به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا میسر گشت در گرمابه وصل آن نگارم

در دل و چشم آتش و آب دوصد گرمابه دارم

بر سرش تا گل بدیدم پای صبر خویشتن را

در گلی دیدم، کزان گل راه بیرون شد ندارم

سنگ چون بر پای او زد بوسه رفت از دست هوشم

شانه چون در زلف او زد دست برد از دل قرارم

دست من چون شانه در زلفش نخواهد رفت، لیکن

گر چو سنگ از پای او سرباز گیرم سنگسارم

خون من می‌ریخت همچون آب حوض آن ماه و دیگر

گرد پای حوض می‌کشت این دل مجروح زارم

بر تن چون گل همی پوشیده مشکین زلف، یعنی

خرمنی گل در میان تودهٔ مشک تتارم

ناخنش در خون خود می‌دیدم و در ناخن خود

آن قدر قوت نمی‌دیدم که پشت خود بخارم

بر سر من آب می‌کردند و می‌گفتم: رها کن

تا به آب دیدهٔ‌خود پیش او غسلی بر آرم

عکس طاس و نور تشتش تا به چشم من درآمد

شد ز خون دل چو طاسی چشم و چون تشتی کنارم

بی‌جمال او دو طاس خون شد ستم چشم و هر دم

چون بگریم زین دو طاس خون کم از تشتی نبارم

این دو طاس خون ز چشم خلق پنهان می‌کنم من

تا بدانی کز غمش جز طاس بازی نیست کارم

عزم حمامش کدامین روز خواهد بود دیگر؟

این بمن گویید، تا من نیز روزی می‌شمارم

گر کند نقاش بر گرمابه نقش صورت او

سالها چون نقش از آن گرمابه سر بیرون نیارم

من فقاع از عشق آن رخ بعد ازین خواهم گشودن

چون فقاعم عیب نتوان کرد اگر جوشی برآرم

اوحدی، تا دل به حمام در آوردست ازین پی

بار دیگر چون برآیم دل به حمامی سپارم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:19 PM

درون خود نپسندم که از تو باز آرم

بدین قدر که: تو بیرون کنی به آزارم

مرا به عمر خود امید نیم ساعت نیست

به بوی تست شبی گر به روز می‌آرم

حکایت شب هجران و روز تنهایی

زمن بپرس، که شب تا بروز بیدارم

ز شهر نیز بدر می‌روم، که خانهٔ خلق

خراب می‌شود از آب چشم خونبارم

میان ما و تو جز گرد این وجود نماند

بدان رسید که این گرد نیز نگذارم

ز سینه بوی کسی جز تو گر بمن برسد

خراب کرده بهخون دلش بینبارم

مرا بلاله طمع بود و گل ز چهرهٔ تو

گلم نداد، ولی تنگ می‌نهد خارم

اگر تو زهره جبین می‌خری به بوسه مرا

بخر وگرنه رها کن، که مشتری دارم

محبت تو همی ورزم، ای پری، مگذار

که محنت تو بسوزاند اوحدی‌وارم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:19 PM

سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!

از آن سر گشته می‌باشم که این سوداست در بارم

سرم در دام این سودا بهل، تا بسته می‌باشد

اگر زین بند نتوانم که: پای خود برون آرم

حدیث آن لب شیرین رها کردیم و بوسیدن

چو یاد رخ خوبش ز دور آسایشی دارم

ز کار عشق او ما را نشاید بود بی‌کاری

که تا بودیم کار این بود و تا باشم درین کارم

نشان دانهٔ خالش ز هر مرغی چه می‌پرسی؟

ز من پرس این حکایت را، که در دامش گرفتارم

رفیقان راز عشق او ز من بیزار نتوان شد

اگر زاری کنم وقتی، چه باشد؟ عاشق زارم

نه نیکست این که: خود روزی ز بد حالان نمی‌پرسی

مگر نیکو نمی‌دانی، طبیب من، که: بیدارم؟

تو پنداری که: او با تو وفا ورزد، دلا، مشنو

جمال خوب و مال پر،وفا ورزد؟ نپندارم

ازین سودا که می‌ورزد نخواهد شد دلم خالی

اگر در پای او صد پی بسوزند اوحدی دارم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:19 PM

به دکان می‌فروشان گروست هر چه دارم

همه خنب‌ها تهی گشت و هنوز در خمارم

ز گریزپایی من چو خبر به خانه آمد

نتوان به خانه رفتن، که ز خواجه شرم دارم

ز جهانیان برآمد خبرم به می‌پرستی

کس ازین خبر ندارد که چه رند خاکسارم؟

سر بد پسندم آخر که چه فتنه کرد، دیدی

دل کژ گمان من بین که: هنوز امیدوارم

دل و دین و دانشی را، که به عمر حاصل آمد

همه کردم اندرین کار و بدان که: در چه کارم؟

مگرم دهند راهی به کلیسای گبران

که به خانقاه رفتم شب و کس نداد بارم

خبر عنایت او ز کسی شبی شنیدم

به امید آن عنایت شب و روز می‌گذارم

به قیامت ار برآید تن من ز خاک محشر

دل من ز شرمساری نهلد که: سر برآرم

بر اوحدی مگویید دگر حکایت من

چو نماند رخت و باری که به اوحدی سپارم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:19 PM

عمریست تا ز دست غمت جامه می‌درم

دستم بگیر، تا مگر از عمر برخورم

یادم نمی‌کنی تو به عمر و نمی‌رود

یاد تو از خیال و خیال تو از سرم

رفت از فراق روی تو عمرم به سر، ولی

پایم نمی‌رود که ز پیش تو بگذرم

می‌بایدم خزینهٔ قارون و عمر نوح

تا دولت وصال تو گردد میسرم

چون عمر گل دو هفته وفای تو بیش نیست

ای گل، تو این دو هفته مبر سایه از سرم

عمر عزیز و جان گرامی تویی مرا

ای عمر و جان، تو دور چرا باشی از برم؟

گیتی بسان عمر مرا گو: فرو نورد

گر در بسیط خاک بغیر تو بنگرم

عمری دگر بباید و شلتاق عالمی

تا گنج غارتی چو تو باز آید از درم

شیرین‌تری ز عمر و من اندر فراق تو

فرهادوار محنت و تلخی همی برم

ای عمر عاریت، مکن از پیش من کنار

تا در کنار خویش چو جانت بپرورم

گر اوحدی به سیم سخن عمر می‌خرد

من عمر می‌فروشم و وصل تو می‌خرم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:19 PM

همه کامیم برآید، چو در آیی ز درم

که مرید توام و نیست مراد دگرم

بر سر من بنهد دست سعادت تاجی

اگر آن ساعد و دست تو بسازد کمرم

پیش دل داشته بودم ز صبوری سپری

مرهمی ساز، که تیر تو گذشت از سپرم

رشته‌ای نیست نصیحت، که ببندد پایم

سوزنی نیست ملامت، که بدوزد نظرم

فال می‌گیرم وزین جا سفری نیست مرا

ور بود هم بسر کوی تو باشد سفرم

هیچ جایی ز تو خالی چو نمی‌شاید دید

غرضم جمله تو باشی، چو به جایی نگرم

راز عشق تو ببیگانه نمی‌شاید گفت

اشک با دیده همی گوید و خون با جگرم

هر شبی پیش خیال تو بمیرم چون شمع

تا کند زنده به بوی تو نسیم سحرم

بوی پیراهنت آورد مرا باز پدید

ورنه در پیرهن امروز که دیدی اثرم؟

بر من سوخته یک روز به پایان نرسید

که نیاورد فراق تو بلایی به سرم

هر چه جز روی تو، زو دیده بدوزم، که خطاست

هر چه جز نام تو، زان گوش ببندم، که کرم

گم شدم در غمت، ار حال دل من پرسی

ز اوحدی پرس، که او با تو بگوید خبرم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:19 PM

به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم

چرا به دیدهٔ رحمت نمی‌کنی نظرم؟

به تن ز پیش تو دورم، ولی دلم بر تست

نگاه دار دلم را، که سوختی جگرم

روا مدار که: با دشمنان من شب و روز

تو جام بر لب و من بی‌لب تو جامه درم

بدان صفت زده‌ای خیمه بر دلم شب و روز

که سال و ماه تو گویی به خیمهٔ تو درم

ز هر چه خلق بگویند و هر سخن که رود

به جز حدیث تو چیزی نمی‌کند اثرم

به ترک آینه گفتم چو عاشق تو شدم

ز بیم آنکه مبادا به خویشتن نگرم

شنیده‌ام که: ترا با شکستگان کاریست

بدان نشاط و هوس دم بدم شکسته‌ترم

خیال بود که: وقتی به رغم بدگویان

شب فراق به پرسش در آمدی ز درم

کنون ز نیمه ره او نیز باز می‌گردد

که راه سیل گرفتست از آب چشم ترم

چه جور ازین بتر آخر؟ که از برای یکی

به پیش تیر جفای هزار کس سپرم

دلت ببخشد و بر حال من نبخشی تو

ز آه اوحدی ار بشنوی شبی خبرم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:19 PM

 

چو تیغ بر کشد آن بی‌وفا به قصد سرم

دلم چو تیر برابر رود که: من سپرم

به کوی او خبر من که می‌برد؟ که دگر

غم تو کوی به کویم ببرد و دربدرم

به یاد روی تو مشغولم آن چنان، که نماند

مجال آنکه به خود، یا به دیگری، نگرم

فراق آن رخ آبی به کار باز آورد

که هم نشان وجودم ببرد و هم اثرم

هزار دوزخ و دریا برون توان آورد

ز آتش دل سوزان و آب چشم ترم

به مرد و زن خبر درد من رسید، ولی

تو آن دماغ نداری که بشنوی خبرم

غم تو کرد پراگنده کار ما آخر

نگفته‌ای که: غم کار اوحدی بخورم؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:19 PM

من دلداده از آنروز که دیدار تو دیدم

در تو پیوستم و از هر چه مرا بود بریدم

بی‌خبر بودم و از دور کمان مهرهٔ مهرت

ناگهان بر دلم افتاد و چو مرغان بتپیدم

سر انگشت نگارین تو آسوده دلم را

آنچنان برد، که انگشت تحیر بگزیدم

منزوی بودم و با خود، که ز ناگاه خیالت

در ضمیر آمد و بی‌خود به سر کوچه دویدم

تا تویی، زارتر از حال دلم حال ندیدی

تا منم، صعب‌تر از درد تو دردی نکشیدم

گر به بازار برآیم ز ضعیفی چو نشانم

باز پرسی ز خلایق، همه گویند: ندیدم

اوحدی را نکند عیب ز دیوانه شدن کس

گر تو گویی که: من این بنده بدین عیب خریدم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:19 PM

 

تو چیزی دیگری، ور نه بسی خوبان که من دیدم

کسی دیگر نبیند اندر آنرو، آنکه من دیدم

نه امکان آنچه من دیدم که در تقریر کس گنجد

ستم چندان که من بردم، بلا چندانکه من دیدم

مگو از جنت و رضوان حکایت بیش ازین با من

که حیرانست صد جنت در آن رضوان که من دیدم

چو جویم میوهٔ وصلی ز روی او، خرد گوید:

عجب! گر میوه بتوان چید ازین بستان که من دیدم

زهی! در هجر آن جانان عذاب تن که من دارم

زهی! در عشق آن دلبر بلای جان که من دیدم

به جان می‌ماند از پاکی لب دلبر که من دارم

به مه می‌ماند از خوبی رخ جانان که من دیدم

مبند، ای اوحدی، زنهار! در پویند آن مه دل

که نقصان زود خواهد یافت آن پیمان که من دیدم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:19 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4947355
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث