دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگز
جان جز ز تو اعزاز نیابد هرگز
با جملهٔ خلق اگردرآمیزی تو
کس شیوهٔ تو باز نیابد هرگز
دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگز
جان جز ز تو اعزاز نیابد هرگز
با جملهٔ خلق اگردرآمیزی تو
کس شیوهٔ تو باز نیابد هرگز
گر جان گویم هست پس پردهٔ تست
ور دل گویم به در برون کردهٔ تست
ز آوردهٔ من در گذر و سر در نه
زیرا که همه به هم برآوردهٔ تست
جانا ره بدخویی ناساز مگیر
خشمی که مبادت از سر ناز مگیر
من خاک توام که باد دارم در دست
چون خاک توام پای ز من باز مگیر
جانا بگذر به کوی ما یک باری
برگیر قدم به سوی ما یک باری
در خاک نظر چه میکنی بیهوده
آخر بنگر به روی ما یک باری
گه درد توام ز پرده آرد بیرون
گاه از غم تو پردهٔ دل گیرد خون
هر روز هزار بار چون بوقلمون
میگرداند عشق توام گوناگون
دیوانه شدم زلف تو زنجیر کنم
به زان که هوای عقل دلگیر کنم
در عشق تو هر حیله که میاندیشم
از پیش نمیرود چه تدبیر کنم
امروز چنین بر سر غوغای توام
در پای فتاده مست و شیدای توام
گفتی: «پس ازین کار تو رونق گیرد»
دیدی که گرفت لیک سودای توام
چون دل ز غم عشق تو یک ره جان برد
پنداشت غمت بسر توان آسان برد
و امروز به دستیم برون آمدهای
کاین دست به هیچ رو به سر نتوان برد
در عشق تو من گرد جنون میگردم
وز دایرهٔ عقل برون میگردم
دیری است که در خون دل من شدهای
در خون توشدی و من به خون میگردم
در کوی تو جان گوشه نشین میدانم
وز زلف تو عقل خوشه چین میدانم
بیدار نشستهای چنین میدانم
در خواب کنی مرا یقین میدانم