به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حاشا! که جز هوای تو باشد هوس مرا

یا پیش دل گذار کند جز تو کس مرا

در سینه بشکنم نفس خویش را به غم

گر بی‌غمت ز سینه بر آید نفس مرا

فریاد من ز درد دل و درد دل ز تست

دردم ببین وهم تو به فریاد رس مرا

گیرم نمی‌دهی به چومن طوطیی شکر

از پیش قند خویش مران چون مگس مرا

زین سان که هست میل دل من به جانبت

لیلی تو میل جانب من کن، که بس مرا

گفتم که: باز پس روم از پیش این بلا

بگرفت سیل عشق تو از پیش و پس مرا

ای اوحدی، هوای رخ او مکن دلیر

بنگر که: چون گداخته کرد این هوس مرا؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:02 PM

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا

طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا

بفغانند مغان از من و از زاری من

شاید از پیر مغان هم ندهد بار مرا

ساخت اندر دل ما یار خراباتی جای

ز خرابات به جایی مبر، ای یار، مرا

اندر آمد شب و تا صومعه، زین جا که منم

راه دورست، درین میکده بگذار مرا

مستم از عشق و خراب از می و بیهوش از دوست

دستگیری کن و امروز نگه دار مرا

رندیی کان سبب کم زنی من باشد

به ز زهدی که شود موجب پندار مرا

جای من دور کن از حلقهٔ این مدعیان

که بدیشان نتوان دوخت به مسمار مرا

برتن از عشق چو پر فایده بندی دارم

پند بی‌فایده در دل نکند کار مرا

گر از این کار زیانم برسد، باکی نیست

اوحدی، سود ندارد، مکن انکار مرا

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:02 PM

چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا

ای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا

سیر آمدم ز عیش، که بی‌دوست میکنم

بی او چه باشد؟ ازین عیش بس مرا

از روزگار غایت مطلوب من کسیست

و آنگه کسی، که نیست جزو هیچ کس مرا

ای ساربان شبی که کنی عزم کوی او

آگاه کن، یکی به صدای جرس مرا

یک بوسه دارم از لب شیرین او هوس

وز دل برون نمی‌رود این هوس مرا

از عمر خود من آن نفسی شادمان شوم

کز تن به یاد دوست برآید نفس مرا

باریک آن چنان شدم از غم، که گر شبی

بیرون روم به شمع، نبیند عسس مرا

هر ساعتم به موج بلایی در افکند

سیلاب ازین دو دیدهٔ همچون ارس مرا

یاری که اصل کار منست، ار به من رسد

با اوحدی چه کار بود زین سپس مرا؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 2:02 PM

 

گر وصل آن نگار میسر شود مرا

از عمر باک نیست، که در سر شود مرا

تسخیر روی او به دعا می‌کند دلم

تا آفتاب و ماه مسخر شود مرا

روزی که کاسهٔ سرم از خاک پر کنند

از بوی او دماغ معطر شود مرا

آن نور هر دودیده اگر می‌دهد رضا

بگذار تا دودیده به خون تر شود مرا

هر ساعتم چنان کند از غصه پایمال

کز دست او فعان به فلک بر شود مرا

مشکل شکفته گرددم از وصل او گلی

لیکن چه خارها که به دل در شود مرا!

این درد سینه سوز، که در جان اوحدیست

از تن شگفت نیست که لاغر شود مرا

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 اسفند 1395  - 10:23 AM

ای زیر زلف عنبرین پوشیده مشکین خال را

فرخنده باشد دم بدم روی تو دیدن فال را

باری گر از درد تو من زاری کنم، عذرم بنه

چون بار مستولی شود مسکین کند حمال را

روزی همی باید مرا، مانند ماهی، تا درآن

پیش تو تقریری دهم شرح شب چون سال را

شاگرد عشقم، گر سخن گویم درین معنی سزد

چون عشق استادی کند، در گفتن آرد لال را

در بازجست سر ما چندین مکوش، ای مدعی

گر حالتی داری چون من، تا با تو گویم حال را

گر صرف مالی می‌کنی در پای او منت منه

جایی که باشد جان فدا، قدری ندارد مال را

دل چو ببندم در رخش سر چون کشم؟ کان بی‌وفا

دام دل من ساختست آن زلف همچون دال را

نشگفت اگر بال دلم، بشکست ازین سودا، که من

مرغی نمی‌دانم که او این جا نریزد بال را

با او چو گفتم درد دل، گفت: اوحدی، این شیوه تو

بسیار می‌دانی، ولی حدیست قیل و قال را

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 اسفند 1395  - 10:22 AM

اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل را

ز روی لاله رنگ خود خجالت‌ها دهی گل را

مرا پیش لب لعل تو سربازیست در خاطر

اگر چه پیش روی تو سربازیست کاکل را

رخ و زلف تو بس باشد ز بهر حجت و برهان

اگر دعوی کند وقتی کسی دور تسلسل را

تجمل روی خوبان را بیاراید ولیکن تو

رخی داری که از خوبی بیاراید تجمل را

نباید گوش مالیدن مرا در عشق و نالیدن

اگر گل زین صفت باشد غرامت نیست بلبل را

قرنفل در دهان داری، که هنگام سخن گفتن

به صحرا می‌برد ز آن لب صبابوی قرنفل را

برآید نالهٔ «دل دل» ز هر سو چون برانگیزی

به روز کشتن و غارت غبار نعل دلدل را

نمی‌گفتی: به فضل خود ببخشایم بسی بر تو؟

کنون وقت آمد انعام و احسان و تفضل را

ز عشقش توبه بشکستم بگیر ای اوحدی، دستم

و گر باور نمی‌داری بیار آن ساغر مل را

جمالش کرد حیرانم، چه ماهست آن؟ نمی‌دانم

که چشم از کشف ماهیت نمی‌بندد تامل را

بهل، تا می‌کند خواری، که با او هم کند یاری

چو جانم میل او دارد نهادم دل تحمل را

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 اسفند 1395  - 10:22 AM

پیش‌آر، ساقی، آن می چون زنگ را

تا ما براندازیم نام و ننگ را

امشب زرنگ می برافروز آتشی

تا رنگ پوش ما بسوزد رنگ را

بی‌روی او چون عود می‌سوزد تنم

مطرب، تو نیز آخر بساز آن چنگ را

با فقیه از عقل می‌گوید سخن

عقلی نبودست این فقیه دنگ را

بی‌او نباشد دور اگر گریان شوم

دوری بگریاند کلوخ و سنگ را

ای همرهان، پیش دهان تنگ او

یاد آورید این عاشق دلتنگ را

وی ساربان، طاقت نداری پای ما

سرباز کش یک لحظه پیش آهنگ را

ناچار باشد هر فراقی را اثر

وانگه فراق یار شوخ شنگ را

ای آنکه کردی رخ به جنگ اوحدی

او صلح می‌جوید، رها کن جنگ را

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 اسفند 1395  - 10:22 AM

مطرب، چو بر سماع تو کردیم گوش را

راهی بزن، که ره بزند عقل و هوش را

ابریشمی بساز و ازین حلقه پنبه کن

نقل حضور صوفی پشمینه پوش را

جامی بیار، ساقی، از آن بادهای خام

وز عکس او بسوز من نیم جوش را

بر لوح دل نقوش پریشان کشیده‌ایم

جامی بده، که محو کنیم این نقوش را

ما را به می بشوی، چنان کز صفای ما

غیرت بود مشایخ طاعت فروش را

بر ما ملامت دگران از کدورتست

صافی ملامتی نکند در نوش را

با مدعی بگوی که: ما را مگوی وعظ

کاگنده‌ایم سمع نصیحت نیوش را

ای باد صبح، نیک خراشیده خاطریم

لطفی بکن، به دوست رسان این خروش را

گرمی کند به خلوت ما آن پری گذر

بگذار تا گذار نباشد سروش را

شد نوش ما چو زهر ز هجران او، ولی

زهر آن چنان خوریم به یادش که نوش را

ای اوحدی، بگوی سخن، تا بداندت

دشمن، که بی‌بصر نشناسد خموش را

ادامه مطلب
پنج شنبه 12 اسفند 1395  - 10:22 AM

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟

کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟

بر درت سگ وطنی دارد و ما را نه، که چه؟

به سگانت نظری هست و بمانیست چرا؟

هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد

تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟

خون من ریزی و چشم تو روا می‌دارد

بوسه‌ای خواهم و گویی که: روانیست، چرا؟

شهریان را به غریبان نظری باشد و من

دیدم این قاعده در شهر شما نیست، چرا؟

من و زلف تو قرینیم به سرگردانی

من ز تو دورم و او از تو جدا نیست چرا؟

دیگران را همه نزدیک تو را هست و قبول

اوحدی را ز میان راه وفا نیست چرا؟

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:21 AM

باز کی بینم رخ آن ماه مهر افروز را؟

گل رخ سیمین بر دل دزد عاشق سوز را؟

دولت پیروز اگر بنشاندش بار دگر

در بر من، شکر گویم دولت پیروز را

گر رسیدم از لبش روزی به کام دل، رواست

زانکه شبها از خدا می‌خواستم این روز را

همچو فرهاد از غمش روزی به صحراها روم

تا ببینند این جوانان عشق پیرآموز را

روز وصل از غمزهٔ او جان سر گردان من

چون تحمل کرد چندان ناوک دلدوز را؟

با وصال او دلم را نیست پروای بهشت

در چنان عیدی کسی یاد آورد نوروز را؟

دوش می‌آمد سوار از دور و من نزدیک بود

کز سرشادی ببوسم پای اسب بوز را

مدعی را دل ببرد از چشم مست شیرگیر

هر که باشد شیرگیر آسان بگیرد یوز را

اوحدی، گر قبلهٔ اقبال خواهی سجده کن

آفتاب روی آن شمع جهان‌افروز را

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:21 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4965389
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث