به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مو بمو دارم به خاطر خط جانان را تمام

هیچ کس چون من ندارد حفظ قرآن را تمام

صفحه رخسار خوبان را قماش دیگرست

دیده ام چون شبنم اوراق گلستان را تمام

نیست جز خورشید تابان مومیایی ماه را

عشق کامل می کند ناقص عیاران را تمام

حسن می بالد به خود درپرده شرم و حیا

می نماید چاه و زندان ماه کنعان را تمام

باده بی پشت پیش باده خواران نارس است

کرد خط پشت لب آن لعل خندان را تمام

نیست یک دل در جهان بی داغ عالمسوز عشق

هست در زیر نگین عالم سلیمان را تمام

نیست ممکن نیم بسمل عشق بگذارد مرا

می کنند اهل مروت زود احسان را تمام

بازگشتی آتش را به شمع نیم سوز

میکند سوز محبت ناتمامان را تمام

رفت در دنیای بی حاصل سراسر عمر تو

ریختی در شوره زار این آب حیوان را تمام

می شود از صاحبان دل شکست دل درست

می کند خورشید صائب ماه تابان را تمام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

روی گرم لاله شد برق کتان توبه ام

سوخت استغفار را گل در دهان توبه ام

غنچه گل دامن پاک مرا در خون کشید

از شکوفه ماهتابی شد کتان توبه ام

جست تیر هوایی خشکی زهدازسرم

نرم شد از جوش گل پشت کمان توبه ام

شاخ گل ازآستین آورد بیرون هر طرف

پنجه خونین به انداز عنان توبه ام

دولت بیدار می برروی من افشاند آب

بود چون گل هفته ای خواب گران توبه ام

محو کرد از گریه شادی رگ ابر بهار

چشم تا برهم زدم نام و نشان توبه ام

مشت خاری پنجه بادریای آتش چون زند

عاقبت مقهور می شد قهرمان توبه ام

سالم از صحرای زهد خشک بیرون امدم

آتش می شد دلیل کاروان توبه ام

بار دیگر دختر زر برد از راهم برون

تا چه خواهد کرد این ظالم به جان توبه ام

طبع سرکش در ربود از من عنان اختیار

تا کی این گلگون درآید زیر ران توبه ام

از شکست توبه ام قند مکرر می خورد

کام هرکس تلخ بود از داستان توبه ام

سوخت از برق شراب کهنه صائب ریشه اش

بر نخورد از زندگی نخل جوان توبه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

گلبانگ به از زرست ای گل

غافل نشوی ز حال بلبل

با گوش تو نسبت در گوش

سر گوشی شبنم است با گل

کاری نگشود ناخن عجز

مردانه زدیم بر تغافل

دیری است خصم آهنین تن

در خاک من است از تنزل

تا بود دلم خراب غم بود

از موج کمر نبست این پل

صائب ز نوای آتشینت

خاکستر شد هزار بلبل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

گر تشنه اسراری پیش آر شراب اول

گر گنج خواهی می گرد خراب اول

ان نقطه خاموشی درحرف نمی گنجد

بر طاق فراموشی بگذار کتاب اول

از ترک هوا آخر با بحر یکی گردند

هر چند هوا جویند مردم چو حباب اول

از لطف بهار آخر دریای گهر گردد

جز دود و بخاری نیست هر چند سحاب اول

تا در پس این پرده است دل صاف نمی گردد

چون زنده دلان بگذر از پرده خواب اول

از خنده عشق ای دل زنهار مشو ایمن

بستر ز نمک سازند از بهرکباب اول

حاشا که طمع گردد دل سایل

گر عرض دهد بردل تلخی جواب اول

آنان که خبر دارند ار آخر کار خود

شرط است که بگذارند پارا به حساب اول

افسرده تر از پیری است دولت چو کهن گردد

هر چنددل افروزست چون عهد شباب اول

هر چند چمن پیرا درپاس چمن کوشد

آتش نفسان از گل گیرند گلاب اول

با ما سخنی سرکن کان مهر جهان آرا

ذرات جهان را داد تشریف خطاب اول

هشیار به حرف ما صائب نتوان پی برد

تر طیب دماغی کن ازباده ناب اول

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

عاشق صادق نمی دارد تمناهای خام

تخم انجم در زمین صبح می سوزد تمام

کام و ناکامی درین گلشن هم آغوش همند

بیشتر از فصلها در فصل گل باشد ز کام

فسق پیش من زطاعات ریایی بهترست

استخوان صد پیرهن باشد به از مغز حرام

تیرگی بیرون نرفت از دل به علم ظاهری

خانه را روشن نمی سازد چراغ پشت بام

ز انتقام حق کند ایمن عدوی خویش را

می کشد هرکوته اندیشی که از خصم انتقام

می توان آسان گسستن دامهای سست را

دل مخور گر کار دنیای تو باشد بی نظام

سالکی کز نور وحدت صیقلی شد دیده اش

می کند چون کعبه هر سنگ نشان را احترام

عالم روشن به چشم خویش می سازد سیاه

چون عقیق از سادگی هرکس کند تحصیل نام

از گرانسنگی پرستاران مودب می شوند

سجده پیش بت برهمن می کند جای سلام

چشم بد را ناتمامیهاست نیل چشم زخم

روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام

از طوع پیش خسان مگشا لب خواهش که نیست

تا لب گور این جراحت را امید التیام

اره با آهن دلی با نخل بارآور نکرد

انچه با عزلت گزینان می کند سین سلام

نفس چون مطلق عنان گردید طغیان می کند

سرکشی بارآورد چون نخل آب بی لجام

می شود کام سخنورتر ز شعر آبدار

سبز سازد تیغ اگراز آب خود صائب نیام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

سعی کن در عزت سی پاره ماه صیام

کز فلک از بهر تعظیمش فرود آمد کلام

آدمی ممتاز شد از سایر حیوان به صوم

نامه انسان به این مهر خدایی شد تمام

چون در دوزخ دهان گر چند روزی بسته شد

باز شد چندین دراز جنت به روی خاص و عام

خال روی مه جبینان گر ز مشک و عنبرست

از شب قدرست خال چهره ماه صیام

نیست در سالی دو عید افزون و از فرخندگی

عید باشد مردمان را سی شب این ماه تمام

لذت افطار در دنبال باشد روزه را

صبح اگر بندد دری ایزد گشاید وقت شام

روزه سازد پاک صائب سینه ها را از هوس

ز آتش امساک می سوزد تمناهای خام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

چو خواهی عاقبت شد رزق موران

به دولت گر سلیمانی چه حاصل

چو آخر می شود تابوت تختت

اگر جمشید و خاقانی چه حاصل

چو دوران می کند درکاسه ات خاک

تو گر فغفور دورانی چه حاصل

به عالم نیست چون صائب سخن سنج

تو در ترتیب دیوانی چه حاصل

تو در تن غافل از جانی چه حاصل

اسیر چاه و زندانی چه حاصل

تن خاکی است زندانی و تو از جهل

در استحکام زندانی چه حاصل

به دل خوردن شود جان سیر از تن

تو در اندیشه نانی چه حاصل

به جان دادن توان عمر ابد یافت

تو لرزان بر سر جانی چه حاصل

عزیزان جهان جویای دردند

تو در تحصیل درمانی چه حاصل

به ظاهر بنده رحمانی اما

ز مردودان شیطانی چه حاصل

لباس ادمیت خلق نیکوست

تو زین تشریف عریانی چه حاصل

به بیداری توان فرمانروا شد

تو زین دولت گریزانی چه حاصل

بود بی پرده نور حق هویدا

تو از پوشیده چشمانی چه حاصل

شود کوته به شبگیر این ره دور

تو در رفتن گرانجانی چه حاصل

خط آزادگی چون سرو داری

ز رعنایی نمی خوانی چه حاصل

شب قدری ولی از دل سیاهی

تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

دهن می باید از غیبت کنی پاک

تو در پرداز دندانی چه حاصل

توان شد از خرابی مخزن گنج

تو در تعمیر ایوانی چه حاصل

نفس ذکرست چون باشد شمرده

تو ظاهر سبحه گردانی چه حاصل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

ز خلوت برنمی آیی چه حاصل

به چشم تر نمی آیی چه حاصل

ندارد حسن منظر بهتر از چشم

به این منظر نمی آیی چه حاصل

سرآمد زندگانی و تو بیرحم

مرا بر سر نمی آیی چه حاصل

تو چون قمری مرا ای سرو آزاد

به زیر پر نمی آیی چه حاصل

می نابی ولی از خلوت خم

چو در ساغر نمی آیی چه حاصل

ز آغوش صدف از شرم بیرون

تو چون گوهر نمی آیی چه حاصل

ز پیوندست هر نخلی برومند

به عاشق درنمی آیی چه حاصل

به صد مینای می از پرده شرم

تو ظالم برنمی آیی چه حاصل

گرفتم با تو عالم برنیاید

تو با خود برنمی آیی چه حاصل

برون از تخته بند جسم چون تیغ

تو بیجوهر نمی آیی چه حاصل

گرفتم عمر صائب باز گردید

تو چون کافر نمی آیی چه حاصل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

ای از رخت هر خار سامان بستان در بغل

هر ذره را از داغ تو خورشید تابان در بغل

هر حلقه زلف ترا صد ملک چین درآستین

هر پرده چشم ترا صد کافرستان در بغل

کی چشم گستاخ مرا راه تماشا می دهد

رویی که دارد از عرق چندین نگهبان در بغل

یک ره برآر از آستین دست نگارین در چمن

تا دستها پنهان کند سرو خرامان در بغل

هر جا که دفتر واکند آن یوسف گل پیرهن

صبح قیامت می نهد از شرم دیوان در بغل

جوش قیامت می زند خونم ز پند ناصحان

باد مخالف را بود سامان طوفان در بغل

زان سان که سنبل چشمه را از دیده ها پنهان کند

دارد چنان چشم مرا خواب پریشان در بغل

چون غنچه سراز جیب خود بهر چه بیرون آورم

من کز خیال روی او دارم گلستان در بغل

امروز عاجز گشته ام درراز پنهان داشتن

من کآسمان را کردمی چون شیشه پنهان در بغل

کو جذبه ای تا بگذرم زین خارزار بی امان

تا کی فراهم آورم چون غنچه دامان در بغل

صد تیره آه از سینه اش یکبار می آید برون

آن را که چون ترکش بود صدرنگ پیکان در بغل

از گنج بی پایان حق دخل کریمان می رسد

هرگز نماند مهر را دست زرافشان در بغل

دست حوادث کوته است از دامن آزار من

دارم چو بحر از موج خود صد تیغ عریان در بغل

ما و خرابات مغان کز وسعت مشرب بود

هرمور از خود رفته را ملک سلیمان در بغل

عرض صفای دل مده درحلقه تن پروران

عاقل کند در زنگبار آیینه پنهان در بغل

از ناتوان جهان گیرند همت پردلان

شیر ژیان را پرورد دایم نیستان در بغل

گل می کند صائب همان از سینه پر خون من

چندان که سازم داغ را چون لاله پنهان در بغل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

تا چند کشم درد سر از رهگذر دل

کو عشق که فارغ شوم از دردسر دل

بیم است که چون شهپر پروانه بسوزد

نه پرده نیلی ز فروغ گهر دل

آشفته دماغان خبر از خویش ندارند

از زلف همان به که نپرسم خبر دل

تا در نظرت سبحه و زنار یکی نیست

دریاب که دارد رگ خامی ثمر دل

گنج گهرست آن که توان پی به سرش برد

هر بیهده گردی نبرد پی به سر دل

شد سرمه درین وادی سوزان نفس برق

ای راهرو خام مرو براثر دل

صد مرحله از کعبه مقصود فتد دور

هرکس که کند رو به قفا در سفر دل

بی رخنه دل راه به جنت نتوان برد

دست من و دامان تو ای رخنه گر دل

چندان که نظر کار کند بیخبرانند

ای دلشد گان از که بپرسم خبر دل

گورست سرایی که در او نیست چراغی

هر شب ببر ازآه چراغی به سر دل

خورشید که روشنگر ذرات وجودست

دریوزه اکسیر کند از نظر دل

صائب گهر دل اگر از پرده برآید

درنه صدف چرخ نگنجد گهر دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5030970
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث