به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

نشسته شاه رومی همچو جمشید

بسر برافسری روشن چو خورشید

بزرگان و وزیران معظّم

همه بر پای مانده دست برهم

ز یک سو نو خطان استاده بر راه

ز یکسو امردان باروی چون ماه

ببردر، امردان دیبای زربفت

سر هریک ز تاب باده پر تفت

کمر بسته کلاه زر کشیده

بپیش صُفّهها صف برکشیده

بسر بر، نو خطان تاج مکلّل

کشیده حلقه چون خطّ مسلسل

بدست آورده هر یک جام زرّین

چو ماهی کاورد بر دست، پروین

ز گلبن تا بگلبن می گرفته

ز رنگ می رخ گل خوی گرفته

ز سر مجلس بدست پای مردان

پیاله همچو دستنبوی گردان

زده گز بر گلو مرغ مسمّن:

صراحی از میان پر تابگردن

چو خونی، رنگ شیر دختر رز

ولیکن گشته بی شوهر زبان گز

شراب زهرگین شکّر فشانده

زمی مرغ صراحی پر فشانده

صلای باده در یک گوش رفته

ز راه گوش دیگر هوش رفته

بخار عود میشد بیست فرسنگ

مشام از مغز کرده دود آهنگ

بخور افگنده در سرها بخاری

ز مشک افتاده در مجلس غباری

هوای شمع روشن، گشته تیره

ز دود عود و از گرد زریره

بت نوروز رخ چون عید خرّم

مه خورشید فر در زیر شبنم

لبالب آب دندان در برابر

پیاپی کرده جام می سراسر

فروغ دامن می آستین سوز

می اندر پوست گشته پوستین دوز

صراحی همچو مرغان سحرخیز

ز مخلب کرده در مجلس شکر ریز

زالحان سرود عاشقانه

شده رّقاص، نقش آستانه

ز عکس باده، در جام گهر دار

شده سرمست صورتهای دیوار

می سرکش نشسته در دم چشم

ز مستی پای کوبان مردم چشم

لب شیرین ترکان تروش روی

بنطق تلخ شورانگیز هر سوی

فروغ روی چندان حور زاده

جهانی را بهشتی نور داده

ز لعل شاهدان آب دندان

شده می همچو گل در جام خندان

شعاع شمع روشن کرده مجلس

سماع جمع جان را گشته مونس

فروغ شمع بر جام اوفتاده

بشب خورشید در دام اوفتاده

ز نور شمع شب را روز گشته

جهانی را جهان افروز گشته

چو باد صبح در عالم وزیده

حریفان را صبوحی در رسیده

بباد صبح در تختی نهاده

چو آتش جمله در تختی فتاده

سپیده دم فسرده زردهٔ شمع

گدازان باد پیه گردهٔ شمع

مه از خون شفق سر جوش خورده

شب از زرّین طبق سرپوش کرده

خمار اندر خیال می پرستان

ببازی خیال آورده دستان

صبوحی را صراحی پر نهاده

ز‌آب تلخ چرب آخر نهاده

حریفان جمله دریاکش نشسته

چو کوهی بر سر آتش نشسته

شده درگوش مرغان صبوحی

چو موسیقار قول بوالفتوحی

قرابه دیده چون خم دستیاری

پیاله کرده از می سنگساری

قدح بر چنگ و برنای عراقی

گرفته راه نی با چنگ ساقی

سبک گشته دل ازتنگی سینه

همه مردان گران از آبگینه

گشاده چار رگ از لب صراحی

شده خون در تن از مستی مباحی

شبی خوش بود و مهتابی دل افروز

قدح مهتاب میپیمود تا روز

بساقی گفت شاه عاشق مست

که می درده که چون گل رفتم ازدست

ز می گر شد گران جان سبکبار

گران جانی مکن دستی سبک دار

مرا چندان می خوش ده بزودی

که ماه من شود زیر کبودی

برآرم همچومستان های و هویی

که پیدا نیست هشیاریم مویی

بگفت این و سماع فرد درخواست

زبی خویشی دلش ار درد برخاست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

ز شهرآرای چون بگذشت یک ماه

بسوی باغ شد یکماه آن شاه

برون از شهر باغی داشت خسرو

که در خوبی بهشتش بود پس رو

کشیده سی چمن، در روضهٔ او

فگنده گل، عرق در حوضهٔ او

چه حوضی، روشنی آفتابش

گلابی در عرق اِستاده آبش

بهرسوی چمن آب روان بود

ریاحین چمن سیراب ازان بود

کشیده سر بسر در سرو آزاد

ببسته ره بزیر بید و شمشاد

همی چندان که بالای چمن بود

چنار و سرو و بید و نارون بود

چنان پربار بودی شاخساران

که بروی بسته بودی راه باران

ز بس چستی شاخ دل گزینش

ندیدی آسمان روی زمینش

کنار چویبارش سبز خط بود

میان او بسی طاوس و بط بود

بپیش باغ قصری چون بهشتی

ز نقره خشتی از زرنیز خشتی

نهاده تخت زرّینش ز هر سوی

بگرد حوض و ایوان روی در روی

ز صد در جامه گوناگون فگنده

بساط از اطلس و اکسون فگنده

ز هر در ساخته چندان تجمّل

که نتوان کرد شرح آن تجمّل

سرایی بود ایوان برکشیده

سر او تا بکیوان برکشیده

بپیش درش از فیروزه، تختی

مرصّع کرده از یاقوت لختی

مشبّک قبّهٔ زرّین والا

که مشک ریزه باریدی ز بالا

بهر ساعت نثار مشک کردی

نه زان بودی کزان خوی خشک کردی

کنارش را خراج هفت اقلیم

میانش خشتی از زر خشتی از سیم

نه چندان فرش و بستر بود و جامه

که شرحش نقش داند کرد خامه

سرایی چون نگارستان چین بود

سرای گل ز بهر خلوت این بود

نشسته گل چو ماهی بر سر تخت

ستاده ماهرویان در بر تخت

یکی تاج مرصّع بر سر او

یکی دیبای ازرق در بر او

هزاران سرو بر پای ایستاده

خرد بر پای ایشان سر نهاده

جهان راستی بازلفشان پیچ

جهان جادویی با چشمشان هیچ

نقاب از شرمشان افگنده بر ماه

شکر از لعلشان افتاده در راه

همه در پیش گل بر پای مانده

بدیده روی گل بر جای مانده

شبانگاهی درآمد شاهزاده

بگلرخ گفت هین ای ماه زاده

میی در ده که فردا هست نوروز

بباید ساختن جشنی دل افروز

کنون باری بیا تا امشبی خوش

بهم جشنی بسازیم ای پریوش

همه روی زمین آب زلالست

همه روی هوا باد شمالست

بروی دشت افگن دیده ای دوست

که مغز پسته بیرون آمد از پوست

ز سنگ خاره آتش جست بیرون

سر کهسار شد از لاله پرخون

جهان تازهست و ایام بهارست

سماعی خوش شرابی خوشگوارست

درین موسم تماشا ناگزیرست

که با زاری مرغ آواز زیرست

درین بودند با هم آن دو سرمست

که روز از شب گریزان رخت بر بست

فرود آمد شه خورشید ناگاه

ز پشت نقره خنگ چرخ برگاه

شه زرّینه رخ فرزینه رفتار

پیاده شد ز اسپ پیل کردار

ز چرخ وسمه رنگ و نیل اندود

چو ابروی مه نو روی بنمود

سیه پوشان شب لشکر کشیده

ز ماهی تا بمه سر بر کشیده

برفتن روز شبدیزی نموده

گذشته روز و شب تیزی نموده

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

شبی خوشتر ز نوروز جوانی

می صافی چو آب زندگانی

گل و خسرو فتاده هر دو سرمست

بکش آورده پای و زلف در دست

سیه پوشیده زلف شبروگل

شده شب همچو روز از پرتو گل

رخ چون روز آن دُرّ شب افروز

شب تاریک روشن کرده چون روز

زمین از بوی مویش مشک خورده

شکر با قند او لب خشک کرده

بخوزستان شکر از خندهٔ او

تبرزد در سپاهان بندهٔ او

گل سیرابش آتش درگرفته

لبش خندان و زلفش برگرفته

جهانی دل فتاده خرقه او

خرد در گوش کرده حلقه او

چو سروی ماه گلرخ سر فگنده

مهی در سر، سری در برفگنده

سر زلفش ز مشک تر زده آب

ز تاب روی گل گشته سیه تاب

قدح در حلق گل گشته شفق ریز

شده گل چون قدح ازمی عرق ریز

چو گلرخ برقع از رخ برگرفتی

ز خجلت باغ، زاری در گرفتی

وگر شعر سیه بر سر فگندی

مه و خورشید را درسر فگندی

وگر آن نازنین با جام بودی

بگردون بر،‌نفیر عام بودی

شکر از لعل گل در یوزه گر بود

بنفشه خرقه پوش آن شکر بود

زمی رنگ رخ آن ماه میتافت

بتنهایی همه بر شاه میتافت

چو برخاست از نشست مسند آن ماه

دل خلوت نشین برخاست از راه

گل سرمست چون برخاست از جای

شهش گفت اوفتادم مست درپای

چو برخیزی تو، بنشیند سلامت

چو بنشینی تو، برخیزد قیامت

دل خسرو بخون پیوستهٔ تست

ازانم همچو خون دل بستهٔ تست

یک امشب ده بدست خود شرابم

کز آبادی حسنت بس خرابم

هوای دست یازی دارم امشب

سرگردن فرازی دارم امشب

دو زلف چون دو هندوی زره پوش

منه در ترکتازی بر سر دوش

دمی با من می گلرنگ در کش

مباش ای سیمبر چون زلف سرکش

بگفت این وز لعلش گلشکر ساخت

دو دست خویش در گردش کمر ساخت

ز رشک شه فغان برخاست از ماه

که شاهد بود شاهد بازی شاه

گل تر هندوی زلفش ببازی

درآورده بدست ترکتازی

گهر بر نطع و رخ بر شه فگنده

شکر برگل قصب بر مه فگنده

میی بستد ز دست شاه گلروی

میی چون روی او گلرنگ و گلبوی

شکر میریخت، نازی تلخ میکرد

بشیرینی شرابی تلخ میخورد

بشکّر شیر رز را بوسه میداد

بجرعه خاک را سنبوسه میداد

زبان بگشاد خسرو شاه سرمست

بگل گفت ای ز مستی رفته از دست

چو تو مستی ز لب می ده بمستان

دمی بنشین که در خوابند مستان

که خواهد یافتن زین به زمانی

سر سَر دِه بده در ده زمانی

مکن دل ناخوش از قلّاشی ما

دمی خوش باش،‌در خوش باشی ما

بزاری میسراید مرغ شبگیر

بیار ای مرغ زرّین نالهٔ‌زیر

چو گلرخ پاسخ شه یافت برجست

بخدمت پیش شه شد باده بردست

ز قدّش سروبن تشویر میخورد

ز چشمش نرگس تر تیر میخورد

چو سرو آزاد کرد قدّ اوبود

مقر آمد بپیش قدّ او زود

فشانان آستین میشد بر شاه

گریبانش گرفته دامنماه

بمشکین زلف روی حضرتش رفت

مبارکباد عید عشرتش گفت

شه و گل مانده با هم هر دو تنها

بمستی گام زن گرد چمنها

مشام از بوی می پر مشک کرده

ببوسه هر دو لب تر خشک کرده

ز می بیخود دل خونخوارهٔ‌گل

فروزان آتش از رخسارهٔ گل

چو شد از می گل لعلش در آتش

ز می شد گفتهیی نعلش درآتش

ز شوق سرخی رخسارهٔ ماه

سیه شد دیدهٔ‌خونخوارهٔ شاه

بر گل رفت شه دستی بدل بر

که تا با گل کند دستی بگل در

گلش گفت ای دگر ره گشته بیداد

مرا از دست بیداد تو فریاد

ترا بر من چو حاصل باقیی نیست

بگیر این می که چون گل ساقیی نیست

دگر ره بازم آوردی عتابی

نماندت گوییا باقی حسابی

ز چشمت مستم و از باده هم مست

بدار آخر ازین مست دژم دست

دل گلرخ ز نرگس پاره داری

که تو خود نرگس این کاره داری

خطی چون مشک عنبر ناک داری

سخن چون زهر و لب تریاک داری

مکن چندین بشهوت میل، حالی

که شهوت بگذرد چون سیل، حالی

ازان چیزی که یک دم بیش نبود

اگر نوشی بود جز نیش نبود

رها کن شهوت اندر ذوق مستی

زمانی دور شو از هرچه هستی

چو گشتی مست، با گل کن دمی گشت

بگرد مفرش زنگار گون دشت

ز عالم دلخوشی داری جهانی

چو گل خوش باش از عالم زمانی

شه از گفتار گل از دست شد مست

ز پا افتاد مست و رفت از دست

دلش بیهوش شد از خواب نوشین

که دل پرجوش داشت ازتاب دوشین

چو طفل صبح بر روی زمانه

برانداخت از دهن شیرشبانه

چو طفلان دست از بر تنگ بگشاد

جُلیل از چهرهٔ گلرنگ بگشاد

سر از گهوارهٔ گردون بدر کرد

بخندید و جهانی پر شکر کرد

چو طاوس عروس خضر خضرا

علم زد بر سر این چتر مینا

برامد از حمل چون چتر زربفت

جهان را سال سیم افشان بسر رفت

چو این طاوس زرّین در حمل شد

زمانه با زر رکنی بدل شد

همه کهسارها از لاله جوشید

همه صحرا ز سبزه حلّه پوشید

تو گفتی ذرّه ذرّه خاک صحرا

نهفت از سبزه زیر گرد خضرا

هوا را آب خضر از سر درآمد

زمین را گنج قارون با سرآمد

چمن از دست گل پیمانه میخورد

صبا هر شاخ را سر، شانه میکرد

کنار جوی از سبزه سپر بست

میان کوه از لاله کمربست

چمن گفتی دبیرستان همی داشت

که چندین طفل در بستان همی داشت

هزاران گل چو طفلان نوشکفته

ز برگ سبز، لوحی بر گرفته

صبا چون جلوهشان دادی بصدروح

نهادی هر یکی انگشت بر لوح

جهان پیرانه سر گفتی جوان شد

زمین از سبزه همچون آسمان شد

هزاران لعبت زنگار جامه

شدند از شاخها پرّان چو نامه

هزاران طرفه جادوی کرشمه

شده شینابگر بر روی چشمه

هزاران تیز چشم سرمه کرده

برون میآمدند از زیر پرده

هزاران طفل خرد شیرخواره

برآورند سر از گاهواره

بزاری عندلیب از گل سخنجوی

گل از گهواره چون عیسی سخنگوی

ز شاخ سرو طوطی شکرخوار

برآورده فغان از شکریار

چمن از هر طرف چون نخل بندان

نموده لعبتان آب دندان

چمن مرواحه ساز از پرّ طاوس

شده روح صبا چون روح محبوس

چمن از دست گل سر جوش خورده

مسطّح حلقهها در گوش کرده

به دم مشّاطهٔ باد سحرگاه

زده بر نوعروسان چمن راه

صبای تند در عالم دمیده

جُلیل سبز گل، در هم دریده

سه لب کرده دو لب خندان بیکبار

لب کشت و لب جوی و لب یار

جهان جانفروز افروخته شمع

بهشتی حلّه پوش از هر سویی جمع

چو سنبل خاک را زنجیر مویی

چو سوسن باغ را آزاده رویی

ز روی کوه لاله خنجر افراز

ز جرم ابر ژاله ناوک انداز

بنفشه خرقهٔ‌فیروزه در بر

گل زرد افسر زر بفت بر سر

بنفشه جلوه کرده پرّ طاوس

شکوفه در نثار و در زمین بوس

بنفشه سر گران از بس خرابی

کشیده لاله در خارا عتابی

بنفشه طفل بود از ناتوانی

ولی نامد ازو رنگ جوانی

بنفشه بر مثال خرقه پوشان

سرآورده بزانو چون خموشان

بنفشه خرقه میپوشد بطامات

ولی نیلوفرست اهل کرامات

که نیلوفر چو نیلی پوش اصحاب

سجاده بازافگندست برآب

چو آب از باد نوروزی گره یافت

ز روی آب، نیلوفر زره یافت

چو خورشیدش بتفت و تاب افگند

زره برداشت سپر بر آب افگند

برامد ارغوان همچون تبرخون

فرو میریخت گفتی از جگر، خون

سراسر پیرهن در خون کشیده

زبانها از قفا بیرون کشیده

تنش در دام، کافورنهانی

شده چون پنبه، مویش در جوانی

چه، کز روز جوانی پیر میزاد

ولی کش ابرهر دم شیرمیداد

چو چشم چشمهها گرینده شد باز

دهان یاسمین از خنده شد باز

چو شد خندان، پدید آمد زبانش

زبان بگشاد و پیدا شد دهانش

برامد لاله همچون عود و مجمر

برون آتش، درون عود معنبر

بسان شعلهٔ‌آتش بر افروخت

بران آتش دلش چون عود میسوخت

درآمد پای کوبان بلبل مست

که گل درجلوه میآید بصد دست

چو بلبل بر سر گل نوحه گر شد

گل از پیکان برون آمد سپر شد

همی کز مهد زنگاری جدا شد

بیک شبنم کلاه او قبا شد

گل نازک چو در دست صبا ماند

برای دفع او بر خود دعا خواند

چوگل خواندی دعابستان شنیدی

صبا ازدم دعا را در دمیدی

چوشد پیکان گل از خون دل، پر

کف ابرش نثاری کرد از دُر

چو دُر بستد، نمود از کف زر زرد

بمرد باغبان گفت از سر درد

که زر بستان و دُر از ناتوانی

مرا یک هفته ده آخر امانی

بآخر مرد، آن دُرّو زر ساو

نه زر بستد نه دادش هفتهیی داو

چو گل در بار کم عمری فتادی

بزاری بانگ بر قمری فتادی

ز گل قمری خوش الحان همی خواند

همه شب ق و القرآن همی خواند

چو موسیقار درس عاشقان گفت

چو موسی بلبل عاشق برآشفت

ز مستی طوف در گلزار میکرد

همه شب آن سبق تکرار میکرد

زبان بگشاد چون داود بلبل

زبور عشق خود، میخواند بر گل

چو گل از صد زبان تکبیر گفتی

ز گلبن فاخته تفسیر گفتی

همه شب فاخته میگفت یاحی

من از سر شاخ طوبی دورتاکی

چوسار از سرو گفتی سرگذشتی

صریر نعره زن از سر گذشتی

چو یک بلبل ز شاخ آواز دادی

دگر بلبل جوابش بازدادی

بنعره بلبلان دُردانه سفتند

همه شب تا بروز افسانه گفتند

ز یک یک شاخ بانگ چنگ برخاست

هزاران مرغ رنگارنگ برخاست

ندانم تا کرا باغی چنان بود

وگر بود آنچنان بر آسمان بود

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

چه گلرخ دایه را جان داده میدید

میان خاک و خون افتاده میدید

نبودش تاب آن بیداد و خواری

برآورد از جهان فریاد و زاری

کتان سنبلی بر تن بدرّید

چو گل بر خویش پیراهن بدرّید

ز خون نرگسش گل گشت هامون

شد از شبرنگ چشمش خاک گلگون

فغان میکرد و میگفت ای گرامی

چرا کردی برفتن تیز گامی

چو حلقه سر نهادی بر در من

بزاری جان بدادی بر سر من

دل و جان در سر و کارم تو کردی

وفاداری بسیارم تو کردی

تو بودی از جهان جان و جهانم

چو رفتی از جهان برگیر جانم

تو بودی غمگسارم در جوانی

نخواهم بیتو اکنون زندگانی

تو بودی مونسم در هر بلایی

تو بودی مشفقم در هر جفایی

دریغا کز طرب لب تر نکردی

که عمری رنج بردی برنخوردی

تو بودی کار ساز و ساز گارم

تو بودی مهربان و راز دارم

خداوندا بمردم در جوانی

که من سیر آمدم زین زندگانی

چو ابرو از طرب پیوسته طاقم

که هر دم یاریی بدهد فراقم

فلک هر ساعتی از بی وفائی

دهد از همنشینانم جدایی

عجب نبود که همچون دایهٔ من

جدایی گیرد از من سایهٔ من

چه بودی گر برفت آن مهربانم

که رفتی بر پی او نیز جانم

چو دزدان روی گل دیدند ناگاه

چو غنچه باز خندیدند ازان ماه

نگه کردند حُسنا در برش بود

یکی خورشید و دیگر اخترش بود

گرفتند آن دو بت را و ببردند

بسوی دز بدزبانان سپردند

چو دزدان سوی دز رفتند از جنگ

ببالا کرد خسرو شاه آهنگ

چو بر خر پشته آمد شاهزاده

دو زن را دید بر روی اوفتاده

بخواری هر دو زن را کشته دیدند

دو دیگر از میان گمگشته دیدند

بهم آن هر سه تن اقرار کردند

که دزدان پلید آن کار کردند

دو ناخوش روی را کشتند ناگاه

دو نیکو روی را بردند از راه

سیه کردند کار خویشتن را

که کاری سخت آمد آن سه تن را

شه سرگشته دل در پیش یاران

فرو میریخت خون دل چو باران

بیاران گفت چندین مکر کرده

بلا دیده بسی و اندوه خورده

بچندین شهر چندین غم کشیده

کنون چون لقمه شد بر لب رسیده

یکی از دست ما این لقمه بربود

ولی چه سود ازین چون بردنی بود

اگر صد موی بشکافم بتدبیر

برون نتوان شدن مویی ز تقدیر

همه روز آن سه تن با هم ببودند

ز گلرخ راز گفتند و شنودند

نمیدیدند روی رفتن خویش

نه روی ماندن و آسودن خویش

بهم گفتند اگر باشیم یک ماه

ز ما یک تن نیابد سوز دز راه

مگر مرغی شویم و پر برآریم

که تا از برج این دز سر براریم

دل خسرو ازان غصه چنان شد

که خونی گشت و از چشمش روان شد

رخش چون زعفران گشت و لبش خشک

دو دستی خاک میافشاند بر مشک

حمیّت بر تن او کارگر شد

دلش همچون فلک زیر و زبر شد

بیاران گفت آن درمانده مسکین

چه سنجد در کف دزدان بی دین

خداوندا تو میدانی که چونم

تویی هم رهبر و هم رهنمونم

ببخشی بر من بیچاره گشته

ز خان و مان خویس آواره گشته

بفضلت بندازین سرگشته بگشای

مرا دیدار آن گمگشته بنمای

ندارم از جهان جز نیم جانی

بکام دل نیاسودم زمانی

دل خود را دمی بیغم ندیدم

بشادی خویش را یک دم ندیدم

دلم خون شد بحق چون تو خاصی

کزین دردم دهی امشب خلاصی

چو شد زاندازه بیرون زاری او

درامد یار او دریاری او

بخسرو شاه گفت آزاده فرّخ

که فارغ باد شاه از کار گلرخ

که من در شبروی بسیار بودم

بسی در عهدهٔ این کار بودم

هم امشب نیز آن مه را بدزدم

وگرنه سر بتاب از پایمزدم

ازان شادی دل خسرو چنان شد

که گفتی پیر بود از سرجوان شد

بسی بر جان فرّخ آفرین کرد

که بادی جاودان ای پیش بین مرد

بدین امّید میبودند آن روز

که تا ناگه فرو شد گیتی افروز

چو خورشید از فلک در باختر شد

همه دریای گردون پر گهر شد

شه زنگ از حبش لشکر برون کرد

فلک را پایگاهی قیرگون کرد

شبی بود از سیاهی همچو انقاس

نشسته پاسبان بر منظر پاس

شبی در تیرگی از حد گذشته

چو نیل و دوده در قطران سرشته

شبی تاریک و فرّخ زاد در خشم

سیه پوشیده همچون مردم چشم

چو فرّخ زاد با شب همقبا شد

نه شب از وی نه وی از شب جدا شد

چو فرّخ شد برون از پیش هرمز

بتنها باز میگشت از پس دز

دزی بد خندقش در آب غرقه

شده درگرد آن دز آب حلقه

نمیدید از پس دز پاسداری

بپل بیرون شدش بس روزگاری

ز زیر خاک ریز آن دز از دور

کمند افگند بر یک برج معمور

چو گربه بر دوید و بر سر آمد

ز سگ در تک بصد ره بهتر آمد

بزیر باره بامی دید والا

کمند افگند در دیوار بالا

بیک ساعت ببام آمد ز باره

بجایی روشنی دید از کناره

برهنه پای سوی روزنی شد

دو چشمش سوی مردی و زنی شد

بزن میگفت آن مرد جفا گیش

که ای زن ناجوانمردی مکن بیش

بکین چون آب داده دشنهٔ تو

ز بی آبی بخونم تشنهٔ تو

چرا پاسخ بکام من نگویی

چرا ناکام کام من نجویی

اگر کام دلم حاصل نیاری

سر جان داشتن در دل نداری

بیا فرمان من بر کام من جوی

هوای همنشین خویشتن جوی

خود آن زن بود حُسنای دلارام

چو مرغی سرنگون افتاده در دام

بپیش دزد میگفت ای خداوند

نخستین شاه ما را دست بربند

چو شه در بندت آمد من ببندم

که من از بیم او اندیشمندم

چو آن هر سه گرفتار تو آیند

دل و جانم خریدار تو آیند

تو ایشان را زره بر گیر وانگاه

بکام خویش کام خویش در خواه

سخن میگفت زینسان پیش آن مرد

که تا برهد مگر زان ناجوانمرد

چو از روزن فراتر رفت فرّخ

شنود از دور جایی بانگ پاسخ

سوی آن بام روی آورد چون دود

کدامین دود، نتوان گفت چون بود

سرایی دید ایوان برگشاده

نشسته گلرخ و شمعی نهاده

یکی دزدی بپیش گل فگنده

دهانش بسته و چشمش بکنده

چو فرّخ آن بدید از ناز و از کام

صفیری زد بسوی گلرخ از بام

چو گلرخ دیده سوی بام انداخت

صفیر مرد حیلت ساز بشناخت

بسوی بام رفت و در گشادش

بیک ساعت سلاح و تیغ دادش

بفرخ گفت ده مردند در دز

دگر مشتی زنند ادبار و عاجز

ترا گر خود نبودی راه بر من

نجستندی ز من یک مرد و یک زن

کنون چون آمدی برخیز هین زود

برآور زین گروه آتشین دود

که پرخون شد ز درد دایهٔ‌من

همه پیراهن و پیرایهٔ من

مرا آن دم که دزد از جای بربود

دلم از درد مرگ دایه پر بود

ندانستم در آن دم هیچکس را

نگاهی مینکردم پیش و پس را

وگرنه دزد کی بردی مرا زود

ولی این کار تقدیر خدا بود

بگفت این وز درد دایه برجست

چو نی بر کینهٔ دزدان کمر بست

روان شد همچو شاخ سرو گلرخ

دوان سر بر پیش آزاده فرخ

چو پیش خانهٔ حُسنا رسیدند

صفیر از حیله درحسنا دمیدند

چو آن دزد پلید از پس نگه کرد

سرش را زودحسنا گوی ره کرد

چو دل فارغ شدند و راه جستند

ز هر سو قلعه را درگاه جستند

برون بردند یک مرد و دو زن راه

وزانجا برگرفتند آن سه تن راه

چو برسیدند با پیش و پس دز

بدز در خفته بد ده مرد کربز

کم از یک ساعت از زخم کتاره

سه تن کردند ده کس را دو پاره

چو دل از کار ایشان بر گرفتند

از آنجا راه بالا برگرفتند

زنان را دست بر بستند یک سر

گشادند آنگهی آن قلعه را در

شه و فیروز را آواز دادند

که تا هر یک جوابی باز دادند

ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاه

که چون شوریدهیی سر داد در راه

چوآن آزادگان آنجا رسیدند

ببستند آن در و سر در کشیدند

گل آشفته خون میریخت برخاک

نشسته خاک بر سر پیرهن چاک

ز نرگسدان چشمش خون روان کرد

ادیم خاک را چون ارغوان کرد

ز باران سرشکش گل برون رست

کجادیدی گلی کان گل ز خون رست

خروش و جوش چون دریا برآورد

چو کوهی لاله از خارا برآورد

دل شه تنگ شد زانماه چهره

بگل گفتا زعقلت نیست بهره

کسی چون کشته شد اکنون چه تدبیر

که درمانی ندارد درد تقدیر

قضا از گریهٔ گل برنگردد

که تقدیر خدا دیگر نگردد

چو ما را فتنه زین دزدان کژخاست

چنین کاری نیاید بی کشش راست

درست از آب ناید هر سبویی

زهی سنگ و سبوی تند خویی

بماتم گر قیامت کردهیی ساز

نبینی تا قیامت دایه را باز

تو خود دانی یقین کان دایهٔ پیر

بسی سیری نمود از چرخ دلگیر

بدو نیک جهان بسیار دید او

زهر نوعی بسی گفت و شنید او

غم او می مخور چندان که دایه

ز عمر خود تمامی یافت مایه

غم آن دختر زنگی خور آخر

که بود از دایه بس نیکوتر آخر

غم او خور که او بهتر ز دایه

که از فرهنگ وخوبی داشت مایه

ز کشتن کار دختر را مزیدست

که دزدان غازیندو او شهیدست

سمنبر را ز خسرو خنده آمد

تو گفتی مردهیی بد زنده آمد

همه شب هم درین بودند تا روز

که برگردون علم زد عالم افروز

زمین چون رود نیل از جوش برخاست

فلک صوفی نیلی پوش برخاست

عروس آسمان از پردهٔ قار

چو طاوسی برون آمد برفتار

بهر یک پر هزاران پرتوش بود

کمیتی ازرق تنها روش بود

گل خورشید چون از چرخ بشکفت

بجاروب شعاع اختر فرو رفت

دو زن با فرّخ و با شاه فیروز

بگردیدند گرد دز دگر روز

فراوان مال و نعمت یافت خسرو

چه زرّ کهنه و چه جامهٔ نو

بفیروز و بفرخ داد جمله

که صد چندین شما را باد جمله

بسی فیروز بر شاه آفرین کرد

زبان بگشاد فرخ همچنین کرد

که ما از بندگان شهریاریم

بدیدار تو روشن روزگاریم

ترا برجان ما فرمان روانست

چه میگوییم ما چه جای جانست

اگر زر بخشی و ور سیم ما را

نیابی کار جز تسلیم ما را

ز فرمان تو هرگز سر نپیچیم

که بی فرمان تو کمتر ز هیچیم

چو بربستند بار سیم و زر هم

گشادند آن زمان از یکدگر هم

که گر خواهید در بنگاه گیرید

وگرنه هم از اینجا راه گیرید

ازان پس جمله پیش پشته رفتند

بر آن عورتان کشته رفتند

ز خون آن هر دو زن را پاک کردند

دلی پرخون بزیر خاک کردند

همه خلقی که در افلاک بودست

رهش از خون بسوی خاک بودست

تو نیز ای مرد عاقل همچنینی

که گه خونی و گه خاک زمینی

کسی کو زیر چرخ سرنگونست

رجوع او میان خاک و خونست

تو تا در زیر این زنگار رنگی

اگرچه زندهیی مردار رنگی

بسختی گر پی صد کار گیری

اگر خود زاهنی زنگارگیری

چو اینجا پایداری نیست ممکن

چگونه میتوانی خفت ایمن

همه شب سر چرا در خواب آری

که تا روز قیامت خواب داری

تن مردم که مشتی خاک و خونست

میان آمد و شد سرنگونست

ببین تا آمدن بر چه طریقست

که خون و درد زه با او رفیقست

نگه کن تا شدن چون بود و کی داشت

که مرگ و حسرت دایم ز پی داشت

درین آمد شد خود کن نگاهی

که تا چندان بیفزایی بکاهی

کسی از آدمی شرمندهتر نیست

که هر ساعت ز گریه چشم تر نیست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

الا ای شاخ طوبی شکل چونی

چو شاخی می مکن این سرنگونی

بشرق وغرب بگذشته چو برقی

ولیکن تو برون غرب و شرقی

تو در مشکوة حسنی چون چراغی

چراغ شاخسار هشت باغی

چو از نور دو کونی چشم روشن

ترا زیتونهٔ قدسست روغن

ازان روغن بشکلی میفروزی

که شمع آسمان را می بسوزی

چو تو شاخ درخت لامکانی

درختت خورده آب زندگانی

ازان نور مبارک پرتوی خواه

خرد را در سخن بیرون شوی خواه

طبیعت را بمعنی کار فرمای

عروسان سخن را روی بگشای

کزین پس جادوییهای سخنگوی

ترا معلوم گردد ای سخن جوی

دریغا ماه هست و مشتری نه

جهان پر جوهرست وجوهری نه

سخن را نظم دادن سهل باشد

ولی گر عذب نبود جهل باشد

چو بنیادی نهد مرد سخن ساز

نشاید مختلف انجام و آغاز

که گر شاگرد، بد بنیاد باشد

نشان آفت استاد باشد

کنون ای مرد دانا گوش بگشای

عروس نطق معنی بین سراپای

چنین گفت آنکه او پیر کهن بود

جوان بختی که جانش پر سخن بود

که چون گل دایه را در گل دفین کرد

از آنجا راه بر دیگر زمین کرد

گل و حُسنای حسن افزای و خسرو

روان گشتند با یاران شبرو

چنان راندند مرکب در بیابان

که بر روی زمین باد شتابان

اگر بگذاشتی هر یک عنانرا

بیک تک در نوردیدی جهان را

نه باد تیز رو آن پیشه در یافت

نه آن تک را بوهم اندیشه دریافت

بماهی جمله در خشکی براندند

بماهی نیز در کشتی بماندند

چو خسرو شاه از دریا برون رفت

بحدّ کشور قیصر درون رفت

بده روز دگر راندند یکسر

که تا نزدیک آمد قصر قیصر

ز منزلگاه، فرّخ زاد شبرو

بتک میرفت تادرگاه خسرو

برشه بارخواست و در درون شد

پس آنگه حال برگفتش که چون شد

بسی بگریست آن دم تنگدل شاه

برآورد از میان جان و دل آه

ازان پاسخ دل شه شد دگرگون

عجب ماند از عجایب کارگردون

همی گفت ای سپهر هیچ در هیچ

زهی بند و طلسم پیچ در پیچ

نیابد هیچکس سر رشتهٔ تو

همه عالم شده سرگشتهٔ‌تو

منادیگر برآمد گرد کشور

که تا کشور بیارایند یکسر

ز بهر شاه، شهر آرای سازند

جهان را خلد جان افزای سازند

چنان آرایشی سازند خرّم

که روم افسر شود بر فرق عالم

بهر سویی که فرّخ زاد سریافت

زهر بخشندهیی چیزی دگر یافت

بیک ره خلق عزم راه کردند

زنان شهر را آگاه کردند

دو صد خاتون و مهدی بیست زر بفت

برون بردند و فرّخ پیشتر رفت

چو ازره پیش خسرو شه رسیدند

نقاب از چهرچون مه برکشیدند

زمین را پیش شه از لب بسودند

درآن گفت و شنود آن شب غنودند

چو این هفت آشیان زیر و زبر شد

هزاران مرغ زرّین سر بدر شد

کبوتر خانهٔ این هفت طارم

تهی کردند از مرغان انجم

بیک ره از ده آیات ستاره

فرو شستند لوح هفت پاره

شه قیصر برون آمد دگر روز

باستقبال فرزند دل افروز

سواری ده هزارش از پس و پیش

بزرگان هرکه بودند از کم و بیش

چو خسرو را نظر بر قیصر افتاد

بخدمت کردن از مرکب درافتاد

زمین را پیش شه بوسید ده جای

وزان پس،‌سرفگند استاد بر پای

ز مهر دل،‌گرستن بر شه افتاد

دگر ره پیش قیصر در ره افتاد

شهش در برگرفت و زار بگریست

میان خوشدلی بسیار بگریست

بزرگان هر دو تن را برنشاندند

سخن گویان ازان منزل براندند

سرافرازان، چو شاهان در رسیدند

بزیر پای اسپ اطلس کشیدند

زمانی شور بردابرد برخاست

همه صحرا غبار و گرد برخاست

جنیبتها و هودجها روان شد

ز هر جانب یکی خادم دوان شد

روارو، ازیلان برخاست حالی

ز خلق روم ره کردند خالی

هزاران چتر زرّین نگونساز

ز یک یک سوی میآمد پدیدار

نشسته بود گلرخ در عماری

بزیرش مرکبان راهواری

سر آن مرکبان از زر گرانبار

هزاران سرازان یک مونگونسار

بگرد گل عماریهای دیگر

صد و پنجاه سر بت زیر چادر

کمیتی هر یکی آورده در زین

سرافسارش مرصّع، طوق زرّین

زمین از زرّ و گوهر موجزن بود

جهانی در جهانی مرد و زن بود

بهر صد گام طاقی بسته بودند

بطاق آسمان پیوسته بودند

زهر کو، بانگ نوش مهتران بود

زهر سو، نعرهیی بر آسمان بود

نشسته ماهرویان، روی بر روی

می گلرنگ میخوردند هر سوی

ز موسیقار، غلغل می برآمد

ز گل صد بانگ بلبل می برآمد

پیاله برخروش چنگ میشد

خروش چنگ یک فرسنگ میشد

ز زیر پرده، چنگ آواز میداد

چو شکّر، نی جوابش باز میداد

خرد بر سر فتاده دوش میزد

چودیگی کاسهٔ می جوش میزد

ز یک یک دست می دو رویه میشد

بشش سه چار،‌دست انبویه میشد

پیاله کالبد را چون تهی کرد

هزاران کالبد را جان رهی کرد

ز بانگ دار و گیر نعرهٔ نوش

همه کشور چو دریا بود در جوش

سپهر پیر را بر روی عالم

ز شادی لب نمیآمد فراهم

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

یکی چابک کنیزک داشت کوچک

که حسنا بود نام آن کنیزک

ببالا همچو سرو جویباری

بلنجیدن چو کبک کوهساری

رخی چون ماه و زلفی همچو عنبر

بری چون شیر و لعلی همچو شکر

چو چشم سوزنش کوچک دهانی

بسان رشتهیی او را میانی

لبش کرده بدو یاقوت خندان

دهن بند بتان آب دندان

دو چشمش ناوک مژگان گرفته

شکار هر مژه صد جان گرفته

جهان افروز حسنا را بدو داد

چو خسرو دید او را تن فروداد

چوحسنا شد بپیش شه پدیدار

بپیش شاه غنجی کرد بر کار

بزد ره بر شهی چون شیر بیشه

بروبه بازی آن عیار پیشه

بماند از حسن حسنا شاه خیره

که شد با عکس رویش ماه تیره

دل خسرو چنان آن ماه بربود

که سوی خانه برد آن ماه رازود

دهان آن شکرلب تنگ میدید

دل از یسکو بصد فرسنگ میدید

شه دلداده چون مجنون او شد

ز بس دلدادگی در خون او شد

چو حسنا برقع ازگنجی برانداخت

ببوسه شاه شش پنجی درانداخت

چو بی صبریش بر دل تاختن کرد

بآخر کار عشرت ساختن کرد

چو شه باماه، ماهی همره افگند

ز ماهی ماه مهری بر شه افگند

چنان در مهر یکدیگر بماندند

که باهم چون گل و شکّر بماندند

چو بگذشت از پس این کار ماهی

بر گل رفت خسرو شه پگاهی

بددو گفتا اگر شاه آیدت پیش

مرانش از بر وبنشان بر خویش

خداعی میکن و زرقی همی باز

لبی پرخنده می دار و همی ساز

چو دل خوش کرد از دیدار تو شاه

برون رفتن بباغ از شاه درخواه

که تا از باغ شه پنهان بشبگیر

برون آیی تو و آن دایهٔ‌پیر

چنان آسان سوی رومت برم باز

که چون کبک دری میلنجی از ناز

نگردد گرد گرد دامن تو

نه مویی کژ کند سر بر تن تو

چو افتادیم ما چون مرغ در دام

بفرصت جست باید کام با کام

خوش آمد نیک گل را پاسخ شاه

بدو گفت ای سم اسبت رخ ماه

جهان افروز را تنها بمگذار

جوانی را در این سودا بمگذار

چو میدانی که او دلدادهٔ تست

دلش در دام عشق افتادهٔ تست

چو میدانم که درد عاشقی چیست

نخواهم هیچ کافر را چنان زیست

چه میسازی تو کار این دو عاشق

که کاری مینما ید ناموافق

ندانم تا درون با هم چه سازند

مگر چون شمعشان درهم گدازند

ترا بی شک نکو نبود ز دو تن

که بر مردی ستم باشد ز دو زن

چو دو کدبانو آید در سرایی

نماند در سرا نور و نوایی

جوابش داد خسرو کای دل آرام

مرا در آزمایش میکنی رام

از آن همچون جهان گیری زبونم

که تا من با جهان افروز چونم

مرا تا در جهان امّید جانست

جهان افروز بر چشمم گرانست

نیارد در جهان بستن جهانی

جهان افروز را بر من زمانی

جهان را تیره تر آن روز بینم

که دیدار جهان افروز بینم

مرا جان و جهان چون زیر پردهست

جهان افروز انگارم که مردهست

منم در کار تو حیران بمانده

ز عشقت در غریبستان بمانده

برای تو چنین آواره گشته

گزیده غربت و بیچاره گشته

دلی چون سنگ داری ای دل افروز

که برسنگم زنی هر روز هر روز

جهان برچشم خسرو باد خاری

اگر بر گل گزیند اختیاری

اگر من جز تو کس را دوست دارم

ندارم مغز و پیمان پوست دارم

تویی نور دل من ای پریوش

مبادا بی تو هرگز یک دمم خوش

چو شکّر گلرخ آمد در مراعات

که ای پیش رخت شاه فلک مات

دل بدخواه تو پر موج خون باد

وزان یک موج صد دریا فزون باد

منم جانی وفای تو گرفته

دلی راه رضای تو گرفته

تنی و روی خود سویت نهاده

سری و بر سر کویت نهاده

همی تا پای درکوی تو دارم

سر نطّارهٔ روی تو دارم

منم در عشق رویت با دلی پاک

نهاده پیش رویت روی بر خاک

جهان بی روی تو روشن نبینم

وگر بینی توبی من، من نبینم

نه زان رویم من بی روی و بی راه

که در رویم شود بی روی تو ماه

نه از روی توام روی جداییست

نه با روی تو روی بی وفاییست

بجای آرم بهر مویی وفایی

که تا نبود درین روی و ریایی

اگر اشکم نکردی این نکویی

مرا هرگز نبودی تازه رویی

بصد روی اشک میبارم ز چشمم

که بی روی تو این دارم ز چشمم

مرا تا دل درین کوی اوفگندست

سرشکم بخیه بر روی اوفگندست

بجز گریه نماندست آرزویم

که در روی تو باید آبرویم

چو چشمم دید روی نازنینت

گزیدم از همه روی زمینت

بهرمه ماه بر روی تو بینم

همه روی دلم سوی تو بینم

نظر گر بفگنم از سوی تو من

نیارم آن نظر بر روی تو من

ندیدم ای ز روی من گزیرت

بروی تو نمیبینم نظیرت

از آن آوردهام رویم بکارت

که در کارم ز روی چون نگارت

اگر روی تو رویاروی یابم

ز روی ماهرویان روی تابم

وگر آری برویم صد بلا تو

کجا بینی ز من روی و ریا تو

وگر روی آورم در بی وفایی

برویم باز زن درد جدایی

وگر پشت آوری بر من بیکبار

در آن اندوه روی آرم بدیوار

منم ناشسته روی از خاک کویت

تویی بیغم که صد شادی برویت

اگر پای از خطت بیرون نهم من

چو نقطه در میان خون نهم من

ز عشق آن دو طوطی شکرخای

بشکل دایره بر سر نهم پای

چو سطح سیم آن عارض ببینم

شوم گردی که تا بر وی نشینم

چو سطر راست بازم با تو پیوست

چو خطکش میشوم در خط ازان دست

قلم در مه کشم پیش تو مه روی

وگرنه چون دواتم کن سیه روی

بپیش خطّ سبز تو قلم وار

بسرآیم بسر گردم چو پرگار

منم پیش تو سر بر خطّ فرمان

زبان با دل چو کاغذ کرده یکسان

چو گل گفت این سخن خسرو برون شد

کنون بشنو کزین پس حال چون شد

ز بیماری گل چون رفت ماهی

درآمد شاه اصفاهان پگاهی

لب گل همچو گل پرخنده میدید

وزان لب جان خود رازنده میدید

شکر از خندهٔ گل چون خجل بود

از آن دلتنگ شد کو تنگدل بود

سر زلفی چو شست عنبرین داشت

که هر موییش بر جانی کمین داشت

رخش در حدّ خوبی و نکویی

فزون از حدّ هر خوبی که گویی

خرد در شست او سرمست مانده

مهش چون ماهی در شست مانده

چو شاه آن ماه سیم اندام را دید

بگرد ماه مشکین دام را دید

دلش در دام گلرخ ساخت آرام

که سازد در جهان آرام در دام

بگل گفت ای شکر عکس لب تو

ز هر روزیت خوشتر هر شب تو

مه و خورشید تاج تارکت باد

چه میگویم که هر دو صدیکت باد

اگر وقت آمد ای ماه دلازار

مدار از خویشتن شه را دل افگار

اگر زر خواهی و گر سیم خواهی

وگر شاهی هفت اقلیم خواهی

همه در پیش تست ای من غلامت

چو من باشم غلامت این تمامت

که باشم گر سگ گویت نباشم

چه سگ باشم که هندویت نباشم

میان حلقه بیهوش توام من

غلام حلقه در گوش توام من

چنان حلقه بگوش و حق شناسم

که گوشم گیر و سرده در نخاسم

منم در شیوه و در شیون تو

غلام هندوی چوبک زن تو

غلام نیک میجویی چو من جوی

بنامم نیکبخت خویشتن گوی

چو میبینی دلم در رشک از تو

لبم خشک و رخم پر اشک ازتو

مکن زین بیش با من بیوفایی

که عاجز گشتم از درد جدایی

گلش گفت ای وفا دار زمانه

منم از جان ترا یار یگانه

دلم گرمست اگر من سرد گویم

مرنج از من که من بس تند خویم

تو میدانی که چون دلدادهام من

ز خان و مان برون افتادهام من

مبادا در رهت ازگل غباری

که گل در چشم گل گردد چو خاری

سپهر تیز رو محمل کشت باد

بکام دل شبانروزی خوشت باد

کسی کو سرکشد از چون تو شاهی

ندارد عقل آنکس سر براهی

کنون بنهادم از سرسر کشیدن

ترا از لعل گل شکّر چشیدن

کنون یکبارگی بیماریم رفت

دو چندان زورم آمد زاریم رفت

چگویم تا مرا هرمز طبیبست

تنم از تندرست با نصیبست

طبیب نیک پی هرمز از انست

که دایم هندوی شاه جهانست

اگر هرمز نبودی این طبیبت

نبودی از گل سرکش نصیبت

ز اوّل تا در آن نبضم بدیدست

مرا بسطست و قبضم ناپدیدست

مرا هر چاره و درمان که او ساخت

نشاید گفت بدالحق نکو ساخت

کنون هر کو فرود آید بیکجای

ز دلتنگی نیارد بود بر پای

اگر آبی کند یک جای آرام

بگردد رنگ و طعم او بناکام

کنونم دل ازین ایوان گرفتست

که گل را آرزوی آن گرفتست

که روزی ده ببینم باغ شه را

وزان پس پیش گیرم زود ره را

زمانی بانگ بلبل می نیوشم

زمانی بر سر گل میخروشم

خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغ

که پرگل شد سپاهان چون پر زاغ

ز دلتنگی جهان بر من چنانست

که از تنگی دلم را بیم جانست

دلم آتش گرفتست و جگر خون

بهر ساعت غمی دارم دگرگون

اگر دستور باشد سوی باغم

تهی گردد ازین سودا دماغم

براه آیم اگر بی راهم اکنون

ز شاه این باغ رفتن خواهم اکنون

مگر گردد دلم لختی گشاده

وگرنه میروم بیرون پیاده

چو باز آیم ندارم هیچ کاری

مگر با شاه بوسی و کناری

ولیکن چون نخواهم پای رنجی

بهربوسی نخواهم کم ز گنجی

وگر در خورد نیست از تست تقصیر

مخر گر می نخواهی چاشنی گیر

از آن پاسخ دل شه شد چنان شاد

که هر دل کو غمی دارد چنان باد

نمیدانست شاه آن زرق و تلبیس

که استادست گل شاگردش ابلیس

مثال مکر زن، آبیست باریک

که دریایی شود ناگاه تاریک

ولیکن در چنین جایی گرفتار

اگر مکری کنی هستی سزاوار

شهش گفت ای گل بستان جانم

که پیش تست باغ و بوستانم

دریغم ناید از چون تو نگاری

بهشتی تا چه سنجد باغ باری

برو تنها اگر تنهات باید

مگر وقتی دگر با مات باید

تو تنها رو چو همره می نخواهی

که تو خورشیدی و مه می نخواهی

روانه شو سوی آن خلد پرحور

که تنها رو بود خورشید پر نور

برو تا زود بازآیی ازین باغ

مگر دل را برون آری ازین داغ

برو تنها که تنهایی زیان نیست

چو با ما آب در جویت روان نیست

نخفت آن شب دمی درّشب افروز

که تا بر روی شب کی دم زند روز

خود آن شب گوییا شب ماند بر جای

شدش یک یک ستاره بند بر پای

شبی بوداز سیاهی و درازی

چو زلف ماهرویان طرازی

منادی گر برامد از زمانه

که روز و شب فرو شد جاودانه

چو ره برداشت سوی قیروان ماه

برامد یوسف خورشید از چاه

چو خورافگند بر دریا سماری

نشست آن ماه دلبر در عماری

کنیزک صد شدند آنگه سواره

باستادند خلقی در نظاره

ز هر سو خادم و چاووش میشد

که میزد چوب و از دل هوش میشد

چو سوی باغ شد آن سرو آزاد

برامد از گل و از سرو فریاد

بزیر سایهٔ طوبی باغش

بهشتی بود گلها چون چراغش

بخوبی باغ چون خلد برین بود

دران خلد برین گل حور عین بود

سَرِ شاخ درختان سرافراز

قیامت کرده مرغان خوش آواز

چمن را آب سویا سوی میرفت

بگرد باغ رویا روی میرفت

چو سنگ آب روان را شد ستانه

همی زد آب سیمین شاخ شانه

ز جو آب روان برداشت آواز

که من رفتم ولی نایم دگر باز

چو ابر از آسمان گریان برامد

همه روی زمین خندان درامد

به یک ره برگها زیر و زبر شد

شمرها سر بسر از آب تر شد

چو باران تیر در پرتاب انداخت

سپر در آبدان آب انداخت

چو از هر تیر بارانی سپر ساخت

زهر آبی هزاران شکل برساخت

چو میغ آبزن ازکوه در گشت

بتافت از آفتاب آتشین دشت

بتان سیمبر با روی چون ماه

بیفگندند از تن جامه در راه

شدند آن نازنینان طرازی

برهنه تن ز بهر آب بازی

اِزاری در گل سیراب بستند

چو آتش در میان آب جستند

عجب آن بود کان چندان دل افروز

بگل خورشید اندودند آن روز

گروهی بر درختان میدویدند

گروهی سر بر ایوان میکشیدند

گروهی سرسوی شیناب بردند

گروهی سر بزیر آب بردند

یکی آب سیه در گوش رفته

یکی بر سر یکی بر دوش رفته

ز سرما هر یکی لرزید چون بید

دوان گشته ز سایه سوی خورشید

چنان دادی تن آن دلبران تاب

که در چشم آمدی خورشید را آب

اگر آنجا فتادی پیر صد سال

شدی حالی جوانی طرفه احوال

نشسته بود گلرخ بر کرانی

چو شکّر خنده میزد هر زمانی

وزانسوی دگر خسرو بدر شد

پزشکی را بر آن سیمبر شد

چو گلرخ را در ایوان میندید او

سوی شاه سپاهانی دوید او

زمین را بوسه زد در پیش آن صدر

بشه گفت ای برفعت آسمان قدر

جهان تا هست فرمانت روان باد

هر آنچت دل چنان خواهد چنان باد

برفتم سوی خاتون، او بباغست

جهان از تف تو گویی چون چراغست

دلش گرمست و دارد این هوا تفت

بسوی باغ ازین ایوان چرا رفت

کنون در باغ اگر باشد دگر راه

پدید آرد همان بیماری ای شاه

همان بهتر که امروزش بیاری

بتدریجی شبانگه درعماری

مگر بیماریش از سر نگیرد

طبیب از درد او دل برنگیرد

شهش گفت ای طبیب عیسی آسا

که کرد آخر کم از روزی تماشا

کنون آن نیست گلرخ گر تو بینیش

که با من شد چو شکّر، زهر گینیش

وفاداری و خوی خوش گرفتست

دلش از مهر من آتش گرفتست

سخنهایی که با من گفت امروز

دگر نشنوده بودم زان دل افروز

دلش اکنون بسوی من هوا کرد

همه خوی بد و تندی رها کرد

بگفت این و یکی خلعت بیاراست

بهرمز داد و هرمز زود برخاست

چو روی چرخ زنگاری سیه شد

مه از زیر سیاهی سر بره شد

بپیش دایه آمد گل که برخیز

قدم در راه نه چون پیک سر تیز

که وقت رفتن ما این زمانست

که نه در ره عسس نه پاسبانست

بباید رفت چون شب در شکستست

که پروین نیز در پستی نشستست

بگفت این و گشاد آنگه در باغ

شبی بود از سیاهی چون پر زاغ

چنان شب، پیش چشم آن دل افروز

نمود از بیخودی روشن تر از روز

کسی کو روی دارد سوی یاری

ندارد با شب و با روز کاری

همه آن باشدش اندیشهٔ کار

که تا چون زودتر بیند رخ یار

خوشا نزدیک یاری ره گزیدن

که میدانی که بتوانیش دیدن

چو گل با دایه لختی ره بریدید

بسوی خانهٔ هرمز رسیدند

یکی کنجی که خسرو ساخته بود

ز بهر هر دو تن پرداخته بود

نهانی هر دو تن در کنج رفتند

ز بیم شاه یک ساعت نخفتند

چو مرغ صبحدم بگشاد پر را

ز خواب انگیخت مشتی بیخبر را

جهان از چهرهٔ خورشید سرکش

بجوش آمد چو دریایی پر آتش

زمین در زیر گرد زعفران شد

عروس آسمان در پرنیان شد

چو روشن شد زمین را روی، جمله

بتان گشتند از هر سوی، جمله

بقصر گلرخ دلبر دویدند

ز گلرخ در هوا گردی ندیدند

نه دایه بود در باغ و نه گلرخ

رسانیدند سوی شاه پاسخ

که گل با دایه ناپیدا شد از باغ

دل ماشد ز گل چون لاله از داغ

نیاسودیم از جستن زمانی

نمییابد کسی زیشان نشانی

پری گویی ربودست این دو تن را

کجا آخر توان گفت این سخن را

ازان پاسخ دل شه سرنگون شد

ز خون دل لبش پر کفک خون شد

نه صبرش ماند نه آرام در دل

شکست آن کام دل ناکام در دل

بدیشان گفت آخر حال چون شد

نه مرغی گشت کز ایوان برون شد

مگر گل بلبلی شد در هوا رفت

بخوزستان گریخت از دام ما رفت

کجا شد دایه گر گل رفت باری

عجب تر زین ندیدم هیچ کاری

پری گر ماه را از باغ برداشت

چرا عفریت را بر جای نگذاشت

پری گر داشت با ماه آشنایی

چرا آن دیو را نامد رهایی

پری گر برد حوری از بهشتی

چکارش بود با دیرینه زشتی

نمیدانم که این احوال چونست

مگر در زیر این، مکر و فسونست

مرا بفریفت تا در دامم آویخت

بسوی باغ شد وز باغ بگریخت

کسی گویی که از راهش ببردست

بشب ناگاه از باغش ببر دست

فرو ماندم درین اندیشه عاجز

که با من این که داند کرد هرگز

ز درد عشق دلتنگی بسی کرد

سواران را بهر سویی کسی کرد

منادی گر منادی کرد ناگاه

که هر کو آگهی دارد ازان ماه

نه چندان گنج یابد از خزانه

که بتواند شمرد آن را زمانه

درین اندیشه و غم شاه دلسوز

بر خود خواند هرمز را همان روز

سراسر حال گل در پیش او گفت

چنان کز گفت او هرمز برآشفت

بشه گفتا نگفتم سوی باغش

نباید برد پر سودا دماغش

کسی را با دلی پر درد آخر

تماشا چون بود در خورد آخر

تماشا را اگر دل شاد نبود

تماشا کردنش جز باد نبود

چو دل خوش بود مردم اصل اینست

تماشا کردن هر فصل اینست

بگفت این و بشه گفت ای خداوند

ترا زین غم نباید بود در بند

که من این کار، آسان بی زجیری

برون آرم چو مویی از خمیری

ازین مشکل دل من گشت آگاه

که آن بت را پری بردست از راه

مگر آبی بپاشیدست ناخوش

که آب ما پری را هست آتش

مگر در آب بادی بوده باشد

که گل را از میان بربوده باشد

بجنبانم کنون این حلقهٔ راز

مگر بر دست من این در شود باز

وزان پس پیش خورشید جهان تاب

یکی طشت بلورین کرد پر آب

کشید آنگه خطی برگرد آن طشت

عزیمت خوان بگرد طشت میگشت

گهی در آب روشن میدمیدی

گه از هر سو خطی بر میکشیدی

هران حیلت که میدانست هرمز

بجای آورد پیش شاه کربز

بدو گفتا بشارت باد شه را

که از باغت پری بردست مه را

گل تر را پری همزاد بودست

که آن همزاد او را در ربودست

چو با گل خفته بد دایه بیکجا

پری آویختست او را بیک پای

کنون آن هر دو در روی زمینند

ولی بر پشتهٔ کهسار چینند

ز شه چل روز میخواهم امان من

که تا در خانه بنشینم نهان من

نشینم در خط و خوانم عزیمت

کنم از خانه دیوان را هزیمت

بسوزم عودتر در خانه بسیار

پری را سر بخط آرم بیکبار

بجای آرم هران افسون که دانم

عزیمتهای گوناگون بخوانم

ولی از شاه آن خواهم که داند

که چل روزم بپیش خود نخواند

کسی را نیز نفرستد بر من

که بر من بسته خواهد شد در من

هرانگاهی که این چل روز بگذشت

یقین دانم که شه را سوز بگذشت

بپیش شاه بنمایم هنر را

برون آرم ز چین آن سیمبر را

چو شد بر دست من اینکار کرده

براه آید دل تیمار خورده

ولیکن چون من استادی نمودم

دل شه را بسی شادی نمودم

باستادیم گنجی زر بخواهم

بشاگردانه صد گوهر بخواهم

شهش گفتا چو کردی کار من راست

ز من بخشیدن آید از تو درخواست

دریغم نبود از تو هرچه خواهی

وگر از من بخواهی پادشاهی

چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفت

سوی قصر جهان افروز شد تفت

جهان افروز چون دیدار او دید

دل خود تا بجان دربار اودید

نه روی آنکه با او راز گوید

نه برگ آنکه رمزی باز گوید

نه صبر خامشی نه طاقت درد

لبی خشک و دلی گرم و دمی سرد

جهان افروز را خسرو چنین گفت

که ای نادیده بر روی زمین جفت

شهنشه را چنین کاری فتادست

که از گل در رهش خاری فتادست

کنون آگاه باش ای عالم افروز

که من رفتم ز خدمت تا چهل روز

بکنج خانه بنشینم نهانی

مگر زان گمشده یابم نشانی

جهان افروز از او حیران فرو ماند

چو باران اشک از مژگان فرو راند

برامد همچو نیلی چهرهٔ او

ازان غم خواست رفتن زهرهٔ او

نشسته بود هرمز بر سر پای

که تا چون زودتر برخیزد از جای

چو آن سرگشته سر بر پای دیدش

نه تن بر ره نه دل بر جای دیدش

بهرمز گفت اینت آشفته کاری

ندیدم چون تو هرگز بیقراری

مگر گرد رهی کاشفته باشی

که تا بنشسته باشی رفته باشی

بشمعی مانی از تیزی و مستی

که کس رویت نبیند چون نشستی

قرارت نیست یک دم در بر من

مگر پر کژدم آمد بستر من

مرا بر شکل مردمخوار دانی

که گرد من نگردی تا توانی

کنون چون بر زمینت نیست آرام

تپیده گشتهیی چون مرغ در دام

بروتدبیر کار شاه کن زود

ز گلرخ شاه را آگاه کن زود

مه نو را بسی روز ای دل افروز

توان دید و تو رفتی تا چهل روز

بگفت این و هزاران دانهٔ اشک

فرو بارید همچون ابر از رشک

دل خسرو بسوخت اما بناکام

برون آمد زپیش آن دلارام

بسوی خانه آمد باز حالی

سرای خویش کرد از رخت خالی

بیاران گفت خوردم بی گمان زهر

بزودی رفت میباید ازین شهر

سه مرد و چار زن هفتیم جمله

هم امشب در نهان رفتیم جمله

مرا این دختر زنگی بلاییست

ولیک او از غم من در وفاییست

نه کشتن واجبست او را نه بردن

نه با او زیستن ممکن نه مردن

دگر زن هست حسنای دل افروز

که گوید ترک او کن، جز بدآموز

دگر زن دایه، دیگر نیز گلرخ

ز مردان خسرو و فیروز و فرخ

بگفت این و ستور آورد در راه

فشاند از پشت ماهی گرد بر ماه

ستوری بود در رفتن چو بادی

که در رفتن فلک را مهره دادی

بیک روز و بیک شب شست فرسنگ

بپیمودند صحرا را بشبرنگ

بسی بیراهه از هر سوی رفتند

همه هم پشت از صد روی رفتند

فرس راندند تا ده روز بگذشت

فتادند از میان کوه در دشت

پدید آمد دران صحرا یکی دز

که در دوری آن شد وهم عاجز

یکی دز بود هم بالای افلاک

بپهنا بیشتر از عرصهٔ خاک

تو گفتی چرخ را پشتیونی بود

که اختر گرداو چون روزنی بود

چنان بامش بسودی روی افلاک

که کردی آسمان را روی بر خاک

چنان برجش ز بار چرخ خم داشت

که گفتی چرخ پشتش در شکم داشت

غراره بود بر دیوار بالا

نشسته دیدبان بر چرخ والا

بیاران گفت خسرو کاین زمان زود

ببندید از برای خون میان زود

که این دز جای دزدان پلیدست

ندیدم هرگز امّا این پدیدست

چو پیدا گشت خسرو از بیابان

فغان برداشت از بالا نگهبان

چو بشنود این سخن خسرو ز بالا

یکی خر پشته دید او سخت والا

چو مردان پیش خر پشته باستاد

زنان را بر سر بالا فرستاد

چو یک دم بود دز را در گشادند

سواری بیست روی از دز نهادند

بیک ره همچو شیران بر دمیدند

بپیش آن جوانمردان رسیدند

شه و فیروز و فرخ هر سه از تیر

سه کس در یک زمان کردند زنجیر

چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند

دگردزدان پریشان حلقه گشتند

گرفتند آن سه تن را در میانه

شدند آن هر سه سرور چون نشانه

شه هرمز چو شیر باشکوهی

بکردار کمر بربسته کوهی

بجوش آمد بکف در ذوالفقاری

چوآتش تیز، لیکن آبداری

چنان برهم زد ایشان را بیکبار

گزو گشتند سرگردان فلک وار

چو بعضی رافگندو بست لختی

باستاد او بران ره چون درختی

که تا هر کاید از دزدان دگر بار

شود تیغ جگر رنگش جگرخوار

چو دزدان مردی هرمز بدیدند

ز بیمش چون زنان دم میدمیدند

دو یارش از نبرد و زور و کینش

عجب ماندند و کردند آفرینش

که گر این حرب تو رستم بدیدی

پی رخشت بسرهنگی دویدی

تراگر بنده بودی جای آن هست

که هستت در هنرهای جهان دست

ز یک یک موی تو صد صد نشانی

توان دادن که تو صاحبقرانی

نبودند آن دو سرور هیچ آگاه

که گردون فعل خود بنمود ناگاه

سه مرد دزد بر بالا دویدند

زنان را بر سر بالا بدیدند

بدیشان قصد آن کردند ناگاه

که سوی قلعهشان آرند از راه

پس آنگه دختر زنگی برون جست

درآمد پیش، سنگی چند در دست

بدزدان داد روی و سنگ ها ریخت

چو زخم تیر دید از بیم بگریخت

یکی تیری زدندش بر جگر گاه

که پیکانش برآمد از کمرگاه

ز تیری چون کمان قدش دو تاشد

دمش بگسست و جان ازوی جدا شد

بجان دادن ز دل برداشت آواز

که ای هرمز بیا تا بینمت باز

ببین آخر که داد من جهان داد

بگفت این و بدیدش روی و جان داد

جهان بوالعجب را کار اینست

درخت عاشقی را بار اینست

ببین کان عاشق مسکین چه غم خورد

که تاتیری بآخر بر شکم خورد

تُرُش میجست تا در زندگانیش

بتلخی جان برآمد در جوانیش

چو جان بستد سپهر جان ستانش

جهان برهاند از کار جهانش

چو لختی کرد از هر سو تک و تاز

ز خاک آمد بسوی خاک شد باز

چو دختر کشته آمد دایه برجست

امان خواست و میان خاک بنشست

چو دزدان چهرهٔ آن دایه دیدند

ز نیکوییش بی سرمایه دیدند

بریدند آن زمان حلقش بزاری

بیفگندند در خاکش بخواری

بهم گفتند رستند این زمان سخت

چه میکردند اینجا این دو بدبخت

جوان و پیرزن هستند بس زشت

که این یک همچو برفست آن چو انگشت

ز خوبی این دو زن را هست بهری

که تحفه بردشان باید بشهری

میان خاک و خون آن دایهٔ پیر

بسر میگشت باگیسوی چون شیر

چو لختی در میان خون بسر گشت

بران سرگشته حالی حال برگشت

فراوان رنج در کار جهان برد

بآخر باز در دست جهان مرد

چه بخشد چرخ مردم را از آغاز

که در انجام نستاند ازو باز

دلا در عالمی دل می چه بندی

که تا صد ره نگریی زو نخندی

چه بندی دل درین زندان فانی

که دل در ره نبندد کاروانی

چو شمع زندگانی زود میرست

ترا به زین جهانی ناگزیرست

حیاتی کان بیکدم باز بستهست

کسی کان دم ندارد باز رستهست

چه خواهی کرد در عالم حیاتی

که آن را نیست یک ساعت ثباتی

چه آویزی تو در چیزی که ناکام

ز دست تو بخواهد برد ایام

چو مُردی نه زنت ماند نه فرزند

دراید هفتهیی را بندت از بند

نه سیمت ماند و نه باغ و گلشن

نه تن ماند نه دل نه چشم روشن

چو بستانند از تو هر چه داری

بدشت حشر آرندت بخواری

بدشت حشر چون آیی بدانی

که چون بر باد دادی زندگانی

منه دل بر جهان ناوفادار

که نه تختش بماند با تو نه دار

چو میدانی کزین زندان فانی

بعمر خود ندیدی شادمانی

ترا پس حاصلی زین تیره بنگاه

بجز حسرت چه خواهد بود همراه

گرت امروز گردون مینوازد

مشو ایمن که او با کس نسازد

که گردون همچو زالی کوژپشتست

بسی شوی و بسی فرزند کشتست

نخواهد کردن از کشتن کناره

چه صد ساله بود چه شیرخواره

چه ماتم چه عروسی غم ندارد

که او زین کرم خاکی کم ندارد

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

الا ای شهسوار رخش معنی

بفکرت بحرگوهر بخش معنی

بهر گوهر که تو منظوم کردی

جهانی سنگدل را موم کردی

چو تو موم آوری از سنگ خارا

کنی از موم شمعی آشکارا

چنان پیدا کنی آن شمع روشن

که از شمعت شود صد جمع روشن

جهان روشن ز شمع خاطر تست

مشو غایب که جمعی حاضر تست

چو تو بر میفروزی شمع آفاق

چراغی بر فروز از بهر عشّاق

چنین گفت آنکه بودش در سخن دست

که هر دم ز یوری نو بر سخن بست

که سلطان سپاهان خواهری داشت

که چون سرو خرامان منظری داشت

بخوبی در همه عالم علم بود

جهان افروز نام آن صنم بود

زبازیهای چرخ نامساعد

ببستر بر فتاد آن سیم ساعد

شهنشه زود هرمز را فرستاد

که ما را ناتوانی دیگر افتاد

نگه کن علّت و بشنو سخن زود

مکن تقصیر، تدبیری بکن زود

چو پاسخ یافت هرمز از بر شاه

روان شد تا سرای خواهر شاه

سرایی دید چون گنجی ذخیره

که در خوبی او شد چشم خیره

بپیش صفّه تخت زر نهاده

جهان افروز بروی سر نهاده

زده حوران بگرد تخت او صف

گرفته عنبر و کافور بر کف

گلاب و عود بر بالین نهاده

بگردش خوانچهٔ زرّین نهاده

نقابی بر رخ چون مه کشیده

بزیر چشم رخ بر شه کشیده

بسوی تختش آمد شاهزاده

همه دلها سوی آن ماه داده

جهان افروز چون در وی نظر کرد

جهان بر چشم خود زیر و زبر کرد

رخی چون آفتابی دید رخشان

لبی مانندهٔ لعل بدخشان

چو سروش قد و چون مه روی دیدش

زمّرد خطّ ومشکین موی دیدش

ز خطّش ماه سر میتافت از راه

بزیبایی خطی آورده بر ماه

خطش برگرد مه بر هم زده دست

ز سبزه بر گل تر نخل میبست

چو زلفش مشک باریها نمودی

خط او خرده کاریها نمودی

خط او حلقه گرد ماه میزد

میان شهر زلفش راه میزد

بخوبی روی او هم آن هم این داشت

که برمه خوشههای عنبرین داشت

سمنبر ماه را در خوشه میدید

وزان خوشه دلی در گوشه میدید

مهی و خوشه بسته عنبرینش

چو مشک تازه پنجه خوشه چینش

چو رخ بنمود آن درّ شب افروز

جهان افروز را تاریک شد روز

تن سیمین او بر نرم مفرش

بجوش آمد چو دریایی پر آتش

بجانش آتشی سخت اندر افتاد

بلرزید و ازان تخت اندر افتاد

چنان میتافت زان آتش درونش

که پیراهن همی سوخت از برونش

سیه شد پیش چشمش روزگارش

هزیمت گشت از او صبر و قرارش

کجا در عشق ماند صبر کس را

که دل طاقت نیارد یک نفس را

چو شد بیهوش آن دلخواه بی صبر

بسی باران بریخت آن ماه بی ابر

کنیزان گرد او حیران بماندند

گلاب و مشک چون باران فشاندند

چو آن دلداده لختی گشت هشیار

چو مستی پر گنه بگریست بسیار

ز حال خود خجل گشت و عجب ماند

چو کشت تشنه زان غم خشک لب ماند

بدل گفتا بلاست این یا پزشکست

که روی من ازو غرق سر شکست

بجاآورد هرمز کان سمنبر

ز عشق هرمز افتادست مضطر

برفت ونبض او آورد در دست

چو نبض او بدید از جای برجست

بگفتا یافتم زین کار بهره

که دارد زشت باد این خوب چهره

بسامانش بباید ساخت درمان

مگر درمان پدید آید بسامان

بگفت این و ز دیوان رفت بیرون

جهان افروز ازو خوش خفت در خون

بیاران گفت دل پر سوز ماندم

که در کار جهان افروز ماندم

ندانم چون کنم با او جفایی

چو میدانم کزو بینم بلایی

من آنجا با دل اندوهگینم

نکو بودم که در بایست اینم

ولیکن چون کنم چون کار افتاد

جهان را این چنین بسیار افتاد

بدو گفتند یاران شادمان باش

که گفتت کز چنین غم سرگران باش

ترا زین جای صد شادیست امروز

که دو شهزاده بر شاهند دلسوز

جهان افروز و گلرخ یار داری

چرا پس از جهان تیمار داری

کسی کو یافت پهلو زین دو همدم

چرا پهلو نساید با دو عالم

نیاید زان صنم کارم فروتر

دوعاشق چون سه باشند این نکوتر

ز سه کمتر نشاید هیچ مایه

ناستد دیگ پایه بی سه پایه

کنون در عاشقی مایه تو داری

تجارت کن که سرمایه تو داری

ز دو معشوق کارت بهتر آید

برهٔ دو مادری فربه تر آید

چو دو حلقه زنی بر در زمانی

که گرزان نبودت زین درنمانی

تراست اندر پزشکی آب در جوی

که نانت پخته شد اکنون ز دو سوی

خوشی میباز عشقی درنهان تو

مکن دل ناخوش از کار جهان تو

چنان در خنده آمد زان سخن شاه

که بست از خندهٔ‌او بر سخن راه

همه شب خسرو از وسواس تا روز

چو شمعی تا سحر میسوخت از سوز

چو پیدا شد دف زرّین دوّار

ستاره ریخت در دف سیم انوار

طبیبی را بر گل رفت خسرو

ز بهر درد دادش داروی نو

چو خالی بود گل چون نیم غمزی

بگفتش ازجهان افروز رمزی

که تا آن دلبرم در بر گرفتست

ز جان خویشتن دل برگرفتست

جهان از روی گلرخ چون نگارست

جهان افروز باری در چکارست

چه گر از گل دلی پر سوز دارم

چرا دل بر جهان افروز دارم

ز گلرخ گو دلم پر سوز میباش

جهان گو بی جهان افروز میباش

بگفت این و برفت از پیش گلرخ

سوی قصر جهان افروز فرّخ

همه شب در غم، آن ماه دل افروز

که تا بیند رخ خسرو دگر روز

بدست دیو داده رشتهٔ دل

شده یکبارگی سرگشته دل

چو خسرو را بدید ازدردناکی

چو لعلی شد رخش از شرمناکی

دلش را شرمساری کارگر شد

مهش از شرم زیر حجله در شد

چو مه را شهربند حجله کرد او

کنار خود ز پروین دجله کرد او

چو سیب هرمز از خط شد پدیدار

فرو بارید بر رخ دانهٔ نار

برخ بر از دو نرگس رود میکرد

بران سیبش کلوخ امرود میکرد

چو دست سیمگون از بر بکردی

اساس عشق محکمتر بکردی

رگ دل چون بدست آورد جانانش

تن خود را رگی میدید باجانش

چو دستش سخت داشت و روی رگ سود

دلش از مهر خسرو سست رگ بود

چو دست شاه شد بر روی رگ راست

دل دختر چو خون در رگ بتک خاست

برگ در شد دل در خون نهاده

برای دستبوس شاهزاده

رگ دختر ازان پس زود میجست

که میزد هر زمانش بوسه بر دست

نشسته آن دو دلبر روی در روی

بزیر چشم دیده موی در موی

بنای عشق هر دوگشته محکم

بیک ره حلقه شان افتاده در هم

همی گفتند بی پیغام و آواز

نهان از یکدگر با یکدگر راز

نمودند از کنار چشم اشارت

گرفتند از میان ترک عبارت

جهان افروز با دل گفت صد راه

که ای دل نیست این دلبر به جز شاه

همه ترتیب شاهان دیدهام زو

سخن جز بر ادب نشنیدهام زو

مرا دل میزند کو پادشاهست

که بروی فرّیزدانی گواهست

چو این اندیشه بر دل راه داد او

دل خود را بدان دلخواه داد او

بخسرو گفت کای داننده استاد

شهت از بهر آن اینجا فرستاد

که تا در کار من بندی دلی را

بزودی بر گشایی مشکلی را

دلم را در درون، آتش فگندی

تو سوز من برون، بریخ چه بندی

تو با من در درون مانی، ز بیرون

مرا با تو چه باید کرد اکنون

مکن این سرکشی از سر برون کن

درونم سوختی درمان کنون کن

همی گفتم درون آیی تو بر من

چه دانستم برون آیی تو برمن

چه کردستم بجایت ای زبون گیر

دو رویی از برونت او برون گیر

شد آتش در درون من پدیدار

بپل بیرون مبر این شیوه کردار

همی تا دست بر دستم نهادست

ز دست او دل از دستم فتادست

چه غم بود این کزو بر جانم آمد

ازین محنت برون نتوانم آمد

سرم سودای این سرکش گرفتست

درونم شعلهٔ آتش گرفتست

ز سر تا پای من در سوز ماندست

ندانم تا جهان افروز ماندست

درین محنت ز چشم بد بترسم

ز رسوایی خود بر خود بترسم

بیک ره عقل رفت و بیم جانست

کدامین عقل کاین سودانه آنست

بیک دم عشق تا در کارم آورد

بسی دیوانگیها بارم آورد

گر این غم در دلم دارم نهان من

چه سازم با رخ چون زعفران من

وگر رویم بپوشم زیر پرده

چه سازم با دل تیمار خورده

مرا این درد بی درمان ز دل خاست

مرا این آتش سوزان ز دل خاست

اگر صد سال بیماریم بودی

بسی به زین نگونساریم بودی

بلای من بدرمان من آمد

چه شورست این که در جان من آمد

اشارت کرد شه را نزد خود خواند

باعزازش بنزد خویش بنشاند

بدو گفتا نپرسی خود که چونی

ز سوز اندرونی و برونی

پس احوال تبم را شرح میپرس

درازی شبم را شرح میپرس

طبیبانی که از دمساز پرسند

ز رنجوران ازین به باز پرسند

چو دمسازان اگر بیمار داری

ازین به کن مرا تیمار داری

چو از دل گرمیم داری خبر تو

مسوز از تاب هجرم بیشتر تو

تو درمان کن که من در دوستداری

نیم دور از طریق حق گزاری

بهر کامی ترا کامی ببخشم

بهر گامیت اکرامی ببخشم

امید اندر من و تیمار من بند

طبیبی کن دل اندر کار من بند

مرا زین کار خود جز خستگی نیست

که در کار منت دلبستگی نیست

نمی اندیشی از بیماری من

تو گویی می نه بینی زاری من

مگر از من نمییابی مراعات

بدی را نیکویی نبود مکافات

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:53 PM

 

الا ای منطق طیر معانی

زبان جملهٔ مرغان تو دانی

چو چندین میزنی بانگ و لاغیر

بنطق آور سخن از منطق الطیر

بگو تا بلبل مست طبیعت

کند بار دگر ساز صنیعت

چو زنجیر سخن درهم فتادست

ز یک یک حلقه در درهم گشادست

سخن را چون نهایت نیست هرگز

دمادم میرسد جان را مُجاهز

طبیعت لاجرم در هر زمانی

بنو نو میسراید داستانی

چوبس خوشگوی باشد بلبل مست

ناستد بر سر یک شاخ پیوست

ز عشق روی گل چون بیقراران

بسی گردد بگرد شاخساران

چو باشد سود مرد از مایه برتر

بهر دم میشود یک پایه بر تر

معانی همچو بلبل بیقرارست

سخن چون بوستانی پرنگارست

کنون خواهم که از بهر معانی

چو باران بر جهان گوهر فشانی

چنین گفت آن سخن ساز سخنگوی

که بردار از صنیعت در سخن گوی

که چون خسرو بخواند این نامه تنها

دلش خون شد ز درد این سخنها

چه گویم آنچه او با خویشتن کرد

که عالم گور و پیراهن کفن کرد

ز دل پر شد ز خون تا سر کنارش

برفت از سر خردوز دل قرارش

چنان بیصبر و بی آرام گشت او

که گفتی آتشین اندام گشت او

زبان بگشاد کاخر این چه حالست

کسی سرگشته تر از من محالست

بعالم در چو روزی گشت رازم

ز حد بگذشت سوز من چه سازم

فلک بر جان من تیر قضا زد

مرا بر سینه بیرنگ بلا زد

ز بی خوابی سرشکم میشمارم

بران بیرنگ صورت مینگارم

ازان سازم ز خون دیده صورت

که دل را همدمی باید ضرورت

کجایی، آخر ای گل سوز من بین

شبم خوش میکند جان روز من بین

اگر صد سال در هجران بمانم

ببوی وصلت ای جانان بمانم

مرا تا جان بود در تن بمانده

مبادا هجر تو بی من بمانده

مرا در هجر امّید وصالست

ولی در وصل امّیدم محالست

چگویم آنچه او بی همنفس کرد

نه با کس گفت و نه فرمان کس کرد

ز پیش خود سپه واپس فرستاد

بکار گلرخ بیکس در استاد

نماندش صبر چندانی بغم در

که کس چشمی تواند زد بهم در

بدانسان شاه گل را گشت خواهان

که باسی تن روان شد تا سپاهان

چو یک هفته برفتند آن سواران

غلط کردند راه از برف و باران

ندانستند و گم کردند ره را

پریشانی پدید آمد سپه را

چوره رفتند در بیراهه ماهی

پدید آمد یکی نخجیرگاهی

هویدا شد یکی نخجیر فرّخ

کزو بفروخت خسروزاده رارخ

چو خسرو دید اسب از پی روان کرد

زمین را پر هلال آسمان کرد

اگرچه اسب او میرفت چون تیر

ز تک یک دم نمیاستاد نخجیر

چو بسیاری براند القصّه ناگاه

شبانگاهی، شکاری گم شد از شاه

جهان گشت از سپاه زنگ تیره

شه روم از جهان درمانده خیره

بسی پیش و پس آن راه دریافت

نه از راه و نه ازهمره خبر یافت

فروماند و فرود آمد بجایی

فرو مانده نه آبی نه گیایی

ز بی آبی زبانش در دهان خشک

شده در زیر گرد ره نهان مشک

ز پشت رخش چون رستم فرو جست

لگام رخش را محکم فرو بست

بخواب آورد سر، بالین ز زین کرد

چو روز واپسین، ‌بستر زمین کرد

شبی تیره زمان کشته ستاره

بمانده صبحدم در سنگ خاره

برو چندان در آنشب خواب ره یافت

که خورشیدش دران روی چو مه تافت

چو شه بیدار شد از خواب نوشین

دلش پر شور شد از خواب دوشین

بسی از هر سویی صحرانگه کرد

در آن صحرا نمیدید از سپه گرد

دل غم دیدهٔ او ترک جان گفت

کجا آسان بترک جان توان گفت

بخرسندی گرفت او راه در پیش

وزان اندیشه میپیچد بر خویش

بیابان قطع شد تا کارش افتاد

وز انجا راه بر کهسارش افتاد

نه مرکب را گیاهی و نه آبی

نه خسرو را طعامی نه شرابی

بصد سستی فرو آمد ز شبدیز

خروشان گشته چون مرغان شب خیز

ز کار خویشتن حیران بمانده

ز یک یک مژّه صد طوفان برانده

ز درد عشق و بی آبی و سستی

برفت از وی نشان تندرستی

گهی ازتشنگی از پای بنشست

گهی شبدیز را میبرد بر دست

چو پیدا شد ز شعر شب مه نو

بیار امید در کنجی شه نو

عروسان فلک در پردهٔ ناز

شدندانگشت زن و انگشتری باز

نخفت آن شب همه شب شاه تا روز

گهی با تاب بود و گاه با سوز

چو این طاوس زرّین جلوه گر شد

ز پرّ و بال او عالم چو زر شد

برافشاند از رخ سیمین زر ساو

جهان چون پشت ماهی کرد از کاو

روانه گشت وقت صبح خسرو

فرس افتان و خیزانش ز پس رو

بسی خوی زو گشاد و ناتوان شد

دل شه بستهٔ آن بیزبان شد

ز رفتن موزهٔ شه گشت پاره

بموزه کی توان برّید خاره

گهی رفت و گهی استاد برجای

که بودش آبله بسیار بر پای

ز گرما روی خسرو پر عرق شد

چه میگویم که ماهش پر شفق شد

عرق بر روی چون مهپارهٔ شاه

چو پروین بود بر رخسارهٔ ماه

ز بی آبی چنان خسرو فروماند

که صد دریای آب از رخ فروراند

زبان بگشاد کای بینای بینش

سر مویی ز فیضت آفرینش

فرو ماندم ز بی آبی درین راه

که من صد ساله غم دیدم درین ماه

مرا یکبارگی گرما فرو بست

ز سردی جهان شستم ز جان دست

خدایا گر نگیری دستم امروز

که، فردا بیندم گر هستم امروز

چه باشد گر درین گرمی و سختی

برافروزی چراغ نیک بختی

مرا این بند مشکل برگشایی

درین بی راهیم راهی نمایی

فلک دور شبانروزی ز تو یافت

خلایق روز و شب روزی ز تو یافت

مرا روزی رسان کز ناتوانی

چنانم من که میدانم تو دانی

چو آن شه باز عاجز شد ز اندوه

بدید از دور جوقی کبک بر کوه

بصد لغزیدن از کوه کمردار

روان گشته سوی دشت شمردار

چو جوق کبک دید ازدور خسرو

اگرچه بود خسته گشت رهرو

بدانست او که زیر پرده کاریست

بپیش جوق کبکان چشمه ساریست

روان شه کوثری میدید پر آب

ز رشک او دل خورشید در تاب

چنان چشمه اگر خورشید بودی

کجا زردی او جاوید بودی

چنان صافی که خورشید منوّر

نمودی با صفای او مکدّر

بگردش سبزهٔ خود روی رسته

ز سر سبزی بکوثر روی شسته

کنار آب و آب خوشگوارش

بهشتی بود و کوثر در کنارش

ازان کوثر بدست خویش رضوان

فگنده آتشی در آب حیوان

چو شاه آن چشمهٔ آب روان دید

چو آب خضر شیرینتر ز جان دید

چو مستسقی منی صد آب خورد او

ازان پس رخش را سیراب کرد او

زمانی بر سر آن آب بنشست

ز جان آتشینش تاب بنشست

خط مشگین و روی همچو ماه او

فرو شست از غبار و گرد راه او

از آن معنی غباری بود شه را

که از خطّش غباری بود مه را

چو شد سیراب آمد کبک یادش

ولی تاکبک گفتی برد بادش

نگاهی کرد از هر سوی بسیار

ندید از کبک در کهسار دیار

ز بی قوتی و از بی قوّتی شاه

بخواب آورد سر راه بر سر راه

نماز شام از خفتن درآمد

ز بیداری بآشفتن درآمد

در آن تاریک شب درکوهساران

قضا را گشت پیدا باد وباران

فلک چون پردهٔ باران فرو هشت

کنار خسرو رومی بیاغشت

نه جایی بود شه را نه پناهی

نه رویی دید خود را و نه راهی

فلک از میغ گوهر بارگشته

هوا زنگی مردم خوار گشته

شبی بود از سیاهی همچو چاهی

که در وی دوده اندازد سیاهی

شبی بگذشت بر شاه از درازی

که روز رستخیزش بود بازی

چو باران جامهٔ ماتم فرو شست

سپیده سرمه از عالم فرو شست

چو روشن گشت روز آن شاه شب خیز

ندید از تیره بختی گرد شبدیز

چو ضایع گشت اسب شاهزاده

قدم میزد رخی پر خون پیاده

دلش در درد اندوه اوفتاده

میان ششدر کوه افتاده

شه تشنه بمرگ از ناتوانی

دلی سیر آمده از زندگانی

دگر قوّت نماندش هیچ برجای

درآمد سرو سیم اندامش از پای

کمان بفگند و بالین تیرکش کرد

دل ناخوش بمرگ خویش خوش کرد

یکی زنگی مردم خوار بودی

که دایم ترکتازش کار بودی

قضا را آن سگ بدرگ نهفته

رسید آنجا که خسرو بود خفته

یکی بالا چو بالای چناری

یکی بینی چو برجی بر حصاری

دو چشمش گوییا دو طاس خون بود

بیک دستش ز آهن یک ستون بود

شه از زنگی چو دید آن تیره رنگی

جهان بر چشم او شد روی زنگی

بدل گفتا ز بختم یاریی بود

که بارم را چنین سرباریی بود

گر از سستی تنم زینسان نبودی

ز تیغم این گدا را جان نبودی

جهانا در تو بویی از وفا نیست

که یک زخمت ز استادی خطا نیست

ز تو هرگز وفاداری نیاید

عزیزان را به جز خواری نیاید

درآمد زنگی و بگرفت دستش

چو سیمی دید همچون سنگ بستش

چو دستش بست در راهش روان کرد

کجا با ناتوانی این توان کرد

روان شد از پی زنگی بتعجیل

رهی پر ریگ همچون سرمه یک میل

یکی دز گشت پیدا همچو کوهی

نشسته زنگیان بر در گروهی

نشیب خندقش تا پشت ماهی

فرازش را مه اندر سایگاهی

ز دوری کان سردز در هوا بود

توگفتی دلو این هفت آسیا بود

یکی زنگی درآمد پیش خسرو

گرفتش دست خسرو گشت پس رو

سبک بردش بدز بگشاد دستش

ولی بند گران بر پای بستش

بیاوردند پیش او جوانی

بخوردند آن جوان را در زمانی

چو خسرو دید زآن سان زندگانی

طمع ببرید از جان و جوانی

بزاری روی سوی آسمان کرد

وزان پس بر زمین گوهر فشان کرد

که یارب نیست این پوشیده بر تو

توکّل کرد این شوریده بر تو

پری شد در دلم زین آدمی خوار

بفضل خویش زین دیوم نگهدار

گرم نزدیک آمد جان سپردن

بدست دیو، جان نتوان سپردن

روا دارم که جانم خاک باشد

نه جایم معدهٔ ناپاک باشد

خرد بخشا، مرازین بند بگشای

چو بخشایندهیی بر من ببخشای

اگر درویشی وگرشهریاری

چو یارت اوست پس زو خواه یاری

که گر یک دم بیاری تو آید

غمت با غمگساری تو آید

مگر زنگی ناخوش دختری داشت

چو دیگ خوردنی ناخوش سری داشت

شکم از فربهی مانند کوهان

بنرمی هفت اندامش چو سوهان

چو دختر آفتابی دید در بند

لب خسرو شرابی دید از قند

رخی میدید مه را رخ نهاده

شکر را آب در پاسخ نهاده

کمان دلبری از رخ نموده

دو خوزستان بیک پاسخ نموده

خطش چون مورچه پیرامن گل

که عنبر ریزه میچیند بچنگل

ز عشقش جان دختر گشت مدهوش

بجوش آمد از آن خط و بناگوش

چنان زان ماه جانش آتش افروخت

که آتش سوختن از جانش آموخت

بزیر پرده شد تا شب درآمد

جهان در زیر نیلی چادر آمد

چو مجلس خانهٔ چرخ آشکاره

منوّر گشت از نقل ستاره

فلک دریای دُر درجوش انداخت

شب آن دُرها همه در گوش انداخت

هلاک ازدختر زنگی برآمد

بلب جانش ز دلتنگی برآمد

برون آمد چو شمع سرگرفته

شبی تیره چراغی در گرفته

چو بنهاد آن چراغ، آورد خوانی

کبابی کرده از نخجیر رانی

بدو گفت ای مرا چون دیده در سر

جهان همتای تو نادیده سرور

همه دل مهر و از مهر تو کینی

همه چین مشک و از مشک تو چینی

همه تن گوش، و از نوش تو رازی

همه جان هوش و از چشم تو نازی

منم جانی همه مهر تو رسته

خیال صورت چهر تو بسته

ولی سودای تو در سر گرفته

تنی اندوه تو در بر گرفته

کبابی چون دل من پرنمک زن

مرا در آزمایش بر محک زن

چو شه در آرزوی یک خورش بود

که شد ده روز تابی پرورش بود

بخوان تازید و نانی چون شکر خورد

بلب همکاسهٔ خود را جگر خورد

چو از خوان برگرفتی یک نواله

برفتی اشک دختر صد پیاله

چو لب در لقمه خوردن برگشادی

چو چشمه چشم دختر سرگشادی

چو دست از چربی بریان ستردی

دل بریان دختر جان سپردی

چو خسرو شست پیشش دست از خوان

بشست آن دختر آنجا دست از جان

چو فارغ گشت شه مستی دمش داد

ز راه عشوه تن اندر غمش داد

بدختر گفت اگرچه تو سیاهی

بشیرینی مرا کشتی، چه خواهی

مرا تا با تو پیوند اوفتادست

بترزین بند صد بند اوفتادست

ببند پای خود خرسندم از تو

که از سر تا قدم در بندم از تو

بگفت این و بصد نیرنگ در سر

کشید آن تنگدل را تنگ در بر

چنان بر سر کشیدش بوسهیی خوش

که در دختر فتاد از خوشی آتش

اگرچه بس خوش آمد آن سیه را

ولیکن سخت ناخوش بود شه را

چنانش پای بند یک شکر کرد

که چون باید دل از دستش بدر کرد

چو شه، زین کرده اسبی پیشش آورد

بیک ساعت بزیر خویشش آورد

چو کارش سر بسر فی الجمله شد راست

ز حال قلعه و زنگی خبر خواست

که این زنگی مردم کش ترا کیست

که بس سختست با زنگی ترازیست

کند از آسمان حورت زمین بوس

تو با دیوی نشسته اینت افسوس

مرا گر بر مرادی راه بودی

نشست مسندت بر ماه بودی

زبان بگشاد دختر گفت ای ماه

مرا هست او پدر من دخت او، شاه

سپاهش هست پنجه دیو کربز

کز ایشانند صد ابلیس عاجز

همه مردم خورند، القصه هموار

ترا هم بهر آن کردند پروار

ولیکن تا مرا جانست در تن

بجانت حکم و فرمانست بر من

مرا گر نقد صد جان هست بدهم

ولیکن کی ترا از دست بدهم

ندارم غایبت از چشم خود من

ز بیم چشم بد یک چشم زد من

دل خسرو ز دختر شادمان شد

بر آن دختر چو ماهی مهربان شد

بدختر گفت رایی زن در این کار

که تا من چون برآیم از چنین بار

چو من در بند باشم یار سرکش

نیارم با تو کردن دست درکش

دلم در بند تست ودیده خونبار

تلطف کن ازین بندم برون آر

که تا من چون برون آیم ز بندت

شبانروزی شکر چینم ز قندت

شکر از پستهٔ گلرنگ خایم

شکرچون خورده شد با تنگ آیم

چو یافت آن چرب پاسخ دختر زشت

رخش بفروخت زان آتش چو انگشت

بغایت اشتها بودش همانگاه

که با او دست در گردن کند شاه

بخسرو شاه گفت ایمایهٔ ناز

دو چشم دلبری بر روی تو باز

رخت با ماه دستی در سپرده

نموده دستبرد و دست برده

لبت بر شهد و شور انگیز کرده

شکر زان شهد دندان تیر کرده

خطت زنجیر گرد ماه گشته

خرد سر بر خطت گمراه گشته

قدت را سرو سر برره نهاده

ز سروت مشک سر بر مه نهاده

تنت با سیم سیمین بر نموده

ز رشکت سیم رنگ زر نموده

ترا غم نیست تا یار توام من

که از هر بدنگهدار توام من

چو تو یار منی با یار سازم

بزودی چارهٔ این کار سازم

چو بر ما شد در این خوشدلی باز

تو مانی و من و صدعیش و صد ناز

چنین دانم که امشب شاه مستست

که بالشکر بمی خوردن نشستست

چو هر یک مست افتادند، برخیز

بران مستان شبیخون آر و خون ریز

دمار از جان بدخواهان برآور

جهان بر جان بدراهان سرآور

بگفت این وز پیش شه بدر رفت

بپای آمد، بخدمت چون بسر رفت

بصحن قلعه آمد پیش مستان

تفحص کرد حال می پرستان

پدر را دید باپنجه تن آنجا

فتاده هر یکی بر گردن آنجا

چو دختر زنگیان را سرنگون دید

بصد عالم از این عالم برون دید

بزودی نزد خسرو شد که هین خیز

بخواری خون مستان بر زمین ریز

دگر هرگز چنین فرصت نیابی

وگریابی، ز کس رخصت نیابی

بگفت این و یکی سوهان پولاد

ز بهر بند ساییدن بدوداد

چو بندش سوده شد برداشت تیغی

بریخت آن قوم را خون بیدریغی

چو او از زنگیان فارغ دل آمد

بسی زنگی دلی زو حاصل آمد

بدز دربندیان بودند بسیار

همه از بهر قربان کرده پروار

بمرگ خویشتن دل کرده خرسند

نشسته دست بر سر پای دربند

چو در شب روشنی دیدند از دور

دل هریک چو شمعی گشت پر نور

بصد سختی و بند سخت بر پای

بسوی روشنی رفتند از جای

بدان امید تا باشد که خاصی

دهد آن قوم را آخر خلاصی

یکی نیکو مثل زد عاشق مست

که غرقه در همه چیزی زند دست

چو ناگه روی خسرو شاه دیدند

تو گفتی یوسفی در چاه دیدند

بپیش شاه رخ برره نهادند

بزاری پیش خسرو شه فتادند

که ای برنای زیباروی هشیار

ز ما این زنگیان خوردند بسیار

جهان برجان ما خوردست سوگند

بجانی بازخر ما را ازین بند

ز جان برخاستن هست اوفتادن

که شیرینست جان، تلخست دادن

چو شاه از بندیان بشنود پاسخ

ازان پاسخ چو گل افروختش رخ

زبند آن بندیان را زود بگشاد

همی آن را که بندی بود بگشاد

دو نیکو رای نیکو چهره بودند

که همچون شیر با دل زهره بودند

یکی فرّخ دگر فیروز شب رو

دو شب رو همچو گردون بوالعجب رو

دو صعلوک زبان دان زبون گیر

فسون ساز و درون سوز و برون گیر

دل شه فتنهٔ آن هر دو تن شد

مگر با هر دو در یک پیرهن شد

خوش آمد شاه را گفتار ایشان

تفحّص کرد ازیشان کار ایشان

زبان بگشاد فرّخزاد شب رو

زمین را بوسه زد در پیش خسرو

که حال و قصهٔ من بس درازست

سخن کوته کنم چون وقت رازست

به نیشابور شاهی شادکامست

که عدلی دارد و شاپور نامست

قضا را از خبر گویان اطراف

مگر شاپور میپرسید اوصاف

ز هر شهری و هر جایی نشانی

زهر دلدادهیی و دلستانی

خبر دادند از هر شهر شه را

که از هر سوی پیمودیم ره را

بخوبی درجهان صاحب جمالی

که دارد حسن و ملح او کمالی

بتی زیباست چون ماه فروزان

شکر لب دختر سالار خوزان

سمنبر عارضی گل فام دارد

ز لطف و نازکی گل نام دارد

فصیحانی که در روی جهانند

چو سوسن وصف گل را ده زبانند

که گر خورشید رانوری نبودی

ز شرم رویش از دوری نمودی

اگر خورشید بیند روی آن ماه

بسر گردد ز مهر موی آن ماه

ز نقش روی او در هر دیاری

بر ایوانها کنند از زرنگاری

چون آن صورت فرا اندیش گیرند

همه صورت پرستی پیش گیرند

جهان را زندگی از پاسخ اوست

تماشاگاه جان نقش رخ اوست

اگر آن نقش بیند مرد هشیار

بماند خیره همچون نقش دیوار

وگر در مردم چشم آید آن رخ

ز لطف روی او آید بپاسخ

شه شاپور چون بشنید این حال

چو مرغی از هوا میزد پر و بال

شد از سودای آن دلبر چنان مست

که گفتی شست جانش از جهان دست

من و فیروز خدمتگار بودیم

بصد دل شاه را جاندار بودیم

ز بهر نقش گل ما هر دو را شاه

بسی زر داد و پس سر داد در راه

بآخر چون به خوزستان رسیدیم

بدیناری صد آن صورت خریدیم

چو ما با نقش گل دمساز گشتیم

ز خوزستان هماندم بازگشتیم

ز گمراهی سوی این دز فتادیم

بدست زنگیان عاجز فتادیم

قوی اقبال یاری مینمایی

که چندین خلق یافت از تورهایی

کنون در بر چو جان داریم سختت

که کرد اقبال ما را نیک بختت

چه سازم پیشکش جز جان ندارم

ز تو جان دارم و پنهان ندارم

مرا با خویشتن چیزی که زیباست

ز مال این جهان یکپاره دیباست

که نقش گل منقّش کردهٔ اوست

بسی سرگشته دل خوش کردهٔ اوست

بدانسان صورت او دلستانست

که گویی صورتش معنی جانست

مکن صورت که صورتگر ضرورت

چنین صورت تواند کرد صورت

سر هر ماه نو صورت نبندد

که ماه نوبرین صورت نخندد

گر این صورت بدیوار آورد روی

فتد زو صورت دیوار در کوی

از این صورت صفت خامش زبان است

صفت نتوان که این صورت چه سان است

بگفت این و پس آن صورت که بودش

نهاد از زیر جامه پیش، زودش

چو خسرو پیش صورت شد ز جان باز

دلش صورت پرستی کرد آغاز

چوجانی، شاه،‌صورت را نکو داشت

که آن صورت که با جان داشت اوداشت

از آن صورت چو چشمش جوی خون شد

ز چشمش صورت مردم برون شد

شه دلداده چون صورت پرستان

صفت پرسید ازان صورت بدستان

بسی زان پیش نقش او بود دیده

صفت پرسید تا گردد شنیده

بدیده نقش او میدید و هوشش

بدان، تا بهره یابد نیز گوشش

بخسرو گفت فرخ کای جوانمرد

ز حال تو تعجب میتوان کرد

که با این صورت از بس آشنایی

تو با او هم ز یکجا مینمایی

ازاین پاسخ لب شه گشت خندان

نمود از بسّد لب درّ دندان

ز دل آهی بزد بس سرد آهی

که غایب بود از وسالی و ماهی

بفیروز و بفرخ گفت خسرو

که ای آزاده صعلوکان شبرو

اگر در راز داری چست باشید

بگویم لیک ترسم سست باشید

چو از خسرو شنیدند آن دو تن راز

بسی سوگندها کردند آغاز

که چون این نیم جان ما از تو داریم

بجانت تابود جان حق گزاریم

نهان نبود وفاداری مردان

گواهست این سخن را حال گردان

وفای صاف ما کی درد باشد

که حقّ جان نه حقّی خرد باشد

نکرد القصّه خسرو هیچ تأخیر

ز اوّل تا بآخر کرد تقریر

چو هر دو واقف آن راز گشتند

بسوی عهد و پیمان باز گشتند

ز سر در عهد خسرو تازه کردند

وفاداری بی اندازه کردند

بدو گفتند از مه تا بماهی

که بیند چون تویی در پادشاهی

کسی را چون تو شاهی بیش باشد

خلاف از کافری خویش باشد

تو خورشیدی دگر شاهان ستاره

نگیرد از تو جز در شب کناره

چو تو خورشید مایی ناتوانیم

چو سایه از پس و پیشت روانیم

چو ناگه تیغ زد خورشید روشن

جهان در سر فگند از نور جوشن

منوّر گشت ایوان معنبر

فلک نیلی شد و هامون معصفر

چو آن هندوی شب برخاست از راه

فلک آن زنگیان را کرد در چاه

چو پردخته شدند از کار دیوان

شد آن دختر ز بیم خود غریوان

بسی خود را بزاری بر زمین زد

که نپسندم من از خسرو چندین بد

جوانم من توهم شاه جوانی

جوان بر جان بسی لرزد تو دانی

بدین شخص جوان من ببخشای

بجان خود که جان من ببخشای

شهش گفتا اگر خواهی ازین دز

نگردانم ترا محروم هرگز

وگر خواهی رهی در پیش میگیر

تو به دانی قیاس خویش میگیر

بشه گفت ای زده بر جان من راه

تو باری هستی از جان من آگاه

چو خود رابی جمالت مرده دانم

چگونه بیتو یک دم زنده مانم

اگر خواهی سرم از تن جدا کن

و یا نه در بر خویشم رها کن

مرا یکسو میفکن از بر خویش

که از پایت نگر دانم سر خویش

مرا از سوز عشقت دل دو نیمست

که سوز عاشقان سوزی عظیمست

بدیدار از تو قانع گشتهام من

تو میدانی که خون آغشتهام من

مرا تا زندهام تو پادشاهی

مگر مرگم دهد از تو جدایی

اگر بد کردهام من، هم تو بد کن

و یا بنشین حساب عهد خود کن

چو شد بسیار سوز و آه سردش

بدرد آمد دل خسرو ز دردش

بدو گفتا که دلتنگی مکن نیز

نگویم جز بکام تو سخن نیز

اگر قانع شوی از من بدیدار

بدین درخواستت هستم خریدار

سخن چون قطع کرد آن پادشه زاد

دل دختر بدان پاسخ رضا داد

ازان پس بندیانراشه کسی کرد

بجای هر کسی احسان بسی کرد

شه و فیروز و فرخ ماند و دختر

دگر از دز برون رفتند یکسر

بآخرجمله ره را ساز کردند

در گنج کهن را باز کردند

ستوران زیر بار ره کشیدند

ازان دز سوی صحرا گه کشیدند

دو شبرو با شه و دختر سواره

براندند از درون قلعه باره

بسی راندند مرکب نیکخواهان

که تا رفتند در شهر صفاهان

وثاقی سخت عالی راست کردند

متاعی لایقش درخواست کردند

درون خانهیی شد شاه سرمست

دلی برخاسته در نوحه بنشست

فلک را از تف دل گرم دل کرد

زمین در عشق گل از دیده گل کرد

دلی بودش بخون در خوی کرده

وزان خون هر دو چشمش جوی کرده

نه روز آرام ونه شب خواب بودش

رخی پر نم دلی پرتاب بودش

گهی چون ماه در خونابه بودی

گهی چون ماهی اندر تابه بودی

گهی چون شمع دل پر سوز بودش

گهی فریاد شب تا روز بودش

گهی بیخود شرابی درکشیدی

گهی بانگ ربابی برکشیدی

سرود زار درد آمیز گفتی

غزل گفتی و شورانگیز گفتی

چو با خود نوحهیی آغاز کردی

ز خون صد بحر دل پرداز کردی

بمانده در غریبستان بزاری

فشانده خون چو ابر نوبهاری

بعالم نقش آن بت مونسش بود

که نقش گل ندیم نرگسش بود

بمانده جملهٔ شب چون ستاره

عجب در صورت آن نقش پاره

گهی بر روی صورت اشک راندی

گهی باب کتاب رشک خواندی

چه گریاران همی دادند پندش

نیامد پند ایشان سودمندش

بدل میگفت ای دل چندم از تو

که دربندست یک یک بندم از تو

ز تاج و تخت یک سویم فگندی

چو زلف دوست در رویم فگندی

محالی در دماغ خویش کردی

مرا چون خونیان در پیش کردی

شدی از دست و در پای او فتادی

مراد خویش را بر باد دادی

کنون بگذشت روز نیکبختی

فزوده تن بناکامی و سختی

بآخر رفت روزی سوی بازار

دلش از خارخار گل پرآزار

ز دست عشق بس دلخسته میشد

یکی دستار در سر بسته میشد

بگرد شهر از هر راه میگشت

ز حال شهریان آگاه میگشت

وسیلت جست از ارباب بینش

سخن گفت از نهاد آفرینش

میان زیرکان نکته پرداز

شد از بسیار دانی نکته انداز

چویک چندی ببود او ذوفنون بود

بهر علمی ز اهل آن فزون بود

چوصیت علم او ز آوازه بگذشت

نکونامی او ز اندازه بگذشت

خبر شد زو بر شاه سپاهان

که برناییست تاج نیکخواهان

ز شهر خویش اینجا اوفتادست

بغایت در پزشکی اوستادست

کسی گر صد سؤالش امتحان کرد

جواب او بیکساعت بیان کرد

جهان را مثل او دیگر نبودست

ازو پاکیزهتر گوهر نبودست

تو گویی آدمی نیست او فرشتهست

که از فرهنگ ودانایی سرشتهست

زبانش بند مشکل را کلیدست

کسی شیرین سخنتر زوندیدست

اگر در پای گل خاریست اکنون

جز این برنا که خواهد کرد بیرون

شه الحق زین سخن شادی بسی کرد

کسی را نیک پی حال کسی کرد

برون آمد ز ایوان مرد کربز

جنیبت برد و خلعت پیش هرمز

درودش داد از شاه جوانبخت

شه خورشید تاج آسمان تخت

که شاه ما یکی بیمار دارد

کزو بر دل بسی تیمار دارد

اگر باشد دم تو سازگارش

تو باشی تا که باشی رازدارش

کنون برخیز، چون ره نیست بس دور

قدم را رنجه کن نزدیک رنجور

که دی در پیش شه گفتند بسیار

که در دانش نداری هیچکس یار

چو بشنود آن سخن خسرو چنان شد

که از شادی دلش در برتپان شد

چو بی غم کارش آخر راست افتاد

زهی شادی که در ره خواست افتاد

بدل میگفت کای دل، مرد درویش

چرا آخر نخواهد گنج در پیش

گهی میگفت کای سرگشته برنا

چه باید کور را جز چشم بینا

اگرچه رنج بی اندازه دیدی

بدان گنجی که میجستی رسیدی

کنون چون سوی گنجی رای داری

چنان خواهم که دل برجای داری

بدانش عقل را بر جای میدار

بمردی خویش را بر پای میدار

طبیب از درد خود گر پس نیاید

ازو درمان دیگر کس نیاید

چو برخود خواند مشتی پند و امثال

جنیبت برنشست و رفت در حال

روان شد، تا فرود آمد بدرگاه

سرایی چون بهشتی دید پرماه

چو چشمش بر جمال شاه افتاد

بخدمت پیش شه، در راه افتاد

زبان پر آفرین بگشاد بر شاه

که از تو دور بادا چشم بدخواه

فلک درگاه شه را آستان باد

زمین بدخواه او را آسمان باد

ز شاخ عمر چندان بهره بادش

که گر گوید که خضرم زهره بادش

بزرگانی که پیش تخت بودند

بصد نوع امتحانش آزمودند

چو در هر علم عالی گوهر آمد

ز هر یک همچو گوهر بر سر آمد

چو بس شایسته آمد هر چه او گفت

شهش بسیار بستود و نکو گفت

چو خسرو بود در دانش بسامان

سوی گلرخ فرستادش بدرمان

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:53 PM

 

الا ای سبز طاوس مقدّس

ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس

زمین و آسمان گرد و بخارت

کواکب بر طبق بهر نثارت

دو عالم گرچه عالی مینمودست

دو چشمهای هستی تو بودست

چو عکس تست هر چیزی که هستند

چو فیض تست هر نقشی که بستند

زمانی نقش بندی سخن کن

چو نو داری سخن ترک کهن کن

سخن گفتن ز مردم یادگارست

خموشی بی زبانان را بکارست

بگو چون فکر دور اندیش داری

خموشی خود بسی در پیش داری

چنین گفت آن سخن سنج سخنران

کزو بهتر ندیدم من سخندان

که چون شه با سپاهان شد زخوزان

ز عشق گل دلی چون شمع سوزان

زگرد ره چو رفت و چهر گل دید

زچهر گل دلی پر مهر گل دید

چنان از یک نظر زیروز بر شد

که گفتی از دو گیتی بیخبر شد

چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه کرد

گل از کین هر دو ابرو پر گره کرد

ز خشم شه قصب از ماه برداشت

بیک زخم زبان صد آه برداشت

گه از مه دام مشگین بند میکند

گه از مرجان کنار قند میکند

گه از نرگس زمین چون لاله میکرد

گه از مژگان هواپرژاله میکرد

زمانی درد خان و مان گرفتش

زمانی عشق جانان جان گرفتش

چنان زان شاه گل بی برگ بودی

که گر،‌دیدیش بیم مرگ بودی

زمانی شاه را از در براندی

زمانی دایه را در یر بخواندی

زمانی پرده بر ماه اوفگندی

زمانی سنگ بر شاه اوفگندی

زمانی خاک ره بر فرق کردی

زمانی جامه در خون غرق کردی

نه دیده یک نفس بی آب بودش

نه در بستر زمانی خواب بودش

همه شب تا بروزش دیده تر بود

همه روزش ز شب تاریکتر بود

نه روز آسود تا شب از پگاهی

نه شب خفت از خروشش مرغ وماهی

چو برق از آتش دل تیز گشته

چو ابر از چشم، باران ریز گشته

ز چشمش بسترش جیحون گرفته

وزان جیحون جهانی خون گرفته

دلش چون دیگ جوشان بر همی شد

ز سر تا بن ز بن تا سر همی شد

ز جزع تر گهر بر زرهمی ریخت

دو دستی خاک ره بر سر همی ریخت

چو کردی یاد آن نارفته از یاد

برو میاوفتادی بانگ و فریاد

چو راندی بر زبان نام دلارام

برفتی از تنش دل وز دل آرام

نبودش خواب گر یک دم بخفتی

برو ماهی و مه ماتم گرفتی

چو اشک از چشم خون افشان براندی

ز اشکش بسترش طوفان براندی

اگر شب را خبر بودی ز سوزش

نبودی تا قیامت باز روزش

وگر خود صبح دیدی ماتم او

فرو رفتی دم صبح از غم او

وگر پروین بدیدی دُرّ اشکش

چو اشکش سرنگون گشتی زرشکش

وگر دیدی شفق آن ناتوانیش

چو زر گشتی ز روی زعفرانیش

وگر ماه از غمش آگاه بودی

برآوردی ز خود ناگاه دودی

وگر خورشید دیدی سوز و دردش

ز زاری خرقه گشتی شعر زردش

وگر دیدی فلک خونخواری او

دلش خونین شدی از زاری او

وگر خود کوه آن اندوه دیدی

جهانی بر دل خود کوه دیدی

وگر دریاش دیدی در چنان درد

ازو برخاستی در یک زمان گرد

وگر دیدی دران اندوه میغش

نباریدی، مگر درد و دریغش

گهی سیلاب بست از چشم برخویش

گهی چون آتشی افتاد در خویش

گهی چون شمع سر پرتاب میتافت

گهی بس زار چون مهتاب میتافت

گهی بر بام میشد دست بر سر

گهی میرفت همچون حلقه بر در

گهی چون بلبلی در دام مانده

گهی بر درگهی بر بام مانده

گهی از بام راه در گرفتی

دگر ره راه بام از سر گرفتی

چو راه در گرفتی دل دو نیمش

سگان کوی بودندی ندیمش

زمانی با سگان انباز گشتی

نشستی ساعتی و باز گشتی

دگر ره سوی بام آوردی آهنگ

چو شب گشتی ز آه او شباهنگ

وگر شب خود شب مهتاب بودی

که داند کوچسان در تاب بودی

چو دیدی ماه، بی روی دلارام

بگردیدی بپهلو جملهٔ بام

نکردی بام را باران چنان تر

که کردی نرگسش در یک زمان تر

چگویم من که چون بود و چسان بود

ندانم تا چنان هرگز توان بود

ز بس کان ماه گرد بام و در گشت

همه شب مرغ و ماهی زو بسر گشت

ز بس کز آه سردش باد برخاست

ز مرغان هوا فریاد برخاست

ز بس کز آتش دل دم برافروخت

همه مرغان شب را بال وپر سوخت

چو گِرد بام ماندی پای در گل

دگر ره سوی درشد دست بر دل

زمانی پیش در در روی افتاد

زمانی باسگان در کوی افتاد

زمانی استخوان آورد سگ را

زمانی با سگان بنهاد رگ را

زمانی آب زد از چشم بر در

زمانی خاک ریخت از عشق بر سر

زمانی سر برهنه پای برخاک

بدست خویش بر تن جامه زد چاک

فغان از دایهٔ مسکین برآمد

تو گفتی جان از آن غمگین برآمد

کنیزی را بخواند و کار فرمود

بزودی بام و در مسمار فرمود

چنان درها بران دلبر فرو بست

که نتوانست بادی خوش بروجست

چو گل درمانده شد زدایه میخواست

که کارگل نگردد جز بمی راست

برفتش دایه و حالی میآورد

تنی چندش ز خوبان در پی آورد

نشست آن دلبر وشمعی ببربر

بدستی باده و دستی بسر بر

چو جامی نوش کردی آن شکربار

ز خون چشم پرکردی دگر بار

نکردی هیچ جام از باده خالی

که نه پر گشتی از بیجاده حالی

چو بودی نوبت خسرو دگر بار

نخوردی و بکردی سرنگونسار

چنین بودی چنین میخوردن او

زهی فریاد و زاری کردن او

جوانی بود و دلتنگی و پستی

فراق و اشتیاق و عشق و مستی

چو زد صد گونه دردش دست درهم

فرو شد گلرخ سرمست در غم

برآورد از جگر آهی چه آهی

که تا هفتم فلک بگشاد راهی

زبان بگشاد کاخر خرمنم سوخت

ز خون دل همه خون در تنم سوخت

چنان از آتش دل شد خروشان

که برهم سوخت سقف سبزپوشان

ز یک یک مژه چندان اشک بارم

که یاران را از آن در رشک آرم

همه شب در میان خون چشمم

بزاری غرقهٔ جیحون چشمم

همه روز از خروش دل نزارم

بسان نای و چون نی ناله دارم

همه روز از غم دل در خروشم

چو بحری آتشین در تفّ و جوشم

شبم را گر امید روز بودی

کجا چندین دلم در سوز بودی

چو درد من سری پیدا ندارد

شب یلدای من فردا ندارد

ز آهم آسمان هر شب چنان گشت

که گویی ابر شد و اتش فشان گشت

همی هرجا که برخیزد غباری

شود هر ذرّه از آهم شراری

چگویم من که آن سرگشته چون بود

که هر دم سوز جان او فزون بود

شبی خوابی عجب دید آن دل افروز

که میآید برش هرمز دگر روز

کبابش از دل زیر و زبر بود

شرابش از خم خون جگر بود

دران آتش بدانسان سخت میسوخت

که از تفش تو گویی تخت میسوخت

فغان میکرد کای دانای رازم

ز حد بگذشت سوز من، چه سازم

بآه سینهٔ شب زنده داران

بخون دیدهٔ پرهیزگاران

بدان آبی که از چشم گنه کار

فرو ریزد چو تنگش درکشد کار

بدان خاکی که زیر خون بودتر

که دارد کشتهٔ مظلوم در بر

بدان بادی که مرد دست کوتاه

برآرد از جگر وقت سحرگاه

بدان آتش که در وقت ندامت

بود در سینهٔ صاحب سلامت

بباد سرد از جان کریمان

بآب گرم از چشم یتیمان

بپیری پشت چون چوگان خمیده

تک گویش بسر میدان رسیده

بطفلی دیده پرنم، سینه پرتاب

بمرد تشنه چون گلبرگ سیراب

بدان زاری که پیر ناتوانی

فرو ریزد بسر، خاک جوانی

بدرد نوعروس روی برخاک

ز درد زه بداده جان غمناک

بمشتاقان اسرار حقیقت

بنقّادان بازار طریقت

بدان دل کو ز نو آشناماند

بدان جان کو ز آلایش جدا ماند

بحق پادشاهی تو بر تو

چگویم نیز میدانی دگر تو

که دستم گیر و فریادم رس آخر

بس آخر گوشمال من بس آخر

مرا از تنگنای دهر برهان

دلم زین غصه و زین قهر برهان

اگر روزی ز عالم شاد بودم

هزاران روز با فریاد بودم

نهایت نیست روز ماتمم را

سری پیدا نمیآید غمم را

ز زاری کردن آن ماهپاره

بزاری گشت گریان هر ستاره

بآخر چون ز حالی شد بحالی

نجاتش داد ازان غم حق تعالی

رسید آخر دعای او بجایی

برآمد بر هدف تیر دعایی

هزاران جان نثار صبحگاهی

که آید بر نشانه تیر آهی

چو مرغ صبحگاهی پر برافشاند

عروس آسمان گوهر برافشاند

برآمد صبح همچو نار خندان

بزدیک خنده بر گردون گردان

بسان قبّهٔ زرّین بدو نیم

گرفته در دهن ماسورهٔ سیم

چو یافت این طاق ازرق روشنایی

پدید آمد نشان آشنایی

درآمد هرمز عاشق ز در در

بدستان بسته دستاری بسر بر

سرای چون بهشتی دید پرنور

بهشتی از بهشتی روی پر حور

بپیش صفّه تختی بود از زر

مرصّع کرده او از پای تا سر

بپیش تخت در بستر فگنده

بر آن بستر گل تر سر فگنده

نشسته دایه بر بالین گلرخ

زبان بگشاده با گلرخ بپاسخ

که برنایی غریب اینجا فتادست

که در علم پزشکی اوستادست

تراگر قرض هرمز دارد این مرد

همه درمان تواند کردن این درد

چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرد

دل خود زان نظر زیر و زبر کرد

جوانی دید دستاری بسر بر

کتانی همچو برگ گل ببر در

خطی در گرد خورشیدش کشیده

بشاهی خط ز جمشیدش رسیده

دو لب چون پارهٔ لعل دو پاره

نهفته زیر لعلش سی ستاره

سر زلفش ز عنبر حلّه در بر

وزان هر موی را صد فتنه در سر

رخی کز برگ گل صد دایه بودش

مهی کز مشگ تر صد سایه بودش

نظر چون بر رخ گلفامش افتاد

چو برگی لرزه بر اندامش افتاد

بپیش خطّ او شد حلقه در گوش

درآمد خون او یکباره در جوش

ز دل آرام و از سر هوش او شد

اسیر چشمهٔ چون نوش او شد

چو چشمش در رخ آن سبز خط ماند

چو حیرانی به هرمز در غلط ماند

بدل گفتا نمیدانم که او هست

که گلرخ شد بهشیاری ازو مست

چو کس نبود نظیرش او بود این

اگر او این بود نیکو بود این

بیا تا خاک او در دیده گیریم

چرا او را چنین دزدیده گیریم

دگر ره گفت ممکن نیست هرگز

که گل را باز بیند نیز هرمز

چو شد اندیشهٔ گل بی نهایت

ز بی صبری بجوش آمد بغایت

نهان بادایه گفت این ماه چهره

که دارد طلعتش از ماه بهره

نماند جز به هرمز بند بندش

نگه کن چهره و سرو بلندش

ندانم اوست یا ماننده اوست

که دل آزاد ازو چون بنده اوست

جوابش داد حالی دایه کای حور

بسی ماند بمردم مردم از دور

بکردار تو بیحاصل دلی نیست

چو خواهی کرد در آبم گلی نیست

نکو افتادت الحق عشقبازی

که از سر پردهٔ عشّاق سازی

مگر آن رنگرز لاف هنر زد

که چون رنگش خوش آمد ریش درزد

بگفت این و بگرمی کرد سردش

کزان گفتار گل دل درد کردش

نگه کرد از کنار چشم دایه

بران خورشید روی افگند سایه

چو هرمز را بدید او باز بشناخت

بر گل جای هرمز بازپرداخت

درآمد هرمز و از پای بنشست

گرفتش چون طبیبان نبض در دست

تأمل کرد و نبضش نیک بشناخت

ولیکن خویشتن را اعجمی ساخت

عجب کانجا جهان بر هم نمیزد

دلش میسوخت اما دم نمیزد

بفرمودش علاج و زود برخاست

چو آتش آمد و چون دود برخاست

چو هرمز شد برون گلرخ بزاری

ز نرگس ریخت باران بهاری

ز هرمز دل چنان در بندش افتاد

که آتش در همه پیوندش افتاد

همه روز و همه شب در فغان بود

دلش در آرزوی دلستان بود

همان روز و همان شب هرمز از غم

چو صبح آتش همی افروخت از دم

دران آتش چنان میسوخت جانش

که موج آتشین میزد زبانش

دو یار اندر برش بنشسته بودند

ز بیداری خسرو خسته بودند

بدو گفتند کاخر دل بخویش آر

خردمندی، خردمندیت پیش آر

چو در عقل و تمیز از مافزونی

چرا باید در این سودا زبونی

دل و عقل از پی این روز باید

صبوری در میان سوز باید

بدینسان بود آن شب تا بروز او

نمیآسود چون شمعی ز سوز او

چو خورشید از خم گردون درآمد

ز زیر چرخ سقلاطون برآمد

تو گفتی جامهٔ زر بفت میبافت

که بر چرخ فلک زررشته میتافت

بر گل رفت خسرو از پگاهی

که درگل از پگاهی به نگاهی

چو در دهلیز آن ایوان باستاد

دلش از اشک سیلابی فرستاد

نه روی آنکه بی دمساز گردد

نه برگ آنکه از گل باز گردد

بدل گفت آخر ای دل هوش میدار

دمی گر چشم داری گوش میدار

بآیین باش و سر در پیش افگن

نظر بر پشت پای خویش افگن

بگفت این و بدان دهلیز در رفت

بر آن سرو قدّ سیمبر رفت

چو هرمز را بدید آن ماهپاره

فرو بارید بر ماهش ستاره

گهی اشکی چو خون پوشیده میکرد

گهی پنهان نظر دزدیده میکرد

بسی با دل دم از راه جدل زد

که هرمز را طبیبی در بدل زد

زمانی گفت هرگز هرمز او نیست

چو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست

اگر او هرمز مدهوش بودی

کجا در پیش گل خاموش بودی

کسی پروانه گردد در خیالم

که آرد طاقت شمع جمالم

اگراو هرمز آشفته بودی

بیک یک موی رمزی گفته بودی

بسی ماند بهم مردم بمردم

چراغ شب بسی ماند بانجم

زمانی گفت بیشک جان من اوست

کدامین جان و دل جانان من اوست

گر از انجم شود گردون شکفته

کجا مه در میان گردد نهفته

یقین دانم که بیشک اوست این ماه

ولکین سوختست از رنج این راه

چو او پر سوخت دل در برازان سوخت

کدامین دل چه میگویم که جان سوخت

مرا باید که درد بیش بینم

که تا روی طبیب خویش بینم

در این دردی که دارم مرد من اوست

بهررویی طبیب درد من اوست

کنون این درد با او باز گویم

طبیبم اوست با او راز گویم

بآخر چون ز حد بگذشت سوزش

سیه‌تر شد ز صد شبگیر روزش

بزودی همچو تیری عقل او شد

کمان طاقتش از زه فرو شد

بدل گفت اینت زیبا دلربایی

طبیبست این پریوش یا بلایی

چه سازم تا شود با من هم آواز

چه سازم چون گشایم پیش او راز

ز رسوا گشتن خود می بترسم

اگر زین راز چیزی زو بپرسم

ز دست دل بلایی بیشم آمد

ز سر در پیش پایی پیشم آمد

چو جایی بود خالی و کسی نه

خصوصاً در میان دوری بسی نه

درین اندیشه چون آشفته حالی

درافگند از سر رمزی سؤالی

بدو گفت ای سبک پی از کجایی

که داری در دل ما آشنایی

خبر ده از نژاد خویش ما را

که آمد شبهتی در پیش ما را

لب هرمز ازان بت باز خندید

بشادی در رخ دمساز خندید

فسون هرمز خورشید تمثال

ازان یک خنده گل بشناخت در حال

بدو گفت ای جهان را نور از تو

بدوران چشم زخمی دور از تو

اگر تو هرمزی بر گوی حالت

ویا در خواب میبینم جمالت

خطی بر خونم آوردی دگر بار

منم سر بر خطت چشمی گهر بار

لب لعلت رگ جانم گرفتست

خط سبزت گریبانم گرفتست

درشتی کرد خط باروی نرمت

ز رویم آخر آید بو که شرمت

منم بی روی تو سالی، ز تیمار

نشسته روی آورده بدیوار

منم بی روی تو بر روی مانده

دلی پرخون تنی چون موی مانده

ز گل برکش مرا پای دل آخر

چو من کس را مکن سر درگل آخر

چو دل بربودی و جان نیز بردی

دلم خستی و بر جانم سپردی

بعنّابم چو کردی مغز خسته

ازان در پوست میخندی چو پسته

ز دست تو چو در دستت اسیرم

مکن گر دستگیری دستگیرم

زبان بگشاد هرمز کای سمن بوی

مشو با من درین معنی سخنگوی

تو میدانی ز مهرت بر چه سانم

ز مهرت چون مه نو ناتوانم

شدم آواره بی روی تو از روم

وز انجا اوفتادم سوی این بوم

هزاران حیله و تزویر کردم

که تا با تو سخن تقریر کردم

منم امروز همچون سایهیی خوار

چو سایه بر زمین افتادهیی زار

رهی پیشت بدان امید آید

که سایه از پی خورشید آید

چو وقت و جای نیست ای زندگانی

چگونه خواهم از تو مژدگانی

بدان ای ماه تا دلشاد گردی

ز بی اصلی من آزاد گردی

که من فرزند قیصر شاه رومم

ز رتبت سجده میآرد نجومم

چو زلف او ز سر تا بن کم و بیش

یکایک شرح دادش قصهٔ خویش

چو گل بشنود کوشهزاد رومست

سپهر ملک و دریای علومست

لب گل شد چو گل خندان از آن کار

گرفت انگشت در دندان از آن کار

بهرمز گفت اکنون کار افتاد

که گل را بار دیگر خار افتاد

در آن گاهی که بودی باغبانی

نبودت پادشاهی بر جهانی

بمن آنگه نمیکردی نگاهی

نگاهی چون کنی در پادشاهی

چه میگویم کزین شادی چنانم

که در تن همچو گل بشکفت جانم

کرا بود آگهی کاین بیسر و پای

نهاده بود لایق پای بر جای

بحمداللّه که اکنون پادشایی

نیی مهمرد زاد روستایی

کنون آن رفت زین پس کار من ساز

ز راه مصلحت با خویشتن ساز

چنین مگذار بر بستر مرا زار

که در عالم ندارم جز ترا یار

طبیب من مکن از من تحاشی

خلاصم ده ازین صاحب فراشی

طبیبی باش و جای من بگردان

وزین موضع هوای من بگردان

ز دست افتادهام از جای برخیز

مرا زین شهر بگریزان و بگریز

تو دانی کز توام آواره گشته

چنین عاجز چنین بیچاره گشته

پدر از من زخان و مان برامد

ولیکن گل ز تو از جان برامد

بیکره فتنهها شد روشن از تو

پدر آواره از من شد من ازتو

کنون چیزی که حالی دلپذیرست

وصال امشبست و ناگزیرست

چو گردون بر زمین افگند سایه

بیاید در نهان پیش تو دایه

ترا درچادر و در موزه حالی

فرود آرد بدین ایوان عالی

مگر امشب دمی از ما براید

وزین شادی غمی از ما سراید

سخن با خط تو دیرینه دارم

وزان خط نسختی در سینه دارم

چو عهد عاشقی شد تازه از ما

ز صد تا صد رسید آوازه از ما

ز سر در تازه گردانیم عهدی

برآمیزیم با هم شیروشهدی

بماند آنجایگه تا نیم روز او

سخن میگفت پیش دلفروز او

ازان چندان بماند آن جایگه شاه

که معجون میسرشت از بهر آن ماه

کسی گر آمدی آنجا بکاری

روان کردی گلش همچون غباری

چو گل را تیر آمد بر نشانه

چو تیری گشت خسرو شه روانه

برون آمد ز ایوان پیش یاران

بگفت احوال خود با نامداران

چو یارانش سخن از شه شنودند

از آن پاسخ بسی شادی نمودند

چو طاس آتش گردون درافتاد

شفق ازحلق شب چون خون درافتاد

کبوتر خانه شکل هفت پایه

بیک ره مرغ شب بنهاد خایه

همه شب، همچو مرغان دانه میریخت

بگرد این کبوتر خانه میریخت

چو گیتی ماند از شب پای در قیر

بیامد پیش هرمز دایهٔ پیر

بهرمز گفت برخیز و برون آی

بچادر در شو و در موزه کن پای

روان شو از پسم تا من هم آنگاه

بپیشت میبرم شمعی درین راه

بلی چون عشق در سر کارت آرد

ز جوشن سوی چادر یارت آرد

بآخر رفت و گشت آن شمع در راه

درآمد از در دزدیده ناگاه

چو هرمز در قفای او روان شد

بیک ساعت بنزد دلستان شد

برون آمد زچادر عاشق زار

درون خانه شد از صفّهٔ بار

چو چشم هر دو تن افتاد بر هم

بپیچیدند همچون مار در هم

درامد لشکر عشق از کمینگاه

فگند آن هر دو عاشق را بیک راه

سخن ناگفته یک دم آن دو سرکش

فتادند از دل پرتف در آتش

تو گفتی آن دو ماه اوفتیده

دو ماهیاند بر آتش تپیده

چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست

گره کردند درهم زلف چون شست

بسی در داغ هجران بوده بودند

بکام دل دمی نغنوده بودند

چو از هم صبرشان پرسید حالی

جوانی بود و عشق و جای خالی

بیک ره هر دو لب بر هم نهادند

چو لب بر هم نشست از هم گشادند

شه از یاقوت گل شکّر همی خورد

گلاب از چشمهٔ کوثر همی خورد

چو شه زان لب برون شکّر گرفتی

گلش معشوق را در بر گرفتی

زهی خوشی که شه را بود آن شب

خوشی نبود کسی را لب بر آن لب

زمانی خنده زد بر لعل خندان

زمانی بر گرفت از لعل دندان

علم از کوه بر روی کمر زد

دو دست اندر کمر گاه شکر زد

چو گل دید آن چنان حالی زدلکش

برآورد از دم سرد ازدل آتش

بدو گفت ای سراز پیمان کشیده

مرا در محنت هجران کشیده

دگر ره چون برم در برگرفتی

ز سر در کار خود از سر گرفتی

بدستان دست پیچ آسمانی

ز دستت چون نهادم همچنانی

برو برخود ببند این درچه پیچی

که نگشاید ز من جز بوسه هیچی

کنار و بوسه دارم زود برخیز

بنقدی در کنار و بوسه آویز

اگر راضی نیی با من چه خفتی

برو دنبال زن بر ریگ و رفتی

سرم بار دگر زیر بغل گیر

ز سر در باز پایم درو حل گیر

چرا چون عود گرد پرده گردی

که شکّر یک تنه صد مرده خوردی

شکربارست لعلم در درستی

مکن دربارهٔ این پاره سستی

چرا ای دوست ناساز آمدی تو

ازین ره تشنه تر باز آمدی تو

ترش کردی مرا چون غوره امشب

که تا دریابی این ماشوره امشب

شدی در بسط و در قبضم گرفتی

طبیبی کاین چنین نبضم گرفتی

تو طرّاری و نقد من درستست

زهی اقبال کاین سر کیسه چستست

چو دل طرّاری از روی تو دیدست

درست ر کنیم زو درکشیدست

شب تیرهست و تو بس ناجوانمرد

درستم با قراضه چون توان کرد

مده دُرد و چنین صافی بمنشین

شب تیره بصرّافی بمنشین

دل شه جوش زد ازناصبوری

که بود از دیرگاهش درد دوری

دو پای گل چنان پیچیدبرپای

که گفتی چار میخش کرده برجای

چنان پیچید گل بر خود بصد رنگ

که درگهواره طفل و اسب در تنگ

چو کار از حد بشد شهزادهٔ روم

درآمد تا گشاید مهرش ازموم

کلید شاه ازان بر درج ره داشت

که یعنی این بران نتوان نگه داشت

گل آنجا کرد با خسرو کمرگاه

که زیر این کمر کوهیست بر راه

زبان بگشاد خسرو کای جفاکار

ندیدم چون تو یاری ناوفادار

نیم زانها که آرم روی در پشت

که کار پشت و روی تو مرا کشت

چو در من پشت آوردی چنین خوار

زبان را چون برآرم من بدیدار

چو صدره از سر دیوار جستم

برون آور ازین دیوار پستم

مگر چون پاسبان بیدار گردم

همه شب گرد این دیوار گردم

ترا خود چون دهد دل بار آخر

مرا با روی در دیوار آخر

ندانم تا چه دیوت راهبر بود

مگر دیوار من کوتاه تر بود

چنین من سخت کوش از حیله سازی

تو این را سست میگیری ببازی

چه مرغی تو که چون پر برگشادی

مرا از پیش خود بر در نهادی

گهی از ناز بر جانم سپردی

گهی از دلبری جانم ببردی

نبازم غوره با عزمی دگر بار

گرم این غوره درنفشاری ای یار

مرا صفرا بکشت این غورهٔ‌تو

عفی اللّه آب تلخ شورهٔ تو

نیی افعی چرا ناسازی آخر

چرا این زهر میاندازی آخر

چو سنبل زهر دارد در میانه

تواند بود گل را ای یگانه

گلش گفت ای مرا چون جان گرامی

بنازم گر تو بر جانم خرامی

چو گل بس سخت سست افتاد بندیش

چه یازی سخت تر آخر ازین بیش

تو میدانی که چون در بندم از تو

بجان آمد دلم تا چندم از تو

دلم بردوش زد زین سوز جوشن

ندیدم یک شبت چون روز روشن

چو سر گردان شدم چون چرخ گردان

ز سر درباز، در پایم مگردان

نه با من عهد کردی روز اوّل

که مهر من بودمهری معطّل

ولی چون هر دو باهم عقد بندیم

ز چندین نسیه دل در نقد بندیم

کنون چون زار و بیمارم بدیدی

بزیر چوب پندارم کشیدی

خوشم در چوب کش ای چوب تو خوش

مکن دل تاخوش ای آشوب تو خوش

چو تو از گل بدینسان خرده گیری

نکوتر آنکه گل را مرده گیری

ز درد گل دل خسرو چنان شد

که با همدم بهم همداستان شد

بگل گفت ای چراغ بوستانها

فروغ ماه رویت شمع جانها

زنخدانت ز گردون گوی برده

شب از زلف سیاهت بوی برده

جهانی جادو از بابل رسیده

ز چشمت یک بیک را دل رمیده

دل و جان خرقه و زلف تو چینی

دو گیتی حلقه و لعلت نگینی

مگیر از عاشق شوریده بر دست

که بدمستی عجب نبود ز سرمست

مکن با من که من بیمار زارم

که این جز از تو باور می ندارم

ببیماری چنین چالاک و چستی

چگونه بودهیی در تندرستی

مرا جانی و از جان نیز برتر

چه چیز ازجان به وزان چیز برتر

اگرچه خاک ره گشتم خجل وار

مگیر از من غباری سنگدل یار

اگرچه خواجه تاش خاص و عامم

بجان و دل غلامت را غلامم

بگفت این و بهم آن هر دو دلسوز

شدند از خام کاری بس دل افروز

سر تنگ شکر را باز کردند

شکر زان تنگ دست انداز کردند

چونی با شکّر و گل در کمر شد

لب شیرین گل چون نیشکر شد

گهی پشتی بروی یار میکرد

گهی غنجی برخ بر کار میکرد

گهی از وی بهای ناز میخواست

گهی از بوسه عذری باز میخواست

چو خورد آب حیات از لعل خندان

سکندر زد بسی دامن بدندان

بوقت فرصتی گل گشت خواهان

که شاه او را بدزدد از سپاهان

چو کار هر دو آمد با قراری

بخفتند آن دو تن یک لحظه باری

چو خوش درخواب رفتند آن دو دمساز

ندانم تا کجا شد آن همه ناز

چو شبدیز سپهر فتنه انگیز

سپیدی یافت از صبح بگه خیز

برامد صبح پرچین کرد ابرو

چو کرم پیله ز اطلس کرداکسو

چو روشن گشت آن ایوان عالی

درامد دایهٔ فرتوت حالی

ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن را

مه رخشنده و سرو چمن را

چو شه را چشم خواب آلود مخمور

فتاد از خوشدلی بر چشمهٔ نور

دگر ره چشم گل در خواب کردش

جگر پرخون و دل پرتاب کردش

بآخر پای را در موزه کرد او

ز لعلش یک شکر در یوزه کرد او

برون شد دایه با شمعی ز پیشش

وز انجا برد تا ایوان خویشش

چو شد روز دگر شاه سپاهان

بر گلرخ بیامد نیک خواهان

رخ گل را طراوت دید بسیار

لب گل را حلاوت دید بسیار

لبی میدید چون یاقوت خندان

خرد زان لب بمانده لب بدندان

رخی میدید خوبی را سزاوار

ازانرخ ماه کرده رخ بدیوار

چو ملک خوبرویی لایقش دید

بهرمویی هزاران عاشقش دید

ببر سیم و بلب قند و برخ ماه

چو شاه او را بدید از دست شد شاه

بگل گفت ای نگارستان خوبی

رخ خوبت گل بستان خوبی

ز رویت ماه سرگردان بمانده

گهی پیدا گهی پنهان بمانده

ز قدّت سرو با فریاد گشته

ز قدّ خویشتن آزاد گشته

ز لعلت تنگ شکّر خسته مانده

ازان معنی بشوری بسته مانده

دو چشمت نیم مست بازگشته

مشعبد وار لعبت بازگشته

ز عشقت چند گردانی بخونم

چه میدانی که در عشق تو چونم

دلم تا کی بخون بنشیند آخر

بزن، تا مهره چون بنشیند آخر

چو شه را تو دُر شهوار دُرجی

مباش آخر کبوتروار، برجی

چنان آوردهیی در بند دامم

که نگشاد از تو جز خون از مشامم

چرا تو جان من ازتن ببردی

چوجان بردی و نام من نبردی

اگر بیماریت آمد بهانه

کنون بیماریت رفت ای یگانه

چو بس بیمار میدیدی تو خود را

زهی قربان که کردی چشم بد را

ترا بیماری ای بت سازگارست

که در بیماریت رخ چون نگارست

مرا عشق تو پیوسته چو ابرو

تو سر میتابی از من همچو گیسو

بغمزه میزنیم از چشم، زخمی

دلم را میبری از چشم زخمی

بچشم خود دلم را مست داری

که تو در مست کردن دست داری

چو دل پروانه شد در عکس رویت

جنون آوردم از زنجیر مویت

دلم تا در خم زنجیر دیدم

هوای زلف تو دلگیر دیدم

مکن ای ماه، تن در ده بکارم

که پرکردی ز خون دل کنارم

گرت از من برای آن ملالست

که تا ترک تو گویم، این محالست

گل از گفتار او فریاد در بست

که فریاد از تو ای بیدادگر مست

مرا از خان و مان آواره کردی

جهانی خلق را بیچاره کردی

بغارت درفگندی خان و مانم

کنون گردی ز سر در قصد جانم

بگفت این و برفت از هوش آن ماه

بماند از کار او مدهوش آن شاه

برخود خواند هرمز را از ایوان

ز بهر کار گل برساخت دیوان

بهرمز گفت آخر چارهیی ساز

مگر کاین زن شود با من هم آواز

شدم بیمار در تیمار این زن

مرا رایی بزن در کار این زن

زنا دانی خرد را خیره کردست

ز گریه چشم روشن تیره کردست

بزاری گاه میخوانم بخویشش

بخواری گاه میرانم ز پیشش

نه زاری سود میدارد نه خواری

من این دارم تو برگو تا چه داری

جوابش داد هرمز خوش جوابی

که گل با دل مگر خوردهست تابی

زخشم شاه ازان صفرا براندست

که دروی اندکی سودا نماندست

اگر خواهی که بازآید براهی

نپیوندی درو زین پس بماهی

مگر لختی دلش آرام گیرد

مزاج گرم او انجام گیرد

من اکنون هرچه باید ساخت سازم

وزین خدمت بگردون سرفرازم

چنان سازم که تا یک ماه دیگر

نداند جز بر شه راه دیگر

ز درد دل سوی درمانش آرم

بپیش شاه در فرمانش آرم

نگردم هیچ باز از خدمت تو

که بسیارست حق نعمت تو

خوش آمد شاه را گفتار هرمز

بدو داد آنچه نتوان داد هرگز

نچندان داد شاه او را زر و سیم

که داده بود کس در هفت اقلیم

چو یافت از شاه بسیاری مراعات

شهش گفتا دگر یابی مکافات

چنان بر چرخ سازم پایگاهت

که ماه آسمان بوسد کلاهت

هنرمند و خموش و پاک رایی

مبارک دستی و نیکو لقایی

اگر زر دارم وگر مال دارم

ترا دارم که رویت فال دارم

بگفت این و بصد انعام و اعزاز

فرستادش سوی ایوان خودباز

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:53 PM

 

الا ای فاخته خوش حلقی آخر

ز حلقت جانفزای خلقی آخر

گهر داری درون دل برون ریز

ز حلق خویش در صد حلقه خون ریز

سخن را ساز ده آواز بگشای

چو بستی طوق معنی راز بگشای

بهر بانگی جهانی را بر افروز

بهر دم شمع جانی را برافروز

چو ترک دانهٔ دنیی گرفتی

قفس بشکستی و عقبی گرفتی

کنون گر قصهیی داری ادا کن

همه بیگانگان را آشنا کن

سخن سنجی که دادی در سخن داد

چنین کرد آن سخن سنج این سخن یاد

که قیصر آنکه هرمز را پدر بود

که از گردون برفعت بیشتر بود

بوقت او نبود افزون از او شاه

جهان افروخت بر گردون ازو ماه

فلک اجری خور دیوان او بود

خراج چند کشور آن او بود

ز دارالملک خود فرمانبری شاد

بسوی شاه خوزستان فرستاد

که گر خواهی که یابی تخت و تاجت

ز من باید پذیرفتن خراجت

برون کن دخل خوزستان و بفرست

که نام تو درون آمد بفهرست

سر از فرمان مپیچ و پیروی کن

چو سر بر خط نهادی خسروی کن

اگر یک موی از ما سر بتابی

زمین بر سر کنی و سر نیابی

از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ

که از دلتنگیش آمد جهان تنگ

دمش سردی گرفت و روی زردی

سیه کردش سپهر لاجوردی

بزرگان را بپیش خویشتن خواند

بپیش خرده گیران این سخن راند

که قیصر باج میخواهد ز کشور

وگر ندهم بلا بینم ز قیصر

نه در جنگش برآشفتن توانم

نه باج او پذیرفتن توانم

کسی نیست این زمان در پادشاهی

که نیست از قیصرش صاحب کلاهی

بر او من چون برون آیم زمانی

که بر جانم برون آید جهانی

بزرگی بود حاضر رهنمایی

بغایت خرده دان مشکل گشایی

بسی شادی و غم در کون دیده

فساد عالم از هر لون دیده

ز غم برخاسته دل در بر او

نشسته برف پیری بر سر او

زبان از فکر خاموشی بدر کرد

دهان رادر سخن دُرج گهر کرد

بشه گفت ای سپهرت آشیانه

جناب آسمانت آستانه

سخای بحر وحلم کوه بادت

شکست لشکر اندوه بادت

چو روی فال گیرد شهریاری

بیابد پشت گرمی روزگاری

نه هرگز پشت گرداند از آن روی

نه روی آنکه پشت آرد از آن سوی

تو این دم فال از هرمز گرفتی

چنین فالی کجا هرگز گرفتی

در این جنگ کزو آمد فرازت

شود زوهم در این صلح بازت

چو هرمز در سخن گفتن کسی نیست

بسی میداند و عمرش بسی نیست

چنان آزاده و بسیار دانست

کز آزادی چو سوسن ده زبانست

زبان ترکی و رومی و تازی

همه میآیدش در چشم بازی

چواین زیبا سخن رومی زبانست

اگر او را فرستی لایق آنست

رسولی را بر قیصر فرستش

خزانه درگشای وزر فرستش

بزر اقلیمت از قیصر نگهدار

که از زر همچو زر گردد همه کار

چو زر در مغز داری دوست داری

وگرنه هرچه داری پوست داری

بباید سیم و زر چندین شتروار

جواهر پیل بالا دُر بخروار

زهر در جامههای سخت زیبا

لباس زرنگار و تخت دیبا

بخور و صندل و مشک تتاری

عبیر وعنبر و عود قماری

غلامی صد که در صاحب جمالی

فلکشان خاک بوسد در حوالی

بسحر تنگ چشمی جان فزوده

جهان در چشمشان مویی نموده

سمندی صد سبق برده ز افلاک

بتک در چشم کرده بادرا خاک

جهانی برق را پیشی دهنده

چو برقی صد جهان زیشان جهنده

کنیزی صد ز ماه افزون بهاتر

ز خورشید فلک نیکو لقاتر

نمودی دستبردی عقل و جان را

بسرپایی درآورده جهان را

قبایی و کلاهی سخت فاخر

مرصع کرده از درّ و جواهر

بدینسان تحفهیی از گنج گوهر

روان کن باسواران سوی قیصر

چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمز

خراج تو نخواهد نیز هرگز

ترا از مصلحت آگاه کردم

تو به دانی سخن کوتاه کردم

خوش آمد رای او، شه را چنان کرد

همه چون جمع شد هر یک نشان کرد

یکی گنجی چو کوه زربیاراست

کنیزان را بصد زیور بیاراست

چو کوهی سیم در گنج حصاری

شدند آن ماهرویان در عماری

کله بر ماه چون سرو خرامان

کمر بستند بر خوی غلامان

چو ماه تیزرو بر پشت باره

شدند آن مشتری رویان سواره

وزان پس داد تشریفی بهرمز

که خورشید آن ندیده بود هرگز

رسالت را چو بس درخور گرفتش

وداعش کرد و پس در بر گرفتش

روان شد هرمز از خوزان چنان زود

که برقی چون رود برقی چنان بود

چگویم عاقبت چون ره بسر شد

پسر آمد باقلیم پدر شد

بیک ره صاحب اقبالی بصد ناز

فرستادند باستقبال او باز

چو روز دیگر این چرخ دو تا پشت

نمود از آینه صد گونه انگشت

بصد اعزاز هرمز را چو فرمود

فرود آمد ز رنج ره بیاسود

چو شاه آگه شد ا زدُرّ شب افروز

بپیش خویشتن خواندش همانروز

درآمد هرمز و پیشش زمین رفت

زبان بگشاد وبر شاه آفرین گفت

از آن پس تحفهٔ شه پیش او برد

بیک ره عرضه داد و سر فرو برد

چو قیصر دید چندان تحفه در پیش

ندید آزردن آن شاه در خویش

چو هرمز را بدید آن شاه از دور

چو خورشیدی دلش زد موج از نور

برو میتافت صبح آشنایی

پدید آمد دلش را روشنایی

درو حیران بماند از بسکه نگریست

ز کس پنهان نماند از بسکه بگریست

ولیکن اشک را پوشیده میداشت

برویش چشم را دزدیده میداشت

مهی میدید چون سروی قباپوش

ز ماه او دلش از مهر زد جوش

بجان در عهد بستن آمد او را

رگ شفقت بجستن آمد او را

نهاد از بس گرستن دست بر روی

که لشکر بود استاده زهر سوی

عجبتر آنکه هرمز نیز در حال

گشاد از پیش یکیک مژه قیفال

نکو گفت این مثل پیر یگانه

که مهر وخون نخسبد در زمانه

ز خون چشم آن شهزاده و شاه

روان شد خون زهر چشمی بیک راه

بسی بگریستند آن نامداران

بخندیدند پس چون گل ز باران

ندانستند تا آن گریه از چیست

نشد معلوم تا آن خنده از کیست

زمانه شاه را فرزند میداد

پدر را با پسر پیوند میداد

قضا را مادر هرمز ز منظر

بدید از دور روی آن سمنبر

چو روی آن شکر لب دید از کاخ

روان شد شیر پستانش بصد شاخ

دلش برخاست چشمش سیل انگیخت

عرق بر وی نشست و شیر میریخت

ز کس نخرید دم وز مهر آن شاه

جهان بفروخت زیر پرده چون ماه

دلش در بر چو مرغی مضطرب شد

چو گردون بیقرار و منقلب شد

بتان در گرد او هنگامه کردند

ز جان صد جام خون بر جامه کردند

گلاب تازه بر ماهش فشاندند

ز نرگس اشک بر راهش فشاندند

چو کوه سیم از آن باهوش آمد

چو دریایی دلش در جوش آمد

زبان بگشاد کاین برناکه امروز

بپیش شه درآمد عالم افروز

مرا فرزند اوست و این یقینست

وگرشه را بپرسی هم چنینست

مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست

فروغ سینه ونور دماغ اوست

نهادم جمله بگرفت آتش او

بسر گشتم ز زلف سرکش او

چنان مهریم ازو در دل برافروخت

که ماه، افروختن زوخواهد آموخت

چنان جان در ره پیوند او ماند

که یکیک بند من در بند او ماند

ز سر تا پای، گویی قیصرست او

مگر بحرست قیصر گوهرست او

نظیر هر دو تن در هفت اقلیم

نبیند هیچکس سیبی بدونیم

مرا باری قرار از دل ببرده‌ست

به دست بیقراری در سپرده‌ست

گرفتم دیوزد بر من چنین تیر

چرا ریزد ز پستانم چنین شیر

گرفتم نفس زد بر جان من راه

چرا ماند بقیصر روی آن ماه

گرفتم من نمییابم نشان زو

چرا شد شاه قیصر خونفشان زو

یقین دانم که کاری بس شگفتست

که گردون با دل من درگرفتست

بگفت این و خروشی سخت دربست

شه از آواز او از تخت برجست

ز صدر پیشگه بر منظر آمد

وزان پس پیش آن سیمین برآمد

بدید او را چنان گفتش چه بودست

بگفتند آنچه او را رونمودست

چو شاه او را چنان سرگشته میدید

همه جامه ز شیر آغشته میدید

نخست آن قصه را غوری چه جوید

همان افتاده بود او را چگوید

بزیر پرده بنشست و ندانست

که در پرده چه بازیها نهانست

کنیزک را بخواند آنگاه قیصر

که با من حال خود برگوی یکسر

بگو تا از کجاداری تو پیوند

که هرمز را نهادی نام فرزند

بگو تا خود ترا فرزند کی بود

بجز با من کست پیوند کی بود

اگر رازی نهان در پرده داری

بگو با من چرا دل مرده داری

چرا دردی که درمانش توان کرد

بنادانی ز من باید نهان کرد

گرت رازیست با من در میان نه

که فرمودت که مهری بر زبان نه

کنیزک گفت کای دارای ثانی

چو خضرت باد دایم زندگانی

سخن بشنو بدان و باش آگاه

که آن وقتی که سوی حرب شد شاه

مرادر پرده از شه گوهری بود

درخت قیصری را نوبری بود

چو آتش کرد خاتون قصد جانش

که برگیرد چو شمعی از میانش

فلان سرّیت برد او را سحرگاه

نمیدانم برین قصّه دگر راه

کنون ز‌ آن وقت قرب بیست سالست

عجب حالیست یارب این چه حالست

شه از گفت کنیزک ماند خیره

دو چشم نور بخشش گشت تیره

چو شمعش آتشی بر فرق آمد

تنش در آب اشکش غرق آمد

فشاند از چشم جیحون را بزاری

براند از خشم خاتون را بخواری

در آن اندیشه چون لختی فرو رفت

درآمدمهر و گفتی هوش ازو رفت

یکی را گفت تا هرمز درآمد

زمین بوسید ونزد قیصر آمد

دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفت

که دولت باد و پیروزی ترا جفت

ز دوران مدتی جاوید بادت

چو گردون سایهٔ خورشید بادت

شه از دیدار و گفتارش فرو ماند

دعای چشم بد بروی فرو خواند

بدو گفت ای هنرمند هنر جوی

مرا از زاد و بوم خویش برگوی

بگو تا ازکدامین زاد وبودی

مرا زین حال آگه کن بزودی

نشان پادشاهی بر تو پیداست

کژی هرگز نکو نبود بگو راست

چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه

تعجب کرد زان پرسیدن شاه

زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیار

ز من این راز پرسیدند بسیار

ترا این شک که افتادست در پیش

مرا پیش از تو افتادست در خویش

بسی کردند هر جای این سؤالم

چه گویم چون نشد معلوم حالم

مرا در شهر خوزان مهربانیست

که باغ خاص شه را باغبانیست

مرا پرورد و علم آموخت بسیار

چو جانم گوش داشت از چشم اغیار

ز من هیچ از نکویی بازنگرفت

ولی باوی دل من ساز نگرفت

نه مانندست چهر او بچهرم

نه بر وی میبجنبد هیچ مهرم

عجب درماندهام در کار خود من

که بی پیوندم از روی خرد من

منم امروز بیکس در زمانه

چو من بس بیکسم، زانم یگانه

نیارم بردپای از یکدگر جای

که میدزدیده گیرندم بهرجای

چو بشنید این سخن قیصر ز فرزند

طمع دربست و در پیوست پیوند

دلش در بر گواهی داد صد بار

که نور چشم تست او را نگهدار

چو در کاری، دلت فتوی ده آید

ز صد مرد گواهی ده به آید

به هرمز گفت دست ازجامه بگشای

برهنه کن تن و بازوی بنمای

نشانی بود قیصر را بشاهی

که بر اجداد او دادی گواهی

چو شاه از بازویش داد آن نشان باز

ازان شادی، گرستن کرد آغاز

ز بی صبری برفت دل از قرارش

گرفت از مهر دل سر در کنارش

ببارید اشک از چشم گهربار

ببوسیدش لب لعل شکر بار

وزان پس خواند مادر را بپیشش

بشارت داد از فرزند خویشش

درآمد مادر و در بر گرفتش

ز دیده روی در گوهر گرفتش

خروشی تا بگردون می برآورد

ز سنگ سخت دل، خون می برآورد

چنان آن هر سه ماتم در گرفتند

کزان آتش، دو عالم درگرفتند

بیکجا سور با ماتم بهم بود

عجب معجونی از شادی و غم بود

فتاده هر سه تن حالی پریشان

ستاده ماهرویان گرد ایشان

علی الجمله چو شه گنج گهر یافت

دلش صد گنج شادی بیشتر یافت

بران کار از میان جان دراستاد

کسی را سوی خوزستان فرستاد

که تا مهمرد را آرد بر شاه

برفت القصه آوردش بشش ماه

چو مهمرد از در ایوان درآمد

بخدمت پیش قیصر بر سر آمد

بر شه دید هرمز ایستاده

مرّصع افسری بر سر نهاده

چو هرمز دید حالی پیشش آورد

بحرمت در جوار خویشش آورد

فزون از حدّ او کردش مراعات

نکویی را نکویی دان مکافات

پس آنگه قیصر از وی حال درخواست

که حال این پسر با ما بگوراست

چو پاسخ یافت مهمرد از شه روم

دل آهن مزاجش گشت چون موم

زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت

ز اوّل تا بآخر جمله برگفت

پس آن انگشتری کان دلستانش

بداده بود از بهر نشانش

نوشته نام قیصر بر نگینش

نهاد آنجا بحرمت بر زمینش

زبان بگشاد همچون سوسنی شاه

که استاد منجّم گفت آنگاه

که فرزندیش باشد بس یگانه

مثل گردد بعالم جاودانه

ولی در پیشش اوّل کار سختست

مگر این بود و اکنون دور بختست

چو قیصر دید در پیش آن نشانی

دلش خوش شد چوآب زندگانی

نه چندان داد سیم و زر بدرویش

که هرگز در حساب آید ازان بیش

ازان شادی بعشرت رای کردند

جهانی خلق شهرآرای کردند

بهر بازار خنیاگر نشسته

چو حوران بهشتی دسته دسته

بزاری ارغنون آواز داده

صدای او ز گردون باز داده

فتاده می میان رگ بتگ در

ز می خون کرده سر پی گم برگ در

می سر زن چنان غوّاص گشته

که در سر مغز سر رّقاص گشته

نهاده می بصد عقل دامی

شده سرمست هر موی از مسامی

حریف چرب مغز خشک، در سر

در آب خشک کرده آتش تر

ز ترّی خیک استسقا گرفته

شکم چون مشک در بالاگرفته

شراب و ابگینه راز کرده

بسوی شیشه سنگ انداز کرده

چکان مرغ صراحی را ز منقار

چو خال سیب شیرین، دانهٔ نار

گل خوش رنگ زیر خوی نشسته

قدح تا گردن اندر می نشسته

ز اشک و گریهٔ‌ تلخ صراحی

شکرخنده زده مشتی مباحی

ز شادی و نشاط باده نوشان

در افگندند خرقه خرقه پوشان

رباب از هرزگی نیشی همی زد

همه بر جان درویشی همی زد

کمانچه از درشتی تیر میخورد

شکر زاوای نرمش شیر میخورد

چنان شد دف ز زخم نابریده

که جان دف بچنبر شد رسیده

رسن در پای چنگ افتاده ناگاه

رسن با چنبر دف گشته همراه

شکر پاشی رگ عودی گشوده

ز موسیقار داودی نموده

ز خار زخمه زخم از خار رفته

ز کار آب آب از کار رفته

بفال نیک بهر نیم جرعه

بپهلو گشته مستان همچو قرعه

نه شب خفتند نه روز آرمیدند

نه یکدم زان دل افروز آرمیدند

بدین شادی بهم شهزاده و شاه

طرب کردند و می خوردند یکماه

زعیش و خوشدلی و شادکامی

یکی صد شد جمال آن گرامی

شهش نگذاشت بی برقع ببازار

که تا ترساندش چشم بد آزار

چو خسروشاه را در روم ششماه

مقام افتاد بگرفتش دل از شاه

هوای گلرخش از حد برون شد

دل او زان هوا دریای خون شد

برنجوری و بیماری بیفتاد

در آن غربت بصد زاری بیفتاد

نه جانش را شکیبایی زمانی

نه دل را برگ تنهایی زمانی

دل خویشش نبود و آن کس هم

نمیزد یک نفس بی همنفس دم

چو گل بربوده بود او را دل از پیش

چگونه بی گلش بودی دل خویش

پدر گفتش چرا از آب رفتی

چو زلف سرکشت در تاب رفتی

اگر هست از پدر چیزیت درخواست

ز تو گفتن، زمن کردن همه راست

جوابش داد خسروشاه کامروز

زبد عهدی خویشم مانده در سوز

شه خوزان که شهرم داد و اقطاع

بسی حق دارد او بر من بانواع

مرا چون در رسالت میفرستاد

بیامد بر سر راه و باستاد

مرا سوگند داد اوّل که در روم

مقامی نبودت جز وقت معلوم

دگر آنجایگه بسیار مردند

که با من نیکویی بسیار کردند

چنان خواهم چو دارم رفعتی من

که بخشم هر یکی را خلعتی من

چو من آنجا روم سرکش از این صدر

ببینندم بدین جاه و بدین قدر

ببخشش دست چون باران کنم من

مکافات نکو کاران کنم من

چو زین اندیشه دل پرداز گردم

بزودی پیش خدمت بازگردم

یقین دانست شه کان مرغ دمساز

نگردد از هوای خویشتن باز

وگر دارد ز رفتن شاه بازش

ز بیماری فتد در تن گدازش

پدر را با پسر کاریست نازک

بتندی کار نپذیرد تدارک

ندید آن کار را جز صبر انجام

ولیکن داد دستوری بناکام

ز سر مهمرد را چندان عطا داد

که در صد سال دریا آن کجا داد

بهر درویش درمانی دگر کرد

بهر رنجیش گنجی پرگهر کرد

نکو گفت آن حکیم نکته پرداز

که نیکویی کن و درآب انداز

وزان پس لشکری باده خزانه

بخسرو داد و خسرو شد روانه

پدر چون دید روی چون نگارش

روان شد اشک خونین صد هزارش

لبش بوسید و تنگ آورد در بر

بدو گفت ای مرا چون چشم در سر

بزودی بوک همچون شیرآیی

که مرده بینیم گر دیر آیی

چو خسرو همچو کیخسرو روان شد

خدنگی بود گویی کز کمان شد

فرس میراند و مهمردش ز پی در

روان میرفت چون آتش به نی در

چنان آن چست رو چالاک میرفت

که باد ازگرد او در خاک میرفت

سپه چون نزد خوزستان رسیدند

ز خوزستان به جز نامی ندیدند

گرفته عرض آن کشور خرابی

چو روی عالم از طوفان آبی

سرا و کاخها باخاک هموار

زمینی رُت نه درمانده نه دیوار

بدانسان شهر را ویرانه کرده

که در وی جغد خلوتخانه کرده

درختان بیخ کنده شاخ رفته

سپه چون مار در سوراخ رفته

نه در ششتر یکی دیبا بمانده

نه در اهواز یک زیبا بمانده

کسی را جست خسرو شاه از راه

خبر پرسید از خوزان و از شاه

جوابش داد مرد کار دیده

که خلقند این زمان تیمار دیده

گریزان گشته شه در قلعهیی دور

همه کار ولایت رفته ازنور

چو تو رفتی سپهدار سپاهان

سپاهی خواست از اقلیم شاهان

سپاهی کرد گرد از هر دیاری

برون ازحد، فزون از هر شماری

بخوزان آمدند و تیغ در چنگ

بیک هفته نیاسودند از جنگ

بآخر شهر خوزستان گرفتند

خرابی پیش چون مستان گرفتند

نخستین راه قصر شاه جستند

بسوی دختر وی راه جستند

گل محروم را ناگاه بردند

بدست خادمانش در سپردند

که تا از شهر خوزان با سپاهان

روان گشتند با گل تا سپاهان

دمار از ما برآوردند صد بار

که ظالم باد دایم سرنگونسار

چو بشنود این سخن خسرو چنان شد

که همچون دلبرش گویی که جان شد

از آنجا سوی باغ شاه شد باز

بزاری نوحه کرد و گریه آغاز

ز گریه خون سراپایش بیالود

چو شریان از تپیدن می نیاسود

بهر جایی که با گل بود کاریش

برست آنجایگه از هجر خاریش

نگرید ابر گرینده بنوروز

چنان کو میگریست از گل بصد سوز

چو چشم نرگسین خونبار کردی

زمین باغ را گلزار کردی

بزیر هر چمن میگشت سرمست

ز سوز عشق میزد دست بر دست

بآخر ناتوان شد شاه ازان کار

توان شد ناتوان دل در چنان کار

چو کار افتادگان پیوسته غمناک

دریده جامه و بنشسته بر خاک

فگنده بستری از بوریا باز

نهاده سر ببالین بلا باز

زمین از چشم او دریا گرفته

سویدای دلش سودا گرفته

گذشته تندرستی، تب رسیده

تمامش نیم جان بر لب رسیده

زباد سرد بر دل آه بسته

ز خون چشم بر تن راه بسته

زبان بگشاد کای چرخ ستمگار

مرا چون خویشتن کردی نگونسار

ز بدبختی سیه شد روز بر من

فتاد از آتش دل سوز بر من

ز جورت رنج دل بسیار بردم

چه میخواهی ز من انگار مردم

برای من چو عزم مرگ کردی

مرا از گل چنین بی برگ کردی

کجایی ای گل بستان جانم

بیا تا چون گلت در دل نشانم

کجایی ای گل مهجور گشته

بدل نزدیک و از تن دور گشته

کجایی ای گل خوشبوی آخر

برون آی از کنار جوی آخر

چنان بیروی تو دل بیقرارست

که گر عمرم بود،عمریم کارست

سیه کردی مرا زین بد بتر نیست

پس از رنگ سیه رنگی دگر نیست

بدینسان بود خسرو قرب یکماه

که تا پیکی درآمد ناگه از راه

ز گلرخ نامهیی آورد شه را

که هین دریاب و در پیش آرره را

که تا یک ره ببینی روی من باز

کجا بینی جز از زیر کفن باز

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:53 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4975459
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث