به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت

جان را خیال روی تو از دل به در نرفت

این آتش فراق، که بر می‌رود به سر

از دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت!

آخر که دید روی تو، ای مشتری لقا

کش در غم تو ناله به عیوق در نرفت

دوشم چه دود دل که ازین سینه برنخاست؟

و امشب چه اشک خون که ازین چشم تر نرفت؟

پیغام ما کجا رسد آنجا؟ که نزد تو

باد صبا نیامد و مرغ بپر نرفت

این جا که چشم ماست به جز سیم اشک نیست

وآنجا که گوش تست به جز ذکر زر نرفت

شد مست و بی‌خبر دل ازین باده و هنوز

این جا خبر نیامد و آنجا خبر نرفت

گفتی که: اوحدی به فریبی چرا بماند؟

پیش تو آمد او، که بجای دگر نرفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

عمر به پایان رسید، راه به پایان نرفت

کانچه مرا گفته‌اند دل ز پی آن نرفت

تن چو تحاشی فزود کار که بتوان نکرد

دل چونه مرد تو بود راه که بتوان نرفت

دل همه پیمانه جست هیچ نیامد به هوش

تن همه پیمان شکست بر سر پیمان نرفت

دیو چو در مغز بود جستم و بیرن نشد

نقش چو بر سنگ بود شستم و آسان نرفت

روز مکافات و عرض جز ستم و جز جفا

خواجه چه گوید؟ چو این بنده به فرمان نرفت

نقد که گم کرده‌ایم از چه از آن فارغیم؟

خواجه که نقد آن اوست از سر تاوان نرفت

ره به خلاصی نبرد، هر که خلوصی نداشت

روی امانی ندید، هر که به ایمان نرفت

گر دل ریشم ز درد پاره شود، گو: بشو

پای روش داشت، چون در پی فرمان نرفت؟

هر سخنی کاوحدی گفت درآمد به دل

آن سخن از دل مگر نیست که در جان نرفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت

از وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت

بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلم

از دیگری مگوی، که این خانه او گرفت

ای پیرخرقه،یک نفس این دلق سینه‌پوش

بر کن ز من، که آتش غم در کو گرفت

جانا، تو بر شکست دل ما مگیر عیب

چون سنگ می‌زنی، نبود بر سبو گرفت

گویی که ناقه ختنی را گره گشود

باد صبا، که از سر زلف تو برگرفت

سگ باشد ار به صحبت سلطان رضا دهد

آشفته‌ای که با سگ آن کوی خو گرفت

دل را ز اشتیاق تو،ای سرو ماهرخ

خون رگ برگ فروشد و غم تو به تو گرفت

هر زخم بد، که هست، برین سینه می‌زنی

عشق تو، راستی، دل ما را نکو گرفت

یک شربت آب وصل فرو کن به حلق دل

کو را دگر نوالهٔ غم در گلو گرفت

در صد هزار بند بماند چو موی تو

آن خسته را که دست خیال تو مو گرفت

گوشی به اوحدی کن و چشمی برو گمار

کافاق را به نقش تو در گفت و گو گرفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

ترک من ترک من خسته‌دل زار گرفت

شد دگرگونه دگری یار گرفت

این که در کار بلای دل ما می‌کوشید

اثر قول حسودست که برکار گرفت

دل من آینهٔ صورت او بود و ز غم

آه می‌کردم و آن آینه زنگار گرفت

نه عجب خرقهٔ پرهیزم اگر پاره شود

بدرد دامن هر گل که درین خار گرفت

گر ز خاک در او میل سفر می‌نکنم

نبود بر من مسکین، که گرفتار گرفت

بوی این درد، که امسال به همسایه رسید

ز آتشی بود که در خرمن من پار گرفت

ای صبا، از چمن وصل نسیمی برسان

که ازین خانهٔ تنگم دل بیمار گرفت

با دل فارغ او زاری من سود نداشت

گر چه سوز سخنم در در و دیوار گرفت

اوحدی خوار گرفت از غم و من می‌گفتم:

خوار گردد که سخن‌های چنین خوار گرفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

زلف ترا بدیدم و مشکم ز یاد رفت

هر کو به دام زلف تو اندر فتاد رفت

بر بوی باد زلف تو شب روز می‌کنم

دردا! کز اشتیاق تو عمرم به باد رفت

روزی اگر ز زلف تو بندی گشوده‌ام

بر من مگیر، کان به طریق گشاد رفت

گفتی که: بامداد مراد تو می‌دهم

زان روز می‌شمارم و صد بامداد رفت

دل را غم تو زهر جفا داد و نوش کرد

جان از کف تو شربت غم خورد و شاد رفت

ظلمی که از غم تو گذشتت بر سرم

رخ بازکن، که آن همه عدلست و داد رفت

گر اوحدی ز دست برفت ای، پسر، چه باک؟

اندر زمانه هر که ز مادر بزاد رفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

به وقت گل پی معشوق و باده باید رفت

سوار عیش تراند، پیاده باید رفت

چمن بسان بهشتی گشاده روی طرب

در آن بهشت به روی گشاده باید رفت

بهشت خوش نبود بی‌جمال نازک یار

یکی دو ره پی آن حورزاده باید رفت

ز سیب ساده بود شاخها به موسم گل

به بوی آن رخ چون سیب ساده باید رفت

چون سر برون نهی از شهر و روی در صحرا

بزرگ‌زادگی از سهر نهاده باید رفت

در آن زمان که به عزم طرب شوی بر پای

نشاط باده به سر در فتاده باید رفت

برای کاسه گرفتن سبو چو زد زانو

پیاله وار بر ایستاده باید رفت

ز باده پر قدحی چند نوش کرده دگر

به دست بر قدحی پر ز باده باید رفت

ازین جهان چو همی باید، اوحدی، رفتن

به کام داد دل خویش داده باید رفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

چه شد آن سرو سهی؟ کز لب این بام برفت

که به یک دیدن او از دلم آرام برفت

چه سخن کرد به چشم و چه شکر گفت ز لب؟

که رواج شکر و قیمت بادام برفت

به دلش بر بنهادیم و به جان پرسیدیم

تا نگویی تو که: بی پرسش و اکرام برفت

جام در دست گرفتیم به یاد دهنش

می به شرم لب او چون عرق از جام برفت

نتوانم شدن از سایهٔ دیوارش دور

که توانم ز تن و قوتم از کام برفت

ای صبا، از دهن او خبری بارسان

که به امید تو ما را همه ایام برفت

دوست در ولولهٔ آن که: چو قاصد برسد

دشمن اندر طلب آن که: چه پیغام برفت؟

دل ما را به چه پرسی که: چرا شد بر او؟

حاجتش بود، به آوازهٔ انعام برفت

هر کرا بر سر ازین درد بلایی نرسید

نتوان گفت که: او نیک سرانجام برفت

تن که از خنجر او کشته نشد، مردارست

دل که بر آتش او پخته نشد، خام برفت

ما خود آن دانه ندیدیم که این مور برد

بلکه مرغی نشنیدیم کزین دام برفت

گرچه سر گشته بسی دارد و عاشق بسیار

ازمیان همه در عشق مرا نام برفت

اوحدی گر ز بر او برود معذورست

کز لبش کام نمی‌دید و به ناکام برفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

دلم بر آتش هجران کباب کرد و برفت

تنم به درد جدایی خراب کرد و برفت

مرا به وصل خود آهسته وعده‌ای می‌داد

ولی چه سود؟ که ناگه شتاب کرد و برفت

بتی که دامن وصلش به چنگم آمده بود

ز هجر نالهٔ من چون رباب کرد و برفت

دو چشم او چه خطاها که داشت اندر سر!

چو دید قامتش آنرا صواب کرد و برفت

در آرزوی نگاری گداختم چو نبات

که شکرش نمکم بر کباب کرد و برفت

در آب و آتشم از هجر آنکه بی‌رخ خویش

دلم پر آتش و چشمم پر آب کرد و برفت

چو اوحدی ز رخش بوسه خواستم بی‌زر

لبش مرا به خموشی به خواب کرد و برفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

تا بر دوست بار نتوان یافت

دل بر ما قرار نتوان یافت

تا نیاید نگار ما در کار

کار ما چون نگار نتوان یافت

بی‌دهان و لب چو شکر او

عاشقان را شکار نتوان یافت

گر بپرسیدنم نهد گامی

جز دل و جان نثار نتوان یافت

به جز اندر دهان و جز لب او

زندگانی دوبار نتوان یافت

در جهان از شمار شوخی او

تا به روز شمار نتوان یافت

بر وفا دل منه، که خوبان را

به وفا استوار نتوان یافت

اوحدی، کار عشق کن، که به نقد

به ازین هیچ کار نتوان یافت

پای‌دار، ار بگیردت غم عشق

عشق بی‌گیر ودار نتوان یافت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

آن ستمگر، که وفای منش از یاد برفت

آتش اندر من مسکین زد و چون باد برفت

او به بغداد روان گشت و مرا در پی او

آب چشمست که چون دجلهٔ بغداد برفت

گر چه می‌گفت که: از بند شما آزادم

هم‌چنان بندهٔ آنیم، که آزاد برفت

او چو برخاست غم خود به نیابت بنشاند

تا نگویی که: سپهر از بر بیداد برفت

از من خسته به شیرین که رساند خبری؟

کز فراق تو چها بر سر فرهاد برفت!

پیش ازین در دل من هر هوسی بگذشتی

دل بدو دادم و دانم همه از یاد برفت

اوحدی، از غم او ناله نمی‌باید کرد

سهل کاریست غم ما، اگر او شاد برفت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4958242
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث