به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گرچه صد بارم برانند از برت

بر نمی‌دارم سر از خاک درت

تا ابد منظور جانی، زانکه دل

در ازل کرد این نظر بر منظرت

زاهد از سر تو ز آن رو غافلست

کو نمی‌بیند به محراب اندرت

هر صباحی تازه گردد جان ما

از نسیم طرهٔ جان پرورت

همچو جان وصل تو ما را در خورست

گر چه جان ما نباشد در خورت

هر چه بود اندر سر کار تو شد

خود به چیزی در نمی‌آید سرت

شیر گیران پلنگ انداز را

کرد عاجز پنجهٔ زور آورت

بر نگیرد سر ز خط امر تو

هر که شد چون اوحدی فرمان برت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

نیامد وقت آن کز من بخواهی عذرآزارت؟

دلم را شربتی سازی ز لعل چاشنی دارت؟

دل از دستم برون بردی که با ما سر در آری تو

بما سر در نیاوردی و سرها رفت در کارت

گمان بردم که: میجوید دلت وصل مرا، لیکن

مرا کمتر بجویی تو، که میجویند بسیارت

هم امروز از جهان دیدن فرو بندم دو بینایی

اگر دانم که: فردا من نخواهم دید دیدارت

سرم را می‌کنی پر شور و بردل می‌نهی منت

دلم را میکشی در خون و برجان می‌نهم بارت

ز روی راستی با تو ندارد سرو مانندی

که: گر در بوستان آیی، بمیرد پیش رخسارت

گل وصلی به دستم چون نمی‌آید چه بودی‌ار

کسی بودی که برکندی ز پای اوحدی خارت؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

ای ز لعلت قیمت یاقوت پست

سنبلت را دستهٔ گل زیر دست

راست کرد ایزد شکار عقل را

از سر زلف کژت، پنجاه شست

سرو، با قدی که می‌بینی چنان

ساعتی پیش تو نتواند نشست

گر جمالت را بدیدی بت ز دور

سجده کردی پیش تو چون بت پرست

یک شبم پنهان پنهان آرزوست

کندر آیی از در من مست مست

درد و چشم از خواب و سر مستی فتور

در دو زلف از تاب و دلبندی شکست

یاد می‌دار این که: تا قد تو خاست

چند خارم در دل شوریده خست

بر سر من نیست یک روزت گذار

تا در اندازم به پایت هر چه هست

خاطر ما را به گفتاری بجوی

ای که از دامت گرفتاری نجست

نیست باز ار چنگل سودای تو

چون کبوتر مرغ دل را بازرست

چون کمر گردت بسی گشت اوحدی

لیکن از چشم تو طرفی برنبست

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

چون گشت با تو ما را پیوند دل زیادت

گر هجر ما، گزینی، دوری ز حسن عادت

شبهاست تا دلم را تب دارد از غم تو

آه! از تو، گر نیایی روزی بدین عیادت

طبعت به طالع ما شد تند و تیز، ارنه

زین بیشتر نبودی بدمهر و بی‌ارادت

عشقی که نیست برتو، حربیست بی‌غنیمت

عیشی که نیست با تو، دینیست بی‌شهادت

هر چند نیست با ما مهر تو در ترقی

هر لحظه با تو ما را شوقیست در زیادت

شاگرد صورت تست آیینه در لطیفی

کین می‌کند تجلی و آن میکند اعادت

چندان که جور خواهی بر جان من همی کن

کز بندگان نیاید کاری به جز عبادت

باشد که: اوحدی را از غیب دست گیرد

آن کس که واقفست او بر غیب و بر شهادت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

ز پاسبانی همسایه گرد بام و درت

بدان رسید که دزدیده می‌کنم نظرت

درون خانه چو ره نیست، چاره آن دانم

که: آستانه پرستی کنم چو خاک درت

هزار بار گر از خدمتم برانی تو

دگر بیایم و خدمت کنم به جان و سرت

گر التفات به زر دیدمی ترا روزی

ز رنگ چهرهٔ خود در گرفتمی به زرت

تو بسته‌ای کمری بر میان به کینهٔ من

مرا چه طرف ز مهر تو چشم بر کمرت؟

نداشت هیچ درخت این بر جوان، که تراست

ولی چه چاره؟ که دستی نمیرسد به برت

خبر ز درد دل من به هر کسی برسید

ولی چه سود؟ کزان کس نمیکند خبرت

گذر کنی تو به هر جانبی و نگذارد

غرور حسن که: باشد بر اوحدی گذرت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

تا دل ما با تو کرد روی ارادت

هیچ نیاید ز ما مخالف عادت

گر چه کم ما گرفته‌ای تو ز شوخی

عشق تو افزون شدست و مهر زیادت

رنگ سلامت ندیدم و رخ شادی

از برمن تا برفته‌ای به سعادت

آنکه ز درد جدایی تو بمیرد

زنده نداند شدن به حشر و اعادت

داروی رنج خود از طبیب نپرسم

گر تو قدم رنجه می‌کنی به عیادت

همچو شهیدان تنش به خاک نپوسد

هر که به تیغ غم تو یافت شهادت

دایه بهمهرت برید ناف دل من

پس به کنارم گرفت روز ولادت

چشم تو آنجا که دست برد به دستان

سر بنهادند زیرکان به بلادت

اوحدی از درد دوری تو بنالید

با تو چو سودش نکرد صبر و جلادت

او نه به مهرت سری نهاد، که هرگز

خود ز زمین بر نداشت روی ارادت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

رخت تمکین مرا عشق به یک بار بسوخت

آتشم در جگر خسته شد و زار بسوخت

بنشستم که: نویسم سخن عشق و ز دل

شعله‌ای در قلم افتاد، که طومار بسوخت

دل یاران، تو نگفتی که بسوزد بر یار؟

ما خود آن یار ندیدیم که بر یار بسوخت

چاره جز سوختن و ساختنم نیست کنون

کاندکی کرد مرا چاره و بسیار بسوخت

گر ببینی تو طبیب دل مجروح مرا

گو: گذر کن تو بدین گوشه که بیمار بسوخت

گفتم: از باغ رخش تازه گلی باز کنم

نور رویش جگرم را بتر از خار بسوخت

سخن سوختن عشقت اگر باور نیست

ز اوحدی پرس، که بیچاره درین کار بسوخت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

جانا، دلم ز درد فراق تو کم نسوخت

آخر چه شد، که هیچ دلت بر دلم نسوخت؟

نزد تو نامه‌ای ننوشتم، که سوز دل

صد بار نامه در کف من با قلم نسوخت

بر من گذر نکرد شبی، کاشتیاق تو

جان مرا به آتش ده گونه غم نسوخت

در روزگار حسن تو یک دل نشان که داد؟

کو لحظه لحظه خون نشد و دم بدم نسوخت؟

یک دم به نور روی تو چشمم نگه نکرد

کندر میان آن همه باران و نم نسوخت

شمع رخ تو از نظر من نشد نهان

تا رخت عقل و خرمن صبرم به هم نسوخت

گفتی : در آتش غم خود سوختم ترا

خود آتش غم تو کرا، ای صنم، نسوخت؟

کو در جهان دلی، که نگشت از غم تو زار؟

یا سینه‌ای، کزان سر زلف به خم نسوخت؟

صد پی بر آتش ستمت سوخت اوحدی

ویدون گمان بری تو که او را ستم نسوخت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

ترک عجمی کاکل ترکانه برانداخت

از خانه برون آمد و صد خانه برانداخت

در حلق دل شیفته شد حلقه به شوخی

هر موی که زلفش ز سرشانه برانداخت

آه از جگر صورت دیوار برآمد

چون عکس رخ خویش به کاشانه برانداخت

شوق لب چون جام عقیقش ز لطافت

خون از دهن ساغر و پیمانه برانداخت

فریاد! که چشمم ز فراق لب لعلش

مانندهٔ دریا در و دردانه برانداخت

دردا! که: فراق رخ آن ترک پریوش

بنیاد من عاشق دیوانه بر انداخت

گر یاد کند زاوحدی آن ماه عجب نیست

خورشید بسی سایه به ویرانه برانداخت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:25 PM

روزگار از رخ تو شمعی ساخت

آتشی در نهاد ما انداخت

ما طلب‌گار عافیت بودیم

در کمین بود عشق، بیرون تاخت

سوختم در فراق و نیست کسی

که مرا چاره‌ای تواند ساخت

مگر او رحمتی کند، ورنه

هر کرا او بزد، کسی ننواخت

عاشقانش چرا کشند به دوش؟

سر، که در پای دوست باید باخت

اوحدی آن چنان درو پیوست

که نخواهد به خویشتن پرداخت

سخن او نمی‌توان گفتن

دم نزد هر که این سخن بشناخت

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4965389
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث