بندهیی تا زندهام من

غرامت کردهام با دلستانی

غرامت میکشم با تو بجانی

مرا چون زین غرامت بیم جانست

سرم چون عنکبوتی در میانست

چه گر از عنکبوتی هیچ ناید

هم آخر پرده داری را بشاید

نهم چون عنکبوتان تازاغاز

که در پرده نکوتر باشد این راز

شب و روز از غم پرده دریدن

ندارم کار جز پرده تنیدن

کنون رفتم بعذر آن بر ماه

کنم آن ماه را زین مهر آگاه

رسانم هر دو را چون ماه با مهر

نشانم مهر و مه را چهر بر چهر

چو دو تنگ شکر با هم نشینند

جهانی چون مگس باری ببینند

چو من در تنگ دارم هر دو شکّر

مگس کی پر زند با هر دو دلبر

چو من چون عنکبوتان پرده دارم

مگس را زنده در پرده نیارم

اگر من یک مگس بینم برین در

زنم همچون مگس دو دست بر سر

زهر در دایه مشتی دم فرو خواند

بسی افسانه و افسون برو خواند

بسی بازار گلرخ تیزتر کرد

جهان عشق پر شور و شکر کرد

نهاد القصّه او را در شبانگاه

اساس وعده در خلوتگه ماه

نهانی راست شد معیاد گاهی

که جمع آیند خورشیدی و ماهی

دل هرمز ازان شادی چنان شد

که گویی مغز او چون زعفران شد

بیامد دایه چون بادی بر گل

چو گل خندان شکر ریزان چو بلبل

گلش گفت ای گرامی تر ز جانم

چه آوردی خبر از گلستانم

چسانت پرسم از گرد ره آخر

بگو شیر آمدی یا روبه آخر

جوابش داد کای گل در جهان من

ندیدم همچو هرمز یک جوان من

بهمّت از خم گردون گذشته

برفعت از جهان بیرون گذشته

فزونتر از فریدون وز جمشید

گرانمایه شده زوفرّ خورشید

ندیدم مثل هرمز در نکویی

ندیده بودمش زین پیش گویی

چو چشمم رنگ نارنجی او دید

همی عقلم ترنجو دست ببرید

دهانی دارد از تنگی چو پسته

دوعنابش ز شرم دایه بسته

چنان در پسته تنگی بود و لغزش

که بیرون اوفتاد از پسته مغزش

برون از پسته مغزش مابقی بود

ازان معنی خط او فستقی بود

چو گرد بسته خطّ فستقی داشت

دلم را بوسهیی بر احمقی داشت

برانم داشت دل تالب گشایم

ز لعلش ناگهی شکّر ربایم

ولیکن عقل بر جایم نگه داشت

وگرنه دل بران شکّر شره داشت

چنان دل از خطش بیخویشتن بود

که گفتی خطّ او برخون من بود

ترا این عشق ورزیدن حلالست

که چون هرمز بنیکویی محالست

درین معنی دلم تا آسمان شد

که بر ماه زمین عاشق توان شد

روا دارم که او را دوست داری

که او را هست جای دوستداری

نسازی کار با او با که سازی

نبازی عشق با او با که بازی

چو من آن مرغ را بیدانه دیدم

بمشتی دانه در دامش کشیدم

بسی دم دادمش القصه باری

چو راضی گونهیی شد بیمداری

نهادم وعده تا چون شب دراید

ترا صبحی ز وصل او براید

دو دل در عیش جان افروز دارید

بهم هر دو شبی چون روز دارید

فرو خواهد شدن این دم سرانجام

دمی دستی بر آرید ای دلارام

چو گل از دایه بشنود این سخن را

چو مه رخ برفروخت آن سرو بن را

بدو گفت ای بتو دل زنده جانم

چگونه شکر تو گفتن توانم

چه گویم هرچه گویم بیش ازان باد

که رحمت بر چنان کام و زبان باد

خدایم رحمتی بنهاد در تو

نکو کردی که رحمت باد بر تو

کنون ماییم و روی دوست امشب

چو پسته با شکر هم پوست امشب

گل عاشق همه شب با دل افروز

شکر در تنگ خواهد داشت تا روز

اگر صبحی ز شام ما برآید

دمی از ما بکام ما برآید

چو گردون را معلّق گشت رایت

زانجم نه ورق شد پر روایت

ستاره ازکبودی رخ برافروخت

مه نو چون جهودان زردبردوخت

نقاب از روی گردون برگرفتند

هزاران شمع زرّین درگرفتند

فلک زان بود پر شمع شب افروز

که مروارید میپیوست تا روز

چو شد روز و شب دیگر درامد

فرو شد آفتاب و مه برامد

نشسته بود هرمز منتظر وار

که تا باگل کند در باغ دیدار

برای شکّری زان لعل خندان

نهاده چشم و کرده تیز دندان

دلش در بر تپان تا چون کند او

که خار گل زپا بیرون کند او

چو پاسی شد ز شب مهتاب بفروخت

چو خورشیدی گل سیراب بفروخت

بباغ آمد چو ماهی دایه در پس

بشکل آفتاب و سایه در پس

چو هرمز دید در مهتاب ماهی

دلش بیهوش شد برداشت آهی

چو خوشه سر بسوی ماه میشد

دلی چون خور رخی چون کاه میشد

گل خوشرنگ باقدّچو سروی

خرامان پیش آمد چون تذروی

بنرگس در فسونگاری عمل کرد

بغمزه مشکلات عشق حل کرد

زلب برداشت مهر دلبری را

برخ بنهاد اسبی مشتری را

بغمزه راه بر اختر فرو بست

بخنده دست بر شکّر فرو بست

درآمد بر زمین افکنده گیسو

لبی پرخنده و چینی برابرو

فرو پوشیده دیبایی ملّون

شده دیبا از آن زیبا مزین

ازان در زیر نقش روم بود او

که سر تا پای همچون موم بود او

بغایت موم او نقشی نکو داشت

زهی موم و زهی نقشی که او داشت

چو هرمز دید نقش دل گزین را

بخدمت بوسه زد روی زمین را

چو ماه او بخدمت راه بگرفت

زمین در پیش آمد ماه بگرفت

چو سایه از زمین بر ماه افتاد

گل خورشید رخ در راه افتاد

نمازش برد گل زیر چمن در

فتاده این شکر لب وان سمن بر

میی ناخورده مست افتاده هر دو

شده چون بیهشان بی باده هر دو

یکی را پای در گل مانده از عشق

یکی را دست بر دل مانده از عشق

یکی چون ماه درتاب اوفتاده

یکی چون ماهی از آب اوفتاده

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

بگل گفتا که رفتم بار دیگر

ز سر گیرم هم امشب کار دیگر

چو روز این کار مینتوانم اکنون

بشب این قرعه برگردانم اکنون

بگفت این و فرود آمد ز منظر

ز پیش گل بنزد آن سمنبر

فگنده بود هرمز جامهٔ خواب

میی بر لب گرفته بر لب آب

ربابی در بر و تنها نشسته

بتنهایی ز نااهلان برسته

یقین میدان که تو در هیچ کاری

چو تنهایی، نیابی هیچ یاری

جوان چون دید روی دایهٔ پیر

زخنده شکّرش آمیخت با شیر

بدایه گفت بی نوری تو امشب

چوبانگ طبل از دوری تو امشب

بیا بنشین و می بستان و می نوش

چو می خوردی سبک برخیز و مخروش

حریف آب دندان دل افروز

مکن بدمستی امشب همچو آن روز

سر دندان نمودم باتو ز آغاز

نگشتی کُند دندان آمدی باز

چرا باز آمدی ای جادوی پیر

که نتوان زد چو تو جادو بصد تیر

چرا آخر مرا بیدار کردی

ندانم تا چرا اینکار کردی

چو گرگ گرسنه ماندی معطل

مگر سیری نکردت بار اوّل

مرا کی دیو شب همخوابه باشد

که در شب دیو در گرمابه باشد

پس آنگه دایه آمد در مراعات

بدو گفت ای برخ ماه ازتو شهمات

تو میدانی که چون گل دیگری نیست

بزیبایی او سیمین بری نیست

بیا فرمان برو این کار را باش

چو دل بردی ز گل دلدار را باش

زبانبگشاد هرمز کای بلایه

ندانم چون تو جادو هیچ دایه

مرا گویی که ترک خویشتن کن

اگر خواهی و گرنه کار من کن

همه کارم نکو شدتا کنون من

بکار عاشقی آیم برون من

مرا با گل بهم پهلوی این نیست

بسی اندیشه کردم روی این نیست

بکاری خوض باید کرد مادام

کزو بیرون توان آمد سرانجام

چنین عشقی عفو فرمای از من

چو یخ بستم فقع مگشای از من

چو دادش این جواب از جای رفت او

میی بردایه ریخت و مست خفت او

بیامد دایه پیش گل دگر بار

دو چشمش گشته از غصه گهربار

بگل گفت از خرد بیگانهیی تو

که از بیگانگی دیوانهیی تو

درین سودا چو دیوت رهنمونست

که این هم نیز نوعی از جنونست

به سالوسی رگ جانم گشادی

بعشوه نان در انبانم نهادی

مرا در کار خود بر دام بستی

تو چون صیاد در گوشه نشستی

چرا باید کشیدن فقر و فاقه

که من نه صالحم این را نه ناقه

میم بر ریخت لختی سرزنش کرد

ز من خود رازمانی خوش منش کرد

چو حلقه بر درم زد او بخواری

چو خاک ره شدم از بردباری

تو خود دانی که چون من آن شنودم

دهن بربستم و خاموش بودم

زهرمز یافتم من حصهٔ خویش

برو اکنون توخود گو قصه خویش

میاور در میانم ای دل افروز

که من خود را برون آوردم امروز

ازین پاسخ دل گل موج خون ریخت

گهر زانموج از چشمش برون ریخت

سمند شادی او لنگی آورد

دلش چون چشم سوزن تنگی آورد

از آن غم دیده تر لب خشک برجست

بسوی بام شد دل داده از دست

ز سوزش تفت بر گردون رسیده

ز آه او ز آهن خون چکیده

عروس آسمان را خواب برده

خروس صبحدم را آب برده

نه ماه آن شب از آن ماتم برآمد

نه زان غم صبحدم رادم برآمد

همه شب آن ز دل افتاده در کوی

چو پرگاری بسر میگشت هر سوی

ز درد دل سرودی زار میگفت

خوشی با دل بهم اسرار میگفت

که ای دل کار خود کردی و رفتی

بآخر خون من خوردی و رفتی

برو در عشق جانان راه جان گیر

بعشقی زنده شو ترک جهان گیر

اگر یک دم دهد در عشق دستت

بسی خوشتر بود از هرچه هستت

گلی از عشق در جانم شکفته

ولیک از چشم جانانم نهفته

همه گلها ز گل آرد برون سر

گل جانم ز دل آرد برون سر

چو من در عشق دستی خوش نیفتد

که جز در سوخته آتش نیفتد

کجایی ای مرا چندین غم از تو

دلم نادیده شادی یک دم از تو

تویی شمع جهان افروز پیوست

منم پروانهٔ جان بر کف دست

تویی خورشید غرق نور مانده

منم چون ذرّه از تو دورمانده

تویی چون باز خوش برتر پریده

منم چون مرغ بسمل سر بریده

تویی چون روز با نور الهی

منم چون شب بمانده در سیاهی

تویی چون کوه سر بر اوج برده

منم چون کاه زیر گل فسرده

تویی دریای پر آب ایستاده

منم چون ماهی از آب اوفتاده

تویی چون چشمهٔ نیسان گشاده

منم چون تشنه حالی جان بداده

تویی تیغی چوآتش برگشاده

منم در پیش تیغت سر نهاده

فروبست از غمت بر من جهان دست

بکن رحمی بکن گر جای آن هست

بآخر چون سحرگه باد برخاست

زبیدوسرو و گل فریاد برخاست

سحرگه آه خونین برزد از دل

که گل را بوی خون میآید از دل

همه شب در میان خون بسر گشت

بهر دم بند عشقش سختتر گشت

عروس آسمان چون پرده درشد

مه روشن بزیر پرده در شد

برآمدصبح همچون دایهٔ پیر

ببر در روز را پرورده از شیر

خلیل شعر طفلان ستاره

بیکدم در کشید از گاهواره

چو شاه شرق در مغرب فرو بست

پدید آمد ز مشرق چتر زربفت

ز تف دل رخ گلرخ چنان شد

که رویش زرد همچون زعفران شد

چو کاهی از ضعیفی مبتلا گشت

هوای هرمزش چون کهربا گشت

بجست از جای تا گیرد ره بام

چو مرغی کو جهد از حلقهٔ دام

چو دیدش دایه لب بگشاد از خشم

که ای در عشق آبت رفته از چشم

بتیغ تیز دل برکندم ازتو

ز جور تو سپر بفکندم ازتو

ز ناخوش خویی تو چند آخر

مشو بر بام بشنو پند آخر

خرد در زیر پای آوردهیی تو

نکو پندم بجا آوردهیی تو

برون ناکرده سر از جیب هر روز

شوی دامن کشان در پای ازین سوز

اگر گویم بکش دامن زکینم

جهی با دست همچون آستینم

که میگوید تو گلروی بهاری

که تو همچون بن گل جمله خاری

که گفتت گل که تیره باد کامش

دهی ویران و آبادست نامش

بنزدیکی سماع سور خوشتر

که هم بانگ دهل از دور خوشتر

فگندی از پگاهی زلف بردوش

مگر شوریده خوابی دیدهیی دوش

در آن اندیشهیی تا بار دیگر

روی بر بام و سازی کار دیگر

نیاید ننگت ای بد نام آخر

توقف کن فرو آرام آخر

گلش گفت ای شده بی آگه از من

من اینم تو برو بگزین به از من

جهان بی او چگونه بینم آخر

دلم برخاست چون بنشینم آخر

دلش از عشق هرمز جوش میزد

بسوی بام میشد دوش میزد

چو شد بر بام هرمز بود در باغ

بیک دیدن نهادش بر جگر داغ

نقاب عنبرین از ماه برداشت

دل هرمز نفیر و آه برداشت

چنان دل بستهٔ او شد بیک راه

که باران بهاری ریخت بر ماه

برون افتاد چون آتش زبانش

ز حسرت آب آمد در دهانش

بدان شکّر چنان دندان فرو برد

که دندان گفتیش تا جان فرو برد

دلش دیوانهٔ زنجیر اوشد

مریدی گشت و زلفش پیراو شد

قضا رفته قلم تقدیر رانده

شد او ناکام در زنجیر مانده

بزیر چشم روی دوست میدید

رخ چون برگ گل در پوست میدید

ز عشق گل چنان شد هرمز از وی

که شد چون گل ز هرمز عاجز از وی

جهان چندانکه جزع از آب دم زد

ز سودا در دلش طغرای غم زد

چو دل سر در ره پیوندش آورد

بمویی زلف گل دربندش آورد

چو هرمز حلقهٔ زلفش چنان دید

دل خود چون نگینی در میان دید

ز بند و تاب و پیچ و حلقه هر سو

هزاران حرف مشکین داشت بررو

سیاهی بود هر یک حرف گویی

که بنویسند بر شنگرف گویی

ز مشگ تازه جیم ومیم میدید

که یعنی ملک جم اقلیم میدید

از آن گل مینمودش جیم با میم

که یعنی ملک جم دارم در اقلیم

ز جیم و میم او هرمز همی سوخت

الف با یی ز عشقش می درآموخت

دلش میگفت در عالم زنم من

چو جیم و میم او برهم زنم من

خرد میگفتش ای دل دم زن‌ آخر

هجا آموختی برهمزن آخر

دل هرمز بپیش عشق بنشست

نهاد انگشت و لوح آورد در دست

نخستین حرف او بود از معانی

کالف چیزی ندارد تا بدانی

ولی زلفش الف با پیچ دارد

گهی بر سر گهی بر هیچ دارد

سر زلف چو سینش بی بهانه

کشیده کاف کفری در زمانه

بسی دل طرّهٔ زلفش بخواری

بطا با دوخته در خرده کاری

میان بسته بعشق او در اطراف

بسان لام الف از قاف تا قاف

چو جیم جعد را آورد در پیچ

هزاران دل چو واوعمرو بر هیچ

ز دل این حرفها هرمز فرو خواند

چو وقت عین عشق آمد فرو ماند

چو نقد عین بودش دام بنهاد

ز عین عشق برتر گام بنهاد

چو دل از ابجد جان برگرفت او

بپیش عشق لوح از سر گرفت او

چو بی مقصود و بی مقصد شد آخر

چو طفلی باسر ابجد شد آخر

چنانش عشق گل در کار آورد

که هر مویش بعشق اقرار آورد

ببین تاکار و بار عشق چندست

که هر دم صد جهان برهم فگندست

ز عشقست این همه رونق جهان را

ز عشقست اتصالی جسم و جان را

نبودی ذرّهیی گر عشق را خواست

نبودی ذرّهیی بر ذرّهیی راست

چو عالم سر بسر طوفان عشقست

ز ماهی تا بماه ایوان عشقست

اگر عشق ایچ افسون برنخواند

نه از سودای خویشت وارهاند

دمی در عشق اگر از جان برآید

از آن دم صد جهان طوفان برآید

از آن دم دان که مرغ صبحگاهی

بعشقی میدهد بر خود گواهی

ازان دم دان که مرغان بهاری

منادی میکنند از گل بزاری

ازان دم دان که بلبل در سحرگاه

بصد زاری زند با عاشقان آه

ازان دم دان حضور جاودانی

وگرنه مردهیی در زندگانی

اگرچه خاص هر شب چون رسولی

کند بهر تو نوراللّه نزولی

ترا از بس که غوغای فضولست

کجا یک لحظه پروای نزولست

که هرگز غفلت آمد مست مانده

چو دستی شد مثل بر دست مانده

نه با آن دست کار تو دهد ساز

نه بتوانی برید از خویشتن باز

دم ای عطار هم اینجا فروبند

چه میگویی که در سودا فرو بند

کسی گوهر بر دیوانه آرد

کسی اسرار در افسانه آرد

فسانه نیست این لیکن بهانهست

فسانه گوی کاین جمله فسانهست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

بگل گفتا که رفتم بار دیگر

ز سر گیرم هم امشب کار دیگر

چو روز این کار مینتوانم اکنون

بشب این قرعه برگردانم اکنون

بگفت این و فرود آمد ز منظر

ز پیش گل بنزد آن سمنبر

فگنده بود هرمز جامهٔ خواب

میی بر لب گرفته بر لب آب

ربابی در بر و تنها نشسته

بتنهایی ز نااهلان برسته

یقین میدان که تو در هیچ کاری

چو تنهایی، نیابی هیچ یاری

جوان چون دید روی دایهٔ پیر

زخنده شکّرش آمیخت با شیر

بدایه گفت بی نوری تو امشب

چوبانگ طبل از دوری تو امشب

بیا بنشین و می بستان و می نوش

چو می خوردی سبک برخیز و مخروش

حریف آب دندان دل افروز

مکن بدمستی امشب همچو آن روز

سر دندان نمودم باتو ز آغاز

نگشتی کُند دندان آمدی باز

چرا باز آمدی ای جادوی پیر

که نتوان زد چو تو جادو بصد تیر

چرا آخر مرا بیدار کردی

ندانم تا چرا اینکار کردی

چو گرگ گرسنه ماندی معطل

مگر سیری نکردت بار اوّل

مرا کی دیو شب همخوابه باشد

که در شب دیو در گرمابه باشد

پس آنگه دایه آمد در مراعات

بدو گفت ای برخ ماه ازتو شهمات

تو میدانی که چون گل دیگری نیست

بزیبایی او سیمین بری نیست

بیا فرمان برو این کار را باش

چو دل بردی ز گل دلدار را باش

زبانبگشاد هرمز کای بلایه

ندانم چون تو جادو هیچ دایه

مرا گویی که ترک خویشتن کن

اگر خواهی و گرنه کار من کن

همه کارم نکو شدتا کنون من

بکار عاشقی آیم برون من

مرا با گل بهم پهلوی این نیست

بسی اندیشه کردم روی این نیست

بکاری خوض باید کرد مادام

کزو بیرون توان آمد سرانجام

چنین عشقی عفو فرمای از من

چو یخ بستم فقع مگشای از من

چو دادش این جواب از جای رفت او

میی بردایه ریخت و مست خفت او

بیامد دایه پیش گل دگر بار

دو چشمش گشته از غصه گهربار

بگل گفت از خرد بیگانهیی تو

که از بیگانگی دیوانهیی تو

درین سودا چو دیوت رهنمونست

که این هم نیز نوعی از جنونست

به سالوسی رگ جانم گشادی

بعشوه نان در انبانم نهادی

مرا در کار خود بر دام بستی

تو چون صیاد در گوشه نشستی

چرا باید کشیدن فقر و فاقه

که من نه صالحم این را نه ناقه

میم بر ریخت لختی سرزنش کرد

ز من خود رازمانی خوش منش کرد

چو حلقه بر درم زد او بخواری

چو خاک ره شدم از بردباری

تو خود دانی که چون من آن شنودم

دهن بربستم و خاموش بودم

زهرمز یافتم من حصهٔ خویش

برو اکنون توخود گو قصه خویش

میاور در میانم ای دل افروز

که من خود را برون آوردم امروز

ازین پاسخ دل گل موج خون ریخت

گهر زانموج از چشمش برون ریخت

سمند شادی او لنگی آورد

دلش چون چشم سوزن تنگی آورد

از آن غم دیده تر لب خشک برجست

بسوی بام شد دل داده از دست

ز سوزش تفت بر گردون رسیده

ز آه او ز آهن خون چکیده

عروس آسمان را خواب برده

خروس صبحدم را آب برده

نه ماه آن شب از آن ماتم برآمد

نه زان غم صبحدم رادم برآمد

همه شب آن ز دل افتاده در کوی

چو پرگاری بسر میگشت هر سوی

ز درد دل سرودی زار میگفت

خوشی با دل بهم اسرار میگفت

که ای دل کار خود کردی و رفتی

بآخر خون من خوردی و رفتی

برو در عشق جانان راه جان گیر

بعشقی زنده شو ترک جهان گیر

اگر یک دم دهد در عشق دستت

بسی خوشتر بود از هرچه هستت

گلی از عشق در جانم شکفته

ولیک از چشم جانانم نهفته

همه گلها ز گل آرد برون سر

گل جانم ز دل آرد برون سر

چو من در عشق دستی خوش نیفتد

که جز در سوخته آتش نیفتد

کجایی ای مرا چندین غم از تو

دلم نادیده شادی یک دم از تو

تویی شمع جهان افروز پیوست

منم پروانهٔ جان بر کف دست

تویی خورشید غرق نور مانده

منم چون ذرّه از تو دورمانده

تویی چون باز خوش برتر پریده

منم چون مرغ بسمل سر بریده

تویی چون روز با نور الهی

منم چون شب بمانده در سیاهی

تویی چون کوه سر بر اوج برده

منم چون کاه زیر گل فسرده

تویی دریای پر آب ایستاده

منم چون ماهی از آب اوفتاده

تویی چون چشمهٔ نیسان گشاده

منم چون تشنه حالی جان بداده

تویی تیغی چوآتش برگشاده

منم در پیش تیغت سر نهاده

فروبست از غمت بر من جهان دست

بکن رحمی بکن گر جای آن هست

بآخر چون سحرگه باد برخاست

زبیدوسرو و گل فریاد برخاست

سحرگه آه خونین برزد از دل

که گل را بوی خون میآید از دل

همه شب در میان خون بسر گشت

بهر دم بند عشقش سختتر گشت

عروس آسمان چون پرده درشد

مه روشن بزیر پرده در شد

برآمدصبح همچون دایهٔ پیر

ببر در روز را پرورده از شیر

خلیل شعر طفلان ستاره

بیکدم در کشید از گاهواره

چو شاه شرق در مغرب فرو بست

پدید آمد ز مشرق چتر زربفت

ز تف دل رخ گلرخ چنان شد

که رویش زرد همچون زعفران شد

چو کاهی از ضعیفی مبتلا گشت

هوای هرمزش چون کهربا گشت

بجست از جای تا گیرد ره بام

چو مرغی کو جهد از حلقهٔ دام

چو دیدش دایه لب بگشاد از خشم

که ای در عشق آبت رفته از چشم

بتیغ تیز دل برکندم ازتو

ز جور تو سپر بفکندم ازتو

ز ناخوش خویی تو چند آخر

مشو بر بام بشنو پند آخر

خرد در زیر پای آوردهیی تو

نکو پندم بجا آوردهیی تو

برون ناکرده سر از جیب هر روز

شوی دامن کشان در پای ازین سوز

اگر گویم بکش دامن زکینم

جهی با دست همچون آستینم

که میگوید تو گلروی بهاری

که تو همچون بن گل جمله خاری

که گفتت گل که تیره باد کامش

دهی ویران و آبادست نامش

بنزدیکی سماع سور خوشتر

که هم بانگ دهل از دور خوشتر

فگندی از پگاهی زلف بردوش

مگر شوریده خوابی دیدهیی دوش

در آن اندیشهیی تا بار دیگر

روی بر بام و سازی کار دیگر

نیاید ننگت ای بد نام آخر

توقف کن فرو آرام آخر

گلش گفت ای شده بی آگه از من

من اینم تو برو بگزین به از من

جهان بی او چگونه بینم آخر

دلم برخاست چون بنشینم آخر

دلش از عشق هرمز جوش میزد

بسوی بام میشد دوش میزد

چو شد بر بام هرمز بود در باغ

بیک دیدن نهادش بر جگر داغ

نقاب عنبرین از ماه برداشت

دل هرمز نفیر و آه برداشت

چنان دل بستهٔ او شد بیک راه

که باران بهاری ریخت بر ماه

برون افتاد چون آتش زبانش

ز حسرت آب آمد در دهانش

بدان شکّر چنان دندان فرو برد

که دندان گفتیش تا جان فرو برد

دلش دیوانهٔ زنجیر اوشد

مریدی گشت و زلفش پیراو شد

قضا رفته قلم تقدیر رانده

شد او ناکام در زنجیر مانده

بزیر چشم روی دوست میدید

رخ چون برگ گل در پوست میدید

ز عشق گل چنان شد هرمز از وی

که شد چون گل ز هرمز عاجز از وی

جهان چندانکه جزع از آب دم زد

ز سودا در دلش طغرای غم زد

چو دل سر در ره پیوندش آورد

بمویی زلف گل دربندش آورد

چو هرمز حلقهٔ زلفش چنان دید

دل خود چون نگینی در میان دید

ز بند و تاب و پیچ و حلقه هر سو

هزاران حرف مشکین داشت بررو

سیاهی بود هر یک حرف گویی

که بنویسند بر شنگرف گویی

ز مشگ تازه جیم ومیم میدید

که یعنی ملک جم اقلیم میدید

از آن گل مینمودش جیم با میم

که یعنی ملک جم دارم در اقلیم

ز جیم و میم او هرمز همی سوخت

الف با یی ز عشقش می درآموخت

دلش میگفت در عالم زنم من

چو جیم و میم او برهم زنم من

خرد میگفتش ای دل دم زن‌ آخر

هجا آموختی برهمزن آخر

دل هرمز بپیش عشق بنشست

نهاد انگشت و لوح آورد در دست

نخستین حرف او بود از معانی

کالف چیزی ندارد تا بدانی

ولی زلفش الف با پیچ دارد

گهی بر سر گهی بر هیچ دارد

سر زلف چو سینش بی بهانه

کشیده کاف کفری در زمانه

بسی دل طرّهٔ زلفش بخواری

بطا با دوخته در خرده کاری

میان بسته بعشق او در اطراف

بسان لام الف از قاف تا قاف

چو جیم جعد را آورد در پیچ

هزاران دل چو واوعمرو بر هیچ

ز دل این حرفها هرمز فرو خواند

چو وقت عین عشق آمد فرو ماند

چو نقد عین بودش دام بنهاد

ز عین عشق برتر گام بنهاد

چو دل از ابجد جان برگرفت او

بپیش عشق لوح از سر گرفت او

چو بی مقصود و بی مقصد شد آخر

چو طفلی باسر ابجد شد آخر

چنانش عشق گل در کار آورد

که هر مویش بعشق اقرار آورد

ببین تاکار و بار عشق چندست

که هر دم صد جهان برهم فگندست

ز عشقست این همه رونق جهان را

ز عشقست اتصالی جسم و جان را

نبودی ذرّهیی گر عشق را خواست

نبودی ذرّهیی بر ذرّهیی راست

چو عالم سر بسر طوفان عشقست

ز ماهی تا بماه ایوان عشقست

اگر عشق ایچ افسون برنخواند

نه از سودای خویشت وارهاند

دمی در عشق اگر از جان برآید

از آن دم صد جهان طوفان برآید

از آن دم دان که مرغ صبحگاهی

بعشقی میدهد بر خود گواهی

ازان دم دان که مرغان بهاری

منادی میکنند از گل بزاری

ازان دم دان که بلبل در سحرگاه

بصد زاری زند با عاشقان آه

ازان دم دان حضور جاودانی

وگرنه مردهیی در زندگانی

اگرچه خاص هر شب چون رسولی

کند بهر تو نوراللّه نزولی

ترا از بس که غوغای فضولست

کجا یک لحظه پروای نزولست

که هرگز غفلت آمد مست مانده

چو دستی شد مثل بر دست مانده

نه با آن دست کار تو دهد ساز

نه بتوانی برید از خویشتن باز

دم ای عطار هم اینجا فروبند

چه میگویی که در سودا فرو بند

کسی گوهر بر دیوانه آرد

کسی اسرار در افسانه آرد

فسانه نیست این لیکن بهانهست

فسانه گوی کاین جمله فسانهست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

بدایه گفت دل بر خود نهادم

ز پیش زخم چشم بد فتادم

چو تو یارم شدی کارم برآمد

متاعم را خریداری درآمد

چو کار افتاده شد دلدادهیی را

بجانی باز خر شهزادهیی را

بر هرمز شو و چیزی درانداز

مگر کاین در شود بر دست تو باز

ازان بادی که تو دانی و ابلیس

بدم بروی بدامش کن بتلبیس

دمش میده دلش افگار میکن

فسون میخوان سخن بر کار میکن

مگر آن مرغ را در دام آری

وزو نزدیک گل پیغام آری

برو بر سنگ زن آن سیمبر را

مگر با گل برآمیزی شکر را

بجوش آر از هوای من دماغش

بچربی روغنی کن در چراغش

بجنبان آنسر زنجیر با او

ز گل هرمز تو در گل گیر با او

برو باری نگه کن روی هرمز

که تا خود دیدهیی آنروی هرگز

ببین تا دُرج لعلش دُرفشان هست

کمند عنبرینش دلستان هست

ببین تا دوستی را جای دارد

لب شیرین جان افزای دارد

ببین تا هست بادامش جگر دوز

خط مشکین او مشکی جگرسوز

بشاهی میدهد رویش گواهی

که روی او خطی دارد بشاهی

عجب نبود گر آید روزگاری

که از مه مرد زاید شهریاری

چنین بسیار زاید چرخ گردون

عقیق از سنگ زاید، مشک از خون

نبینی آب حیوان را گرفتار

که میآید ز تاریکی پدیدار

چو هرمز نقد دارد فرّ شاهی

ترا او شاه بس دیگر چه خواهی

کنون برخیز و راه باغ برگیر

نیم من لاله، از گل داغ برگیر

ترا میباید این معلوم کردن

نخواهی آخرم محروم کردن

تو خود گفتی بسازم چارهٔ تو

ببخشم بر دل غمخوارهٔ تو

کنون این کار من آسان بمگذار

مرا بی جان و بی جانان بمگذار

مرا در دستگیری یاریی کن

بپیغامی ازو دلداریی کن

جفا گفتم ترا ای دایه بسیار

کجا از بی خرد این مایه بسیار

نگیرد از چو من کس هیچدر دست

بعذرای دایه زلفم پیچ بر دست

چو صبح زود خیز و بادپیمای

زمانه بر نهاده در دهان نای

کواکب گشت از گردون گریزان

شفق شد در کنار خون گریزان

رخ چرخ فلک زنگار گون گشت

درفش ماه رخشان سرنگون گشت

عروس خور ز زیر بیرم چین

برآمد چون یکی طاوس زرّین

برین ایوان مینا جلوه گر شد

سپهر نیلگون چون رنگ زر شد

بزیر آمد ز منظر دایهٔ گل

بصحن باغ شد در سایهٔ گل

دو دیده بر کنار راه بنهاد

میان راه دام ماه بنهاد

بساط حقّه بازی باز کرد او

زهر نوعی فسون آغاز کرد او

گهی زر برگرفت و خاک پیمود

گهی پر کرد حقّه پاک بنمود

مشعبدوار بانگ رود میکرد

دهان را گندنا آلود میکرد

چو مرغی در صفیر آمد بآواز

که تا آن مرغ را آرد بپرواز

زمانی بود هرمز بر سر راه

درون آمد چو از میغی برون ماه

چو روی دایه دید از سایهٔ گل

بخدمت رفت پیش دایهٔ گل

نمازش برد چون سبزه نباتی

ز لعلش یافت چون شکّر نباتی

چو دایه روی هرمز دید برجست

بسوی گل گرفتش دست بر دست

نشاندش پیش و افسون کرد آغاز

بحیلت جادویی را داد سرباز

بدو گفت ای چو فرزندم گرامی

چرا نزدیک مادر کم خرامی

گریزانی ز ما چون آهو از یوز

چنین وحشی مباش و شیری آموز

تو خود چون تاب آری مانده تنها

بتنهایی چمنده در چمنها

مبر بر سر بتنهایی جهان را

که دلگیرست تنهایی جوان را

جوانی تو، جوانی را طلب کن

شکر خور بوسه ده میکش طرب کن

دمی با همدمی می کش لبالب

که فردا را امیدی نیست تا شب

گسسته خواهدت شد دم بناکام

در اندیش و دمی پیوسته کش جام

چو گشتی مست بر روی نگاری

مراغه کن دمی در مرغزاری

چرا باید کشید از عشرتت دست

کت آواز خوش و روی نکوهست

مرا افسوس آید چون تو سروی

که نخرامد بگرد او تذروی

بدین خوبی که داری چهره آخر

ز خوبان چون شدی بی بهره آخر

که دید آخر چنین خطی شکر جوش

که خطت را نگشت او حلقه در گوش

که دید آخر چنین لعلی گهرریز

که بر لعلی دگر نکند شکر ریز

که دید آخر چنین زلفی سرافراز

که از خواری پس پشت افگنی باز

که دید آخر چنین سروی سهی وار

که سرو از وی بلرزد چون سپیدار

که دید آخر چنین چشمی فسون خیز

که دست غمزه بگشاید بخونریز

که دید آخر چنین خالی دلفروز

که بر چشمش نشد فال تو فیروز

که دید آخر چنین رویی چو خورشید

که پنهان داریش در سایهٔ بید

دریغا چون تویی تنها بمانده

بتنهایی درین صحرا بمانده

بخوبی گرچه مخدوم جهانی

چو هستی مستحق محروم از آنی

کنون تنها چنین نگذارمت من

بهشتی روی و حوری آرمت من

بری چون سیم و قدّی چون صنوبر

همه جایش ز یکدیگر نکوتر

دو زلفش از شکن بر هم شکسته

هزاران حلقه اندر هم شکسته

دو لعلش سرخ تر ازدانهٔ نار

بیک دانه درون سی دُرّ شهوار

فتاده بر رخش از مشک خالی

شده سرحدّ خوبی را کمالی

دو شور انگیز او مخمور مانده

سیاهی در میان نور مانده

دهن چون پستهٔ خندان گشاده

شکر بر لعل او دندان نهاده

کنون چون یافتی بس رایگانم

مکن هرگز سبک بر دل گرانم

کنون گر بایدت با اینچنین کس

چو من هستم بکس منگر ازین پس

گرت رازی بود بسته دهان باش

بکس مگشای وهم خامش زبان باش

تو گر چون پسته رنگ آمیز گردی

چو پسته زود شورانگیز گردی

دل پسته توان دید از دهانش

از آن ببریدهاند از بن زبانش

زبان منمای همچون پسته از کام

زبان در کامت آور همچو بادام

چو کاری میتوان کردن نهانی

چنانک ازوی نیابد کس نشانی

همان بهتر که زیر پرده آن کار

بپردازی و بیرون آیی از بار

ز بدنامی بتر چیزی دگر نیست

که در عالم ز بدنامی بتر نیست

بدان اکنون که گلرخ دخترشاه

که سجده میبرد پیش رخش ماه

ز آب دست نقاشان استاد

نخیزد آنچنان نقشی پریزاد

بهر شهری ز نقش او نشانست

بخوبی نقش رویش داستانست

ز نقش گل گرفته لب بدندان

میان باغ مانی نقشبندان

دو زلفش در سیاهی قیر فامست

بناگوشش سپیدی شیر فامست

چو بگشایند در چین نافهٔ خشک

سوی زلفش نویسد نامهیی مشک

مژه چون دشنهٔ سیراب دارد

هزاران تشنه را بی خواب دارد

چو چشمش دلبری را کار بندد

بمستی دست صد هشیار بندد

چو برخیزد بناز آنسرو قامت

برانگیزد ز قامت صد قیامت

چو بگشاید فقاع از کام شکّر

لبش بر یخ نویسد نام شکّر

رخی چون گل لبی چون قند دارد

همه سرمایه بی مانند دارد

تو خود گل را به از من دانی آخر

همه شرحی به از من خوانی آخر

مگر او را نظر افتاد بر تو

چگویم نیز میدانی دگر تو

چو گل زین کار بتوانی شکفتن

بگل خورشید نتوانی نهفتن

که خواهد بود چون گل درجهان یار

زهی دولت زهی بخت و زهی کار

چو گل روی تو دید از بام ناگاه

بدر آمد ترا اقبال از راه

چگویم زانکه من دیدم بسی را

که بازی نیست با دولت کسی را

ز دولت بود کاکنون گوی بردی

وزان گیسوی مشکین بوی بردی

کنون خواهم که یکشب هر دو باهم

ستانید از دو لب داد دو عالم

دو لب در بوسه دادن خسته دارید

بشکّر مغز را در پسته دارید

زمانی موی هم در دست تابید

زمانی نیز برهم دست یابید

جهان اینست اگر داری تو دستی

که پیش همدمی یابی نشستی

ز عالم همدمی از عالمی به

دمی با او ز عمر آدمی به

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

چو از دایه سخن بشنود هرمز

چنان شد کان نیارم گفت هرگز

بدو گفت ای ز دانش دور مانده

ز غول نفس خود مغرور مانده

نداری شرم با موی چو پنبه

که حلق چون منی برّی بدنبه

ز موی همچو پنبه دام کردی

چو مرغی پیش دامم رام کردی

مساز این پنبه دام مکر و فن را

بنه این پنبه کرباس و کفن را

جوانی میکنی در پیش من تو

حساب گور کن ای پیرزن تو

بافسونی مرا می بر نشانی

نیم زان دست افسون چند خوانی

تو بر من مینهی کاری بصد ناز

نترسی کو فرو افتد ز هم باز

تو دم میده اگر همدم بماند

تو برهم نه اگر بر هم بماند

بسالوسی لباسی بر سرم نه

بعشوه پیش پایی دیگرم نه

کجازرق تو یابد دست بر من

فسون و زرق نتوان بست بر من

مرا آهسته میرانی سوی شست

چو صیدی میکشی تا برکشی دست

مشو در خون خویش و خون من تو

یکی دیگر گزین بیرون من تو

گر او نیکوست نیکوکاریش باد

ز نیکوییش برخورداریش باد

بهرنوعی که هست او آنِ خویشست

خداوندست و در فرمانِ خویشست

مرا با آن سمنبر نیست کاری

که گل را همنشین باید بهاری

کجا درماند از چون من کسی گل

که چون من خار ره دارد بسی گل

چه گردم گرد شمع عالم افروز

مرا با گل نه عیدست و نه نوروز

چو من پروانهٔ آن دلفروزم

اگر با شمع پرّم پر بسوزم

برو ای پیر جادوی فسون باز

که نتوانی شدن با من فسون ساز

بروای بوالعجب باز سیه پر

که تو گمراه را دیوست همبر

برو ای شوم سرداده بتلبیس

که در شومی سبق بردی ز ابلیس

چو زین شیوه سخن هرمز فرو خواند

ازودایه چو خر دریخ فرو ماند

بهرمز گفت ای بیشرم آخر

شدی در سرد گویی گرم آخر

مشو گرم ای ز دیده رفته آبت

تو از من به اگر ندهم جوابت

ازین صد بازیت بر من اگر من

نیارم بر تو صد بازی دگر من

ببین کار جهان کاین روستایی

دهد درجادویی بر من گوایی

چوجادویم نگویم بیش با تو

نمایم جادویی خویش با تو

چنانت زیر دام آرم بمردی

که بر یک خشت صد گردم بگردی

چنان گردی اگر بگریزی از دام

که میخوانی خدا را تو بصد نام

مپیما از تهوّر درد بر من

چنین منگر بچشم خُرد بر من

اگر گردم بلعب و لهو مشغول

سراسیمه شود از مکر من غول

اگر بر ره نهم دامی بتلبیس

ز بیم من بتک بگریزد ابلیس

نگویی تو که آخر من کراام

تو گل را باش اگر نه من تراام

بدین زودی چنین گشتی تو بامن

نه یکدم همنشین گشتی تو بامن

ز گفت دایه هرمز گشت خاموش

نکردش یک سخن را بعد ازان گوش

همی چندانکه دایه بیش میگفت

ز گفت دایه هرمز بیش میخفت

نه خود می دفع کرد از راه خوابش

نداد آن یک سخن آن یک جوابش

چو دایه دم نمیزد هرمز از پیش

برون رفت و جدایی داد از خویش

چوهرمز رفت دایه بر جگر داغ

برجعت پیش گل آمد ازان باغ

نشسته بود گلرخ دیدهها تر

دلی برخاسته دو چشم بر در

همه خون دلش بالا گرفته

کنار او ز خون دریا گرفته

ز بی صبری ز دل رفته قرارش

زمین پرخون زچشم سیل بارش

زبان بگشاد کای دایه کجایی

چرا استادگی چندین نمایی

الا ای دایه آخر دیر کردی

مرا از زندگانی سیر کردی

الا ای دایه چندینی چه بودت

مگر در راه دیوی در ربودت

الا ای دایه بس چُستی تو در کار

ترا باید فرستادن بهر کار

الا ایدایه خوابت در ربودست

و یا در راه آبت در ربودست

الا ای دایه تا کی اشک رانم

بگو با من که تا جایت بدانم

بگو تا این تن آسانیت تاکی

بگو تا این گران جانیت تا کی

چراست ای دایه چندینی قرارت

که خونین شد دلم در انتظارت

مرا رمزی ز پیری یادگارست

که سوزی سخت سوز انتظارست

مبادا هیچکس را چشم بر راه

کز و رخ زرد گردد عمر کوتاه

درآمد دایه گلرخ را چنان دید

رخ گل همچو برگ زعفران دید

بگل گفت ای عزیز جان مادر

نبردی پیش ازین فرمان ما در

چرا آخر چنین شوریده گشتی

ز سر تا پای غرق دیده گشتی

چرا آخر چنین در خون نشستی

ز خون دیده در جیحون نشستی

چرا آخر چنین بیخویش گشتی

ز یکجو صابری درویش گشتی

مرا امروز رسوا کردی ای گل

ز رسواییم پیدا کردی ای گل

کجادانی تو خود کاین بیوفا مرد

چه ناخوش گفت و با من چه جفا کرد

گرفتم طالع آن روستایی

سر بد دارد و برگ جدایی

نه بتوان گفت باتو آنکه گفتم

ندارد برگ گل چندانکه گفتم

از اوّل در وفا میزد دلش جوش

در آخر گشت خشم آلود و خاموش

کنون گر صد سخن برهم بتابم

یکی را باز میندهد جوابم

چو دیواری باستادست خاموش

نمیدارد چو دیواری سخن گوش

کجا دیوار را گر گوش بودی

سخن بشنودی و خاموش بودی

رواست از سنگ گفتار و ازو نه

سخن آید ز دیوار و ازو نه

چو سوسن گرچه هرمز ده زبانست

ز گل دارد حیا خاموش از آنست

چنانش یافتم در سرفرازی

که نتوان کرد باوی هیچ بازی

بگفتم صد سخن زرّین و سیمین

نزد یکدم که سگ یامردمست این

چو او بر یاد باغ پادشاهست

سری دارد که بادش در کلاهست

سبک سر بود و چهره زرد کرد او

چو باد از من گذشت و گرد کرد او

چودایه گفت این و گل شنیدش

چو بادی آتشی در سر دویدش

دو چشم نرگسین او ازین سوز

ز نوک مژه از خون شد جگر دوز

هزاران اشک خون آلود نوخیز

فرو بارید از مژگان سرتیز

بدانسان در دلش افتاد جوشی

که پیدا شد زهرمویش خروشی

سر زلف جهان آرای برکند

بدندان پشت دست ازجای برکند

بغایت غصّه میکردش ز هرمز

که باگل این که داند کرد هرگز

ز اشک آتشین مژگانش میسوخت

ز درد ناامیدی جانش میسوخت

زبان بگشاد و گفت ای دایه زنهار

مشو در خون جان من بیکبار

مگرد از گل جداگر گل جفا کرد

که نتوان پارهیی از خود جدا کرد

ز دستم رفت دل و ز کار من آب

دلم خون شد مرا ای دایه دریاب

اگر کار دلم را در نیابی

نشانم از جهان دیگر نیابی

درین اندوه جان از من برآید

بمیرم تا جهان بر من سر آید

چون من رفتم گرفتاریت باشد

پشیمانی و خونخواریت باشد

بدست خود چوگل را کُشته باشی

چو گل از خون دل آغشته باشی

ز گفت گل خروشان گشت دایه

ز تف سینه جوشان گشت دایه

بگل گفت ای خرد بر باد داده

همانا نیستی تو شاهزاده

چو هرمز شد پی او سخت میدار

ندیدم سست رگ تر از تو در کار

کسی را سر فرود آید بهرمز

نیاید تا سر آن نیز هرگز

تو دانی آنکه من مردم درین تاب

دگر هرگز نخواهم گفت ازین باب

بسی گررشتهٔ طبلم بتابی

ز من سررشتهٔ این وانیابی

نخواهم نیز ره پیمود دیگر

بجز کشتن چه خواهد بود دیگر

ز گل این خار چون بیرون کنم من

چو گل را می نخواهد چون کنم من

ترا این برزگر نپسندد آخر

که آبی بر کلوخی بندد آخر

نمیخواهد ترا کار جهان بین

کرا بر گویم آخر درجهان این

بشد بر تو ز بدنامی جهان تنگ

که من مردن روا دارم ازین ننگ

چو تابستان شود زین چشم بی شرم

هوای هرمزت در دل شود گرم

چو باغ از برگ ریزان زرد گردد

هوایت بو که آخر سرد گردد

تو ای گلرخ دو لب داری شکر بار

فرو مگذار شیر آخر بیکبار

تو ای گل مشک داری دام نسرین

مشو درحلقهٔ آن خطّ مشکین

برو این بار از گردن بینداز

اگر جانست جان از تن بینداز

چو میدانی که هرمز هیچکس نیست

چرا از هرمزت پس هیچ بس نیست

در اوّل دل ربود و برد هوشت

در آخر هم فرو گوید بگوشت

ندارد باتو رونق کار هرمز

نیاید باصلاح این کار هرگز

چو نیست این کار اسبی تنگ بسته

چه شورآری چو داری تنگ پسته

چو اسبی تنگ بسته مینبینی

دلت گر برنشاند بر نشینی

مرا تو بیخبر گویی دگر بار

بر هرمز شو و از وی خبر آر

چو سیمابی بشادی رخ بر افروز

سبویی نیز بر سنگش زن امروز

چه بر سنگش زنم از عذر تو لنگ

اگر او را همی خواهی سروسنگ

مخور زان لب بسی حلوای بی دود

که بر جامه چکانی روغنی زود

بخوردی لاجرم، شادی برویت

بگیرد استخوانی در گلویت

تو تازان لب بماندی خشک دندان

لبت هرگز ندیدم نیز خندان

گلی نادیده لب از خنده خالی

شده چون بلبلی پر کنده حالی

چگونه کس تواند دید هرگز

که تو هر روز غم بینی ز هرمز

چو در میدان رسوایی فتادی

درین میدان بزن گویی بشادی

زهی شهزاده کز ننگت چنانم

که میخواهم که در عالم نمانم

همه شب گل گلاب از چشم میریخت

عرق از روی و اشک از خشم میریخت

چو دایه این سخنها کرد تقریر

گل بی برگ آبی شد ز تشویر

زمانی شمع گریان بود بر گل

زمانی صبح خندان بود بر گل

ز چندان گریهٔ آن ماه دلبند

گهی آن میگرست و گاه این خند

چو بیرون کرد خورشید منوّر

ز زیر قبهٔ نیلوفری سر

درآمد آفتاب از برج ماهی

سپیدی ریخت بر روی سیاهی

ز زیر پرده چون چهره نمود او

بنیزه حلهٔ مه در ربود او

گل عاشق دل پر تفت و پر سوز

فرو افتاد در تب ده شبانروز

دو تاگشت و چنان پر درد شد او

که در ده روز یکتا نان نخورداو

بشبها درد بیداریش بودی

برو زاندوه بیماریش بودی

نه یکساعت قرار و نه دمی صبر

دلی چون بحر خون و دیده چون ابر

ز سوز دل زبانش آتش گرفته

ز تفت عشق جانش آتش گرفته

فتاده عکس بر موی از رخ زرد

فسرده اشک بر روی از دم سرد

ز چشمش رونق دیدار رفته

زبانش در دهان از کار رفته

چو دایه دید گل را این چنین زار

بگل گفت ای زده در چشم جان خار

چنین تا بر سر آتش نشستی

ز غم بر جان من سیلاب بستی

زمانی دم زن از گریه مشو گرم

ز یزدان ترس دار آخر ز خود شرم

بپاسخ گفت گل چون سوکواران

چرا بر خود نگریم همچو باران

گلم زان زار میگریم چنین من

که دور افتادهام از انگبین من

نیی ای دایه ازدرد من آگاه

که چشمم زیر خون دارد وطنگاه

نمیدانی که با من چیست هر شب

که چشمم خون دل بگریست هر شب

مکن ای دایه زین بیشم مفرسای

جوان و عاشقم بر من ببخشای

نمیدانی که در چه درد وداغم

که میجوشد ز خون دل دماغم

کنون کاری که بر جان من آمد

بسر در خون مرا در گردن آمد

چه گر یک درد بی دردی نخوردی

ازین ره کوفتن گردی نخوردی

ز صد دردم یکی گر بر تو بودی

ز آهت چنبز گردون بسودی

بسستی چون همی بینی چو مویم

بسختی چند گویی پیش رویم

شوی پیشم چو آتش گرم گفتار

چو یخ سردم کنی هر دم درین کار

چودل بربود عشق از آستینم

بخواهش کی پذیرد پوستینم

اگر خواهم که پنهان دارم این درد

نیارم داشت چون جان دارم این درد

دل لایعقلم در دست من نیست

که این بی خویشتن با خویشتن نیست

زبان را گر کنم از عشق خاموش

چگونه اشک خون بنشانم از جوش

چو دوزم جامهیی در عشق دلجوی

سرشک اندازد از دل بخیه برروی

مده پندم که پندت بند جانست

نگردد به ز پند این دل نه آنست

دل گرمم نگردد سرد ازین درد

مشو گرم و مزن بر آهن سرد

برو مردی بکن بهرخدا را

ببین بار دگر آن بیوفا را

مگر آن سنگ دل دلگرم گردد

ز گرمی همچو مومی نرم گردد

چو موم از گرمی ار نرمی پذیرد

بگرمی و بنرمی نقش گیرد

برو یک ره دگر سنگی درانداز

کلوخ امروز کن دیگر ز سرباز

دل گلرخ برون آور ازین کار

مگر چیزی فرو افتد ازین بار

بیکباری نیاید کارها راست

بباید کرد ره را بارها راست

بیک ضربت نخیزد گوهر از سنگ

بیک دفعت نریزد شکر از تنگ

نگردد پخته هر دیگی بیک سوز

نیابد پختگی میوه بیک روز

بروزی بیش، مه نتوان قران کرد

حجی نیکو بسالی میتوان کرد

برین درباش همچون حلقه پیوست

چو زنجیری مگر در هم زند دست

چو تخمی را بکشتی بار اوّل

ز بی آبی بمگذارش معطّل

مشو زود و رو آبش ده زهرور

که بس نزدیک تخم آید ببردر

سخن میگفت تا شب همچنین گرم

که تا شد دایه را دل زان سخن نرم

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4975457
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث