به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در نمود نقشها بی اختیار افتاده ام

مهره مومم به دست روزگار افتاده ام

ز انقلاب چرخ می لرزم به آب روی خویش

جام لبریزم به دست رعشه دار افتاده ام

نیست دستی بر عنان عمر پیچیدن مرا

سایه سروم به روی جویبار افتاده ام

چون نگردد داغ حسرت فلس براندام من

از محیط بیکران در چشمه سارافتاده ام

دیده ام در نقطه آغاز انجام فنا

چون شرر در جانفشانی بیقرار افتاده ام

هرکه بردارد مرا از خاک اندازد به خاک

میوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده ام

بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت

در بهشتم تا ز اوج اعتبار افتاده ام

دست موج از زخم دندان گهر نیلی شده است

تا من از دریای هستی برکنار افتاده ام

هیچ کس حق نمک چون من نمی دارد نگاه

داده ام حاصل اگر در شوره زار افتاده ام

خنده گل در رکاب چشم خونبار من است

گریه رو هرچند چون ابر بهار افتاده ام

تارو پود هستی من جامه فانوس نیست

من همان نورم که بیرون زین حصار افتاده ام

خواری و بیقدری گوهر گناه جوهری است

نیست جرم من اگر دررهگذار افتاده ام

نیست غیر از ساده لوحی خط پاکی درجهان

من چو طفلان درپی نقش و نگار افتاده ام

نیست صائب بی سرانجامی مرا مانع ز عشق

گر چه بد نقشم ولی عاشق قمار افتاده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

در ته یک پیرهن از یار دور افتاده ام

آه کز نزدیکی بسیار دورافتاده ام

می کشم خمیازه بر آغوش در آغوش یار

همچو مرکز از خط پرگار دور افتاده ام

نیست تدبیری به جز دوری ز نزدیکی مرا

من که از نزدیکی بسیار دورافتاده ام

از بهشت افتاد بیرون آدم و خندان نشد

چون نگریم من که از دلدار دورافتاده ام

تیشه فرهاد گردیده است هرمو برتنم

تاازان معشوق شیرین کاردورافتاده ام

شد نفس انگشت زنهار از دهان تلخ من

تاازان لبهای شکر بار دورافتاده ام

نیست ممکن بازگشت من به عمر جاودان

این چنین کز بزم او این بار دور افتاده ام

پیرکنعان چون به من در گریه همچشمی کند

او ز یوسف من ز یوسف زار دورافتاده ام

چون توانم عمر صرف جستجوی یار کرد

من که از خود بیشتر از یار دور افتاده ام

می پرد چشمم به خواب نیستی همچون شرار

از تو ای آتشین رخسار دورافتاده ام

گاه می خندم ز شادی گاه می گریم ز درد

زان که هم از یارو هم از اغیار دورافتاده ام

کیست صائب تا زحال او خبر بخشد مرا

مدتی شد کز دل افگار دورافتاده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

تا به فکر شبرویهای خیال افتاده ام

مست لذت در شبستان وصال افتاده ام

نیست غیر از ناامیدی حاصل دیگر مرا

دانه بی طالعم در خشکسال افتاده ام

می شود هر روز فکرم یک سرو گردن بلند

تا به فکر قامت آن نونهال افتاده ام

با همه مشکل گشایی خاک باشد رزق من

بر سر ره چون کلید اهل فال افتاده ام

صحبت من نیست بار خاطر نازکدلان

هرکجا افتاده ام خوشتر ز خال افتاده ام

هست اگر کیفیتی بازندگی در بیخودی است

تا به حال خویش می آیم ز حال افتاده ام

دور از انصاف است در محشر به دوزخ بردنم

من که در آتش مکرر ز انفعال افتاده ام

هر سر موی حواس من به راهی می رود

تا به دام زلف آن وحشی غزال افتاده ام

شاهد بیداری شبهاست خواب بی محل

من از خواب چشم او در صد خیال افتاده ام

چرخ هر خواری که بامن می کند شایسته ام

میوه خامم سزای خاکمال افتاده ام

چون نباشد ذره من ایمن از بیم زوال

همعنان آفتاب بی زوال افتاده ام

آرزویی هر دم از گردون تمنا می کنم

کودک شوخم سزای گوشمال افتاده ام

چند پرسی صائب احوال پریشان مرا

نیست حالی تا بگویم چون زحال افتاده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

بوالعجب مجموعه ها از کف به حسرت داده ام

حاصل عمر گرامی را به غارت داده ام

تا چرا گل به چشم خود ندادم جای او

خار مژگان را به سیلاب ندامت داده ام

باچه رو در چار سوی مصر دکان واکنم

کاروان حسن یوسف را به غارت داده ام

مبدا فیاض اگر با من کند خصمی رواست

باوجود حسن معنی دل به صورت داده ام

مردم آزاده را یک جامه چون سرومست بس

کافرم در عمر خود گرتن به زینت داده ام

چشم آن دارم که از ملک اثر یابد نشان

از ته دل گریه را امروز رخصت داده ام

چرخ را بر خویشتن فرمانروا گردانده ام

تیغ بیرحمی به دست بی مروت داده ام

عذر خواه معصیت اشک پشیمانی بس است

نامه خود را به دست ابر رحمت داده ام

صائب این شعرتر آتش زبان را گوش کن

تا بدانی در سخن داد فصاحت داده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام

تخم خال عیب باشد در زمین ساده ام

قطره بی ظرفم اما چون به جوش آید دلم

می کند تنگی خم گردون به جوش باده ام

گر چه صحرایی است بر مشت غبارم چشم مور

دربغل دارد فلکها را دل بگشانده ام

هیچ کس را دل نمی سوزد به من چون آفتاب

گرچه از بام بلند آسمان افتاده ام

اختیاری نیست سیر موجه بیتاب من

سالها شد از بام بلند آسمان افتاده ام

می زنم در لامکان پر با پریزادان قدس

پشت بردیوار جسم از کاهلی ننهاده ام

گردش چشمی که من زان دشمن دین دیده ام

بادبان کشتی می می کند سجاده ام

از بزرگان دیدن دربان مرا دلسرد ساخت

کرد یک دیدن ز صد نادیدنی آزاده ام

می شود قفل خموشی غنچه منقار او

گر شود آیینه طوطی ضمیر ساده ام

انتظار همرهان صائب عنانگیر من است

ورنه من عمری است تا پرواز را آماده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

چون قدح از عکس ساقی در بهشت افتاده ام

در خرابات مغان خوش سر نوشت افتاده ام

در جهان آب و گل از درد و داغ عشق او

دوزخی دارم که از یاد بهشت افتاده ام

خارو گل آب از بهارستان وحدت می خورد

من ز غفلت در تمیز خوب وزشت افتاده ام

خم به فکر خاکساریهای من خواهد فتاد

چند روزی بر زمین گر همچو خشت افتاده ام

چون به داغ غربت من دل نسوزد سنگ را

خال موزونم که به رخسار زشت افتاده ام

من که صائب تا به گردن در گل تن مانده ام

زین چه حاصل کز ازل گردون سرشت افتاده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده ام

چون نگاه آشنا از چشم یارافتاده ام

دست رغبت کس نمی سازد به سوی من دراز

چون گل پژمرده برروی مزارافتاده ام

اختیارم نیست چون گرداب بر سر گشتگی

نبض موجم در تپیدن بیقرار افتاده ام

عقده ای هرگز نکردم باز از کار کسی

در چمن بیکار چون دست چنار افتاده ام

نیستم یک چشم زد ایمن ز آسیب شکست

گوییا آیینه ام در زنگبار افتاده ام

همچو گوهر گردلم از سنگ گردد دور نیست

دور از مژگان ابر نو بهار افتاده ام

من که صائب کاریکرو کرده ام با کاینات

درمیان مردم عالم چه کار افتاده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

 

گر چه از دریا به ظاهر چون گهر بگسسته ام

ازره پنهان به آن روشن روان پیوسته ام

در سرانجام جهان از بی دماغیهای من

می توان دانست دل بر جای دیگر بسته ام

چون شود مانع مرا از سیر زنجیر جنون

من که از بند فرنگ عقل بیرون جسته ام

آشنا جویان عالم خویش را گم کرده اند

فارغم از آشنایان تا به خود پیوسته ام

در شکست کشتی من موج خونخواری شده است

هر لب نانی که بر خوان فلک بشکسته ام

گر چه عالم منتظم از فکر باریک من است

درنظر بیقدرتر از رشته گلدسته ام

بگذرانم چون سلام آشنایی را ز خود

از دهان شیر پندارم مسلم جسته ام

می شمارد عشق صائب از تن آسانان مرا

گر چه از درد طلب هرگز ز پا ننشسته ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

از تحمل راه گفت و گو به دشمن بسته ام

پیش سیلاب حوادث سد آهن بسته ام

همچنان دارد مرا سرگشته دوران گرچه من

برشکم سنگ از قناعت چون فلاخن بسته ام

در دل آهن دم جان بخش را تاثیر نیست

بی سبب خود را به عیسی همچو سوزن بسته ام

از سبکباران راه عشق خجلت می کشم

بر کمر هر چند جای توشه دامن بسته ام

نیست جزواکردن و پوشیدن چشم از جهان

چون شرر طرفی که من از چشم روشن بسته ام

ظلمت از کاشانه ام چون دود بیرون رفته است

از فروغ عاریت تا چشم روزن بسته ام

ز خم سنگ آسوده سازد مار را از پیچ وتاب

از جوانمردی کمر در خون دشمن بسته ام

دانه ای هرچند صائب بس بود سالی مرا

من کمر چون مور در تاراج خرمن بسته ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

گر چنین شوید غبار زهد از دل باده ام

بادبان کشتی می می شود سجاده ام

چون نگردد آب درچشم جهان از دیدنم

از یتیمی درغریبی چون گهر افتاده ام

عالم قسمت ندارد سیر چشمی همچو من

قانع از خرمن به برگ کاه چون بیجاده ام

شسته ام دست از لباس زود سیر نوبهار

همچو سرواز برگریز نیستی آزاده ام

باطنم از جوهر ذاتی است پر نقش و نگار

گرچه چون آیینه در ظاهر زمین ساده ام

نیست ناخن گیر دلهای عزیزان ورنه من

ناوک خارا شکافم این چنین کاستاده ام

زردرویی می کشم چون نی ز همراهان خویش

من که از ذوق سفر هرگز کمر نگشاده ام

عاجزم در عقده دل گرچه صائب بارها

عقده سردر گم افلاک را بگشاده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029754
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث