به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گفته بودم با تو من: کان جا نباید رفتنت

ور ضرورت می‌روی با ما نباید رفتنت

دشمن پر در کمین داری و دستی بر کمان

گرنه تیری، ای پسر، تنها نباید رفتنت

راه پر چاهست و شب بیگاه و صحرا بی‌پناه

بی‌دلیلی پر دل دانا نباید رفتنت

مشکل خود را ز رای خرده‌دانی بازپرس

راه جویی، پیش نابینا نباید رفتنت

زین من و او دور شو، گز ز آن مایی کین طریق

راه توحیدست، با غوغا نباید رفتنت

خود نمایی پیش ما عین ریا باشد، تو نیز

گر مرایی نیستی، پیدا نباید رفتنت

اوحدی، چون جای خود زین پرده بیرون ساختی

گر برآید فتنه‌ای، از جا نباید رفتنت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:48 PM

ای ماه سر نهاده از مهر بر زمینت

صد مشتری درخشان از زهرهٔ جبینت

کار تو دل فروزی، شغل تو دیده دوزی

دین تو بنده سوزی، ای من غلام دینت

هر چنبری چو ماری، هر شقه‌ای تتاری

هر حلقه زنگباری، از طره بر جبینت

غم نیست گر شد آبم، یا هجر داد تابم

از بوسه گر بیابم، دستی بر آستینت

سحرست و بی‌وفایی، این حسن و دلربایی

ختم آن گر نمایی، بر خاتم جبینت

زان دست پاک طاهر، نور نگار ظاهر

ای زینت جواهر، زان ساعد سمینت

خود را زمن چه پوشد؟ جام صفا چو نوشد؟

در یاس من چه کوشد؟ روی چو یاسمینت

آشوب عقل و جانی، آرایش جهانی

چون ماه آسمانی، ای آسمان زمینت

گر چه ز خوب چهری، چون اختر سپهری

با دیگران به مهری، با اوحدیست کینت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:48 PM

هر کسی را می‌نوازد لطف و خاطر جستنت

چون به نزد ما رسی، با خاطر آید جستنت

امشبم داغی نهادی از جفا بر دل، کزو

سالها نتوان، اگر روزی بباید شستنت

من ترا میخواهم از دنیا، بهر منزل که هست

ای که منزل در دلم داری ومن در جستنت

سرو بستانی دگر هرگز نرستی از زمین

راستی را گر بدیدی اعتدال رستنت

با تو من عهد از میان جان شیرین کرده‌ام

وه! کرا دل میدهد عهد چنان بشکستنت؟

گر نخواهی تا چو من مسکین و بی‌مسکن شوی

خاطر مسکین مسکینان نباید خستنت

اوحدی، چون دانهٔ خالش دلت را صید کرد

بعد ازین از دام او ممکن نباشد جستنت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:48 PM

ای سر تو پیوسته با جان، ز که پرسیمت؟

پیدا چو نمی‌گردی، پنهان ز که پرسیمت؟

از جمله بپرسیدم احوال نهان تو

ای جمله ترا از هم‌پرستان، ز که پرسیمت؟

در جسم نمی‌گنجی وز جان نروی بیرون

جسمی تو بدین خوبی؟ یا جان؟ زکه پرسیمت؟

ای رنج تن ما را راحت، زکه جوییمت؟

وی درد دل ما را درمان، ز که پرسیمت؟

گفتی: نتوان پرسید احوال من از هر کس

فی‌القصه اگر روزی بتوان، ز که پرسیمت

گفتی که: به آسانی پرسم سخنت، نی، نی

دشوار حدیثست این، آسان ز که پرسیمت؟

گویی که: سراندازد پرسیدن سر من

ما را چو بترسانی، ترسان ز که پرسیمت؟

بر اوحدی از دانش بردیم گمان، اکنون

او نیز برون آمد نادان، ز که پرسیمت؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:48 PM

سرشک دیده دلیلست و رنگ چهره علامت

که در فراق تو جانم چه جور برد و ملامت!

بیا، که از سر رغبت به نام عشق تو کردم

سرای سینه به کلی و ملک دل به تمامت

ز شرم خازن جنت در بهشت ببندد

اگر تو روی چنان را در آوری به قیامت

دل امام به محراب ابروان بربودی

که تا نظر به تو کرد او، بکرد ترک امامت

بکنیت و لقب ما چه التفات نمایی؟

برای نام همین بس که: بنده‌ایم و غلامت

سزد که بانگ نگوید دگر مؤذن مسجد

که در نماز نیارد مرا جز آن قد و قامت

چو سینه و جگر و دل مرا به جوش درآمد

طبیب عشق تو فرمود داغ و فصد و حجامت

ز هیچ روی تو با من چو روی صلح نداری

ستاده گیر به انصاف و داده گیر غرامت

مسافری و غریبی به این دیار نیامد

که کاس حب تو خورد و نکوفت کوس اقامت

نه آن میان جفا بسته‌ای تو، شوخ حرامی

که هیچ قافله‌ای را رها کنی به سلامت

جماعتی که نمردند روزها به غم تو

چو اوحدی بنشینند سالها به غرامت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:48 PM

 

زهی! شب نسخه‌ای از زلف و خالت

تراز کسوت خوبی جمالت

حروف نقش چین را نسخه کرده

مسلسل گشتن زلف چو دالت

به نام ایزد، چه فرخ فالم امروز!

که دیدم طلعت فرخنده فالت

اگر بودی مرا در دست مالی

نمی‌بودم بدین سان پایمالت

بسی گندم نمایی می کنی، لیک

نشاید شد بدین‌ها در جوالت

تو می‌گوئی که که: من ما هم، ولیکن

من مسکین ندیدم جز بسالت

نگشتی اوحدی همچون خیالی

اگر در خواب می‌دیدی خیالت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:48 PM

زمانی خاطرم خوش کن به وصل روی گل رنگت

که دل تنگم ز سودای دهان کوچک تنگت

از آن چون مهر زر دایم فرو بستست کار من

که مهر زر نمی‌ورزد دل بی‌مهر چون سنگت

اگر سالی نمی‌بینی نشان، هرگز نمی‌پرسی

کجا پرسی نشان من؟ که هست از نام من ننگت

به حسن غمزه و قامت ببردی دل جهانی را

فغان از قامت چالاک و آه از غمزهٔ شنگت!

گناه هر که در عالم، بیامرزد ز بهر تو

اگر پیش خدا آرند فردا بر همین رنگت

مرا از رنگ و دستان تو بوی آن همی آید

که هم دستان زبون گردد ز دستان و ز نیرنگت

مکن پنهان ز چشم من بیاض روز روی خود

که ما را کرد سودایی سواد زلف شبرنگت

ترا با اوحدی جنگست و ما را فکر آن در دل

که سر در پایت اندازیم،اگر باشد سر جنگت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:48 PM

ای عید روزه‌داران ابروی چون هلالت

وی شام صبح خیزان زلف سیاه و خالت

خورشید چرخ خوبی عکس فلک نوردت

ناهید برج شادی روی قمر مثالت

پشت فلک شکسته مهر قضا توانت

روی زمین گرفته عشق قدر مجالت

عمر منی، وفا کن، تا برخوردم ز وصلت

مرغ توام، رها کن، تا می‌پرم به بالت

دردا! که در فراقت خرمن به باد دادم

وانگه ندیده یک جو از خرمن وصالت

گفتی مرا که: داری میلی به جانب من

میلم بسیست لیکن، لیکن می‌ترسم از ملالت

کی چون خیال گشتی از ناخوشی تن او!؟

گر اوحدی ندیدی در خواب خوش خیالت

بیچاره اوحدی را ملکی نبود و مالی

ورنه هم از کناری بفریفتی به مالت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:48 PM

شبی به ترک سر خویشتن بخواهم گفت

حکایت تو به مرد و به زن بخواهم گفت

حدیث چهره و قد و رخ تو سر تاسر

به پیش سوسن و سرو و سمن بخواهم گفت

ز چین زلف تو رمزی چو نافه سربسته

درین دو روز به مشک ختن بخواهم گفت

حکایت زقن و زلف و عارضت، یعنی

حدیث یوسف و جاه و رسن بخواهم گفت

به جان رسید درین پیرهن تنم بی‌تو

به ترک صحبت این پیرهن بخواهم گفت

رقیب قصهٔ دردم که گفت می‌گویم

رها مکن که بگوید، که من بخواهم گفت

جنایتی که تو بر جان اوحدی کردی

گرم به گور بری در کفن بخواهم گفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:48 PM

سری که دید؟ که در پای دلستانی رفت

دلی، که ترک تنی کرد و پیش جانی رفت؟

از آن زمان که تو باغ مراد بشکفتی

دگر کسی نشنیدم به بوستانی رفت

هزار نامه سیه شد به وصف صورت تو

هنوز در سخنش مختصر زیانی رفت

کلاه بخت جوان بر سر آن کسی دارد

که دست او چو کمر در چنین میانی رفت

حدیث بوسه رها کن، که در عقیدت من

دریغ نام تو باشد که بر زبانی رفت

مگر به سختی گور از بدن برون آید

وفا و مهر، که در مغز استخوانی رفت

بیا، که شیوهٔ سر باختن به آن برسید

ز دست عشق تو کین جا سری بنانی رفت

به یاد آن قد چون تیر و ابروی چو کمان

گذشت عمر چو تیری که از کمانی رفت

مرا معامله با آن دهان تنگ چه سود؟

که هم ز جانب من گیرد، ارزیابی رفت

دلم نمی‌دهد از دوست بر گرفتن دل

وگر نه مرغ تواند به آشیانی رفت

سفر کنیم ز کوی تو عاقبت روزی

اگر به دزد نگویی که: کاروانی رفت

رخ از محبت او، اوحدی، نشاید تافت

گرش ز جور و جفا با تو امتحانی رفت

سرت به تیغ غمش گر ز تن جدا گردد

دریغ نیست، که در پای مهربانی رفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4958245
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث