به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

داشت از طفلی جنون جا در دل آواره ام

بود از سنگ ملامت مهره گهواره ام

همچو اوراق گلستان زاول نشو و نما

هم دبستان بود با طفلان دل صدپاره ام

پیشتر زان کز شفق رنگین شود جام هلال

کاسه در خون جگر می زد دل خونخواره ام

پیش ازان کز شورمجنون دشت پرغوغا شود

قطره می زد در رکاب اهوان نظاره ام

پیش ازان کز گلستان بلبل کند روشن سواد

فال می دیدند طفلان از دل سی پاره ام

دل به اشک و داغ صائب از جهان خوش کرده ام

نیست چشم التفات از ثابت و سیاره ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

نو خطان را بر سر نازآورد نظاره ام

زنگ از آیینه دل می برد نظاره ام

زخم من در آرزوی مشک می غلطد به خون

بهر نو خطان گریبان می درد نظاره ام

همچو آهویی که غلطد در میان سبزه زار

آنچنان در سبزه خط می چرد نظاره ام

چون زمین ساده ای کز بهر حاصل پرورند

ساده رویان را پی خط پرورد نظاره ام

حسن ظالم قدردان از گوشمال خط شود

یار نوخط را به صد جان می خرد نظاره ام

غنچه را گل می کند آه سبک جولان من

پرده بیگانگی را می درد نظاره ام

آن لب میگون به نقل و می تلافی می کند

هر قدر از چشم او خون می خورد نظاره ام

وحشیان را رام می سازد به خود مجنون من

حسن را از راه بیرون می برد نظاره ام

آنچنان کز حسن یوسف بود رزق مصریان

روزی از دیدار خوبان می خورد نظاره ام

چشم من صائب به روی نوخطان واکرده اند

ماه را کی در نظر می آورد نظاره ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

آسمان نیلگون را سبز کرد اندیشه ام

بیستون کان زمرد شد زآب تیشه ام

غوطه در خون زد سپهر از ناخن اندیشه ام

بیستون یک دانه یاقوت شد از تیشه ام

داغ جانسوزی بود هر نقطه ای از کلک من

دیده شیرست کرم شبچراغ بیشه ام

از گلابم در فلکها شیشه ای خالی نماند

می گدازد دل همان در بوته اندیشه ام

آن سبکدستم که چون در بیستون رو آورم

چون سپند از جای خیزد پیش پای تیشه ام

مطرب و ساقی نمی خواهد دل پر شور من

باده منصور بر می آرد از خود شیشه ام

تا چه گلها سایه ام در دامن گردون کند

کوچه باغ خلد شد مغز زمین از ریشه ام

شوربختی بین که باصد شکرستان حسن او

هم به خون من کند شیرین دهان تیشه ام

چون کشم در گوش صائب حلقه فرمان عقل

من که از زناریان عشق کافر پیشه ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

 

می دود اشک یتیمی بس که بر رخساره ام

سینه چون کشتی به دریامی زند گهواره ام

بس که درد او دل سخت مرا درهم فشرد

نقش می گیرد به خود چون موم سنگ خاره ام

سنگ طفلان چون فلاخن بال پرواز من است

سختی دوران چه سازد بدل چون خاره ام

نونیاز عشق چون فرهاد و مجنون نیستم

بود از سنگ ملامت مهره گهواره ام

شرم رخسار تو می سوزد پرو بال نگاه

نیست حاجت روی گردانیدن از نظاره ام

دانه من چون شرار از سنگ می آید برون

فارغ است از فکر روزی مرغ آتشخواره ام

بیخودی چون غنچه در من دست و دل نگذاشته است

می کند باد سحر گاهی گریبان پاره ام

بیستون عشق چون من کارپردازی نداشت

حیرت دیدار او کرد این چنین بیکاره ام

نیست ریگ تشنه لب را سیری از آب روان

از غم عالم نیندیشد دل غمخواره ام

دیدن یک روی آتشناک را صد دل کم است

من به یک دل عاشق صد آتشین رخساره ام

بس که صائب ریزد از چشمم سرشک آتشین

رشته شمع است گویی رشته نظاره ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

با کمال محرمی محرم ازان رخساره ام

درکنار گل چو بوی گل همان آواره ام

روی آتشناک خوبان آب حیوان من است

هست از آتش زندگی چون مرغ آتشخواره ام

آن سپهر عالم افروزم جهان درد را

کز سرشک و داغ باشد ثابت و سیاره ام

غم به قدر غمگسار از آسمان نازل شود

زان غم من زود آخر شد که بی غمخواره ام

حلقه تا بر در زنند از خویش می آیم برون

چون شرر هر چند در زندان سنگ خاره ام

اعتماد رزق بر رازق مرا امروز نیست

تخته مشق توکل بود از گهواره ام

دور از انصاف است از گلزار بیرون کردنم

من که چون شبنم ز گل قانع به یک نظاره ام

بید مجنون میوه داد و من همان بی حاصلم

چرخ ناهموار شد هموار ومن انگاره ام

دل نهاد درد تابودم فراغت داشتم

چاره جویی کرد صائب این چنین بیچاره ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

تا ز می قانع به خوناب جگر گردیده ام

سرخ رو از باده بی درد سر گردیده ام

تا مگر داغی به دست آرم درین بستانسرا

همچو برگ لاله سر تا پا جگر گردیده ام

نیست چون شبنم مرا مانع کسی از قرب گل

از ادب من حلقه بیرون در گردیده ام

گر چه از پیوند گردد هر نهالی بارور

من ز پیوند علایق بی ثمر گردیده ام

از حریم قرب چون سنگم به دور انداخته است

چون فلاخن هرکه را برگرد سرگردیده ام

رویم از دل واپسی از قبله برگردیده است

در بیابان طلب تا راهبر گردیده ام

تلخ و شور بحررا بر خود گوارا کرده ام

تا به چشم خلق شیرین چون گهر گردیده ام

روزگاری خورده ام در تنگنای نی فشار

تا به کام خلق شیرین چون شکر گردیده ام

نفس سرکش همچنان گردن فرازی می کند

گر چه زیر پای موران پی سپر گردیده ام

داغ دارم توسن چوگانی افلاک را

تا درین میدان چو گو بی پا و سر گردیده ام

بی محل چون مرغ هنگام لب مگشا که من

چون جرس از هرزه نالی بی اثر گردیده ام

کی به آب شور این دلمردگان لب ترکنم

من کز آب زندگانی تشنه برگردیده ام

کرده است از بس که غفلت ریشه در رگهای من

همچو مخمل در گرانخوابی سمر گردیده ام

کرده ام صائب دل خود آب از آه آتشین

تا درین گلشن چو شبنم دیده ور گردیده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

سالها گرد زمین چون آسمان گردیده ام

تا چنین صافی دل و روشن روان گردیده ام

سبز گردیده است چون طوطی پروبالم ز زهر

تا درین عبرت سرا شیرین زبان گردیده ام

استخوانم را هما تعویذ بازو می کند

تا نشان تیر آن ابرو کمان گردیده ام

هر گلی داغی و هر خاری زبان شکوه ای است

گرد این گلزار چون آب روان گردیده ام

زندگی در چار دیوار عناصر چون کنم

من که در دامان دشت لامکان گردیده ام

سایه من گر چه می بخشد سعادت خلق را

از جهان قانع به مشتی استخوان گردیده ام

نیست آبی غیر آب تیغ با من سازگار

من که از زخم نمایان گلستان گردیده ام

ذره ام اما ز فیض داغ عالمسوز عشق

روشنی بخش زمین و آسمان گردیده ام

بی دماغی صائب از عالم مرا بیگانه کرد

با که سازم من که از خود دلگران گردیده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

عشرت روی زمین در بردباری دیده ام

نقش پایم نقش خود در خاکساری دیده ام

وای بر جانم اگر عزت پرستان پی برند

اعتباری را که در بی اعتباری دیده ام

خضر در ظلمت سرای چشمه حیوان ندید

آنچه من از فیض درشب زنده داری دیده ام

حسن در زندان همان برمسند فرماندهی است

من عزیز مصر را در وقت خواری دیده ام

لخت دل بسیار از چشمم به دامن رفته است

داغ چندین لاله چون بهاری دیده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:24 PM

قدم برون منه از آستان خانه دل

که نقد هر دو جهان است خزانه دل

ز کاسه سر خود فیل مست می گردد

ز خود شراب برآرد زمین خانه دل

سفر به بال و پر موج می کند دریا

ز آه و ناله خویش است تازیانه دل

ز لفظ راه به معنی برند بینایان

و گرنه نیست خط و خال دام و دانه دل

فلک که نقطه پرگار اوست مرکز خاک

جزیره ای است ز دریای بیکرانه دل

فریب کارگشایان روزگار مخور

ببر زآه چراغی به آستانه دل

دو عالمند طلبکار این گهر صائب

فتد به دست که تا گوهر یگانه دل

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

گاه گاه از دیده عبرت با دنیا دیده ام

کی به این هنگامه از بهر تماشا دیده ام

چرخ تر دامن که باشد دعوی عصمت کند

آفتابش را در آغوش مسیحادیده ام

پیش چشم من سواد شهر خون مرده ای است

نقش خود چون لاله در دامان صحرا دیده ام

تیغ اگر از آسمان بر فرق من باریده است

خار در چشمم اگر هرگز به بالا دیده ام

درته پیراهن هستی نگنجم چون حباب

قطره نا چیز خود را تا به دریا دیده ام

در کنار گل چو شبنم خار دارم زیر پا

روی گرمی تا ازان خورشید سیما دیده ام

سنگ خواهد داد مزد سخت جانیهای من

دیده نرمی که من از کارفرما دیده ام

نشاه صهبای عشرت را نمی دانم که چیست

خوشه ای از دور در دست ثریا دیده ام

نیست صائب هیچ کس در خرده بینی همچو من

صد سواد اعظم از خال سویدا دیده ام

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 3:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029944
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث