به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شب که آن آیینه رو را در برابر داشتم

طالع فغفور و اقبال سکندر داشتم

شرح می دادم به آن لب تلخکامیهای خویش

راه حرفی همچو طوطی پیش شکر داشتم

بر لب سر چشمه کوثر ز روی شرمگین

سینه ای سوزانتر از صحرای محشرداشتم

آن که در گردنکشی مینای می را داغ داشت

تا سحر لب بر لب او همچو ساغر داشتم

نعل وارون دوربینان را حصار آهن است

دل به جایی و نظر بر جای دیگر داشتم

سادگی آیینه ام را شد حصار عافیت

روزیم خون بود تا چون تیغ جوهر داشتم

زنده ام فکر عمارت کرد چون قارون به خاک

یاد ایامی که خشتی در ته سر داشتم

در گرفتاری همان بودم گرفتاری طلب

در قفس بودم نظر بردام دیگر داشتم

تا سر شوریده ام از داغ سودا گرم بود

چون مسیحا چتر از خورشید بر سر داشتم

تشنه چشمی چون صدف مهر ازدهانم بر گرفت

ورنه من در پرده تبخاله کوثر داشتم

در محیط آفرینش از سخنهای گزاف

لال بودم چون صدف با آن که گوهر داشتم

نیست صائب آتشین گفتاری من این زمان

آتشی در سینه دایم همچو مجمر داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیق

مشت خونی کز جگر گاه یمن برداشتم

با زبردستی سپهراهنین پی برنداشت

از امانت بار سنگین که من برداشتم

شکوه از راه درشت عشق کافر نعمتی است

من ز خارش فیض بوی پیرهن برداشتم

مرغ بی بال و پر شب آشیان گم کرده ام

تا دل خود را ز زلف پرشکن برداشتم

هر دو عالم چون صف مژگان فتاد از چشم من

خار راهت تا به چشم خویشتن برداشتم

جز ندامت حاصل دیگر سوال من نداشت

رزق دندان گشت دستی کز دهن برداشتم

مشت خون کشته من قابل دعوی نبود

دست از دامان آن سیمین بدن برداشتم

حاصل صورت پرستی غوطه در خون خوردن است

عبرت از انجام کار کوهکن برداشتم

چون صراحی نشاه می می دهد گفتار من

بزم شد پرشور تا مهر از دهن برداشتم

صائب از نظاره فردوس گشتم بی نیاز

پرده تا از روی گلرنگ سخن برداشتم

تا لب لعل ترا مهر از دهن بر داشتم

فیض داغ تازه از داغ کهن برداشتم

روی تلخ بحر بر من راه خواهش بسته داشت

پیش نیسان چون صدف دست از دهن برداشتم

منفعل از آزادگانم گرچه غیر از دل نبود

توشه ای کز عالم ایجاد من برداشتم

از چمن پیرا چه افتاده است ناز گل کشم

من که از کنج قفس فیض چمن برداشتم

گرچه می دانم نخواهد آمد از بیطاقتی

وعده آن یار جانی را به تن برداشتم

از ندامت می زنم در روزگار خط به سر

دست گستاخی کز آن سیب ذقن برداشتم

فکر داغ تازه ای می گشت گرد دل مرا

پنبه ای گاهی گر از داغ کهن برداشتم

چون نظر بردارم از زلفی که ازهر حلقه اش

بهره ناف غزالان ختن برداشتم

بر سپند من ز اهل بزم کس را دل نسوخت

گرچه من آفات چشم از انجمن برداشتم

یوسفستان گشت زندان غریبی در نظر

تا ز دل یاد زمین گیر وطن برداشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

یاد ایامی که شور عشق بلبل داشتم

از دل صد پاره دامانی پر از گل داشتم

از نسیم شوق هر مو داشت رقصی بر تنم

از پریشانی دل جمعی چو سنبل داشتم

خانه ام بی انتظار خانه پردازی نبود

چشم دایم در ره سیلاب چون پل داشتم

آرزو در سینه ام هرگز نشد مطلق عنان

سد راهی دایم از تیغ تغافل داشتم

من که روشن بود چشم نوبهار از دیدنم

یک چمن خمیازه در آغوش چون گل داشتم

روی شرم آلود گل شد سرمه آواز من

ورنه من هم شعله آواز بلبل داشتم

پای در دامان حیرت داشت رقص گردباد

در بیابانی که من سیر از توکل داشتم

قطره ام در ابر نیسان داشت آتش زیر پا

بس که امید ترقی در تنزل داشتم

خصم را مغلوب کردن از مروت دور بود

ورنه من غالب حریفی چون تحمل داشتم

می درد گوهر گریبان صدف را ورنه من

از شرافت ننگ از عرض تجمل داشتم

ربط من صائب به این بستانسرا امروز نیست

گفتگوها در حریم بیضه با گل داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

من حریف ننگ و عار بیوفایی نیستم

بندبندم کن که من مرد جدایی نیستم

تلخ دارد خواب شیران جهان را مور من

خاک را ه مردم از بی دست و پایی نیستم

کرده ام من ترک دنیارا نه دنیاترک من

در لباس اهل فقر از بی قبایی نیستم

بیشتر عزلت گزینان در کمین شهرتند

من ز عزلت درمقام خودنمایی نیستم

بسته ام عهد درستی با شکستن در ازل

از فلک امیدوار مومیایی نیستم

گو برآرد وحشت تنهایی از جانم دمار

من حریف راه ورسم آشنایی نیستم

ماه از من قرص بیهوده پنهان می کند

سیر چشمم در پی نان گدایی نیستم

پشت بر دیوار حیرت همچو ساحل داده ام

روز وشب چون موج در زنجیر خایی نیستم

می توانم خاک پای عارف رومی شدن

در سخن هر چند عطار و سنایی نیستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

چون صدف دستی که از بهر گهر برداشتم

گر به دندان می گرفتم عقد گوهر داشتم

بستر وبالین من بود از پروبال هما

تا درین بستانسرا سر در ته پرداشتم

دامن پاک قیامت را چرا در خون کشم

من که زخم از خنده خود همچو گل برداشتم

تیرم از تسخیر آن آیینه رو آمد به سنگ

من که در پیشانی اقبال سکندر داشتم

کار روغن می کند با شعله بیباک آب

شد زیاد از تیغ او شوری که در سر داشتم

پای سیرم خشک گردید از غرور زهد کاش

بادبانی چون حباب از دامن ترداشتم

نشتر از نامردمی در پرده چشمم شکست

از ره هر کس به مژگان خار و خس برداشتم

سبزه خط زهر قاتل شد بر آن تیغ نگاه

من به این فصل بهار امید دیگرداشتم

آه سردی بود کز دل از ندامت جسته بود

سایه بیدی که در صحرای محشر داشتم

از رگ خامی همان در پیچ و تابم گرچه من

بستر وبالین زآتش چون سمندر داشتم

هرگز از وحشت نیاسودم درین آرامگاه

تکیه بر شمشیر از پهلوی لاغر داشتم

چون سبو در گردن می شد حمایل عاقبت

دست کوتاهی که دایم در ته سر داشتم

بی نیاز از خلق از دست دعای خود شدم

حاصل عالم ازین یک کف زمین برداشتم

طوطی من صائب از گفتار شکر می فشاند

تا ز عشق آیینه رویی در برابر داشتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

شهری عشقم چو مجنون در بیابان نیستم

اخگر دل زنده ام محتاج دامان نیستم

دست خود چون خوشه پیش ابر می سازم دراز

خوشه چین کشت این خرمن گدایان نیستم

قطره خود را ز کاوش می کنم بحر گهر

چون صدف در انتظار ابر نیسان نیستم

شبنم خود را به همت می برم برآسمان

در کمین جذبه خورشید تابان نیستم

گرچه خاررهگذارم همتم کوتاه نیست

هر زمان بادامنی دست و گریبان نیستم

دور کردن منزل نزدیک را از عقل نیست

چون سکندر در تلاش آب حیوان نیستم

بوی یوسف می کشم از چشم چون دستار خویش

چشم بر راه صبا چون پیر کنعان نیستم

خویش را فربه نمی سازم ز خوان دیگران

چون مه نو کاسه لیس مهر تابان نیستم

بر سر میدان جانبازان بود جولان من

در قفس چون شیر بیدل از نیسان نیستم

کرده ام با خاکساری جمع اوج اعتبار

خار دیواره ام و بال هیچ دامان نیستم

نیست چون بوی گل از من تنگ جا بر هیچ کس

در گلستانم ولیکن در گلستان نیستم

بر دل آزادگان هرگز نمی گردم گران

همچو قمری باردوش سرو بستان نیستم

دار نتواند حجاب جرات منصور شد

اتشم از چوب دربان روی گردان نیستم

نان من پخته است چون خورشید هر جا می روم

در تنور اتشین ز اندیشه نان نیستم

رفته چون مور از قناعت پای سعی من به گنج

در تلاش مسند دست سلیمان نیستم

می برم از کنج عزلت لذت کنج دهان

از حلاوتخانه وحدت گریزان نیستم

نیست از خواری به عزت پله ای نزدیکتر

همچو یوسف دلگران از چاه و زندان نیستم

دشمنان را در نظر دارم شکوه کوه قاف

از گرانقدری سبک در هیچ میزان نیستم

گوش تاگوش زمین از گفتگوی من پرست

در سخن صائب چو طوطی تنگ میدان نیستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

تا ز اهل حیرتم خاطر پریشان نیستم

شمع بی فانوسم آن روزی که حیران نیستم

تیغ بی آبم به دست کارفرمایان عشق

چون رگ ابر بهارانم که گریان نیستم

همچو داغ عشق می جویم دل صد پاره ای

لاله هر باغ و شمع هر شبستان نیستم

با خس و خاشاک عالم تازه رو برمی خورم

درلباس تلخ همچون آب حیوان نیستم

می کنم گوهر به همت اشک تلخ خویش را

چون صدف در زیر بار ابرنیسان نیستم

می رسانم خانه آیینه خود را به آب

چون سکندر در تلاش آب حیوان نیستم

برق آفت در کمین خرمن جمعیت است

تا پریشان خاطرم، خاطر پریشان نیستم

بید مجنونم لباس من بود موی سرم

از لباس شرم چون آیینه عریان نیستم

هر زمان در کوچه ای جولان وحشت می زنم

همچو مجنون بار دوش یک بیابان نیستم

نیست از دار فنا اندیشه منصور مرا

آتشم از چوب دربان روی گردان نیستم

نقش امیدی که من از عشق دارم د رنظر

گر ببازم هر دو عالم را پشیمان نیستم

رزق می آید به پای خویش تا دندان به جاست

آسیا تا هست در اندیشه نان نیستم

سینه چون پروانه بر شمع تجلی می زنم

چون شرار از صحبت آتش گریزان نیستم

بوته خاری مرا از دامن صحرا بس است

در قفس پیوسته از فکر گلستان نیستم

تا گریبان دامن از خار تعلق چیده ام

همچو بحر از خار و خس آلوده دامان نیستم

چون نباشم ایمن از درد بلند اقبال عشق

نزل خاصان است درد و من از ایشان نیستم

رهروان را می دهم در چشم خود چون اشک جا

تشنه آزار چون خار مغیلان نیستم

همچو جان آثار من پیداست بر لوح وجود

گرچه پنهانم به ظاهر لیک پنهان نیستم

هیچ نقشی را نمی گیرم به غیر از سادگی

مهره موئین چرخ حال گردان نیستم

سایه دیوار رااز دور می بوسم زمین

همچو شبنم خوش نشین باغ و بستان نیستم

آبهای شکرین مصر غربت خورده ام

من حریف آب تلخ چاه کنعان نیستم

شربت بیماری من گریه تلخ من است

چون هوس بیمار آن سیب زنخدان نیستم

این جواب آن غزل صائب که می گوید حکیم

من حریف باد دستیهای مژگان نیستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

گر چه در تعمیر جسمم غافل از دل نیستم

دست در گل دارم اما پای در گل نیستم

خط شناس جوهر آیینه دل نیستم

ورنه از راز نهان چرخ غافل نیستم

پیش انوار تجلی نعل من درآتش است

چون شرر پروانه هر شمع محفل نیستم

با اثر کاری ندارد اشک بی پروای من

تخم می افشانم در فکر حاصل نیستم

ماه نتواند به دام هاله آوردن مرا

پیش هر ناشسته رویی پای درگل نیستم

کشتی نوحم دل دریاست لنگر گاه من

چون کمند موج در انداز ساحل نیستم

گرچه از منزل برون ننهاده ام هرگز قدم

بی خبر ازراه و رسم هیچ منزل نیستم

با همه آزردگی از من کسی آزرده نیست

آهنین جانم ولیکن آهنین دل نیستم

در نمی آیم ز جا از روی گرم انجمن

چون سپند بی ادب نادیده محفل نیستم

پیچ و تاب فارغ البالی بلایی بوده است

جسته ام بیرون ز بند و بی سلاسل نیستم

وحشیان آرزو را سر به صحرا داده ام

همچو مجنون گوش برآوازمحمل نیستم

دامن مطلب به جستجو نمی آید به دست

ورنه من در قطع راه شوق کاهل نیستم

می زند موج شکستن پیکرم چون بوریا

در دبستان ریاضت فرد باطل نیستم

گرچه از زخم نمایان شاخ گل گردیده ام

همچنان از چشم زخم خار غافل نیستم

در بیابان طلب چون لشکر ریگ روان

می کنم قطع ره و در فکر منزل نیستم

گر چه صائب شسته ام از دل غبار آرزو

یک نفس بی آه و یک دم بی غم دل نیستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

گر نگردد بر مرادم چرخ در غم نیستم

جوهر تیغم ز پیچ و تاب درهم نیستم

جنگ دارد طرز من با مردم این روزگار

در میان عالمم وز اهل عالم نیستم

خارخشکم دودمان گلخن از من روشن است

روشناس لاله و گل همچو شبنم نیستم

گل افتد از پنبه راحت به چشم داغ من

زیر بار چوب نرمیهای مرهم نیستم

یک سر سوزن تعلق نیست با دنیا مرا

در تجرد کمتر از عیسی مریم نیستم

نیستم داغ عزیزان، چند سوزم بی سبب

در کشاکش چند باشم زلف ماتم نیستم

بس که بر حسن گلو سوز تو دل می سوزدم

در حرم ایمن ز چشم شور زمزم نیستم

زین گلستان گل صائب خوشم افتاده است

تا نباشم در یمان خار خرم نیستم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

از هوای تر بر افروزد چراغ عشرتم

رشته باران بود شیرازه جمعیتم

نیست جز مهر خموشی حلقه ای بر در مرا

می خورد بر یکدیگر از چشم گویاخلوتم

از کمال بی دماغی صحبت ارباب حال

خانه زنبور می آید به چشم وحشتم

تلخ دارد عیش بر کنج دهان گلرخان

از شکر شیرینی بسیار کنج عزلتم

آبروی من چو گوهر سر به مهر عزت است

روزه از حرف طمع دارد زبان حاجتم

مستی و دیوانگی می ریزد از رفتار من

نقش پا رطل گران می گردد از کیفیتم

از تماشای شکار جرگه دارد بی نیاز

شادی جمعیت دل در کمند وحدتم

می گذارم گر چه چون خورشید پهلو بر زمین

آسمان را داغ دارد از بلندی همتم

حرف حق را برزبان می آوردم منصوروار

تیغ می مالد زبان بر خاک پیش جراتم

با همه بی حاصلی دارم دل آزاده ای

برنیاید از بغل چون سرودست حاجتم

همچو عنقا سعی درگمنامی خود می کنم

نیست صائب چون نواسنجان تلاش شهرتم

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029752
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث