به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نیشکر آن روز دل ز بند بر آرد

کو چو لبت پسته‌ای به قند بر آرد

صید چو آن زلف چون کمند ببیند

پیش رود، سر به آن کمند برآرد

بر چمن و سبزه آفتی مرسادش

باغ، که سروی چنین بلند بر آرد

پیش من آن خاک پر ز لعل، که روزی

گرد خود از نعل آن سمند بر آرد

سینه سپند تو گشت و آتش سودا

تا به کجا بوی این سپند بر آرد؟

بر دل ریشم، شبی که دیده بگرید

خط تو آن را به ریشخند بر آرد

جان مرا چون محبت تو پسندید

گر ندهم، سر به ناپسند برآرد

بیخ که دست غمت به سینه فرو برد

از دل من شاخ پر گزند بر آرد

اوحدی از بند هر دو کون برآید

گر دل او را لبت ز بند برآرد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

حال دل پیش که گویم؟ که دل ریش ندارد

کیست در عشق تو کو غصه ز من بیش ندارد

دوش گفتی که: فلان از سر تیغم نبرد جان

بزن و مرد مخوانش که سری پیش ندارد

سر درویش فدا شد به وفا در قدم تو

پادشه‌زادهٔ ما را سر درویش ندارد

قد او تیر بلا، غمزهٔ او ناوک فتنه

یارب، این ترک چه تیریست که در کیش ندارد؟

واعظ شهر مرا گفت که: دل با سخنم ده

چون دهد دل بتو بیچاره؟ که باخویش ندارد

همچو نارم بکفید از غم سیب ز نخش دل

دل مخوانش تو، که او عقل به اندیش ندارد

اوحدی را چو تو باشی، چه غم از جور رقیبان؟

زانکه از تیغ نترسیده غم از نیش ندارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

 

وجود حقیقت نشانی ندارد

رموز طریقت بیانی ندارد

به صحرای معنی گذر، تا ببینی

بهاری که بیم خزانی ندارد

جمال حقیقت کسی دیده باشد

که در باز گفتن زبانی ندارد

درین دانه مرغی تواند رسیدن

که جز نیستی آشیانی ندارد

تنی را، که در دل نباشد غم او

رها کن حدیثش، که جانی ندارد

به چیزی توان برد چیزی که این جا

به نانی نیرزد، که نانی ندارد

بگفت اوحدی هر چه دانست با تو

گرش باز یابی زیانی ندارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

بمیرم چشم مستت را که جانم زنده می‌دارد

دلم را با خیال خود به جان با زنده می‌دارد

به نقد اندر بهشتست آنکه در خلوت سرای خود

چنان شاخ گل و سرو سهی نازنده می‌دارد

دعای عاشقان تست در شبهای تنهایی

که روز دولت حسن ترا پاینده می‌دارد

ز چشمت مردمی دیدیم و از روی تو نیکویی

ولی زلف سیه کار تو ما را زنده می‌دارد

مباد، ای اوحدی، هرگز ترا با خسروان کاری

غلام لعل شیرین شو، که نیکو بنده می‌دارد

مرا بس باشد این دولت که آن مهروی هر صبحی

دلم را همچو روی خویشتن فرخنده می‌دارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

 

دلی، که میل به دیدار دوستان دارد

فراغتی ز گل و باغ و بوستان دارد

کدام لاله به روی تو ماند؟ ای دلبند

کدام سرو چنین قد دلستان دارد؟

گرت به جان بخرم بوسه‌ای، زیان نکنم

که بوسه عاشق بدبخت را زیان دارد

کسی که چون تو پری چهره در کنار کشد

اگر چه پیر بود، دولتی جوان دارد

به قصد کشتن من بست و باز نگشاید

کمر، که قد بلند تو در میان دارد

به خاکپای تو آنرا که هست دست رسی

چه غم ز سرزنش هر که در جهان دارد؟

چو کردی جای خیال تو اوحدی در دل

به وصل خود برسانش، که جای آن دارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

شاهد من در جهان نظیر ندارد

بوی سر زلف او عبیر ندارد

سرو بدین قد خوش خرام نروید

ماه چنان طلعت منیر ندارد

ابروی همچون کمان بسیست ولیکن

هیچ کس آن قامت چو تیر ندارد

مهر، که در حسن پادشاه نجومست

هیات آن روی مستنیر ندارد

طفل چنین در کنار دایهٔ دنیا

مادر دور سپهر پیر ندارد

عنبر سارا بهل، که نافهٔ چینی

نکهت آن زلف همچو قیر ندارد

اوحدی اندر فراق عارض خوبش

چاره به جز ناله و نفیر ندارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

 

هر دم از خانه رخ بدر دارد

در پی عاشقی نظر دارد

هر زمان مست بر سر کویی

با کسی دست در کمر دارد

یار آن کس شود، که مینوشد

دست آن کس کشد، که زر دارد

دوست گیرد نهان و فاش کند

مخلصان را درین خطر دارد

هر که قلاش‌تر ز مردم شهر

پیش او راه بیشتر دارد

در خرابات ما شود عاشق

هر که سودای درد سر دارد

یار ترسای ما، مترس از کس

عاشقی خود همین هنر دارد

مزن، ای اوحدی، به جز در دوست

کان دگر خانها دو در دارد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

کجا شد ساربانش؟ تا دلم را تنگ در بندد

چو روز کوچ او باشد به پیش آهنگ در بندد

گر او در پنج فرسنگی کند منزل چنان سازم

کز آب چشم خود سیلی به ده فرسنگ دربندد

دلم آونگ آن زلفست و جان خسته می‌خواهد

که: خود را نیز هم روزی بدان آونگ در بندد

همین بس خون بهای من که: روز کشتنم دستش

نگار ساعد خود را به خونم رنگ در بندد

رخش ماه دو هفته است و دل ریشم ز بهر او

سر هر هفته‌ای خود را به هفت اورنگ در بندد

ز سحر چشم مست آن پری ایمن کجا باشم؟

که خواب دیدهٔ مردم به صد نیرنگ در بندد

اگر بالای او بامن کنار صلح بگشاید

چو لعل او خبر یابد میان جنگ در بندد

وگر پیش لب لعلش حدیث بوسه‌ای گویم

سر زلفش برآشوبد، دهان تنگ دربندد

به دست خویش بگشودم بلای بسته را، آری

چنین باشد که بر شخصی دل فرهنگ دربندد

گر او را صد گنه باشد، چو بر یادش دهم حالی

ز چستی هر گناهی را به عذر لنگ دربندد

ز چنگ زلفش ار ناگه فغانی برکشم چون دف

به چین زلف دام او مرا چون چنگ دربندد

ز سنگ آستانش چون لبم بوسیدنی خواهد

رقیب او ز بی‌سنگی به رویم سنگ دربندد

بسان اوحدی بر خود در بیداد بگشاید

کسی کو دل بر وی یار شوخ شنگ در بندد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

عشق و درویشی و تنهایی و درد

با دل مجروح من کرد آنچه کرد

آه من شد سرد و دل گرم از فراق

بر سر کس کی گذشت این گرم و سرد؟

مونسم مهرست و صحبت اشک سرخ

علتم عشقست و برهان روی زرد

دیده‌ای دارم درو پیوسته آب

چهره‌ای دارم برو همواره گرد

نازنینا، در فراق روی تو

چند باید بودنم با سوز و درد؟

گفته بودی: غم خورم کار ترا

غم نخوردی تا غمت خونم نخورد

حاکمی، گر نرم گویی ور درشت

بنده‌ام، گر صلح جویی ور نبرد

مرد عشق از جان نترسد در غمش

وآنکه از جانی بترسد نیست مرد

ای که بستی دستهٔ‌گل از رخش

من به بویی قانعم زان روی ورد

اوحدی، یا ترک روی او بگوی

یا بساط نیک نامی در نورد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

چون بگذری دلم به تپیدن در اوفتد

دستم ز غم به جامه دریدن در اوفتد

گر پرتوی ز روی تو افتد بر آسمان

ماهش چو مشتری به خریدن در اوفتد

ور قامتت به باغ درآید، ز شرم او

حالی به قد سرو خمیدن در اوفتد

پرواز مرغ جان نبود جز به کوی تو

روزی که اتفاق پریدن در اوفتد

جان کمترین نثار تو باشد ز دست ما

آن ساعتی که فرصت دیدن در اوفتد

دانم که: بر حکایت من رحمت آوری

وقتی گرت مجال شنیدن در اوفتد

خلوت نشین خیال تو گر در دل آورد

چون اوحدی به کوچه دویدن در اوفتد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4958242
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث