به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مدتی شد تا دل ما صورت آن سرو راست

دوست میدارد، ولیکن زهرهٔ گفتن کراست؟

روی او در حسن چون ما هست، می‌گویم تمام

قد او در لطف چون سروست، بنمودیم راست

گر زبان در کام من شیرین شود چون نام او

بر زبانم رانم، سرم در معرض اندیشهاست

ای زبان، بگذر، که نام پاک او از بس شرف

در ضمیرم گر بگردد، هم نپندارم رواست

اوحدی گر مهر او ورزی،بنه گردن به جور

بیدقی را زودتر باید زدن کوشاه خواست

عاشق و درویشی اینجا، در دعا و صبر کوش

چارهٔ عاشق صبوری، کار درویشان دعاست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:29 PM

باز مخمورم، کجا شد ساقی؟ آن ساغر کجاست؟

تشنگان عشق را آن آب چون آذر کجاست؟

همچو چشم خویش ساقی مست می‌دارد مرا

ما کجاییم، ای مسلمانان، و آن کافر کجاست؟

آن چنان خواهم درین مجلس ز مستی خویش را

کز خرابی باز نشناسم که: راه در کجاست؟

خلق می‌گویند: زهد و عشق با هم راست نیست

ما به ترک زهد گفتیم، این حکایت بر کجاست؟

ای که گفتی: از سر و سامان بیندیش و منوش

باده، بادست این سخن، سامان چه باشد؟ سر کجاست؟

محتسب بر گاو مستان را فضیحت می‌کند

ما به مستی خود فضیحت گشته‌ایم، آن خر کجاست؟

این مسلم، اوحدی، گر باده گفتی: شد حرام

این که روی خوب دیدن شد حرام اندر کجاست؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:29 PM

پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواست

آن سرو لاله چهره، که در غنچهٔ قباست

خلقی، چو طرف، بر کمرش بسته‌اند دل

وین دولت از میانه ببینیم تا کراست؟

کرد از هوای خویش دلم گرم ذره‌وار

آن آفتاب روی، که بر بام این سراست

بر خاک پای او چه غم؟ ار صد هزار پی

آب رخم بریخت، که خون منش بهاست

چشمش چه ساحریست؟ که شرطی ز دشمنی

با من رها نکرد و همان دوستی بجاست

با من، دلا، گر سخن آن دهان مگوی

من بر شنیده‌ام سخن او، دهان کجاست؟

در جان اوحدی اگر او ناوکی نخست

چندین فغان و ناله و فریادش از چه خاست؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:29 PM

کار ما امروز زان رخ با نواست

شکر ایزد کان مخالف گشت راست

گر چه یک چند از وفاداری بجست

هم چنان وقت وفا داری بجاست

عارض او در خم زلف چو مار

آرزویی در دهان اژدهاست

عیب نتوان کرد اگر روزی دو، دوست

روی میپیچد، که دشمن در قفاست

نام او بیگانه قاصد کرده‌ام

ورنه می‌دانم که با جان آشناست

یک دم از دستش نمی‌دانیم داد

گر چه دستش دایم اندر خون ماست

آنکه او را دور کرد از من چه کرد؟

چون ز مهر او سر مویی نکاست

عشقبازی را خطا نتوان شمرد

عاشقان را کام دل جستن خطاست

رغبت بوس و تمنای کنار

شهرتست، این عشق ورزیدن جداست

اوحدی، گر کشته گردی در غمش

سهل باشد، چون غم او خون بهاست

عشق خوبان بی‌بلا هرگز که دید؟

خوب نیز از حق خویش اندر بلاست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:29 PM

آن زخم، که از تو بر دل ماست

مشنو که: به مرهمی توان کاست

کی وعده وفا کنی تو امروز؟

کامروز ترا هزار فرداست

زلفت، که به کژ روی بر آمد

با ما به وفا کجا شود راست؟

دریاب، که دست ما فرو بست

این فتنه، که از سر تو برخاست

یک روز گرم به پرسش آیی

عذرت نتوان به سالها خواست

عشق و لب لعلت، این چه سوزست

عقل و سر زلفت، این چه سود است؟

آرایش عالم از رخ تست

مشاطه رخت چه داند آراست؟

مطرب، بنواز نوبتی خوش

کامروز زمانه نوبت ماست

قولی بزن از طریق عشاق

یا خود غزلی که اوحدی راست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

این همه پروانها، سوخته از چپ و راست

شمع شب ما بود، راه شبستان کجاست؟

شحنه اگر دوست بود، این همه بیداد چیست؟

وین همه آشوب چه؟ گر ملک از شهر ماست

چون نپسندد جفا نرگس سرمست یار؟

کز قبل او ستم وز طرف ما رضاست

دلبر اگر می‌کند گوش به فریاد ما

زین ستم و داوری داد نخواهیم خواست

مطرب مجلس بگفت از لب او نکته‌ای

هوش حریفان ببرد، شور ز مستان بخاست

جمله به یاد رخش خرقه در انداختند

گر چه ازان خرقها پیرهن ما قباست

در شب دیجور غم پرتو شمعی چنین

چون همه عالم گرفت؟ گرنه ز نور خداست

گفت: به خاک درم چون گذری سر بنه

من نتوانم نهاد سر، مگر آنجا که پاست

گر قدمی مینهد بر سر بیمار عشق

آن کرم و لطف را عذر چه دانیم خواست؟

جنس من و نقد من در سر او رفت، لیک

جنس ارادت فزود، نقد محبت بکاست

اوحدی، ار زانکه دوش از تو دلی برده‌اند

در پی او غم مخور، کان که ببرد آشناست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

ماهی، که لبش بجای جانست

گر ناز کند،به جای آن است

از چشم دلم نمی‌شود دور

هر چند ز چشم سرنهانست

گر در طلبت هزار باشند

غیرت نبرم، که بی‌نشانست

آن کو به یقین نبیند او را

چون نیک نگه کند گمانست

ای دیده من اول زمانت

دریاب، که آخر زمانست

بر یاد تو جامه پاره کردم

باز آی، که خرقه در میانست

تخمی که تو کاشتی نمو داد

عهدی که گذاشتی همانست

این تن، که بر تو مرده، دل شد

و آن دل، که غم تو خورد، جانست

نتوان ز تو روی در کشیدن

بارت بکشیم، تا توانست

چشم سر ما غلط نبیند

کش سرمه ز خاک اصفهانست

سرنامهٔ عشق خود ز ما پرس

کین عشق نه کار دیگرانست

زود از در گوش باز گردد

هر قصه، که بر سر زبانست

آنرا که خطیب سود خواند

در مذهب اوحدی زیانست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

آمد نسیم گل به دمیدن ز چپ و راست

ساقی، می شبانه بیاور، که روز ماست

در باغ شد شکفته به هر جانبی گلی

فریاد عندلیب ز هر جانبی بخاست

تا پیش شاخ گل ننشینی، قدح به دست

آشوب بلبلان بندانی که: از کجاست؟

هر دم بنفشه‌وار فرو می‌روم به خود

از فکر جام لاله که: خالی ز می چراست؟

شاهد، بسوز عود، که خواهیم عیش کرد

مطرب، بساز عود، که خواهیم عذر خواست

جز عشق هر هوس که پزی زین سپس، هدر

جز عیش هر عمل که کنی بعد ازین، هباست

من عمر خود به عمر گل اندر فزودمی

گر راه بودمی به سر این فزود و کاست

چون گل کلاه‌داری خود ترک می‌کند

بر ما عجب نباشد اگر پیرهن قباست

ای نو رسیده سبزه، که آبت ز سر گذشت

گر سرگذشت خویش ز ما بشنوی رواست

تا ما قفای گل بنبینیم چون هلیم

دست از می؟ ارچه سرزنش خلق در قفاست

جز یاد بید و سرو مکن پیش اوحدی

کو نشنود به وقت گل الا حدیث راست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

بهار آمد و باغ پیرایه بست

چمن سبز پوشید و در گل نشست

ز سرما زمین داغ بر چهره داشت

چو سبزه برست از سیاهی برست

چو بلبل در آمد به دستان ز شوق

برآید گل اکنون به هفتاد دست

بر گل بنفشه ز بیم قفا

زبان در کشیدست و افتاده پست

به بزم چمن غنچه هشیار ماند

نه چون نرگس و لاله مخمور و مست

نسیم گل از شرم بوی سمن

سحر گه ز دیوار بستان بجست

درست گل سرخ اگر شد روان

دل لاله چندین نباید شکست

یکی پنجه بگشاد بر شاخ بید

که مرغش در آمد چو ماهی بشست

اگر خرده‌ای از گل آمد پدید

به شکرانه در باخت برگی که هست

نهادیم سوسن صفت سر در آب

که بودیم چون لاله دردی پرست

کنون اوحدی گر بنالد رواست

که چون بلبلش دل به خاری بخست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

بی تو نکردیم به جایی نشست

با تو نشستیم به هر جا که هست

صورت خوب از چه به گیتی بسیست

چشم مرا مثل تو صورت نبست

لاف نخستین «بلی» می‌زنم

روز نخستین که تو گویی:«الست»

زلف سیه را به ازان می‌شکن

ورنه بسی دل که بخواهد شکست

موی برست از کف امید ما

وز کف موی تو نخواهیم رست

هر که کند گوش به گفتار تو

بس که به گفتار بخواهد نشست

ای که ز من صبر طلب میکنی

خود چو منی را چه بر آید ز دست؟

پند، که بی‌بادهٔ صافی دهی

کی شنود عاشق دردی پرست؟

اوحدی از عشق تو دیوانه شد

گر دگری می‌شود از عشق مست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4965678
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث