به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

گر به دردم نرسد آن بت غافل چه علاج

ور کشد سر ز علاج من بی دل چه علاج

کار بحر هوس از رشگ به طوفان چو کشید

غیر زورق کشی خویش به ساحل چه علاج

قتل شیرین چو شد از تلخی جان کندن صبر

غیر منت کشی از سرعت قاتل چه علاج

دست غم زنگ ز پیشانی خدمت چو زدود

جز به تقصیر شدن پیش تو قایل چه علاج

نیم بسمل شده را خاصه به تیغ چو توئی

جز نهادن سر تسلیم به سمل چه علاج

نقد دین گرچه ندادن ز کف اولی‌ست ولی

ترک چشم تو چو گردیده محصل چه علاج

گو دل تازه جنون باش به زلفش دربند

اهل این سلسله را جز به سلاسل چه علاج

محتشم رفتن از آن کوست علاج دل تو

لیک چون رفته فروپای تو در گل چه علاج

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:08 PM

 

گلخنیان تو را نیست به بزم احتیاج

کار ندارد به آب مرغ سمندر مزاج

رتبه به اسباب نیست ورنه چو بر آشیان

هد هد نادان نشست صاحب تختست و تاج

از همه ترکان ستاند هندوی چشم تو دل

از همه شاهان گرفت شحنهٔ حسن تو باج

گرچه تو را از ازل حسن خدا داد بود

عشق که بود این که داد حسن تو را این رواج

هر طرف از دلبران ملک ستاننده‌ایست

از طرفی کن خروج از همه بستان خراج

آن چه بر ایوب رفت نیست خوش اما خوشست

مرد که دارد شکیب درد که دارد علاج

خشم و تغافل به دست ورنه ازو محتشم

جور دمادم خوش است نیست به لطف احتیاج

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:08 PM

 

سالها از پی وصل تو دویدم به عبث

بارها در ره هجر تو کشیدم به عبث

بس سخنها که به روی تو نگفتم ز حجاب

بس سخنها که برای تو شیندم به عبث

تا دهی جام حیاتی من نادان صدبار

شربت مرگ ز دست تو چشیدم به عبث

تو به دست دگران دامن خود دادی و من

دامن از جمله بتان بهر تو چیدم به عبث

من که آهن به یک افسانه همی‌کردم موم

صدفسون بر دل سخت تو دمیدم به عبث

گرد صدخانه به بوی تو دویدم ز جنون

جیب صد جامه ز دست تو دریدم به عبث

محتشم بادهٔ محنت ز کف ساقی عشق

تو چشیدی به غلط بنده کشیدم به عبث

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

زهی طغیان حسنت بر شکیب کار من باعث

ظهورت بر زوال عقل دعوی دار من باعث

ندانم از تو هر چند از ستم فرمائی آزارم

که آن حسن ستم فرماست بر آزار من باعث

تو تا غایت نبودی خانمان ویران کن مردم

تو را شد بر تطاول پستی دیوار من باعث

ز کس حرمت دوشم چه خود را دور میداری

که ایمای تو شد بر جرات اغیار من باعث

خدا خون جهانی از تو خواهد خواست چون کرده

جهان را بر خرابی دیدهٔ خونبار من باعث

دگر در عشوه خواهم کرد گم ضبط زبان تا کی

شود لطف کمت بر رنجش بسیار من باعث

سبک کردم عیار خویش از این غافل که خواهد شد

بر استیلای نازش خفت مقدار من باعث

گره بر رشتهٔ ذکر ملایک می‌تواند زد

سر زلفت که شد بر بستن زنار من باعث

گزیدم صد ره انگشت تحیر چون ز محرومی

به زیر تیغ شد بر زخم او زنهار من باعث

ز ذوق امروز مردم حال غیر از وی چو پرسیدم

که بر اعراض پنهانی شد استغفار من باعث

غم او محتشم بستی در نطقم اگر گه

نگشتی اقتضای طبع بر گفتار من باعث

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

دادم از دست برون دامن دلبر به عبث

به گمانهای غلط رفتم از آن در به عبث

چهرهٔ عصمت او یافت تغییر به دروغ

مشرب عشرت من گشت مکدر به عبث

تیره گشت آینهٔ پاکی آن مه به خلاف

شد سیه روز من سوخته اختر به عبث

بود در قبضهٔ تسخیر من اقلیم وصال

ناکهان باختم آن ملک مسخر به عبث

وصل هر نقد که در دامن امیدم ریخت

من بی صرفه تلف ساختم اکثر به عبث

جامهٔ هجر که بر قامت صبر است دراز

بر قد خویش بریدم من ابتر به عبث

محتشم گر نشد آشفته دماغت ز جنون

به چه دادی ز کف آن زلف معنبر به عبث

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

عمرها فکر وصال تو عبث بود عبث

عشق‌بازی به خیال تو عبث بود عبث

سالها قطره زدن مور ضعیفی چو مرا

در پی دانهٔ خال تو عبث بود عبث

از تو هرگز چو سرافراز به سنگی نشدیم

میوهٔ جستن ز نهال تو عبث بود عبث

بی‌لبت تشنه چو مردیم شکیبائی ما

در تمنای زلال تو عبث بود عبث

پر برآتش زدن مرغ دل ما ز وفا

بر سر شمع جمال تو عبث بود عبث

به جوابی هم ازو چون نرسیدی ای دل

زان غلط بخش سئوال تو عبث بود عبث

محتشم فکر من اندر طلب او همه عمر

چون خیالات محال تو عبث بود عبث

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

به قصد جان من در جلوه آمد قد رعنایت

به قربانت شوم جانا بمیرم پیش بالایت

ازین بهتر نمی‌دانم طریق مهربانی را

که ننشینم ز پا تا جان دهم از مهر در پایت

توانم آن زمان در عشق لاف دردمندی زد

که از درمان گریزم تا بمیرم در تمنایت

خوش آن مردن که بر بالین خویشت بینم و باشد

اجل در قبض جان تن مضطرب من در تماشایت

چو روز مرگ دوزندم کفن بهر سبکباری

روان کن جانب من تاری از جعد سمن سایت

چو روی منکران عشق در محشر سیه گردد

نشان رو سفیدیهای ما بس داغ سودایت

چه مردم کش نگاهست این که جان محتشم بادا

بلا گردان مژگان سیاه و چشم شهلایت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

زهی گشوده کمند بلا سلاسل مویت

مهی نبوده بر اوج علا مقابل رویت

خوشم به لطف سگ درگهت که در شب محنت

رهی نموده ز روی وفا به سایل کویت

طرب فزا شده دشت جنون که خاک من آنجا

بباد رفته ز سم سمند بادیه پویت

رواج مشگ ختن چون بود که هست صبا را

هزار نافه گشائی ز جعد غالیه بویت

نهان ز غیر حدیث صبا بپرس خدا را

دمی که آید ازین ناتوان خسته به سویت

اگر به زلف تو بستم دلی مرنج که هر سو

یکی نه صد دل دیوانه بسته است به مویت

مرا چه غم که دل خسته رام شد به غم تو

درین غمم که مبادا شود رمیده ز خویت

تو دست برده به چوگان و خلق بهر تماشا

ز هر طرف سوی میدان به سر دویده چو گویت

وصال اگر طلبد محتشم بس این که بر آن کو

دمی برآئی و بیند ز دور روی نکویت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

زین نقش‌خانه کی من دیوانه جویمت

صورت طلب نیم که درین خانه جویمت

بیزم به جستجوی تو خاک دل خراب

گنجی عجب مدان که ز ویرانه جویمت

ای شمع دقت طلبم بین که در سراغ

ز آواز جنبش پر پروانه جویمت

عقلم فکند از ره و عشقم دلیل گشت

کز رهنمائی دل دیوانه جویمت

یک آشنا نشان توام در جهان نداد

شضد نوبت این زمان که ز بیگانه جویمت

ای خواب خوش که گمشده‌ای چند هر شبی

تا صبح از شنیدن افسانه جویمت

در کوی شوقم ای دریک دانه معبدی است

کانجا به ذکر سبحه صد دانه جویمت

جام فراق دادی و رفتی که در خمار

چون بی‌خودان به نعرهٔ مستانه جویمت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

کدام سرو ز سنبل نهاده بند به پایت

که برده دل ز تو ای دلبران شهر فدایت

غم که کرده خلل در خرام چابکت ای گل

ز رهگذر که در پاخلیده خارجفایت

سیاست که ز اظهار عشق کرده خموشت

که حرف مهر کسی سر نمی‌زند ز ادایت

اشارت که سرت را فکنده پیش به مجلس

که بسته راه نگه کردن حریف ربایت

سفارش که تو را راز دار کرده بدین سان

که مهر حقه راست لعل روح فزایت

گهی به صفحهٔ رو زلف می‌نهی که بپوشد

شکسته رنگی رخسار آفتاب جلایت

گهی به سنبل مو دست میکشی که نگردد

دلیل عاشقی آشفتگی زلف دوتایت

تو از کجا و گرفتن به کوی عشق کسی جا

سگ تصرف آن دلبرم که برده ز جایت

اگر نه جاذبهٔ عاشقی بدی که رساندی

عنان کشان ز دیار جفا به ملک وفایت

متاز کم ز نکویان سمند ناز که هستی

تو از برای یکی زار و صد هزار برایت

به محتشم که سگ توست راز خویش عیان کن

که چون جریده به آن کو روی دود ز قفایت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100288
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث