به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا نظر از عارض گلفام او پوشیده ام

خار درچشمم اگر روی فراغت دیده ام

در بهم پیچیدن زلف درازش عاجزم

من که طومار دو عالم را بهم پیچیده ام

سالها در پرده دل خون خود را خورده ام

تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیده ام

من که شمع محفل قربم درین وحشت سرا

کافرم گر پیش پای خویشتن را دیده ام

در دهان آتش سوزان به جرات می روم

جامه فتحی ز نقش بوریا پوشیده ام

باد می سنجم کنون و شکرطالع می کنم

در ترازویی که گوهر بارها سنجیده ام

می توان چون آب خواندن از بیاض چشم من

نامه او راز بس بر چشم تر مالیده ام

کوه در دامن نگنجد در فضای لامکان

زیر گردون حیرتی دارم که چون گنجیده ام

جبهه من غوطه در گرد کدورت خورده است

غیر پندارد که صندل بر جبین مالیده ام

در بیابان طلب در اولین گامم هنوز

من که چون خورشید بر گرد جهان گردیده ام

کی پریشان می کند خواب اجل صائب مرا

من که در بیداری این خواب پریشان دیده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

این منم در دست زلف یار را پیچیده ام

در سخن آن شکرین گفتار را پیچیده ام

تن به خوی آتشین لاله رویان داده ام

در حریر شعله این طومار را پیچیده ام

سر اگر خواهند ازمن بی تامل می دهم

بهر وا کردن من این دستار را پیچیده ام

عاجزم در باز کردنهای آن بند قبا

من که قفل صد در گلزار را پیچیده ام

چون نفس صائب نیاید سرمه آلود از جگر

کم عنان آه آتشبار را پیچیده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

اشک را در پرده های چشم تر پیچیده ام

ساده لوحی بین که در کاغذ شرر پیچیده ام

من نه آن نخلم که ننگ بی بری بارآورم

سر ز بیم سنگ طفلان از ثمر پیچیده ام

گر چه مور لاغرم اما شکارم فربه است

رشته بی جانم اما بر گهر پیچیده ام

خود نمایی شیوه من نیست چون طفل سرشک

دود آهم در زوایای جگر پیچیده ام

نیستم چون کعبه در بند لباس عاریت

بید مجنونم که موی خود به سر پیچیده ام

چشم آن دارم که دامان مرا پر گل کند

پای پرخاری که در دامان تر پیچیده ام

گر کشند از سینه ام پیکان نگردم با خبر

بس که بر قاصد به تحقیق خبر پیچیده ام

از غرور بی نیازی بارها بال هما

بر سر من سایه افکنده است و سر پیچیده ام

شبنمم صائب ولی از قوت بازوی عشق

پنجه خورشید را بر یکدگر پیچیده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

 

بی تن خاکی چو نام نیکمردان زنده ام

سالها شد این لباس عاریت را کنده ام

گر چه برگ من زبان شکر و بار افتادگی است

همچنان از حسن سعی باغبان شرمنده ام

بس که چون یوسف گران بر خاطراخوان شدم

از وطن هرکس مرا آزاد سازد بنده ام

مطلبم زین نعل وارون جز تلاش نام نیست

چون عقیق از نام در ظاهر اگر دل کنده ام

چون قلم تنگ بر من از سیه کاری جهان

نیست جزیک پشت ناخن دستگاه خنده ام

نیست صائب غیر آه نا امیدی خوشه اش

تخم امیدی که من در شوره زار افکنده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیده ام

تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیده ام

از سر هر خار صد زخم نمایان خورده ام

تا چو شبنم روشناس این چمن گردیده ام

خضر دارد داغها بر دل ز استغنای من

روی آب زندگی را برزمین مالیده ام

شعله بی مایه ام با خار و خس در دارو گیر

خورده ام صد زخم تایک پیرهن بالیده ام

از سر غیرت سپند آتش خود گشته ام

پیش اغیار از جفای او اگر نالیده ام

زود بر فتراک می بندد سر خورشید را

شهسواری راکه من در خانه زین دیده ام

پر برآورده است از درد طلب سنگ نشان

از گرانجانی همان من بر زمین چسبیده ام

می کند تیغ زبان شعله را دندانه دار

جامه فتحی که من از بوریا پوشیده ام

تا چو می صائب کلامم پخته و رنگین شده است

در حریم سینه خم سالها جوشیده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

تا شده است از دوربینی عاقبت بین دیده ام

در ترازوی قیامت خویش را سنجیده ام

منت دست نوازش می کشم از دست رد

از قبول خلق از بس بی تمیزی دیده ام

کی نظر بندم به صحرا می کند چشم غزال

این نوازشها که من از سنگ طفلان دیده ام

می کند در پیش پا دیدن نگاهم کوتهی

بس که از شرم غدار او نظر دزدیده ام

بوده ذوق پاره گردیدن گریبانگیر من

جامه ای چون کعبه در سالی اگر پوشیده ام

برزمین ناید ز شادی پای من چون گردباد

تا خس و خاشاک هستی را بهم پیچیده ام

زینهار از کامجویی دست خود کوتاه دار

کز گل ناچیده من صد دامن گل چیده ام

کرده ام از بهر کاهش خویش را گرد آوری

چون مه نو ز التفات مهر اگر بالیده ام

مد احسان می شمارم پیچ و تاب ماررا

چین ابرویی که من از اهل دولت دیده ام

آیه رحمت شمارم سبزه زنگار را

از جهان نادیدنی از بس که صائب دیده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

سر چو دود از روزن اختر برون آورده ام

شعله شوخم سر از مجمر برون آورده ام

تیغ می مالد زبان بر خاک پیش جراتم

پیچ و تاب از قبضه جوهر برون آورده ام

نیست چون خورشید در طالع مرا آسودگی

ورنه از هر روزنی من سر برون آورده ام

دیگران از بحر اگر گوهر برون آورده اند

من دهان خشک و چشم تربرون آورده ام

با دل بی نقش از مجموعه عالم خوشم

من همین یک فرد ازین دفتر برون آورده ام

غیر سربازی ندارم مدعایی چون حباب

گاه گاهی گر ز دریا سربرون آورده ام

نیست رنگی از عقیق آبدار او مرا

گرچه آب و رنگ از گوهر برون آورده ام

درد و داغ عشق دارد از بهشتم بی نیاز

در دل دوزخ سر از کوثر برون آورده ام

حیرت سرشار دارد از وصالم بی نصیب

در دل دریا چو ماهی پر برون آورده ام

درگشاد دل ز قید زلف و کاکل عاجزم

من که صدره مهره از ششدر برون آورده ام

از حجاب عشق در بیرون در چون حلقه ام

با تو گر از یک گریبان برون آورده ام

این جواب آن غزل صائب که می گوید فرج

قطره ای از دست صد گوهر برون آورده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

ماه مصرم در حجاب چاه کنعان مانده ام

شمع خورشیدم نهان در زیر دامان مانده ام

از عزیزان هیچ کس خوابی برای من ندید

گرچه عمری شد که چون یوسف به زندان مانده ام

منزل آسایش من خاک بر سر کردن است

سیل بی زورم جدا از بحر عمان مانده ام

می گذارم سینه بر ریگ روان از تشنگی

از رکاب خضر تنها در بیابان مانده ام

خون خود را می خورد دل در تن افسرده ام

در طلسم استخوان عاجز چو پیکان مانده ام

جلوه زندان کند در چشم من شهر سبا

هدهد خوش مژده ام دور از سلیمان مانده ام

هر نفس در کوچه ای جولان حیرت می زند

در سرانجام غبار خویش حیران مانده ام

هیچ کس از بی سرانجامی نمی خواند مرا

نامه درر خنه دیوار نسیان مانده ام

جذبه دریا به فکرسیل من خواهد فتاد

پابه گل هرچند در صحرای امکان مانده ام

نیستم نومید از تشریف سبز نوبهار

گرچه چون نخل از برگ عریان مانده ام

بی کمین نتوان به صید وحشی مطلب رسید

از برای مصلحت درچاه کنعان مانده ام

از مروت بر هم آوازان ترحم می کنم

من نه از کج نغمگی بیرون بستان مانده ام

قاف تا قاف جهان آوازه من رفته است

گرچه چون عنقا ز چشم خلق پنهان مانده ام

از بلندی شمع من پرتو به دور انداخته است

غیر پندارد که من در زیر دامان مانده ام

چون سکندر تشنه لب بسیار دارم هر طرف

گرچه در ظلمت نهان چون آب حیوان مانده ام

طوطی من فارغ است از چوب منع نیشکر

از ادب دور از وصال شکرستان مانده ام

گرچه در دنیا مرا بی اختیار آورده اند

منفعل از خویش چون نا خوانده مهمان مانده ام

بهر رم کردن چو آهو راست می سازم نفس

ساده لوحی ان کس که پندارد ز جولان مانده ام

می رساند بال و پر از خوشه صائب دانه ام

در ضمیر خاک اگر یک چند پنهان مانده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

از جنون این عالم بیگانه را گم کرده ام

آسمان سیرم زمین خانه را گم کرده ام

نه من از خود نه کسی از حال من دارد خبر

دل مرا و من دل دیوانه را گم کرده ام

چون سلیمانم که از کف داده ام تاج و نگین

تا زمستی شیشه و پیمانه را گم کرده ام

از من بی عاقبت آغاز هستی را مپرس

کز گرانخوابی سرافسانه را گم کرده ام

در چنین وقتی که بی پرواز شد زلف سخن

از پریشان خاطریها شانه را گم کرده ام

بس که در یک جا ز غلطانی نمی گیرد قرار

در نظر آن گوهر یکدانه را گم کرده ام

طفل می گرید چو راه خانه را گم می کند

چون نگریم من که صاحبخانه را گم کرده ام

به که در دنبال دل باشم به هر جا می رود

من که صائب کعبه و بتخانه را گم کرده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

 

ناف سوز لاله داغ مشکسود آورده ام

چون کنم در خانه دل آنچه بود آورده ام

از سفر می آیم و لخت جگر دارم به بار

مجمر خود را بشارت ده که عود آورده ام

گوهرم را چون به سنگ بی تمیزی نشکند

آب مروارید در چشم حسود آورده ام

چون نگردد اشک نومیدی به گرد چشم من

رونمای آتش بی دود دود آورده ام

ای زمین هند آیین برومندی ببند

از صفاهان دیده ای چون زنده رود آورده ام

جراتی گو داری ای بلبل قدم درپیش نه

صائبا را بر سر گفت و شنود آورده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029945
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث