به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بی‌پرده برآئی چو به صحرای قیامت

خلد از هوس آید به تماشای قیامت

هنگامه بگردد چو خورد غلغلهٔ تو

بر معرکه معرکه آرای قیامت

در حشر گر آید نم رحمت ز کف تو

روید همه شمشیر ز صحرای قیامت

در قتل من امروز مبر خوف مکافات

کاین داوری افتاد به فردای قیامت

بنشین و مجنبان لب عشاق که کم نیست

غوغای قیام تو ز غوغای قیامت

پروردهٔ تفتندهٔ بیابان تمنا

جنت شمرد دوزخ فردای قیامت

فرداست دوان محتشم از دست تو در حشر

با صد تن عریان همه رسوای قیامت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

چابکسواری آمد و لعبی نمود و رفت

نی نی عقابی آمد و صیدی ربود و رفت

آن آفتاب کشور خوبی چو ماه نو

ظرف مرا به آن می تند آزمود و رفت

نقش دگر بتان که نمی‌رفت از نظر

آن به تن به نوک خنجر مژگان زدود ورفت

تیری که در کمان توقف کشیده داست

وقت وداع بر دل ریشم گشود و رفت

حرفی که در حجاب ز گفت و شنود بود

آخر به رمز گفت و به ایما شنود و رفت

از بهر پای بوس وداعی که رویداد

رویم هزار مرتبه بر خاک سود و رفت

افروخت آخر از نگه گرم آتشی

در محتشم نهفته برآورد دود و رفت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

زانطره دل سوی ذقنت رفته رفته رفت

در چه ز عنبرین رسنت رفته رفته رفت

پیشت چو شمع اشگ بتان قطره قطره ریخت

صد آبرو در انجمنت رفته رفته رفت

من بودم و دلی و هزاران شکستگی

آن هم به زلف پرشکنت رفته رفته رفت

گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر

عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت

رفتی به مصر حسن و نرفتی ازین غرور

آن جا که بوی پیرهنت رفته رفته رفت

جان را دگر به راه عدم ده نشان که دل

در فکر نقطهٔ دهنت رفته رفته رفت

ای محتشم فغان که نیامد به گوش یار

آوازه‌ای که از سخنت رفته رفته رفت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

خاست غوغائی و زیبا پسری آمد و رفت

شهر برهم زده تاراج گری آمد و رفت

تیغ بر کف عرق از چهره‌فشان خلق کشان

شعلهٔ آتش رخشان شرری آمد و رفت

طایر غمزهٔ او را طلبیدم به نیاز

ناز تا یافت خبر تیز پری آمد و رفت

مدعی منع سخن کرد ولیکن به نظر

در میان من و آن مه خبری آمد و رفت

وقت را وسعت آمد شد اسرار نبود

آن قدر بود که پیک نظری آمد و رفت

قدمی رنجه نگردید ز مصر دل او

به دیار دل ما نامه بری آمد و رفت

محتشم سیر نچیدم گل رسوائی او

کاشنایان به سرم پرده دری آمد و رفت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

شهریار من مرا پابست هجران کرد و رفت

شهر را بر من ز هجر خویش زندان کرد و رفت

وقت رفتن داد تیغ غمزه را زهر آب ناز

وان نگه کردن مرا صد رخنه در جان کرد و رفت

من فکندم خویش را از خاکساری در رهش

او ز استغنا مرا با خاک یکسان کرد و رفت

غایب از چشمم چو میشد با نگاه آخرین

خانهٔ چشم مرا از گریه ویران کردو رفت

روز اقبال مرا در پی شب ادبار بود

کز من آن خورشید تابان روی پنهان کرد و رفت

باد یارب در امان از درد بی‌درمان عشق

آن که دردم داد و نومیدم ز درمان کرد و رفت

دوزخی تا بنده شد بهر عذاب محتشم

دوش کان کافر دلش تاراج ایمان کرد و رفت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

یارم طریق سرکشی از سر گرفت و رفت

یکباره دل ز بی دل خود بر گرفت و رفت

رو دروبال کرد مرا اختر مراد

کان مه پی رقیب بد اختر گرفت و رفت

غلطان به خاک بر سر راهش مرا چو دید

دامن کشان ز من ره دیگر گرفت و رفت

گفتم عنان بگیر دلم را که می‌رود

آن بی‌وفا عنان تکاور گرفت و رفت

یک نکته گفتمش که ز من بشنو و برو

صد نکته بیش بر من ابتر گرفت و رفت

دل هم که خوی با ستم عشق کرده بود

دنبال آن نگار ستمگر گرفت و رفت

ای محتشم بسوز فراق این زمان بساز

کان افتاب سایه ز ما برگرفت و رفت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

حسن پری جلوه کرد دیو جنونم گرفت

ای دل بدخواه من مژده که خونم گرفت

من که شب غم زدم بس خم از اقلیم عشق

تفرقه چونم شناخت حادثه چونم گرفت

خنجر جور توام سینه به نوعی شکافت

کاب دو چشم از برون راه درونم گرفت

بهر رضای توام چرخ ز قصر حیات

خواست به زیر افکند بخت نگونم گرفت

هیچ گه از جرم عشق گرم به خونم نگشت

خوی تو در عاشقی بس که زبونم گرفت

عشق که تسخیر من از خم زلف تو کرد

در خم من سالها داشت کنونم گرفت

محتشم از مردمان بود دل من رمان

رام پری چون شدم گرنه جنونم گرفت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

 

بردوش آن قدر دل من بار غم گرفت

کاندر شباب قد من زار خم گرفت

بی‌طاق ابروی تو که طاق است در جهان

چندان گریست دیده که این طاق نم گرفت

تا ملک حسن بر تو گرفت ای صنم قرار

آفاق را تمام سپاه ستم گرفت

راه حریم کوی تو بر من رقیب بست

ناآشنا سگی ره صید حرم گرفت

لیلی اگرچه شور عرب شد به دلبری

شیرین زبان من ز عرب تا عجم گرفت

در ملک جان زدند منادی که الرحیل

سلطان حسن یار چه از خط حشم گرفت

می‌خواستم به دوست نویسم حدیث شوق

آتش ز گرمی سخنم در قلم گرفت

عید است و هرکه هست بتی را گرفته دست

امروز نیست بر من مست ای صنم گرفت

ملک سخن که تیز زبانان گذاشتند

بار دگر به تیغ زبان محتشم گرفت

ادامه مطلب
چهارشنبه 18 مرداد 1396  - 4:07 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100699
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث