به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مستیم و مستی ما از جام عشق باشد

وین نام اگر بر آریم، از نام عشق باشد

خوابی دگر ببینیم هر شب هلاک خود را

وین شیوه دلنوازی پیغام عشق باشد

بی‌درد عشق منشین، کندر چنین بیابان

آن کس رود به منزل کش کام عشق باشد

درمان دل نخواهم، تا درد مهر هستم

صبح خرد نجویم، تا شام عشق باشد

نشکفت اگر ز عشقش لاغر شویم و خسته

کین شیوه لاغریها در یام عشق باشد

بیش از اجل نبیند روی خلاص و رستن

در گردنی، که بندی از دام عشق باشد

روزی که کشته گردم بر آستانهٔ او

تاریخ بهترینم ایام عشق باشد

مشنو که: باز داند سر نیازمندان

الا کسی که پایش در دام عشق باشد

از چشم اوحدی من خفتن طمع ندارم

تا پاسبان زاری بر بام عشق باشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:11 PM

گدایی را که دل در بند یار محتشم باشد

دلش هم‌خوابهٔ اندوه و جانش جفت غم باشد

حرامست ار کند روزی دلش میلی به بستانی

همایون دولتی کش چون تو باغی در حرم باشد

ز چشم لطف بر احوال مسکینان نظر میکن

که سلطان دولتی گردد، چو میلش بر حشم باشد

به غیر از نم نمیبیند ز دست گریه چشم من

بصر مشکل ببیند چونکه غرق آب و نم باشد

مکن دعوت به شیرینی مرا ز آن لب که در جنت

خسیسی گوید از حلوا، که در بند شکم باشد

چو بر جانم زدی زخمی، به لطفش مرهمی می‌نه

ز بهر این دل خسته نکو بنگر که هم باشد

چنین معشوقه‌ای در شهر و آنگه دیدنش مشکل

کسی کز پای بنشیند به غایت بی‌قدم باشد

بساز، ای اوحدی، چون زر نداری، در جفای او

که اندر کشور خوبان جفا بر بی‌درم باشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:11 PM

هر که آن قامت و بالای بلندش باشد

چه نظر بر دل بیمار نژندش باشد؟

اندر آیینهٔ او روی کسی ننماید

مگر آن روی که بر پای سمندش باشد

مجمر سینه به عود جگر آراسته‌ام

تا چو آتش کند از عشق سپندش باشد

پسته از لب همه کس خواهد و بادام از چشم

خاصه آن پسته و بادام که قندش باشد

روی در خاک درش کرده جهانی زن و مرد

تا که در خورد بود؟ یا که پسندش باشد؟

دل من صبر به هر حال تواند، لیکن

دور ازو صبر پدیدست که چندش باشد؟

از دلم در عجبی: کین همه غم دید و نرفت

چون رود پای دل خسته؟ که بندش باشد

اوحدی پند نکو خواه شنیدی، لیکن

پیش آن رخ عجب ار گوش به پندش باشد!

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:11 PM

بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشد

شراب تلخ با خوبان شیرین کار خوش باشد

برون شهر، با یاران، شب مهتاب در صحرا

قدح در دست و مطرب مست و ساقی یار خوش باشد

میان باغ و طرف جوی و پای سرو و پیش گل

طرب در جان و می در جام و گل بر بار خوش باشد

سماع مطرب اندر گوش و دست یار در گردن

چمان اندر چمن مستانه فرزین‌وار خوش باشد

دمادم بادهای لعل کردن نوش و نقلش را

پیاپی بوسهازان لعل شکر بار خوش باشد

چنین شب ، گر مجال افتد که با دلدار بنشینی

شب قدرست و شبهای چنین بیدار خوش باشد

رفیقانم به صحرا می‌برند از شهر و می‌دانم

که صحرا نیز هم با یاد آن دلدار خوش باشد

چو باشد باده و مطرب، پریرویی به دست آور

که هر جایی که این حاضر بود ناچار خوش باشد

کرا پروای باغ امروز؟ بی‌دیدار روی او

که فردا باغ جنت نیز با دیدار خوش باشد

مگو، ای اوحدی، جز وصف عشق و قصهٔ مستی

که هر کو شعر میگوید بدین هنجار خوش باشد

می و معشوقه و گل را چه داند قدر؟ هر خامی

که این معنی به چشم عاشقان زار خوش باشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:11 PM

بهار و بوستان ما سر کوی تو بس باشد

چراغ مجلس ما پرتو روی تو بس باشد

برای نزهت ار وقتی بیارایند جنت را

مرا از هر که در جنت نظر سوی تو بس باشد

به خون خوردن میموزان دل ما را به خوان غم

که ما را خود جگر خوردن ز پهلوی تو بس باشد

اگر خواهی که: جفت غم کنی خلق جهانی را

اشارت گونه‌ای از طاق ابروی تو بس باشد

گرت سودای آن دارد که: که ملک چین به دست آری

سوادی از سر آن زلف هندوی تو بس باشد

ز شوق کعبه گو: حاجی، بیابان گیر و زحمت کش

طواف عاشقان گرد سر کوی تو بس باشد

به خون اوحدی دست نگارین را چه رنجانی؟

که او را شیوه‌ای از چشم جادوی تو بس باشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:11 PM

نمی‌بینم بت خود را، نمی‌دانم کجا باشد؟

دلم آرام چون گیرد؟ که جان از وی جدا باشد

کسی حال دل مجروح من داندکه: همچون من

به سودایی گرفتار و به دردی مبتلا باشد

من اندر مذهب عشقش بزرگین طاعت آن دانم

که سر بر آستان او و دستم بر دعا باشد

چو روی او نمی‌بینم نباشد دیده را سودی

وگر خود خاک کوی او سراسر توتیا باشد

به گرد دانهٔ خالش کسی گردد که روز و شب

در آب دیده سرگردان بسان آسیا باشد

نگارا، از وصال خویش ما را شادمان گردان

اگر چه منصب وصل تو بیش از حدما باشد

مراد اوحدی یکشب ز وصل خود روا گردان

وزان پس گر دل او را برنجانی روا باشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:11 PM

تا دلم بر رخ چون ماه تمامت باشد

ناله و زاری من بر در و بامت باشد

در قیامت همه را چشم بسویی و مرا

چشم سوی تو و گوشم به سلامت باشد

وصل روی تو جهانی ز خدا میخواهند

تا کرا خواهی و پروای کدامت باشد؟

تو، که از ناز و تکبر بر خود خاصان را

ندهی بار، کجا میل به عامت باشد؟

بر من خسته چو وصل تو بگردید حلال

مرو اندر پی خونم، که حرامت باشد

ز آتش و آب مکن چشم و دلم را ویران

تا چو تشریف دهی جا و مقامت باشد

رایگان بنده بسی داری و چاکر بیحد

اوحدی، نیز رها کن، که غلامت باشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:11 PM

دلی که با سر زلف تو آشنا باشد

گمان مبر که ز خاک درت جدا باشد

اگر تو همچو جهان خرمی،ولیک جهان

تو خود معاینه دانی که بی‌وفا باشد

به گوشهٔ نظری کار خستگان فراق

بساز، از آنکه ترا نیز کارها باشد

در آرزوی نسیمی ز زلف تو جانم

همیشه منتظر موکب صبا باشد

ولیک زلف ترا، با همه پریشانی

نظر به حال پریشان ما کجا باشد؟

چه طالعست دل اوحدی مسکین را؟

که دایما به غم عشق، مبتلا باشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:11 PM

 

پرسش خسته‌ای روا باشد

که درین درد بی‌دوا باشد

بنماید ترا، چنانکه تویی

اگر آیینه را صفا باشد

بی‌قفا روی نیست در خارج

وندر آیینه بی‌قفا باشد

اندر آیینه هیچ ننماید

که نه آیین شهر ما باشد

در صفا نیست صورت دوری

دوری از ظلمت هوا باشد

این جدایی ز کندی روشست

روش عارفان جدا باشد

از ختایی خطت اگر دویی است

این دوبینی ازین خطا باشد

نشود اوحدی ز مهرش دور

تا ازو ذره‌ای بجا باشد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

تا رسم جگرخواری پیش تو روا باشد

عشق ترا مشکل کاری به نوا باشد

شمشماد همی لرزد چون بید ز بالایت

بالای چنین، رعنا در شهر بلا باشد

زین‌سان که گریبانم بگرفت غم عشقت

این خرقه که می‌بینی یک روز قبا باشد

من میکنم آن طاعت کز بنده سزد، لیکن

شرطست که نگریزی، گر روز جزا باشد

خلقی ز پیت پویان، مهر تو به جان جویان

زین جمله دعا گویان تا بخت کرا باشد؟

آب غم عشق تو بگذشت ز سر ما را

وآنگه تو ز بی‌رحمی بگذاشته تا: باشد

لعلت نکند سعیی در چارهٔ کار من

بیچاره کسی کو را کاری به شما باشد

غم را که بها نبود در شهر کسان هرگز

آن روز که من جویم شهریش بها باشد

گر خوب شود کاری، از طلعت خود گیری

ور زشت شود، تاوان بر طالع ما باشد

گفتی که: روا گردد از من همه حاجت‌ها

مرد اوحدی از عشقت، آخر چه روا باشد؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4954733
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث