به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بنمای روی خویش، که غیر از تو هر چه هست

دیدیم و بی‌غروب نبودند و بی‌افول

یا یک زمان به جانب ما نیز میل کن

یا خود جواب ما بده ار گشته‌ای ملول

ترسم رسول دین تو گیرد، بدین سبب

تقصیر میکنم ز فرستادن رسول

تا شد به عشق روی تو مشهور نام من

اندر زمانه فارغم از شهرت و خمول

گر عدل بینم از تو و گرنه نمی‌توان

از بندگی تجاوز و از چاکری عدول

در جانم آتشیست ز هجر تو ورنه چیست؟

این آه سرد و سوز دل و ناله و غول

در وصف قد و زلف تو هر چند سالهاست

کاهل حدیث عرض سخن میدهند و طول

از آسمان عشق تو قرآن فارسی

امروز می‌کند به دل اوحدی نزول

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:07 PM

ای سحری دعای من، در دلش آن جفا مهل

یار خطاپرست را بر سر آن خطا مهل

خستهٔ هر ستم شدم، ای قدم بلا برو

سخرهٔ هر دغل شدم، ای فلک دغا مهل

خاک زمین او شدم، آتش ما فرو نشان

آب ز کار ما بشد، باد در آن سرا مهل

ایکه نهاده‌ای مرا بر سر دل کلاه غم

لطف کن و به دست خود پیرهنم قبا مهل

چند کنی به جنگ من روی جفا؟ که رای زن؟

این که تو جای آشتی، در دل ما بجا مهل

با همه خلق سر خوشی وز من خسته سرکشی

با تو که گفت در جهان: هیچ خوشی بما مهل؟

اوحدی از جفای تو دور شد از کنار تو

مدت انتظار تو دیر شد ای خدا مهل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:07 PM

زهی! ز دست رقیبان گذر به کوی تو مشکل

ز بس جمال که داری، نظر به روی تو مشکل

مرا ز بار فراقت حکایتیست مطول

چو چین زلف تو در هم، چو بند موی تو مشکل

به خوابگاه قیامت گذشتگان غمت را

ز خواب خوش شدن آگاه جز به بوی تو مشکل

بر آستان تو از دست منکران محبت

گذار عاشق مسکین به جستجوی تو مشکل

به رغم خوی تو گردن هزار نقش برآرد

که آن هزار نباشد یکی چو خوی تو مشکل

ز غصها که تو دانی کدام ازین بتر آخر؟

که میل سوی تو داریم و ره به سوی تو مشکل

بر اوحدی شده آسان بر تو مردن و بازش

ز دور زنده نشستن به آرزوی تو مشکل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:07 PM

خیز، که در میرسد موکب سلطان گل

چارهٔ بزمی بساز، تا بنهی خوان گل

گل دو سه روزی مقام بیش نگیرد به باغ

این دو سه روزی که هست جان تو و جان گل

طفل ریاحین مکید شیر ز پستان ابر

بلبل شوریده دل شد به شبستان گل

زود ببینی چو من فاخته را در چمن

ساخته آوازها بر لب خندان گل

در بن بیدار فگند مسند جمشید می

بر سر باد آورند تخت سلیمان گل

ساغر و پیمانه‌ای چند پر از می بیار

زود، که ما داده‌ایم دست به پیمان گل

خار چمن را بگو: کز سر شاخ درخت

تیغ میفگن، که شد قلعه به فرمان گل

غنچه گریبان خود تا بن دندان درید

نالهٔ بلبل مگر نیست به دندان گل؟

دست صبا غنچه را بار دهد بر شجر

تا بنماید به خلق قصهٔ پنهان گل

از سخن اوحدی پرورقی زن، که آن

هر ورقی آیتیست آمده در شان گل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:07 PM

سودای عشق خوبان از سربدر کن، ای دل

در کوی نیک نامی لختی گذر کن، ای دل

دنیی و دین و دانش در کار عشق کردی

زین کار غصه بینی، کار دگر کن، ای دل

زود این درست قلبت رسوا کند به عالم

چست این درست بشکن وین قلب زر کن، ای دل

مستی ز سر فرونه و ز پای کبر بنشین

پس دست وصل با او خوش در کمر کن، ای دل

در باز جان شیرین، تر کن ز خون دو دیده

یعنی که: عشق بازی شیرین و تر کن، ای دل

این جا به دیدهٔ جان بینی جمال او را

گر مرد این حدیثی، آندیده بر کن، ای دل

از خلق بی‌نظیری، گفتی: بیار، گیرم

گر بی‌نظیر خواهی، به زین نظر کن، ای دل

بار طلب چو بستی، بنشین که خسته گشتم

گر پای خسته گردد رفتن بسر کن، ای دل

در خلوت وصالش روزی که بار یابی

بیچاره اوحدی را آنجا خبر کن، ای دل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:07 PM

نه به اندازهٔ خود یار گزیدی، ای دل

تا رسیدی به بلایی که شنیدی، ای دل

سپر ناوک آن غمزه چرا گشتی باز؟

که به زخمی چو کبوتر برمیدی، ای دل

صفت بار بلایی، که کنون بر دل ماست

بارها گفتم و از من نشنیدی، ای دل

بی‌دلی رفتی و خود را بشکستی، ای تن

ترک سر گفتی و پشتم بخمیدی، ای دل

پیرهن چند کنم پاره ز سودای تو من؟

بس کن این پرده که بر من بدریدی، ای دل

هر دم از غصه جهانی بفروشی بر ما

سر خود گیر، که ما را نخریدی، ای دل

گرد این درد مپوی و سخن درد مگوی

که ازین باغ به جز درد نچیدی، ای دل

گر ز قدش نتوان جست کنار، از لب او

گوشه‌ای گیر، که بسیار دویدی، ای دل

اوحدی در کشد از دست تو دامن روزی

کین فضیحت به سر او تو کشیدی، ای دل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:07 PM

ای به خار هجر ما را سفته دل

رحمتی کن بر من آشفته دل

رنگ رویم سربسر کرد آشکار

سر اندر سالها بنهفته دل

قصهٔ آتش، که در جان منست

بر زبان آب چشمم گفته دل

بر امید آنکه او را غم خوری

پیش خار غم چو گل بشکفته دل

سینهٔ ما را، که خلوتگاه تست

از غبار هر خیالی رفته دل

پیش ازینم هر کسی می‌داد پند

لیک از کس پند ناپذرفته دل

شرح بیداری و شبهای ترا

اوحدی، زین پس مگو با خفته دل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:07 PM

 

نازنین، عیب نباشد، که کند ناز ای دل

او همی سوزدت از عشق و تو می‌ساز ای دل

اگرت میل به خورشید رخش خواهد بود

بر حدیث دگران سایه بینداز ای دل

او به آواز تو چون گوش نخواهد کردن

هیچ سودت نکند ناله به آواز ای دل

چونکه پیوسته دل سوخته میخواهد دوست

گر نه قلبی تو، در آتش رو و بگداز ای دل

با درون تو غمش چون سرخویشی دارد

خانه از مردم بیگانه بپرداز ای دل

چشم آن ترک عجب تیر و کمانی دارد!

پیش آن تیر سپر زود بینداز ای دل

باز بر دست همی گیرد و دل می‌شکرد

گوش می‌دار که: صیدت نکند باز ای دل

اوحدی، بشنو اگر عافیتی می‌خواهی

به چنین روی نکو دیده مکن باز ای دل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:07 PM

نگفتم: کین چنین زودت به جان اندر بکارم دل؟

کشی از خط مهرم سر، کنی از غم فگارم دل

دلم ار خواستی، جانا، به حجت میدهم خطی

کزان تست جان من، گرت فردا نیارم دل

نهم جان بر سر دل، چون دلم را یاد فرمودی

که تا در تحفه آوردن نباشد شرمسارم دل

دلم تنگست، از آن چندین تعاون میکنم، ورنه

فدای خاک پای تست، اگر باشد هزارم دل

اگر چشم تو این معنی به زاری گوش میکردی

برین صورت چرا بودی نزارم چشم و زارم دل؟

چو گفتم: در میان تو بپیچم چو کمر دستی

شدی در تاب و دربستی به زلف تابدارم دل

دلم را پار برد آن زلف و زان امسال واقف شد

چون امسال آشنا میشد، چرا میبرد پارم دل؟

چو در سیل زنخدانت کشیدم دست بوسیدن

کشیدی از کفم دست و کفایندی چو مارم دل

اگر بر آسمان باشی بزیر آرم چو مهتابت

دمی کندر دعای شب بر آن بالا گمارم دل

نخواهی یاد فرمودن ز حال اوحدی، لیکن

ز من یاد آوری، دانم، که پیشت میگذارم دل

به جان پرورده‌ام دل را ز بهر کار عشق تو

چو گشتی فارغ از کارش نمی‌آید به کارم دل

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:07 PM

دیوانه می‌شد از غم او گاه گاه دل

زان بستم اندر آن سر زلف سیاه دل

دل را درین حدیث ملامت نمی‌کنم

این جرم دیده بود،ندارد گناه دل

دل خسته‌ام ولی نتوان رفت هر نفس

پیش رخ چو آینهٔ او؟ که: آه دل!

بسیار می‌کشد به زنخدان او دلم

ای سینه، همتی، که نیفتد به چاه دل

ای دیده، مردمی کن و چشمی به راه دار

آخر نه هم به قول تو گم کرده راه دل؟

جانا، چو زلف با دل شوریده بد مشو

دانی که: هست روی ترا نیک خواه دل؟

گر شمع صورت تو نگشتی دلیل جان

هرگز به کوی عشق نمی‌برد راه دل

در جهان نهاد مهر ترا اوحدی، مگر

ترسد از آنکه راز ندارد نگاه دل؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:07 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4947566
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث