به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دیگر آن حلقه و آن دانهٔ در در گوشت

که ببیند، که نبخشد دل و دین و هوشت؟

پای بر گردن گردون نهم از روی شرف

گر چو زلف تو شبی سر بنهم بر دوشت

طوطی چرب زبان، با همه شیرین سخنی

دم نیارد که زند پیش لب خاموشت

شهر پر شور شد از پستهٔ شکر پاشت

دهر پر فتنه شد از سنبل نسرین پوشت

ای بسا! نیش کزان غمزه فروشد به دلم

خود به کامی نرسید از دهن چون نوشت

دارم اندیشه که: یک بوسه بخواهم ز لبت

باز می‌ترسم از آن خوی ملامت کوشت

سخن اوحدی، از خود همه مرواریدست

هیچ شک نیست که: بی‌زر نرود در گوشت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

در فراق تو مرا هیچ نه خوردست و نه خفت

تا تو بازآیی از آنجا که نمی‌یارم گفت

هیچ محتاج گرو نیست، که دل خواهد برد

خم ابروی تو، گر طاق برآید، یا جفت

گر تو خواهی که بدانی: به چه روزیم از تو

روزگاری به شب مات نمی‌باید خفت

ز تمنای تو برخار جفا می‌خفتیم

تا چه گل بود که از هجر تو ما را بشکفت؟

در چنین روز بلا صبر بخواهیم نمود

با چنین اشک روان راز چه دانیم نهفت؟

هر که بر خاک رهت آب رخی دارد چشم

زان درش خاک به رخسار همی باید رفت

اوحدی تا که به کامی برسد، می‌دانی

کش به وصف لب لعلت چه گهر باید سفت؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

ای حلقه کرده دلها در حلقهای گوشت

چون موی گشته خلقی ز آن موی تا به دوشت

بر سر زند چلیپا از زلف پای بندت

دم در کشد مسیحا از شکر خموشت

بگدازد از خجالت، حال، نبات مصری

چون پسته گر بخندد لعل شکر فروشت

جان هزار بیدل در لعل آبدارت

خون هزار عاشق در جزع فتنه کوشت

دلهای عاشقان را در حلقهٔ لب تو

نیکو مفرحی شد ترکیب لعل نوشت

با عشقت اوحدی را دیدم حکایتی خوش

لیکن حکایت او خود کی رسد به گوشت؟

فریاد دردناکش از سوز سینه می‌دان

تا آتشی نباشد چون آورد به جوشت؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشت

باور مکن که: هیچ دلی گرد هوش گشت

برخاستی که: زهر جدایی دهی بما

بنشین، که آن به یاد تو خوردیم و نوش گشت

دل خود تمام سوخته شد، جان خسته بود

او نیز هم به آتش دل نیم جوش گشت

دیشب در اشتیاق تو، ای آفتاب رخ

از غلغلم رواق فلک پر خروش گشت

از آب دیده راز دلم خواست فاش شد

شب تیره بود، ظلمت او پرده پوش گشت

در آرزوی آنکه حدیث تو بشنود

چشمی، که بی‌تو گریه همی کرد، گوش گشت

گر اوحدی به هوش نیاید، عجب مدار

بلبل چو گل بدید نخواهد خموش گشت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:41 PM

مگر پیر سجاده حالی نداشت؟

کزین خلق و کثرت ملالی نداشت؟

ازین دام نام و ازین چاه جاه

به بالا نیامد، که بالی نداشت

به آخر بداند خداوند لاف

که: در سر بغیر از خیالی نداشت

چه گویی که: صوفی نخوردست می؟

که از بیم مردم مجالی نداشت

خوشا! وقت آزادهٔ فارغی

که با کس جواب و سؤالی نداشت

شکم بنده حال دهن بستگان

چه داند؟ چو این روزه سالی نداشت

ز درد جدایی چه نالد کسی؟

که با نازنینی وصالی نداشت

کمال خود آن کو ز صورت شناخت

بر اهل معنی کمالی نداشت

دلی یافت خط نجات از بلا

که بر چهره زین رنگ خالی نداشت

درین ملک مردی نشد پای بند

که چون اوحدی ملک و مالی نداشت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:41 PM

نگر: مگرد گر آن سر و سیم بر بگذشت؟

که: آب دیدهٔ نظارگان ز سر بگذشت

ز من چو زان رخ همچون قمر نشان پرسید

رسید بر فلکم آه و از قمر بگذشت

تو بخت بین که: نخفتم شبی جزین ساعت

که خفته بودم و دولت ز پیش در بگذشت

کدام پرده بماند درست و پوشیده؟

بدین طریق که آن ترک پرده در بگذشت

دگر به پند پدر گوش برنکرد کسی

که از مقابل او روی آن پسر بگذشت

مسافری، که به شهر آمد و بدید او را

ندیده‌ایم کز آن آستان در بگذشت

چو دید آن سر زلف دراز در کمرش

سرشک دیدهٔ خونریزم از کمر بگذشت

ز من بپرس گزند جراحت دل ریش

که چند نوبتم این ناوک از جگر بگذشت

چو اوحدی نشدش دل به هیچ نوع درست

هر آن شکسته که این تیرش از سپر بگذشت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:41 PM

گو: هر که در جهان به تماشا روید و گشت

ما را بس این قدر که: به ما دوست بر گذشت

تا او ز نقش چهرهٔ خود پرده بر گرفت

ما نقش دیگران ز ورق کرده‌ایم گشت

وقتی ز خلق راز دل خود نهفتمی

اکنون نمی‌توان، که ز بام او فتاد تشت

انصاف داد عقل که: در بوستان حسن

دست زمانه بهتر ازین شاخ گل نکشت

با دوست هر کجا که نشینی تفرجست

خواهی میان گلشن و خواهی کنار دشت

روزی شنیدمی به تکلف حدیث خلق

عشق آمد، آن حدیث به یک باره در نوشت

آسان بود به سوی کسان رفتن، اوحدی

اندیشه کن که: گم نشوی وقت بازگشت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:41 PM

دوش چون چشم او کمان برداشت

دلم از درد او فغان برداشت

حیرت او زبان من در بست

غیرتش بندم از زبان برداشت

بنشینم به ذکر او تا صبح

صبح چون ظلمت از جهان برداشت

مطرب آن نغمهٔ سبک برزد

ساقی آن ساغر گران برداشت

می و مطرب چو در میان آمد

بت من پرده از میان برداشت

چون بدید این تن روان رفته

بنشست و قلم روان برداشت

از تنم رسم آن کمر برزد

وز دلم نسخهٔ دهان برداشت

جان و جانان چو هر دو دوست شدند

تن آشفته دل ز جان برداشت

بر گرفت از لبش به زور و بزر

همه کامی که می‌توان برداشت

اوحدی را چو زور و زر کم بود

دست زاری بر آسمان برداشت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:41 PM

عشرت خلوت و دیدار عزیزان شاهیست

وین نداند، مگر آن دل که درو آگاهیست

آن شناسد که: چه بر یوسف مسکین آمد

از غم روی زلیخا؟ که چو یوسف چاهیست

دست کوته مکن از باده و باقی مگذار

چیزی از عشق، که در روز بقا کوتاهیست

دلم از هر دو جهان روی تو می‌خواهد و این

چون ببینی تو، هم از غایت نیکو خواهیست

تا تو آهو بره را سر به کمند آوردیم

پیش ما شیر فلک را هوس روباهیست

مطرب، امشب همه آوازهٔ خرگاهی زن

اندرین خیمه، که معشوقهٔ ما خرگاهیست

فتنهٔ روی خود، ای ماه و دل سوختگان

ز اوحدی پرس، که در شست تو همچون ماهیست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:41 PM

در خرابات عاشقان کوییست

وندرو خانهٔ پریروییست

طوق‌داران چشم آن ماهند

هر کجا بسته طاق ابروییست

به نفس چون نسیم جان بخشد

هر کرا از نسیم او بوییست

ورقی باز کردم از سخنش

زیر هر توی آن سخن توییست

من ازو دور و او به من نزدیک

پرده اندر میان من و اوییست

سوی او راهبر ندانم شد

تا مرا رخ به سایه و موییست

اوحدی، با کسی مگوی دگر

نام آن بت، که نازکش خوییست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:41 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4958242
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث