به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آنکه دلم برد و جور کرد و جدا شد

صید ندیدم ز بند او، که رها شد

با دگران سرکشی نمود و تکبر

سرکش و بیدادگر به طالع ما شد

رنج که بردیم باد برد و تلف گشت

سعی که کردیم هرزه بود و هبا شد

نوبت آن وصل را که وعده همی داد

هیچ به فرصت نگه کرد و قضا شد

دل ز برم برد و زهره نیست که گویم:

آن دل سرگشته را که برد و کجا شد؟

گر کندم قصد جان دریغ ندارم

کام من آمد چو کام دوست روا شد

با همه جوری دلم نداد که گویم:

اوحدی از هجر او شکسته چرا شد؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

با زلف او مردانگی باد صبا را می‌رسد

وز روی او دیوانگی زلف دو تا را می‌رسد

هست از میان او کمر بر هیچ، آری در جهان

بر خوردن از سیمین برش بند قبا را می‌رسد

با دشمنان هم خانگی زآن دوست میزیبد نکو

از دوستان بیگانگی آن آشنا را می‌رسد

گر تیره طبعی دور گشت از مجلس ما، گو: برو

کین رندی و دردی کشی اهل صفا را می‌رسد

آنرا که هست از عشق او رخ در سلامت بعد ازین

گو: نام عشق او مبر، کین شیوه ما را می‌رسد

ما را بکشت آن بی‌وفا، بی‌موجب و ما شادمان

بی‌موجبی عاشق کشی آن بی‌وفا را می‌رسد

گر اوحدی از نیستی در عشق او دم میزند

ما نیستانیم، ای پسر، هستی خدا را می‌رسد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

حدیث آرزومندی قلم دشوار بنویسد

ز بهر آنکه اندک باشد، از بسیار بنویسد

ز کاردوست بسیارست گفتن قصه با دشمن

به کار افتاده گویم: کز میان کار بنویسد

دلیل حرقت این سینهٔ رنجور بنماید

حدیث رقت این دیدهٔ بیدار بنویسد

زمین بوس و سلام و اشتیاق و خدمتم یکسر

بدان ابرو و چشم و قامت و رفتار بنویسد

حکایت ریزه‌ای زین عاشق دلخسته بر گوید

شکایت گونه‌ای زان طرهٔ طرار بنویسد

کند در نامه یاد از عهد و از پیمان و من در پی

نهم زنهار بر جانش، که صد زنهار بنویسد

سیاهی گر نماند در دوات، از خون چشم من

به سرخی آنچه باقی مانده از طومار بنویسد

سخن‌هایی، که دارم از جفای چرخ، بنگارد

ستم‌هایی، که دیدم از فراق یار،بنویسد

ازین بیچارگی شرحی دهد در نامه، کان دلبر

چه برخواند جواب اوحدی ناچار بنویسد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

 

هر سحرم ز هجر تو ناله بر آسمان رسد

گر تو جفا چنین کنی، از تو دلم به جان رسد

مایهٔ روزگار خود در هوس تو باختم

سود تو می‌بری، بهل کز تو مرا زیان رسد

تیر کمان ابروان بر سپرم مزن، که من

در جگرش نهان کنم، تیر کزان کمان رسد

گر ز تو لاله‌رخ دلم ناله کند، روا بود

دل چو شود ز غصه پر، هم به سر زبان رسد

رخت دل شکسته را پیش تو می‌هلم، ولی

بدرقه گر تویی، سبک دزد به کاروان رسد

از ستمی منال، اگر عاشقی آن جمال را

بار چنین بسی بری، تا فرحی چنان رسد

آخر کار عاشقان نیست به جز هلاک و خود

بر دل ریش اوحدی، گر تو تویی، همان رسد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد؟

وین شب تنهای تاریکی به پایان کی رسد؟

ای صبا، باز آمدن دورست یوسف را ز مصر

باز گو تا: بوی،پیراهن به کنعان کی رسد؟

حاصل عمر گرامی از جهان دیدار اوست

من به امیدم کنون، تا فرصت آن کی رسد؟

روز و شب چون گوی دستش در گریبان منست

دست من گویی: بدان گوی گریبان کی رسد؟

یار نارنجی قبا را من بنیر نجات آه

تا نرنجانم شبی، در دم به درمان کی رسد؟

می‌نویسم قصه‌ها هر دم به خون دل، ولی

قصهٔ چون من گدایی پیش سلطان کی رسد؟

چشم من چون دور گشت از روی گل رنگش کنون

روی من بر پای آن سرو خرامان کی رسد؟

بنده فرمانم به هر چیزی که خاطر خواه اوست

گوش بر ره، چشم بر در، تا که فرمان کی رسد؟

اوحدی را چند گویی: بی سر و سامان چراست؟

زان ستمگر کار بی‌سامان به سامان کی رسد؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

فتنه از چرخ و قیامت ز زمین برخیزد

اگر آن چشم کمان کش به کمین برخیزد

ای بسا خانه! که بر اسب شود تنگ و سوار

تا سواری چو تو از خانهٔ زین برخیزد

چشم و رخسار پریوش، که تو داری امروز

روز فردا مگر از خلد برین برخیزد

باغبان قد ترا دید و همی گفت به خود:

سرو دیگر چه نشانیم؟ گر این این برخیزد

بهر بوسیدن پای تو سر و روی مرا

سر آن نیست که از روی زمین برخیزد

تخت ضحاک تو داری، که دو گیسوی دراز

چون دو مارت ز یسار و ز یمین برخیزد

آنکه سرمست شبی پیش تو بتواند خفت

نیست هشیار که تا روز پسین برخیزد

قد و بالای چنان راست مخالف ز چه شد؟

با دل من که چو گویم: بنشین برخیزد

ماه تا روی ترا دید و برو دل بنهاد

بیم آنست که با مهر به کین برخیزد

در سر زلف تو هر چینی شهری هندوست

که شنید این همه هندو؟ که ز چین برخیزد

اوحدی را به رخت دل نه شگفت ار برخاست

که به روی تو عجب نیست که دین برخیزد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

تویی که از لب لعلت گلاب می‌ریزد

ز زلف پرشکنت مشک ناب می‌ریزد

متاب زلف خود، ای آفتاب رخ، دیگر

که فتنه زآن سر زلف به تاب می‌ریزد

به هر سخن، که لب همچو شکر تو کند

مرا دگر نمکی بر کباب می‌ریزد

به یاد روی تو هر بامداد دیدهٔ من

ستاره در قدم آفتاب می‌ریزد

مرا بر آتش هجرت جگر چنین خسته

تو چشم خیرهٔ من بین که: آب می‌ریزد

ز خوی تند خود، ای ترک،بر حذر میباش

که این غبار ستم بر خراب می‌ریزد

تو سیم خواسته‌ای ز اوحدی و دیدهٔ او

ز مفلسی همه در در جواب می‌ریزد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

مرد این ره آن باشد کو به فرق سر خیزد

با غمش چو بنشیند از دو کون برخیزد

من غلام رندی، کو، چون به باده بنشیند

از خود و تو و من او جمله بی‌خبر خیزد

مرد راهبر باید پیر راهت، ای برنا

ورنه گم شوی با او، گرنه راهبر خیزد

نقش طاعت خود را محو کن، که آن ساعت

خویش بین طاعت بر پرگناه برخیزد

آن چنان که می‌بینی زاهد ریایی را

گر کسی به دست افتد هم به گوشه درخیزد

با عصای ایمان رو راه وادی ایمن

کندر آن چنان وادی نور ازین شجر خیزد

هر که او درین منزل، شد به خواب و خور قانع

تا که هست و تا باشد خر بمرد و خر خیزد

اوحدی، حکایاتش تازه گوی و پرورده

کز حدیث پوشیده زود دردسر خیزد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

اگر جان را حجاب تن ز پیش کار برخیزد

ز خواب هجر چشم دل به روی یار برخیزد

تنم برخیزد، ار گویی، ز بند جان به آسانی

ولی از بند عشق او دلم دشوار برخیزد

به سر سیم طبیبانش فرستیم و به جان تحفه

ز سرسام فراق او گر آن بیمار برخیزد

سرم بر آستان او ، چوبینی برمدار او را

کزان خاک او ندارد سر که بی‌دیدار برخیزد

گلی بیخار میجستم ز باغ وصل او پنهان

به قصد من چه دانستم که چندین خار برخیزد؟

به روی خود چو در بندم در آمد شد مردم

دلم را فتنه و شور از در و دیوار برخیزد

اگر زاری کند جانم به عشق او، مرنجانم

بنه عذری چو می‌دانی که عاشق‌وار برخیزد

خود از آیین بدمهران این منزل عجب دارم

که بار افتاده‌ای این جا ز زیر بار برخیزد

میان این خریداران به دور عنبر زلفش

ستم برنافه‌ای باشد که از تاتار برخیزد

اگر بر دستبوس او نباشد، اوحدی دستت

ز پایش بوسه‌ای بستان، که کار از کار برخیزد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

چو میل او کنم، از من به عشوه بگریزد

دگر چو روی به پیچم به من در آویزد

اگر برابرش آیم به خشم برگردد

وگر برش بنشینم به طیره برخیزد

به رغم من برود هر زمان، که در نظرم

کسی بجوید و با مهر او در آمیزد

شبی که بر سر کویش گذر کنم چون باد

رقیب او ز جفا خاک بر سرم بیزد

و گر به چشم نیازش نگه کنم روزی

به خشم درشود و فتنه‌ای برانگیزد

در آتشم من و جز دیده کس نمی‌بینم

که بی‌مضایقه آبی بر آتشم ریزد

نه کار ماست چنین دوستی، ولی چه کنم؟

که اوحدی ز چنین کارها نپرهیزد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4958242
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث